#خاطره_ای_از_شهید_عباسعلی_کشاورزیان
🌷دوست داشتم زودتر میرسیدم. #دعا کردم که پشیمان نشود. جلوی در خانه عمویش رسیدم. از خوشحالی نمیدانستم باید چهکار میکردم. سلام و روبوسیها که تمام شد و نشستیم، گفتم: « #عباس! خدا رو شکر که قبول کردی زن بگیری.»
فقط خندید. بعدازظهر همان روز به #خواستگاری رفتیم.
از خانهشان که بیرون آمدیم، عباس گفت: «خریدها رو انجام بدیم؛ بقیه کارها باشه بعد از #محرم و #صفر.»
#گفتم: «دوباره شروع کردی؟ خرید بکنیم دیگه کار زیادی نمیمونه.»
هرچه حرف زدم قانع نشد. دوسهروزه کارهای مراسم را انجام دادیم. شب دور هم جمع شدیم تا در مورد مراسم فردا حرف بزنیم. تلفن زنگ زد با عباس کار داشتند. بعد از آن که صحبت کرد، حالوهوایش طور دیگری شد. گفتم: «چی شد؟ کی بود؟»
ـ «از منطقه زنگ زدن.»
ـ «زدن که زدن! فردا مراسم #عقدته بمون بعدش برو.»
ـ « #فرمانده_گروهان #شهید شده، بچهها تنهان.»
قول داد برود و بعد از ماه محرم و صفر مراسم بگیریم. راضی شدم. دو روز مانده بود که ماه صفر تمام شود، عباس شهید شد.🌷
✍ #راوی : مادر شهید
❤️ #کپی_با_ذکر_صلوات_آزاد_است❤️
🌹خاطرات و زندگی نامه شهداء🍃🌺🍃
https://eitaa.com/sahdah
اگه عاشق شهدایی کانال شهداء رو به دوستانتان معرفی کنید