افرا، قول میدم درختت رو زنده نگه دارم. قول میدم شاخ و برگهارو جمع کنم و نزارم کسی لهشون کنه. قول میدم مراقبت باشم. تو پاییز بیشتر.
درختِ افرا.
او درد میکشید. از حرفهایم بهقلبش زجر میخورد. همانند گلولهای که مستقیم بهقلبت میخورد و میمیری. او درد میکشید. گفتم: «لعنت بهت، دلم براش تنگ شد.» او رفته بود و من با یادش فقط دلتنگی را داشتم که بر قلبم زجر میآورد. من دربارهاش با او میگفتم و میگریستم. خندید و بهمن گفت: «خیلی دلمو میشکونی خیلی میزنی تو ذوقم. حواست هست دیگه؟» ناگهان بهخود آمدم. دیدم نه من حواسم بهخود و فکرهایم بود دیدم او نیست و من ماههاست، ماهی نزدیک بهسال که با رفتنش کنار نیامدم. همانند شعر ابتهاج بهمن گفت هرگز من و تو نمیتوانیم با یکدیگر باشیم، توأم. نشد. من و او، ما نبودیم. جلوگیری کردم از رفتنش تا نرود اما رفت. حواسم بهسرم رسید و دیدم من کس دیگری را قربانی این داستان و ماجرا کردهام. او زجر میکشید و بوی تنفر را از چندکیلومتری بهمن میداد. آن شب بوی سیگار، دیشب بوی تنفر. عذاب بهتنم آمد عذاب قربانی کردنش بهاین ماجرا.
فکر میکنم، با خودم که چرا انقدر کفر میگم؟ یاد یهآیه افتادم که بهش برخورده بودم و یاد افرا افتادم. "چگونه به خدا كفر مى ورزيد در حالى كه [پيش از دميده شدن روح به كالبدتان تركيبى از عناصر] مرده بوديد، پس شما را حيات بخشيد، سپس شما را مى ميراند، آن گاه دوباره زنده مى كند، سپس به سوى او بازگردانده مى شويد" و چقدر من راحت بهجزئیات نگاه نمیکنم و فقط دارم به اون مورد کوچیکی که میدونم هرچند واقعی نباشه، خودم رو میبندم.
یهعده چنلا انقدر خوشگل و دوست داشتنیان، آدم اصلا دلش نمیاد ازشون جدا بشه. من چنل موردعلاقه خیلی زیاد دارم. بعضی اوقات وقت نمیکنم چککنم، سعی میکنم وقت بزارم بخونم ببینم. بشنوم. بوس داشتنیان.
از هرکسی میپرسیدم، تقریباً با اینکه سال جدید تحصیلی رو آغاز نکردن احتمالا پاییزشون هم جالب نبوده باشه. پاییز غم هارو ببلع.