هدایت شده از مقر بیداری (ضد شبهه)
💐💫💐💫💐💫💐💫
🍃🌼سلام همراهان گرامی
✅ ما دراین کانال مفتخریم که درخدمت اساتید گرانقدر حوزه علوم دینی واعتقادی هستیم وازمحضر این بزرگواران کسب علم میکنیم
✨سرکار خانم اسماعیلی پاسخگوی سوالات وشبهات اعتقادی
✨سرکارخانم کریمی ،استاد حوزه علمیه قم پاسخگوی سوالات شرعی شما بزرگواران هستند
لذا شما دوستان میتوانید کلیه شبهات اعتقادی وسوالات شرعی خود رابه آیدی زیر ارسال وپاسخ را ازاساتید گرانقدر دریافت نمایید.
👇👇
@ya_mahdi_zahra
تعدادی ازسوالات وشبهات که جنبه عمومی دارند همراه با جواب در کانال جهت استفاده سایر دوستان بارگزاری خواهدشد.
#عید_غدیر
#انتخابات
کانال مقر بیداری (ضد شبهه)
👇👇
@zedshobhe
1_1159915797.mp3
4.26M
📗 کتاب صوتی
#راز_درخت_کاج
"خاطرات مادر شهیده زینب کمایی"
قسمت 3⃣
@sadrzadeh1
9.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴
⭕️
🔴 حریفت منم!
⭕️سعید جلیلی،
ترامپ را
مورد خطاب قرار میدهد!
🌹#شهید_سلیمانی
🇮🇷#سعید_جلیلی
⭕️
🔴
@sadrzadeh1
شماره ۴۵۰ نشریه خط حزبالله.pdf
2.13M
📝 چهارصدوپنجاهمین شماره هفته نامهی «خط حزبالله»
📝 مراقب لالایی دشمن باشید!
📢 در آستانه انتخابات ریاست جمهوری، چهارصدوپنجاهمین شماره هفته نامهی «خط حزبالله» منتشر شد.
🖼 چاپ و توزیع به همت نیروهای مؤمن و انقلابی سراسر کشور
📥 نسخه چاپی را از اینجا دریافت کنید.
#معرفیکتاب
کتاب قرار بی قرار🌹❤️
📚به قلم فاطمه سادات افقه به روایت داستانهایی از شهید مدافع حرم شهید مصطفی صدرزاده از زبان آشنایان و دوستان شهید با نام جهادی سید ابراهیم فرمانده ایرانی گردان عمار از لشکر مقتدر فاطمیون میپردازد.
📗کتاب قرار بی قرار
#قسمت1⃣
نذر عمویم عباس❤️🩹🕊
سر سجاده نشسته بودم. آن روز با تمام روزها فرق میکرد. نماز صبح هم که تمام شد، بغض و نگرانی امانم را برید. آقا محمد وارد اتاق شد. با دلشوره گفتم: امروز تاسوعاست! سجاده را جمع کردم و چادر را بی حوصله روی سجاده گذاشتم. لبه تخت نشست گفتم: میترسم امروز روز نذر نذرمه ...
آمد روبرویم نشست و گفت: بی بی اینقدر خودت رو اذیت نکن ،توکل به خدا
موبایلم رانگاه کردم .منتظر بودم مصطفی حاضری امروزش را در تلگرام بزند .هر چندهنوز وقتش نبود با دل بیقرارم کاری نمیتوانستم بکنم .از پلهها پایین آمدم و کتری را روی گاز گذاشتم صبحانه را روی میز چیدم قل قل کتری که بلند شد چای را دم کردم و منتظر شدم تا آقا محمد بیاید .صبحانه خورده و نخورده از پشت میز بلند شدم. داخل ماشین مدام نگام به گوشی ام بود تا مصطفی آنلاین شود و حاضری بزند اما نزد. گونهام را روی شیشه بخار گرفته چسباندم و در دلم صدایش کردم. چشمانم را بستم...
@sadrzadeh1