سردار شهید حسن طهرانیمقدم، پدر صنعت
موشکی ایران، حدود یک هفته پیش از شهادتش
خوابی دید که شنیدنش دل هر انسانی را
میلرزاند.
برادر شهید در دیدار با خانم دکتر پاد
دستیار محترم رئیس جمهور به مناسبت دههٔ
فجر در جمع خانواده، چنین نقل میکند که او
گفته بود:
«در خواب دیدم از دنیا رفتهام و مرا در قبر
گذاشتهاند. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفته
بود و از شدت وحشت، تمام وجودم میلرزید.
در همان فضای هولناک، ملائک برای سؤال و
جواب آمدند و پرسیدند: “از آن دنیا چه چیزی
با خودت آوردهای؟”
با خودم فکر کردم چه پاسخی بدهم؟ چه چیزی
دارم که نجاتم دهد؟ ترس سراسر وجودم را گرفته
بود. به ذهنم رسید بگویم در جنگ حضور داشتم
اما در دلم گذشت که خواهند گفت: پاسدار بودی
و انجام وظیفه میکردی. به کارهای خیر و
کمکها فکر کردم، اما دیدم همهاش تکلیف
بوده و وظیفه.
ناگهان با اضطراب گفتم: خدایا! من چه آوردهام؟
چیزی ندارم…
در همان حال، ناگهان به ذهنم رسید بگویم که
در هیئتها شرکت میکنم، برای امام حسین
علیهالسلام اشک میریزم، در روضههای حضرت
زهرا سلاماللهعلیها گریه میکنم و ایشان را بسیار
دوست دارم.💔
میگفت: همین که این سخنان بر زبانم جاری
شد، یکباره آن تاریکی مطلق به روشنایی و خرّمی
تبدیل شد. فضایی سرشار از نور و آرامش مقابلم
گشوده شد و بهشتی را پیش روی خود دیدم.🍃
پیروزی، پیروزیِ عقاید و افکار و مکتب است،
نه پیروزیِ جسم. کربلا را میبینیم؛ جایی که
بدنها بر خاک افتادند، اما حقیقت برپا ماند.
امروز نامِ جدّ چه کسی بر مأذنههاست؟
نامِ چه کسی در دلها زنده است؟
و کدام جبهه، با آن همه شمشیر و نیزه،
توانست نور را خاموش کند؟
بدنها مهماند، اما وقتی سخن از دین و
مکتب است، معیارِ پیروزی چیز دیگری است.
اگر جسمی در میدان بماند اما حق زنده بماند،
آن شکست نیست؛
آن فتح است، آن بقاست، آن جاودانگی است.
در کربلا ظاهرِ ماجرا، غربتِ حسین بود؛
اما باطنِ آن، شکستِ همیشگیِ باطل بود.
آنجا خون بر شمشیر پیروز شد،
آنجا شهادت از حیاتِ ظاهری بزرگتر شد،
و آنجا فهمید تاریخ که گاهی یک تن، از
هزار لشکر پیروزتر است.
کربلا فقط یک واقعه نبود؛
یک منطق بود، یک معیار بود،
یک درسِ بزرگ بود:
اینکه حق اگرچه در ظاهر اندک باشد،
هرگز مغلوب نمیشود و باطل اگرچه پرهیاهو
و مسلح باشد، سرانجام رسوا خواهد شد.
پس ما از پیروزی چه میفهمیم؟
پیروزی یعنی ماندنِ نامِ حق،
یعنی جاودانه شدنِ حقیقت،
یعنی اینکه دشمن با همهی قدرتش نتواند
یک اندیشه را دفن کند.
و این همان رازِ عاشوراست:
جسمها رفتند، اما مکتب ماند؛
خونها ریخت، اما دین بیدار شد؛
و حسین علیهالسلام شهید شد،
اما هرگز شکست نخورد.
پیروزی، پیروزیِ ارادهها، اندیشهها و مقاومت
است، نه صرفاً قدرتِ نظامی.
امروز به تقابلِ ایران و آمریکا نگاه کنیم؛
جایی که در ظاهر، شاید نیروهای نظامی و
ابزارهای مادی متفاوت باشند، اما در باطن، نبردِ
حق و باطل، ارادهها و مقاومتهاست که
سرنوشتساز میشود.
نامِ چه کسی امروز در جبههی مقاومت زنده
است؟ ندایِ چه کسی در دلِ ملتهای آزاده
طنینانداز است؟ و کدام قدرتِ مادی، با آن همه
ادعا و تسلیحات، توانسته است روحیهی مقاومت
و ایستادگی را خاموش کند؟
قدرتهای مادی مهماند، اما وقتی سخن از
استقلال، عزت و حقانیت یک ملت در میان است،
معیارِ پیروزی چیز دیگری است.
اگر کشوری با تکیه بر ارادهی مردمش و باور به
حقانیت خود، در برابر فشارهای عظیم بایستد و
تسلیم نشود، این شکست نیست؛ این فتحِ
ارادههاست، این بقایِ هویت است، این جاودانگیِ
روحِ مقاومت است.
در این تقابل، گاهی ظاهرِ ماجرا، فشارها و
تحریمهای شدید است؛ اما باطنِ آن، شکستِ
ارادهی تحمیلِ زور و باجخواهی است. جایی که
مقاومت، بر تسلیم پیروز میشود، جایی که
ایستادگی، بر قدرتِ صرفِ نظامی غلبه میکند،
جایی که تاریخ نشان میدهد گاهی یک ملتِ
مصمم، از هزاران زرادخانه نیرومندتر است.
این تقابل فقط یک رویاروییِ سیاسی یا نظامی
نیست؛ یک منطق است، یک معیار است، یک
درسِ بزرگ است: اینکه حق، اگرچه در ظاهر با
محدودیتهایی روبرو باشد، هرگز مغلوبِ ارادهی
تحمیلگر نمیشود و قدرتِ مادیِ محض، اگر
پشتوانهی حقانیت و ارادهی مردمی نداشته باشد،
سرانجام در برابر ایستادگی، شکست میخورد.
پس ما از پیروزی در این عرصه چه میفهمیم؟
پیروزی یعنی ماندنِ نامِ ایران، یعنی جاودانگیِ
اندیشهی استقلال و عزت، یعنی اینکه دشمن با
همهی قدرتِ خود نتواند ارادهی یک ملت را در
هم بشکند. و این همان رازِ ماندگاریِ مقاومت
است: ابزارها رفتند، اما اراده ماند؛ فشارها بود،
اما مقاومت بیدار شد؛ و ایران، با وجود همهی
سختیها، شکست نخورد.