سقیفه حدیث چهل و هفتم
[بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی - «۴۷»]
**[ترجمه]هم چنین در کتاب سلیم بن قیس دیدم که از ابان بن أبی عیاش نقل کرده، امام باقر- علیه السلام - به من فرمودند: قریش به ما اهل بیت ظلمها کردند و علیه ما هم دست شدند و ما را به قتل رساندند، و شیعیان و محبان ما رنجها از مردم کشیدند. رسول خدا - صلی الله علیه و آله - قبل از وفاتتشان، حق ما را ادا کردند و فرمان به اطاعت از ما دادند، و ولایت و مودت ما را واجب نمودند و آنان را از این امر آگاه ساختند که ما از خودشان بر آنها سزاوارتریم، و امر کردند که این سخن ایشان را حاضران به غائبان برسانند. اما آنان علیه علی - علیه السلام- هم دست شدند، علی علیه السلام نیز در مقابل آنها به آن چه که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرموده بودند و مردم شنیده بودند احتجاج نمود و همه گفتند: درست میگویی، رسول خدا صلی الله علیه و آله این را فرمودند، اما بعدها این سخنشان را نسخ کرده اند و فرمودند: ما اهل بیتی هستیم که خداوند عزّ و جلّ ما را اکرام نمود و برگزید، و برای ما به دنیا راضی نشد، و خداوند پیامبری و خلافت، هر دو را برای ما جمع نمی کند. چهار نفر از آنها نیز، که عمر و ابوعبیدة و معاذ بن جبل و سالم مولی أبی حذیفه بودند به این سخن شهادت دادند، و کار را بر عامه مردم مشتبه ساختند و مردم نیز آنها را تأیید نمودند. آنها نیز مردم را به پیشینیان خود بازگرداندند و آن [خلافت] را از معدن آن، که خداوند در آن جا قرار داده بود، خارج کردند.
با حق ما علیه انصار احتجاج کردند و خلافت را برای ابوبکر پیمان بستند و بعد ابوبکر آن را به عنوان پاداش به عمر واگذار کرد و عمر نیز را به شورای شش نفره سپرد و ابن عوف آن را به عثمان واگذارد تا بعد از خودش به او بازگرداند، اما عثمان با وی نیرنگ کرد و ابن عوف کفر و جهلش را آشکار کرد و در زمان حیاتش بدنام شد و ادعا کرد که عثمان وی را مسموم کرده است و جان سپرد.
سپس طلحه و زبیر برخاستند و با رغبت و بدون اجبار با علی - علیه السلام - بیعت کردند؛ سپس پیمان شکستند و نیرنگ نمودند و عائشه را با خود به بصره بردند. سپس معاویه متجاوزان اهل شام را به خونخواهی عثمان فراخواند و به جنگ ما آمد، سپس اهالی حروراء با ایشان مخالفت ورزیدند که باید کتاب خدا و سنت پیامبرش - صلی الله علیه و آله و سلم - را حَکَم قرار دهد. اگر آن دو [یعنی حکمین] به شروط حکمیت پایبند بودند، قطعاً به این که علی - علیه السلام - در کتاب خدا و بر زبان پیامبر- صلی الله علیه و آله - و در سنت ایشان، امیرالمؤمنین است حکم مینمودند. پس اهل نهروان با ایشان مخالفت ورزیدند و ایشان را کشتند.
--------------------------------------------------------------
کتاب سلیم بن قیس: ۱۰۸- ۱۱۱.
أخرجه فی ج ۲۷ ص ۲۱۴- ۲۱۱.
سقیفه حدیث چهل و هشتم
[بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی - «۴۸» - صفحه ۳۰۶]
**[ترجمه]می گویم: هم چنین در کتاب سلیم بن قیس دیدم که از ابن ابی عیاش روایت کرده بود: نزد عبدالله بن عباس در خانه اش بودم و عده ای از شیعیان علی علیه السلام نیز با ما بودند. عبدالله برایمان حدیث میگفت، در میان احادیثش گفت: ای برادرانم! روزی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - وفات یافتند، هنوز پیکرشان در قبر گذاشته نشده بود که مردم پیمان شکستند و از دین خارج شدند و همگی ساز مخالفت زدند. علی بن ابی طالب - علیه السلام - مشغول کارهای رسول خدا - صلی الله و علیه و آله - بودند و غسل و کفن و حنوط را انجام دادند و ایشان را داخل قبرشان نهادند و سپس طبق وصیت رسول خدا - صلی الله و علیه و آله - شروع به جمع آوری قرآن نمودند و با مردم کاری نداشتند و توجهی به فرمان روایی نکردند؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ایشان را از کارهایی که امتش [پس از ایشان] خواهند کرد، خبر داده بودند. همه مردم اسیر فتنه آن دو نفر شدند و جز علی - علیه السلام - و بنی هاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عده اندک دیگری کسی باقی نماند.
عمر به ابوبکر گفت: ای تو! همه مردم با تو بیعت کرده اند جز این مرد و اهل بیتش و این چند نفر؛ در پی او بفرست [که بیاید و بیعت کند]. ابوبکر یکی از پسرعموهای عمر که قنفذ نام داشت را در پی ایشان فرستاد و به او گفت: ای قنفذ! نزد علی برو و به او بگو که خلیفه رسول خدا تو را میطلبد. قنفذ رفت و پیغام را رساند. علی - علیه السلام - فرمودند: چه زود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله دروغ بستید و از دین خارج شده اید؛ به خدا سوگند رسول خدا کسی جز من را خلیفه خود ننمودند. ای قنفذ! تو یک پیغام رسانی، برگرد و به او بگو: علی - علیه السلام - در جوابت گفت: به خدا سوگند رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - تو را جانشین خود ننموده است و خودت خوب میدانی که چه کسی خلیفه رسول خدا است. قننفذ نزد ابوبکر رفت و این پیغام را به وی رساند، ابوبکر گفت: علی راست گفته است، رسول خدا - صلی الله علیه و آله - مرا جانشین خود ننمودند. -. مراجعه کنید به الإمامة و السیاسة ۱: ۱۹ -
عمر خشمگین شد و برجست و ایستاد. ابوبکر گفت: بنشین، سپس به قنفذ گفت: نزد او برو و به او بگو امیرالمؤمنین ابوبکر تو را طلب میکند. قنفذ رفت و به حضور علی علیه السلام رسید و پیغام را به ایشان رساند. حضرت فرمودند: به خدا سوگند دروغ میگوید، پیش او برو و بگو: نامی را به خود نسبت دادی که از آنِ تو نیست، خودت میدانی که امیرالمؤمنین شخص دیگری است. قنفذ بازگشت و خبر را به آن دو رساند، عمر غضبناک از جا پرید و گفت: به خدا سوگند میدانستم که بی خرد و سست رأی است؛ تا او را نکشیم هیچ کاری از پیش نبرده ایم، بگذار تا سر او را برایت بیاورم، ابوبکر گفت: بنشین، اما او ننشست. ابوبکر او را قسم داد تا نشست.
سپس گفت: ای قنفذ برو و به او بگو: ابوبکر تو را طلب میکند. قنفذ رفت و گفت: ای علی، ابوبکر تو را طلب میکند. علی - علیه السلام - فرمودند: من مشغولم و کسی هم نیستم که وصیت دوست و برادرم را ترک کنم. پیش ابوبکر برو و به ستمی که بر آن هم دست شده اید بپردازید. قنفذ رفت و خبر را ابوبکر رساند.
عمر خشمگین از جای جست و خالد بن ولید و قنفذ را صدا زد و به آن دو فرمان داد که هیزم و آتش بیاورند. سپس راه افتاد و به در خانه علی رفت، فاطمه - علیها السلام - با سری دستار بسته و بدنی نحیف از غم وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، پشت در نشسته بود. عمر جلو رفت و در را کوبید و فریاد زد: ای فرزند ابی طالب! در را باز کن. فاطمه - علیها السلام - فرمودند: ای عمر! تو را با ما چه کار؟ چرا ما را به حال خود رها نمی کنی؟ عمر خطاب به ایشان گفت: در را باز کن، وگرنه خانه را بر سرتان به آتش میکشیم. فاطمه - علیها السلام - فرمودند: ای عمر! آیا از خداوند عزّ و جل نمی هراسی که داخل خانهام شوی و به منزلم حمله کنی؟ اما او منصرف نشد، رفت و با آتش برگشت وآتش را بر در انداخت و آن را به آتش کشید. سپس در را هل داد، فاطمه- علیها السلام - جلو آمد و فریاد کشید: ای پدر جان! ای رسول خدا! عمر شمشیر را با غلافش بلند کرد و به پهلوی ایشان زد و ایشان فریاد برآوردند. سپس تازیانه را بالا برد و بر دست ایشان زد، فاطمه فریاد زد: ای پدر جان! علی بن ابی طالب - علیه السلام - برجست و یقه عمر را گرفت و او را بالا برد و به زمین کوفت و بر بینی و گردنش ضربه زد و خواست که او را بکشد که سخن رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - و وصیت ایشان را به یاد آورد که او را به صبر و اطاعت سفارش کرده بودند. آن گاه فرمودند: ای فرزند صهاک! سوگند به آن که محمد صلی الله علیه و آله را به پیامبری کرامت بخشید، اگر تقدیر الهی نبود، خودت میدانستی که نمی توانی وارد خانهام شو
ی. عمر طلب کمک کرد و مردم آمدند و وارد خانه شدند. خالد بن ولید شمشیر کشید تا علی علیه السلام را بزند که علی - علیه السلام - با شمشیرشان به او حمله کردند، او علی را قسم داد و ایشان نیز دست از او برداشتند. مقداد و سلمان و ابوذر و عمار و بریدة اسلمی برای کمک به علی - علیه السلام - وارد خانه شدند و نزدیک بود که آشوبی رخ دهد.
علی - علیه السلام - را بیرون بردند و مردم نیز به دنبال ایشان راه افتادند، سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بریده نیز در همان حال که به دنبال حضرت میرفتند میگفتند: چه زود به رسول خدا صلی الله علیه و آله خیانت کردید و کینههایی که در دل داشتید را آشکار نمودید.
بریدة بن حصیب اسلمی گفت: ای عمر! به سراغ برادر رسول - خدا صلی الله علیه و آله - و وصی ایشان و نیز دخترشان آمده ای و او را کتک زده ای؟ تو همانی که قریش تو را به صفتی که داری میشناسد. خالد بن ولید شمشیرش را که در غلاف بود، بالا آورد تا بر بریده بکوبد اما عمر او را گرفت و مانع او شد.
یقه علی علیه السلام را گرفتند و به همان صورت پیش ابوبکر بردند، وقتی ابوبکر علی را [این گونه] دید، فریاد زد: رهایش کنید. علی علیه السلام فرمود: چه زود بر اهل بیت پیامبرتان حمله ور شدید! ای ابوبکر! با چه حقی و با چه میراث و با چه پیشینه ای مردم را به بیعت با خود فرا میخوانی؟ آیا همین دیروز نبود که به امر رسول خدا با من بیعت نکرده بودی؟ عمر گفت: علی! این حرفها را رها کن؛ به خدا سوگند اگر بیعت نکنی تو را خواهیم کشت. علی - علیه السلام - فرمودند: به خدا سوگند در آن صورت بنده شهید خدا و برادر شهید رسول خدا خواهم بود. عمر گفت: بنده شهید خدا آری، اما برادر رسول خدا نه. علی - علیه السلام - فرمود: به خدا سوگند اگر قضای الهی و پیمانی که خلیلم با من بسته است، آن پیمانی که آن را نمی شکنم نبود، میفهمیدی یاران کدام یک از ما ضعیف تر و کمتر هستند. ابوبکر ساکت بود و چیزی نمی گفت.
بریده برخاست و گفت: ای عمر! آیا شما همان دو نفری نیستید که رسول خدا صلی الله علیه و آله به شما فرمودند: نزد علی - علیه السلام - بروید و با لقب امیرالمؤمنین به ایشان سلام کنید و شما گفتید که آیا این فرمان خدا و فرمان رسولش است و حضرت فرمودند آری؟ ابوبکر گفت: این گونه بوده است، اما ای بریده! تو نبودی و ما شاهد بودیم و بعد از هر امری، امری دیگر اتفاق میافتد. عمر گفت: تو را چه به این امر؟ و چه چیزی تو را در این کار داخل کرده است؟ بریده گفت: به خدا سوگند در سرزمینی که شما امیر آن باشید نخواهم ماند. عمر دستور داد او را کتک زدند و بیرون نمودند.
سپس سلمان برخاست و گفت: ای ابوبکر! از خدا تقوا کن و از این جایگاه برخیز و آن را به کسانی که شایسته آن هستند واگذار که تا روز قیامت بی دردسر در اختیار آنها باشد و دو شمشیر بر این امت حکومت نکند، ابوبکر پاسخ او را نداد. سلمان دوباره سخنش را تکرار کرد، عمر او را تهدید کرد و گفت: تو را چه به این کار؟ و چه چیزی تو را در این کار داخل کرده است؟ گفت: ای عمر! مهلت بده، ای ابوبکر! از این جایگاه برخیز و آن را به کسانی که شایسته آن هستند واگذار که به خدا سوگند تا روز قیامت از آن بهره مند شوند. اگر این کار را نکنید، از آن خون خواهید دوشید و آزادشدگان و طردشدگان و منافقان در آن طمع خواهند کرد. - -
به خدا سوگند اگر بدانم که ظلمی را دفع میکنم و یا دینی را برای خدا عزت میبخشم، شمشیرم را بر روی گردنم میگذارم و سپس با شجاعت آن را میزنم. آیا بر وصی رسول خدا حمله ور میشوید؟ شما را بشارت باد بر بلا و نا امید شوید از آسایش.
سپس ابوذر و مقداد و عمار برخاستند و به علی - علیه السلام - عرض کردند: چه فرمان میدهید؟ به خدا سوگند اگر به ما امر کنید، تا زمانی که کشته شویم با شمشیر میجنگیم. علی - علیه السلام - فرمودند: خدا شما را رحمت کند! دست نگه دارید و پیمان رسول خدا - صلی الله علیه و آله - و آن چه به شما وصیت نمودند را به یاد آورید. و آنها دست نگه داشتند.
عمر به ابوبکر که بالای منبر نشسته بود گفت: چگونه بر منبر نشسته ای و حال آن که این آشوب گر نشسته است و برنمی خیزد با تو بیعت نمی کند؟ یا امر میکنی که گردنش را بزنیم؟ حسن و حسین - علیهما السلام - بر بالای سر علی - علیه السلام - ایستاده بودند، وقتی این سخن عمر را شنیدند، گریستند و با صدای بلند فریاد زدند ای پدربزرگ! ای رسول خدا!. علی - علیه السلام - آن دو را در آغوش کشیدند و فرمودند: گریه نکنید، به خدا سوگند نمی تواننند پدرتان را به قتل برسانند، این دو ذلیل تر و پست تر از آنند.ام ایمن نوبیه که دایه رسول خدا - صلی الله علیه و آله - وام سلمه پیش آمدند و گفتند: ای عتیق! چه زود حسد خود را به آل محمد آشکار نمودید! عمر به آن دو دستور داد تا از مسجد خارج شوند و گفت: ما را با زنان چه کار؟
سپس گفت: ای علی! برخیز و بیعت کن. علی - علیه السلام - فرمو
دند: اگر این کار را نکنم؟ گفت: در آن صورت به خدا سوگند گردنت را خواهیم زد. حضرت فرمودند: ای فرزند صهاک! به خدا سوگند دروغ میگویی، تو نمی توانی این کار را انجام دهی، تو پست تر و ضعیف تر از آنی که این کار را بکنی. خالد بن ولید از جا جست و شمشیرش بیرون را کشید و گفت: به خدا سوگند اگر بیعت نکنی تو را میکشم. علی - علیه السلام - به سمت او رفتند و پیراهنش را گرفتند و او را هل دادند و با پشت به زمین انداختند و شمشیر از دستش افتاد.
عمر گفت: ای علی بن ابی طالب! برخیز و بیعت کن، حضرت فرمودند: اگر این کار را نکنم؟ گفت: به خدا سوگند در آن صورت تو را میکشیم. علی - علیه السلام - سه بار با آنها محاجّه کردند و سپس بدون آنکه کف دستشان را بگشایند، آن را دراز کردند و ابوبکر بر دست حضرت زد و به همین راضی شد. سپس به سمت خانه اشن راه افتادند و مردم نیز ایشان را همراهی کردند.
به فاطمه علیها السلام خبر رسید که ابوبکر فدک را گرفته است. ایشان با جمعی از زنان بنی هاشم از خانه بیرون آمدند و پیش ابوبکر رفتند و فرمودند: ای ابوبکر! آیا میخواهی زمینی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برایم قرار داده و به من بخشیده و از مفتوحاتی است که بدون لشگرکشی فتح شده را از من بگیری؟ مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله نفرموده اند که انسان در فرزندانش پاس داشته میشود؟ تو خوب میدانی که ایشان برای فرزندانش غیر از این چیزی به جا نگذاشتند. وقتی ابوبکر سخن ایشان را شنید و دید که چند زن نیز همراه ایشان هستند، قلم و کاغذ خواست، تا فدک را برای ایشان بنویسد. عمر داخل شد و گفت: ای خلیفه رسول خدا - صلی الله علیه و آله -! تا زمانی که بر مدعایش شاهد نیاورده، برایش چیزی ننویس. فاطمه - علیها السلام - فرمودند: آری، شاهد میآورم، گفت: چه کسی؟ فرمودند: علی و أم ایمن. عمر گفت: شهادت بک زن غیرعرب که نمی تواند فصیح سخن بگوید قبول نیست، و اما علی، واضح است که او آتش را به طرف نان خود میکشد.
فاطمه - علیها السلام - با خشمی وصف نشدنی بازگشتند و بیمار شدند. علی - علیه السلام - نمازهای یومیه اشان را در مسجد میخواندند. روزی پس از نماز، ابوبکر و عمر به ایشان گفتند: حال دختر رسول خدا چگونه است؟ تا این که بیماری فاطمه - علیها السلام - شدید شد. آن دو از حال ایشان جویا شدند و گفتند: تو میدانی که میان ما چه گذشته است، اگر صلاح میدانی به ما اجازه بده برای گناهمان از او عذرخواهی کنیم؟ حضرت فرمودند: اجازه میدهم.
آن دو برخاستند و جلوی درب خانه نشستند و علی علیه السلام داخل شدند و نزد فاطمه- علیها السلام - رفتند و فرمودند: ای زن آزاده! فلانی و فلانی بر در خانه هستند، میخواهند عرض سلامی به شما بکنند، چه صلاح میدانید؟ فاطمه - علیها السلام - فرمودند: خانه، خانه تو و این زن آزاده، همسر توست؛ شما هر کار میخواهید بکنید. علی - علیه السلام - فرمودند: روبند خود را بپوش، ایشان روبند را بستند و صورت خود را به سمت دیوار چرخاندند. آن دو داخل شدند و سلام کردند و گفتند: خدا از تو راضی باشد، از ما راضی باش! فاطمه - علیها السلام -فرمودند: چه چیز سبب شده که به اینجا بیایید؟ گفتند: ما به بدرفتاری خود معترفیم و امید داریم که شما ما را ببخشید [و خشمی که از ما دارید را از دلتان خارج کنید]. فاطمه - علیها السلام - فرمودند: اگر راست میگویید پاسخ سؤالم را بدهید؛ من سؤالی از شما میپرسم که میدانم از آن آگاهید، اگر راست بگویید، میفهمم که در بیان علت آمدنتان صادق بوده اید. آن دو گفتند: هر چه میخواهید بپرسید. فاطمه - علیها السلام - فرمودند: شما را به خدا قسم میدهم؛ آیا از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شنیدید که میفرمودند: فاطمه پاره تن من است؛ هر که او را بیازارد، مرا آزرده است؟ گفتند: آری. حضرت دستشان را به طرف آسمان بلند کردند و فرمودند: خداوندا! این دو نفر مرا آزرده اند؛ من از آن دو به تو و به رسولت شکایت دارم. نه به خدا سوگند، هرگز از شما دو نفر راضی نمی شوم، تا زمانی که پدرم رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - را ملاقات کنم و او را از آن چه کرده اید آگاه سازم، تا خود ایشان بر شما دو نفر حکم کنند. ابوبکر با شنیدن این سخن آرزوی مرگ و هلاک کرد و بسیار بی تاب شد. عمر گفت: ای خلیفه رسول خدا! آیا از سخن یک زن بی تاب میشوی؟
فاطمه - علیها السلام - پس از وفات پدرشان رسول خدا، چهل شب زنده ماندند. هنگامی که بیماری اشان شدت یافت، علی - علیه السلام - را فراخواندند و فرمودند: ای پسرعمو! فکر نمی کنم چیزی به پایان عمرم باقی مانده باشد؛ به تو وصیت میکنم تا با امامة، دختر خواهرم زینب، که برای فرزندانم مانند من است ازدواج کنی. برایم تابوتی بساز، ملائکه را دیدم که آن را برایم وصف مینمودند. و اجازه مده احدی از دشمنان خدا در تشییع و دفن و نماز بر من حاضر شوند.
ابن عباس از قول امیرالمؤمنین - علیه السلام - نقل کرده: چند چیز بود که هیچ راهی برای ترک آنها نیافتم؛ چرا که قرآن به سبب آنها بر قلب محمد - صلی الله علیه و آله - نازل شده است: جنگ با ناکثان و قاسطان و مارقان، که خلیلم رسول خدا - صلی الله علیه و آله - مرا به جنگ با آنان وصیت نمود و از من پیمان گرفت، و دیگری ازدواج با أمامة دختر زینب، که فاطمه - علیها السلام - به من وصیت نمود»
ابن عباس نقل کرده، روزی که فاطمه - علیها السلام - از دنیا رفتند، مدینه از گریه مردان و زنان به لرزه درآمد و مردم مانند روز وفات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - متحیر شده بودند. ابوبکر و عمر برای تسلیت نزد علی - علیه السلام - آمدند و گفتند: ای ابالحسن! وقت نماز بر دختر رسول خدا ما را خبر کن. شب هنگام علی - علیه السلام -، عباس و فضل و مقداد و سلمان و ابوذر و عمار را فراخواند و عباس جلو رفت و بر پیکر ایشان نماز گزارد و بعد ایشان را دفن کردند، صبح که شد، ابوبکر و عمر و سایر مردم آمدند تا بر فاطمه - علیها السلام - نماز بخوانند؛ مقداد به آنان گفت: دیشب فاطمه - علیها السلام - را به خاک سپردیم. عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: نگفتم که این چنین خواهند کرد؟ عباس گفت: ایشان وصیت کرده بودند که شما دو نفر بر وی نماز نخوانید. عمر گفت: ای بنی هاشم! شما هرگز حسد دیرین خود را نسبت به ما ترک نمی کنید و این کینههایی که در سینه هایتان است هیچ گاه از بین نمی رود، به خدا سوگند تصمیم گرفتهام او را نبش قبر کنم و بر وی نماز گزارم.
علی - علیه السلام - فرمودند: ای فرزند صهاک! به خدا سوگند اگر چنین قصدی داشته باشی، دیگر نمی توانی از قَسَمت برگردی. یقین کن که اگر شمشیرم را بیرون بکشم، تا زمانی که جانت را نگرفته ام، آن را در غلاف نخواهم گذاشت، حال شروع کن. عمر در هم شکست و ساکت شد، او میدانست که علی - علیه السلام - وقتی سوگند بخورد، آن را عملی خواهد نمود.
سپس علی - علیه السلام - فرمودند: ای عمر! آیا تو همانی نیستی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - قصد کشتن تو نمودند و از پی من فرستادند و من با شمشیر حمایل کرده آمدم و رو به تو کردم تا تو را بکشم و در آن لحظه خداوند عزّ و جلّ این آیه را نازل نمود: « فَلَا تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّمَا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا » -. مریم/۸۴ - {پس
بر ضد آنان شتاب مکن، که ما [روزها] را برای آنها شماره میکنیم}؟
ابن عباس نقل کرده، پس از این ماجرا آنان به توطئه و مذاکره پرداختند و گفتند: تا زمانی که این مرد زنده است، خلافت به طور کامل در قبضه ما نیست. ابوبکر گفت: چه کسی داریم که او را بکشد؟ عمر گفت: خالد بن ولید. شخصی را در پی او فرستادند و گفتند: ای خالد! نظرت چیست که کاری را به تو واگذاریم؟ او گفت: هر چه میخواهید بر عهدهام گذارید، به خدا سوگند حتی اگر کشتن فرزند ابی طالب را از من بخواهید، انجام میدهم. گفتند: به خدا سوگند چیزی غیر از آن نمی خواهیم. گفت: من برای اویم [برای کشتن او آماده ام]. ابوبکر گفت: هنگامی که شما دو نفر [خالد و علی علیه السلام] برای نماز صبح به مسجد آمدید، در کنارش بایست و شمشیرت نیز همراهت باشد و وقتی من سلام نماز را دادم، گردنش را بزن. گفت: باشد. با این قرار از هم متفرق شدند. سپس ابوبکر در مورد دستوری که مبنی بر قتل علی - علیه السلام - داده بود فکر کرد و به این نتیجه رسید که اگر خالد این کار را بکند، جنگهای شدید و بلای طولانی مدتی روی میدهد. از فرمانش پشیمان شد و آن شب را نخوابید. صبح به مسجد رفت و دید نماز برپا شده و جلو رفت و در حالی که در فکر بود، بر مردم نماز گزارد و نمی فهمید [در نماز] چه میگوید، خالد بن ولید با شمشیر حمایل کرده آمد و کنار علی - علیه السلام – ایستاد. علی - علیه السلام - به چیزهایی پی برده بودند.
وقتی ابوبکر تشهد نماز را خواند، قبل از سلام دادن فریاد زد: ای خالد! فرمانم را اجرا مکن، اگر چنین کنی تو را میکشم. سپس به سمت راست و چپش سلام داد.
علی - علیه السلام - جستند و گریبان خالد را گرفتند و شمشیر را از دستش درآوردند و سپس او را بر زمین کوفتند و بر سینه اش نشستند و شمشیر را برداشتند تا او را بکشند. نمازگزاران جمع شدند تا خالد را نجات دهند، اما نتوانستند. عباس گفت: او را به حق قبر پیامبر قسم بدهید که دست از او بکشد، ایشان را به قبر قسم دادند و رهایشان کردند و ایشان نیز خالد را رها نمودند و برخاستند و به منزلشان بازگشتند.
زبیر و عباس و ابوذر و مقداد و بنی هاشم آمدند و شمشیرها را کشیدند و گفتند به خدا سوگند تا زمانی که [خالد] حرف نزند و کاری که ما میگوییم را انجام ندهد، دست بردار نیستیم. مردم به رفت و آمد و جنب و جوش افتادند و مضطرب شدند. زنان بنی هاشم از خانه هایشان بیرون آمدند و فریاد کشیدند و گفتند: ای دشمنان خدا، چه زود دشمنی تان را با رسول خدا و اهل بیتش آشکار نمودید، و چه دیر زمانی است که این را از رسول خدا میخواستید، اما بدان دست نمی یافتید، دیروز دخترش را کشتید و امروز میخواهید برادر و پسرعمو و وصی و پدر فرزندانش را بکشید، به پروردگار کعبه سوگند که دروغ گفتید و نمی توانید او را بکشید. طوری شد که مردم ترسیدند فتنه ای بزرگ به پا شود.
--------------------------------------------------------------
-. کتاب سلیم: ۲۴۹ - ۲۵۷ -
[بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی - «۴۹»]
**[ترجمه]تفسیر علی بن ابراهیم: محمد بن فضیل از امام کاظم - صلوات الله علیه - نقل کرده، عباس نزد امیرالمؤمنین - علیه السلام - آمد و عرض کرد: برخیز برویم تا مردم با تو بیعت کنند. امیرالمؤمنین - علیه السلام - فرمودند: تو فکر میکنی این کار را بکنند؟ عرض کرد: آری. حضرت فرمودند: پس این سخن خداوند چه میشود که: «الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ» -. عنکبوت / ۱ - ۳ - {الف، لام، میم * آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ * و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغ گویان را [نیز] معلوم دارد. }
------------------------------------------------------------
تفسیر قمی: ۴۹۴ -
مانند این حدیث در بیان التنزیل ابن شهر آشوب نیز به نقل از عیاشی از امام کاظم - علیه السلام - آورده شده است.
[بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی - «۵۰»]
**[ترجمه]می گویم: علی بن حسین مسعودی در کتاب الوصیة نوشته است: امیرالمؤمنین - علیه السلام - در سن سی و پنج سال سالگی مأمور به امر خداوند جل و علا شدند [و به امامت رسیدند] و مؤمنان از ایشان پیروی نمودند و منافقان با ایشان مخالفت کردند و مردی را حاکم و عهده دار امور دنیایشان کردند که خودشان انتخاب کرده بودند، و نه آن کسی که خداوند عزّ و جلّ و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - وی را برگزیده بودند.
[مسعودی] سپس روایت کرده که عباس - رضی الله عنه - پس از وفات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نزد امیرالمؤمنین - علیه السلام - رفت و به ایشان عرض کرد: دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم. ایشان فرمودند: مگر کسی هست که این امر را بخواهد؟ و مگر جز ما کسی صلاحیت آن را دارد؟ عده ای از مسلمانان، از جمله زبیر و ابوسفیان صخر بن حرب نزد ایشان رفتند، اما ایشان امتناع ورزیدند. مهاجران و انصار اختلاف پیدا کردند؛ انصار گفتند که یک امیر از ما و یک امیر از شما. برخی از مهاجران گفتند: از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شنیدیم که میفرمودند: خلافت باید در قریش باشد، در نتیجه انصار آن را تسلیم قریش کردند و سعد بن عباده را لگدمال کردند و پا بر شکمش گذاشتند. عمر بن خطاب با ابوبکر بیعت کرد و با او دست داد. سپس آن دسته از قوم او که به مدینه آمده بودند، اعم از اعراب و مؤلفة قلوبهم با ابوبکر بیعت کردند و سایر مردم نیز به تبع آنها بیعت کردند.
خبرها وقتی به امیرالمؤمنین - علیه السلام - رسید که ایشان کار غسل و حنوط و تکفین و تجهیز و دفن رسول خدا - صلی الله علیه و آله - را به اتمام رسانده بودند و بعد از آن، حاضرین از بنی هاشم، و عده ای از اصحاب ایشان مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذیفه و ابیّ بن کعب و عده ای دیگر که حدود چهل نفر بودند بر حضرت نماز گزارده بودند. وقتی خبر رسید، ایشان به خطبه ایستادند و پس از حمد و ثنای خداوند فرمودند: اگر امامت باید در قریش باشد، پس من در میان قریش سزاوارترین از همه به آن هستم و اگر لازم نیست در قریش باشد، پس انصار هم میتوانند مدعی آن باشند. سپس آنها را ترک نمودند و داخل خانه اشان شدند. ایشان و آن عده از مسلمانانی که پیرو ایشان بودند، به همین وضع ادامه دادند و ایشان فرمودند: در زندگی پنج تن از پیامبران، الگویی برای من وجود دارد: نوح؛ زمانی که گفت: «أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ» -. قمر / ۱۰ - {من مغلوب شدم به داد من برس}، و ابراهیم؛ آن گاه که گفت: «وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ» -. مریم / ۴۸ - {و
از شما و [از] آن چه غیر از خدا میخوانید کناره میگیرم}، و لوط؛ زمانی که گفت: «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلَی رُکْنٍ شَدِیدٍ» -. هود / ۸۰ - { [لوط] گفت: کاش برای مقابله با شما قدرتی داشتم یا به تکیه گاهی استوار پناه میجستم}، و موسی؛ زمانی که گفت: «فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ» -. الشعراء / ۲۱ - {و چون از شما ترسیدم، از شما گریختم}، و هارون؛ هنگامی که گفت: «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکَادُواْ یَقْتُلُونَنِی» -. اعراف / ۱۸۰ - {این قوم، مرا ناتوان یافتند و چیزی نمانده بود که مرا بکشند}. حضرت علی - علیه السلام - سپس قرآن را جمع آوری نمودند و آن را درون پارچه ای قرار دادند و به همه سنگینی اش در دست گرفتند و میان مردم رفتند و فرمودند: این کتاب خداست که آن را به همان شیوه که رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - به من امر کرده و وصیت نموده بودند به ترتیب نزول بازنویسی کرده ام. عده ای از آنها به ایشان گفتند: آن را بگذار و برو. ایشان فرمودند: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به شما فرمودند: من در میان شما دو چیز گرانبها را به جای میگذارم: کتاب خدا و عترتم؛ که این دو هرگز از یک دیگر جدا نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض بر من وارد شوند، اگر قرآن را پذیرفته اید، پس مرا نیز با آن بپذیرید تا با آن احکام خداوند که درون آن است، بر شما حکم کنم. گفتند ما را نه نیازی به آن است و نه به تو، آن را با خودت ببر و از او جدا مشو. و ایشان از نزد آنها بازگشتند.
امیرالمؤمنین - علیه السلام - و عده ای از شیعیان ایشان در منازلشان مطابق پیمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله با حضرت بسته بودند، در منازلشان ماندند [و بیرون نیامدند]. مردم به طرف منزل ایشان رفتند و بر آن یورش بردند و درب خانه اشان را آتش زدند و ایشان را به زور از آن بیرون آوردند و فاطمه - علیها السلام - سرور زنان را با در خانه فشار دادند و محسن سقط شد.
علی - علیه السلام - را مجبور به بیعت کردند، اما ایشان امتناع نمودند و فرمودند: بیعت نمی کنم، گفتند: تو را میکشیم، حضرت فرمودند: اگر مرا بکشید، من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم. دست ایشان را باز کردند، اما حضرت آن را مشت نمودند و آنها نتوانستند آن را بگشایند و در آخر، دستِ مشت شده حضرت را بر دست ابوبکر کشیدند.
چند روز از این کار گذشت و روزی امیرالمؤمنین یکی از آنها [ابوبکر] را دیدند و او را به خدا سوگند دادند و روزهای خدا را به یادش آوردند و به او فرمودند: آیا میخواهی تو را پیش رسول خدا ببرم تا ایشان تو را امر و نهی کنند؟ او به ایشان گفت: آری. با یک دیگر به مسجد قبا رفتند و حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله که در آن جا نشسته بودند را به ابوبکر نشان دادند. رسول خدا به او فرمودند: ای فلانی، این گونه به عهد خودتان عمل کردید و امر [خلافت] را به علی که امیرالمؤمنین است سپردید؟ او بازگشت و تصمیم گرفت امر [خلافت] را به امیرالمؤمنین واگذار نماید، اما دوستش او را از این کار منع نمود و به او گفت: این افسونی است آشکار و از افسونهای معروف بنی هاشم است. آیا به خاطر نداری روزی را که با ابن ابی کبشه بودیم و او [یعنی رسول خدا] به دو درخت دستور داد و آن دو به هم چسبیدند و رفت و پشت آن دو درخت قضای حاجت نمود و سپس باز به آن دو دستور داد و آن دو از یک دیگر جدا شدند و به حالت اول خود بازگشتند؟ گفت: آری. حالا که این را به یادم انداختی، [یادم افتاد به زمانی که] با او در غار بودم؛ او دستش را بر صورتم کشید و پایش را پایین برد و دریا را به من نشان داد، سپس جعفر و اصحابش را نشانم داد که در کشتی و بر دریا شناور بودند. -. اختصاص: ۲۷۴ -
در نتیجه از تصمیمش منصرف شد و تصمیم گرفتند که امیرالمؤمنین را به قتل برسانند و با یک دیگر به توافق رسیدند و قرار گذاشتند که خالد بن ولید عهده دار قتل ایشان شود. اسماء بنت عمیس یکی از کنیزانش را نزد امیرالمؤمنین فرستاد و کنیز چهارچوبه در را گرفت و فریاد زد: «إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِین» -. قصص / ۲۰ - {سران قوم در باره تو مشورت میکنند تا تو را بکشند. پس [از شهر] خارج شو. من جدّا از خیرخواهان توام. }. علی - علیه السلام - با شمشیرشان [از خانه] خارج شدند. قرار این بود که پس از آنکه ابوبکر سلام نماز را گفت، خالد با شمشیرش به طرف ایشان برود [و حضرت را به قتل برساند]. هیبت حضرت آنان را گرفت و امام جماعت [ابوبکر] پیش از آن که سلام نماز را بگوید، گفت: ای خالد! چیزی که به تو امر کردهام را انجام نده. -. اختصاص: ۳۰۶ -
و سایر داستانهایی که مردم روایت کرده اند.
دو سال و دو ماه و هفت روز از به امامت رسیدن امیرالمؤمنین گذشته بود که ابن ابی قحافه، که نامش عتیق بن عثمان بود جان سپرد و بر اساس پیمانی که میان او و عمر بن خطاب بود، خلافت را به او سپرد و امیرالمؤمنین - علیه السلام - مانند دوران ابوبکر باز هم خانه نشین شدند مگر در مواردی که چاره ای نداشتند و تنها در مواقعی که چاره ای جز نهی [از منکر] نداشتند، نهی مینمودند. آنان در طول آن مدت از ایشان سؤال میپرسیدند و در مورد حلال و حرام و تأویل قرآن و فصل الخطاب از ایشان استفتاء میکردند.
-----------------------------------------------------------
اثبات الوصیة ۱۱۶- ۱۱۹ ط نجف الثالثة.
🔰 #فایل های pdf حدیث چهل و یکم تا حدیث پنجاه
🔻 استفاده باذکر صلوات بلا مانع است
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
سقیفه در نظر اهل تسنن
[بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی - «۵۱»]
ابن ابی الحدید در شرح این سخن امیرالمؤمنین - علیه السلام - که: «فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِی مُعِینٌ إِلَّا أَهْلُ بَیْتِی فَضَنِنتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ فَأَغْضَیْتُ عَلَی الْقَذَی وَ شَرِبْتُ عَلَی الشَّجَا وَ صَبَرْتُ عَلَی أَخْذِ الْکَظَمِ وَ عَلَی أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ» {نگریستم و دیدم غیر از خانوادهام یاوری ندارم، دریغم آمد که به کام مرگ درآیند؛ چشمم را بر خار درونش بستم و بر استخوان در گلو نوشیدم و تا حد جان دادن صبر کردم و بر تلخی طعم آن شکیبایی نمودم}این چنین نوشته است:
روایتها پیرامون داستان سقیفه متفاوتند؛ آنچه شیعیان گفته اند و عده ای از محدثان آنها به آن قائلند و بسیاری آن را نقل نموده اند این است که: علی - علیه السلام - از بیعت امتناع نمود و ایشان را به اجبار از خانه بیرون آوردند. زبیر بن عوام نیز از بیعت امتناع کرد و گفت: من تنها با علی بیعت میکنم، و هم چنین بودند ابوسفیان بن حرب و خالد بن سعید بن عاص بن امیة بن عبد شمس و عباس بن عبدالمطلب و پسران او و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب و همه بنی هاشم. نقل کرده اند: زبیر شمشیرش را بیرون کشید؛ وقتی عمر به همراه عده ای از انصار و دیگران آمدند، یکی از جملههای او [یعنی عمر] این بود که: شمشیر این مرد را بگیرید و بر سنگ بزنید. و گفته شده او خودش شمشیر را از دست زبیر گرفت و بر سنگ زد و آن را شکست و همگی آنها را در جلوی خود قرار داد و تا پیش ابوبکر کشاند و به بیعت با او مجبور کرد و فقط علی - علیه السلام - از این کار سرباز زد. ایشان به منزل فاطمه - علیها السلام - پناه بردند. آنها با حمایت هم دیگر از یکدیگر تصمیم گرفتند ایشان را به اجبار بیرون بیاورند؛ فاطمه - علیها السلام - بر درب خانه ایستادند و به گوش همه کسانی که در طلب حضرت آمده بودند رساندند [که من اجازه چنین کاری را نمی دهم]. آنها متفرق شدند و پنداشتند که [بیعت نکردن] حضرت به تنهایی ضرری نمی رساند. بنابراین ایشان را رها نمودند. قول دیگر این است که آنها در بین کسانی که به اجبار برده شدند، حضرت را نیز پیش ابوبکر بردند و ایشان نیز با او بیعت نمودند. ابوجعفر محمد بن جریر طبری بیشتر اینها را روایت کرده است. -. تاریخ طبری ۳: ۲۰۰ - اما قضیه به آتش کشیدن [خانه] و اتفاقات زشتی که در جریان آن اتفاق افتاده است و نیز این که آنها علی علیه السلام را گرفته باشند و در حضور مردم ایشان را با عمامه اشان کشیده باشند، بعید است و فقط شیعه آن را نقل کرده است. البته عده ای از اهل حدیث نیز مانند این جریان را نقل کرده اند که آن را خواهیم آورد.
ابوجعفر [طبری ]نقل کرده، زمانی که انصار نتوانستند به خواسته خود یعنی خلافت برسند، همگی و یا عده ای از آنان گفتند: تنها با علی علیه السلام بیعت میکنیم. -. تاریخ طبری ۳: ۲۰۲ -
علی بن عبدالکریم، معروف به ابن اثیر موصلی نیز در کتاب تاریخ خود مانند همین را نقل کرده است.
اما این سخن ایشان: «لم یکن لی معین إلّا أهل بیتی، فضننت بهم عن الموت»{نگریستم و دیدم غیر از خانوادهام یاوری ندارم، دریغم آمد که به کام مرگ درآیند} ما میگوییم که علی علیه السلام همواره این را میگفته اند. نصر بن مزاحم در کتاب صفین نقل کرده که حضرت پس از وفات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - نیز این را فرموده اند که: کاش چهل یاور مصمم داشتم. بسیاری از صاحبان سیره نیز این را ذکر نموده اند. اما چیزی که اغلب محدثان و محدثان سرشناس آن را میگویند این است که حضرت - علیه السلام - به مدت شش ماه از بیعت کردن امتناع نمودند و از خانه بیرون نیامدند و تا زمان وفات فاطمه - علیها السلام - بیعت نکردند، و بعد از وفات فاطمه - علیها السلام - به میل خود بیعت نمودند. -. تاریخ طبری ۳: ۲۰۸، تاریخ یعقوبی ۲: ۱۱۶ -
در صحیح مسلم و بخاری آمده است که تا زمانی که فاطمه - علیها السلام - زنده بودند، مردم روی به ایشان داشتند، اما پس از وفات فاطمه- علیها السلام - از ایشان روگردان شدند و دیگر به خانه ایشان نرفتند و ایشان نیز با ابوبکر بیعت نمودند. مدت زمانی که فاطمه - علیها السلام - پس از وفات پدرشان علیه الصلاة زنده بودند شش ماه بود.
احمد بن عبدالعزیز جوهری روایت کرده، وقتی مردم با ابوبکر بیعت کردند، زبیر و مقداد و عده ای دیگر از مردم برای مشورت و نظرخواهی نزد علی - علیه السلام - که در خانه فاطمه بودند میرفتند. عمر نزد فاطمه - علیها السلام - رفت و گفت: ای دختر رسول خدا! پدرت محبوب ترین شخص نزد ما بود، و پس از پدرت تو محبوب ترین شخص پیش ما هستی؛ ولی به خدا سوگند اگر این عده پیش تو جمع شوند، آن محبوبیت تو مانع از این نمی شود که دستور بدهم خانه را به سرشان آتش بکشند.
پس از این که عمر از خانه خارج شد، آن عده نزد فاطمه - علیها السلام - آمدند و ایشان به آنان فرمودند: آیا میدانید که عمر نزد من آمده و سوگند خورده است اگر بازگردید خانه را بر سر شما به آتش بکشد؟ به خدا سوگند، به آن چه سوگند خورده عمل خواهد نمود؛ پس به سلامتی بروید و ما را ترک کنید. آنان نیز دیگر به منزل فاطمه - علیها السلام - بازنگشتند و رفتند و با ابوبکر بیعت نمودند. -. شرح نهج البلاغة ۱: ۱۳۰، این جریان در منتخب کنز العمال ۲: ۱۷۴ نیز به نقل از مسند ابن أبی شیبة آورده شده است. -
یکی از سخنان مشهور معاویه به علی - علیه السلام - این است که: تو را به یاد دیروز میآورم؛ روزی که با ابوبکر بیعت شد و تو شبانه بانوی خانه ات را سوار بر مرکب میکردی و درحالی که دستان حسن و حسین را به دست داشتی، و [به در خانه] همه اهالی بدر و مسلمانان نخستین [رفتی و یکایک آنها] را به [یاری] خود دعوت نمودی و زنت را با خود پیش آنها بردی و دو فرزندت را واسطه قرار دادی و از آنان برای یاور رسول خدا - صلی الله علیه و آله - یاری طلبیدی، ولی فقط چهار یا پنج تن دعوتت را اجابت کردند. به جانم سوگند اگر بر حق بودی، دعوتت را اجابت میکردند، اما ادعای باطلی نمودی و سخن به گزاف گفتی و به دنبال چیزی بودی که نتوان آن را به دست آورد. هرچه را فراموش کنم این سخنت را فراموش نمی کنم که وقتی ابوسفیان تو را تحریک و تهییج کرد به او گفتی: \\"اگر چهل مرد با اراده از میانشان مییافتم، در مقابل این قوم میایستادم. \\" اما امروز مسلمانان با تو مانند آن روز نیستند. -. شرح نهج البلاغة ۱: ۱۳۱ و مانندش در ۳: ۵ نیز آمده است -
و از کتاب جوهری به نقل از جریر بن مغیرة روایت کرده که سلمان و زبیر و انصار خواستشان این بود که پس از پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - با علی - علیه السلام - بیعت کنند. وقتی مردم با ابوبکر بیعت کردند، سلمان گفت: [یک نفر را] انتخاب کردید، ولی به اشتباه انتخاب کردید.
و نیز از حبیب بن ابی ثابت نقل کرده: سلمان در آن روز گفت: آن پیرمرد با سن و سال را انتخاب کردید و اهل بیت پیامبرتان را رها کردید؛ اگر آن [یعنی خلافت] را میان اهل بیت پیامبرتان قرار میدادید، هیچ دو نفری مخالفتی نمی کردند و پیوسته از آن سود میبردید
و از غسان بن عبدالحمید روایت کرده، هنگامی که مدتی زیادی از بیعت نکردن علی - علیه السلام - با ابوبکر گذشت و ابوبکر و عمر بر ایشان سخت گرفتند، امّ مسطح بن اثاثه بر سر قبر پیامبر رفت و این چنین سرود:
- جریانات و اخبار و اختلافاتی رخ داده است که اگر شما میان ما بودید مصیبتها این قدر فراوان نمی شدند.
و ادامه ابیات که معروف است.
و نیز از طریق غسان بن عبدالحمید از ابی الاسود روایت کرده که عده ای از مهاجران، از این که بدون مشورت با آنها برای ابوبکر بیعت گرفته شده بود، به خشم آمدند. علی - علیه السلام - و زبیر نیز خشمگین شدند و با سلاح به خانه فاطمه - علیها السلام - رفتند. عمر به همراه عده ای از جمله اسید بن حضیر و سلمة بن سلامة بن وقش که از قبیله بنی عبدالأشهل بودند آمد. فاطمه - علیها السلام - فریاد برآورد و آنان را به خدا سوگند داد. آنان شمشیر علی - علیه السلام - و زبیر را گرفتند و آن قدر بر دیوار زدند که شکسته شدند. عمر سپس آن دو [یعنی - علیه السلام - و زبیر] را از خانه بیرون کشید و برای بیعت برد. ابوبکر برخاست و خطبه ای خواند و از آنان معذرت خواست و گفت: بیعت با من یک اتفاق ناگهانی [و از پیش تعیین نشده] بود و من ترسیدم که فتنه برپا شود، ولی با این حال خداوند ما را از شر آن محفوظ داشت. به خدا سوگند هرگز به حکومت طمعی نداشتم و اکنون امری عظیم را به عهده گرفتهام که تاب و طاقت آن را ندارم. خیلی دوست داشتم که نیرومندترین فرد ما برای این مسؤلیت در جای من باشد. و شروع کرد به عذرخواهی از مردم و مهاجران نیز عذر او را پذیرفتند. تا آخر روایت. -. همان ۱: ۱۳۲ و ۲: ۱۹ -
و نیز با سند دیگری که آن را آورده، روایت کرده که ثابت بن قیس بن شماس نیز از جمله کسانی بود که همراه عمر به خانه فاطمه - علیها السلام - رفته بودند.
و نیز گفته که سعد بن ابراهیم از عبدالرحمن بن عوف روایت کرده که او نیز در آن روز همراه عمر بوده، و محمد بن مسلمه نیز با آنها بوده است و هم او [یعنی محمد بن مسلمه] بود که شمشیر زبیر را شکست.
همچنین از کتاب مذکور از سلمة بن عبدالرحمن روایت کرده، وقتی ابوبکر بر منبر نشست، علی - علیه السلام - و زبیر و عده ای از بنی هاشم در خانه فاطمه - علیها السلام – بودند؛ عمر پیش آنان رفت و گفت: سوگند به کسی که جانم در دست اوست، یا برای بیعت کردن از خانه خارج میشوید و یا خانه را بر سرتان به آتش میکشم. زبیر با شمشیر آخته بیرون آمد؛ مردی از انصار و زیاد بن لبید گردنش را گرفتند و او را به زمین کوبیدند و شمشیرش افتاد.
ابوبکر در همان حال که بر منبر نشسته بود فریاد زد: شمشیر را بر سنگ بکوبید. ابوعمر بن حماس نقل کرده که من آن سنگی که آثار کوبیدن شمشیر زبیر بر آن بود را دیدهام و میگویند که این اثرات مربوط به شمشیر زبیر است. سپس ابوبکر گفت: آنها را رها کنید، خداوند آنها را [نزد ما] خواهد آورد. آنها بعداً پیش ابوبکر رفتند و با او بیعت کردند.
جوهری نقل میکند: در روایت دیگری آمده است که سعد بن ابی وقاص و مقداد نیز به همراه آنان در خانه فاطمه - علیها السلام - بودند و آنان همگی میخواستند با علی- علیه السلام - بیعت کنند، که عمر به سراغشان آمد تا خانه را بر سرشان به آتش بکشد. زبیر با شمشیر بیرون آمد و فاطمه - علیها السلام - نیز با ناله و فریاد بیرون آمدند و مردم را از این کار بازداشتند. [آنهایی که با علی - علیه السلام - بودند] گفتند: ما گناهی نکرده ایم و با امر خیری که همه مردم بر آن اتفاق نظر دارند مخالفتی نداریم. ما فقط در این جا جمع شده ایم تا قرآن را در یک مصحف گرد آوریم. سپس با ابوبکر بیعت نمودند و خلافت او ادامه یافت و مردم به آرامش رسیدند. -. همان ۱: ۱۳۴، ۲: ۱۹ -
جوهری همچنین از داود بن مبارک نقل کرده که در راه بازگشت از حج به همراه عده ای به حضور عبدالله بن موسی بن عبدالله بن حسن بن الحسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام رفتیم و سؤالاتی از او پرسیدیم. من هم یکی از سؤال کنندگان بودم و از او در باره ابوبکر و عمر پرسیدم. گفت: همان جوابی که عبدالله بن حسن گفته را به تو میگویم؛ پاسخت را میدهم. از عبدالله بن حسن درباره آن دو نفر سؤال شد و او این گونه جواب داد: مادر ما فاطمه - علیها السلام - صدیقه و دختر پیامبر فرستاده شده بود. ایشان در حالی از دنیا رفتند که از عده ای غضبناک بودند؛ ما نیز به سبب خشم ایشان از آنها در غضبیم.
[جوهری] هم چنین با سند خود از امام صادق و ایشان از پدرشان امام باقر - علیهما السلام - و ایشان از ابن عباس نقل نموده اند که: عمر به من گفت: به خدا سوگند در حقیقت این دوست تو بود که پس از وفات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از همگان بر خلافت سزاوارتر بود، اما ما از دو چیز او در خوف بودیم؛ پرسیدم آن دو چه بود؟ گفت: ما از سن کم او و عشق او نسبت به بنی عبدالمطلب ترسیدیم. -. همان ۱: ۱۳۴، ۲: ۲۰ -
ابن ابی الحدید سپس گفته است: جریان امتناع علی - علیه السلام - از بیعت کردن و این که ایشان به آن صورت از منزلشان بیرون کشیده شده باشند، چیزی است که محدثان و راویان کتب سیره آن را نقل کرده اند، و ما چیزهایی که جوهری از رجال حدیث و ثقات قابل اعتماد در این باب نقل کرده بود را آوردیم و این ماجرا را به این صورت عده بی شمار دیگری نیز آورده اند.
امام جریانات شنیع و زشتی که شیعیان میگویند که قنفذ را به خانه فاطمه - علیها السلام - فرستادند و او بر ایشان تازیانه زد و ساعد ایشان ورم کرد و اثر آن تا زمان وفات ایشان باقی بود و این که عُمَر ایشان را میان در و دیوار فشرد و ایشان فریاد زدند ای پدر جان و ای رسول الله و جنینی که در شکم داشتند سقط شد و این که [عمر] در گردن علی - علیه السلام - طناب انداخت و ایشان را کشان کشان برد و فاطمه پشت سر ایشان فریاد میکشید و ناله و نفرین سر میداد و دو فرزندشان حسن و حسین علیهما السلام نیز با پدر و مادرشان بودند و میگریستند و این که زمانی که علی - علیه السلام - را آوردند، از او خواستند بیعت کند، اما ایشان امتناع کردند و تهدید به قتل شد و ایشان فرمودند که در این صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را میکشید و آنها گفتند: بنده خدا آری، اما برادر رسول خدا نه، و این که ایشان آنان را در جلوی رویشان متهم به نفاق نمودند و پرده از آن صحیفه نیرنگ که بر آن پیمان بسته بودند برداشتند و این که آنان قصد داشتند تا شتر رسول خدا را در لیلة العقبه رَم بدهند؛ از نظر اصحاب هیچ کدام از اینها مستند نیست و هیچ یک از اصحاب ما اینها را نیاورده اند، و تنها شیعه اینها را نقل کرده است.
می گویم: این که این روایات نزد اصحاب متعصب او ثابت نیست، دلیل بر بطلان آن نمی شود؛ علاوه بر این که عده ای از محدثان قابل اعتماد آن ها، چنان چه خود او نیز معترف است، روایاتشان را موافق با روایتهای امامیه نقل کرده اند. وانگهی همان مقدار روایاتی که او آنها را صحیح دانسته برای ما کافی است. علاوه بر اینها روایاتی که او نقل کرده و با روایات ما مخالف است، فقط خودشان آنها را نقل کرده اند و وقتی احتجاج صحیح خواهد بود که روایاتی که بین هر دو طرف مقبول است به میان گذاشته شود.
سقیفه در نظر اهل تسنن
[بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی - «۵۲»]
ابن ابی الحدید همچنین در کتاب مذکور، از کتاب سقیفه جوهری نقل کرده، ابوزید عمر بن شبّة با سند خود برایم نقل کرد: عمر با عده ای از انصار و تعداد کمی از مهاجران به خانه فاطمه - علیها السلام - رفت و گفت: سوگند به آن که جانم در دست اوست یا برای بیعت کردن از خانه خارج میشوید، و یا خانه را بر سرتان به آتش میکشم. زبیر با شمشیری آخته بیرون آمد؛ زیاد بن لبید انصاری و مرد دیگری به گردنش افتادند و شمشیر از دستش افتاد، عمر شمشیر را بر سنگ کوبید و آن را شکست. سپس یقه آنها را گرفت و به شدت و زور آنها را کشید و برد و آنها با ابوبکر بیعت کردند. -. همان ۲: ۱۹ -
ابوزید از نضر بن شمیل روایت کرده، وقتی شمشیر زبیر از دستش افتاد آن را برداشتند و پیش ابوبکر که بالای منبر مشغول خطبه بود بردند؛ او گفت: آن را بر سنگ بزنید. ابوعمرو بن حمّاس نقل کرده که من آن سنگ را دیدهام و اثر آن ضربه در آن وجود داشت و مردم میگویند این همان اثر ضربه شمشیر زبیر است.
جوهری هم چنین از ابی بکر باهلی، از اسماعیل بن مجالد، از شعبی نقل کرده، ابوبکر گفت: ای عمر! خالد بن ولید کجاست؟ گفت: او همین جاست. گفت: دو نفری نزد آن دو، یعنی علی- علیه السلام - و زبیر بروید و آن دو را نزد من بیاورید. عمر وارد خانه شد و خالد بیرون خانه جلوی در ایستاد. عمر به زبیر گفت: این شمشیر چیست؟ زبیر گفت: آن را برای بیعت با علی آماده کرده ام. عده زیادی از جمله مقداد بن اسود و بیشتر بنی هاشم در خانه حضور داشتند؛ عمر شمشیر را از غلاف بیرون کشید و بر سنگی که در خانه بود زد و آن را شکست. سپس دست زبیر را گرفت و او را بلند کرد و سپس او را با هل داد و بیرون انداخت و گفت: ای خالد! این را بگیر، خالد نیز او را گرفت. بیرون از خانه عده زیادی جمع بودند که ابوبکر آنها را برای حمایت از آن دو فرستاده بود. عمر دوباره وارد خانه شد و به علی - علیه السلام - گفت: برخیز و بیعت کن. علی - علیه السلام - امتناع نمودند و خود را محکم نگه داشتند. عمر دست ایشان را گرفت و گفت: برخیز، اما حضرت بر نخاستند. عمر ایشان را بلند کرد و مانند زبیر به بیرون هل داد و خالد ایشان را گرفت و عمر و همراهانش آن دو را با شدت و خشونت کشیدند و مردم هم جمع شده بودن و نظاره میکردند و خیابانهای مدینه پر از جمعیت شد، فاطمه - علیها السلام - وقتی این رفتار عمر را دیدند، و فریاد زدند و ولوله سر دادند و عده زیادی از زنان بنی هاشم و زنان دیگر جمع شدند. فاطمه - علیها السلام - به طرف در اتاق اشان رفتند و فریاد زدند: ای ابوبکر! چه زود بر اهل بیت رسول خدا پیچیدید! به خدا سوگند تا زمانی که خدا را ملاقات کنم با عمر سخن نخواهم گفت. وقتی علی - علیه السلام - و زبیر بیعت کردند و آن هیاهو آرام شد، ابوبکر نزد فاطمه - علیها السلام - رفت و برای عمر پادرمیانی کرد و شفاعت طلبید، ایشان نیز رضایت دادند. -. همان: ۱۹ -
ابن ابی الحدید بعد از آوردن این روایات چنین میگوید: آن چه از نظر من صحیح میباشد این است که فاطمه - علیها السلام - با غضب از ابوبکر و عمر از دنیا رفتند و وصیت نمودند تا آن دو بر پیکر ایشان نماز نخوانند و این امر از نظر اصحاب ما [اهل تسنن] از گناهان صغیره و بخشیده شده آن دو است. و بهتر آن بود که آن دو ایشان را اکرام مینمودند و حرمت منزلت ایشان را حفظ میکردند. ولی آن دو از تفرقه و فتنه بیمناک شده بودند و آن چه را که به گمان خودشان بهتر بود انجام دادند. ابوبکر و عمر از دین و یقینشان از جایگاهی ویژه برخوردارند... و اگر هم چنین چیزی اثبات شود، گناه کبیره نیست و بلکه از گناهان صغیره به شمار میآید و نباید به جهت آن تبرّی یا تولی نمود. -.
--------------------------------------------------------------
شرح النهج ۲ ر ۲۰
سقیفه شناسی
سقیفه در نظر اهل تسنن [بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الایمه الاطهار علیهم السلام با ترجمه فارسی -
🔻پاسخ علامه امینی رضوان الله
و العجب منه ثمّ العجب کیف یقول أن ایذاءها بالهجوم علی دارها صغیرة، أ لم یرو هو نفسه (ج ۲ ر ۴۳۸ ص ۲)و هکذا صحاحهم بالتواتر علی ما مر ص ۳۰۳ أن رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: «فاطمة بضعة منی فمن أغضبها فقد اغضبنی، و فی لفظ «یؤذینی ما آذاها و یغضبنی ما أغضبها» أ لیس یکون أذی رسول اللّه و اغضابه کبیرة؟ أ و لیس اللّه عزّ و جلّ یقول فی کتابه «وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ..... - وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» أو لیس اللّه عزّ و جلّ یقول «إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً* وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً» أ فیری أن ایذاء رسول اللّه بالهجوم علی دار ابنته الصدیقة اهون من القول بأنه أذن، أو کان فاطمة البتول المطهرة الطاهرة بنص آیة التطهیر قد اکتسبت ما یوجب ایذاءها و الظلم علیها؟ لاها اللّه و لکن الملک عقیم.