خیلی ناحقیه که درباره شهید رئیسی چیزی نگم
فقط بگم که بدترین شب ۱۴۰۳ بود، وقتی که کل روزش رو سالن مطالعه بودم و برای امتحان نهایی میخوندم. حالم خیلی خوب بود و برای امتحانم تونسته بودم با تمرکز فول درس بخونم. ولی وقتی شب رسیدم خونه و بابام جلوی تلوزیون با چشمهای نگران نشسته بود، انگار یه لحظه فرو ریختم. آره اتفاقا اون روز عصر هوا خیلی گرفته بود، حسم میگفت قراره یه چیزی بشه.. دلم میگفت ایگنورش کن.