128:)
خون دلی که لعل شد :)
آن شب اول که پسوند شهید را گذاشته شد پشت اسمتان ، بی قرار بودم .
در یک سوگ جمعی من هم پریشان بودم...
عادتم است که هر وقت بیقرار و پریشان میشوم ، جلوی قفسه کتابها بایستم و بی هوا کتابی را بردارم تا شاید دوایی بشود بر بی قراریام ، عادتم است ،
آن شب هم بی قرار بودم و سخت مانده بودم در بخش انکار سوگ .
مثل همیشه جلوی کتابخانه ایستادم و دستم سراغ کتاب ها رفت روی خون دلی گیر کرد .
دستم بود یا دل ، نمیدانم دقیق ، هرچه بود گیر کرد . برداشتمش..
نشستم روی سرامیک های سرد ، چند ورق زدم انگار که دارم خاطراتمان را مرور میکنم ، بغض نفس را برید ،
کتاب رو بستم اما به آغوش تنگ کتاب ها بر نگردانندم ، پریشانی ام را آشفته کرد جای آنکه مرهم باشد ،
کتاب را گذاشتم کنار تخت و سعی کردم به دنیای بدون شما فکر نکنم و به معنای شهیدی که شده است پسوند اسمتان توجه نکنم...
کتاب را گذاشتم کنارم تا شاید سوگ را برایم راحتتر انکار کنند .
اما حالا پیش از دو ماه است کتاب بغل تخت مانده ، شب به شب بعد خستگی های روزانه چند ورق میزنم و دو خط اش را میخوانم تا شاید آن پریشانی سوگ جمعی را دوایی باشد اما هر بار اشک میشوم .
سوگ را انکار کردم و اندوه را میکشانم ، همه به برکت اسم شما و آن پسوند شهیدتان ، دوماه است با اندوهی از جنس سوگ خیابانگرد شدیم و میدان داری میکنیم..
حیرت انگیز است!
اما حالا دیگر
«خون دلی که لعل شد » را از مرحله ورق زدن و پرسه زدن میانش گذشتم و برای بار سوم ، در روزهای پس از شما میخوانم!
تا باز درس مقاومت را پای مکتبخودتان
رونویسی کنم ، تا باز شاگرد درس وطن پرستی شما آقای کشور دوست شوم!
هر چند که من به نبودنتان هیچ باور ندارم ، هنوز سخت انکارش میکنم اما خوب میدانم اعجاز این روزهای خیابان از برکت همان کلمه شهید پسوند اسمتان است ، همان بعثت خون!
که دنیا و آخرت هر کدام فرزندانی دارند؛
بکوشید از فرزندان آخرت باشید، نه دنیا...
_ مولا علیبنابیطالب علیهالسلام
| خطبه ۴۲
شهید مرتضی آوینی :
تصویر اگر نتواند "روح حادثه"
را نشان بدهد ، تنها یک ثبتِ سرد و
بیروح از ظاهر چیزهاست.
و عکاس اگر عبد نباشد ، عکسش
هرچقدر هم زیبا باشد ، باز هم چیزی جز
تصویرِ غفلت نخواهد بود.
هدایت شده از احوالات
از اشک لبریزم ، یعنی اشک از گوشههای
چشمام بیرون میریزه ، با هر تکان کوچکی!