voice.ogg
4.46M
#حقیقت بیستم
🔴صحبت های جنجالی پرفسور کرمی
از افشاگری واکسن های تناسلی تا ....
۲۴ شهریور ۱۴۰۰
عالیه حتما گوش کنید و نشر بدید
✍ رهبر هشدار جنگ #بیولوژیکی داد هیچ کس نفهمید....
#اربعین
#واکسن
#ویروس
https://eitaa.com/saheleroman
🍃🌹🍃
کانال خودتان را به دوستانتان معرفی کنید😉
#رمان_عشق_و_دیگر_هیچ
#عشق_و_دیگر_هیچ
#خاطره_بازی
🦋| شروعی بیپایان
وقتی نشست روی صندلی، آنقدر ذهنش آشفته بود که جنس صندلی را نفهمید.
حتی متوجه نشد روی صندلی چندم نشسته است، فقط میدانست به عنوان مجرم وارد این اتاق شده و قرار است مقابلش یک قاضی بنشیند.
بدتر از همه هم آمدن مادرش بود. همینکه مقابل دادگاه چهرۀ مادرش را دید، ناخوداگاه سر جایش ایستاد و از چند نفر تنه خورد. قدمی هم عقب گذاشت و نگاهش خیره ماند و تا مادرش وارد دادسرا نشد، به خودش نیامد.
امیدوار بود که مادر برگردد اما وقتی در مقابل نگاهش داخل رفت، به زحمت قدم برداشت تا مقابل پلهها رسید. نه میتوانست مادرش را بگذارد و بگذرد و نه شجاعت این را در خودش میدید که وارد ساختمان دادسرا بشود.
خیالش دنبال مادر رفته بود و او را تصور میکرد که پرسانپرسان رسیده پشت در اتاق قاضی و منتظر است.
امروز روز آخر دادگاه بود؛ دیشب را با فکر به امروز نخوابیده و فقط غلت زده بود، صبح را هم کسل و تلخ برخاسته و بیرون آمده بود. دو دل بود که اصلا در دادگاه حاضر بشود یا نه؛ خودش حکمش را میدانست، آنهم با سماجتی که در نیاوردن شاهد نشان داده بود.
قاضی برای ادعای فرهاد شاهد خواسته بود و او با فکر کردن به فضای دادگاه نخوانسته بـود که مادرش را به چنین جایی بیاورد. حتی نتوانسته بود قصۀ این دادگاه و شکایت کذایی سروش را برای مادر بگوید. آن هم خانوادۀ سروش که سالها با هم دوست بودند و چشم در چشم!
با این افکار دیگر نایستاد؛ روبرگرداند، راه افتاد و ساختمان دادگاه را رد کرد. هر قدم که برمیداشت ذهن و دلش بیشتر به هم پیچید. هنوز وارد خیابان کناری نشده بود که دیگر تاب نیاورد. انگار کسی یقهاش را کشید؛ ایستاد و چشمانش را بست تا بتواند برای چند لحظه ذهن و دلش را به سکوت بکشاند و تصمیم درست را بگیرد.
فرار کرده بود از مقابل دادگاه اما نمیتوانست خیالش را از مادر خالی کند؛ حتماً داشت نگران میان راهرو های ساختمان قدم میزد. اصلا میخواست تنهایی آنجا چه کند؟
✍️به قلم #نرجس_شکوریان_فرد
🍃🌹 @saheleroman🌹🍃
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل پنجم / قسمت سیویکم
چشم بست و سر به دیوار تکیه داد و نالید:
تمام اونچه آرزو داشتم شد کابوسم...
کاش از اولش تو درگیر نباشی...
آرام سرش را به دیوار کوباند کوباند کوباند و به خودش لعنت فرستاد که آنروز تلفن مادرش را برداشته بود؛
آنروز صدای زنگ موبایل که بلند شد نگاهش ماند روی شمارهای و اسمی که به اختصار بود،
انگشتش دایرۀ سبز را کشید و صدایی و کلماتی که شنید ناباورش کرد و در بهت فروبردش.
چرا نام مادرش را میبرد و کلماتی به کار میبرد که نامانوس بود!
اولش گنگ بود،
بعد حیرت کرد و بعد لرزید.
این چه اتفاقی بود؟
فرد پشت تلفن وقتی جوابی نگرفت به گمان اینکه ارتباط قطع شده است،
دوباره تماس گرفت و گوشی در دست جوادی بود که آوار شده بود روی مبل و تنها نگاهش به صفحۀ موبایل نشان زنده بودنش بود.
بعد از چند بار زنگ خوردن، پیامها آمد و جان جواد رفت.
انگشت جواد بیاراده و خواست قلبیاش پیامها را باز کرد،
چشمش خواند و روحش جدا شد.
نفهمید چگونه از خانه بیرون زد و چگونه قدم برداشت تا خیابانهایی که پر بود از زن و مرد،
زن... مرد... زن... مرد...
دیگر زن و مرد برایش بیمفهوم شده بود و ذهنش پر از سوالاتی که بیشتر از ترس بود تا خلا!
ترسهایش سوالات را سرازیر ذهنش کرد و در هم پیچاندش؛
دنیا اصلا کسی را دارد که سرپرستی کند و مدیریت یا همه چیز هر طور است که هست بدون هیچ کنترلی؟
.
.
.
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل یازدهم / قسمت شصتوهشتم
مصطفی چشمغره رفت:
- وحید!
- اسمم رو عوض میکنم میذارم....
مهدوی با آب و خاک گل درست کرد و دور قابلمه کشید تا از دود ذغال سیاه نشود و بحث را ادامه داد:
- اصل شک برای دانشمندایی بود که فقط روی حس و تجربه زوم کردند،
بعد که غلط از آب دراومد کلا به همهچی شک کردن،
دعوا هم از یونانیا شروع شد که دانشمنداشون به جون هم افتادن که هر کدوم برای اثبات خودشون اون یکی رو میزدن البته یه سری دعواشون هم سر مباحث پولی بود.
این وسط مردم بیچاره دچار شک و تردید شدن.
جواد مثل آرشام،
مثل وحید،
مثل علیرضا بیل را تکیه داد به شانهاش و نگاه کرد به کف دستانش که قرمز شده بود و میسوخت و به مصطفی گفت:
- قضیه بود که خط A با C موازیه،
یه خط دیگه قطعشون کنه زوایای متناظرشون با هم مساوی میشن الی آخر...
- خب؟
- یعنی این دانشمندا اگه دانشمند بودن چرا جوابشون به ثبات استدلالهای ریاضی نبوده،
چیزی که اثبات میشه دیگه شکبردار نیست که بلند شدن فرقۀ شکاکیسم رو درست کردند!
- خودت رو ناراحت نکن،
اونا مُردن ما داریم دعوا میکنیم!
مهدوی قابلمه رو روی اجاق گاز تنظیم کرد و گفت:
- قرار نیست همۀ آدما، همهچیز رو بلد باشند،
الان اطلاعات ما از آسمون بیشتر از بیست سال پیشه،
روز به روز هم بیشتر میشه.
خیلی از چیزا هم حسی نیست اصلا،
فعلا عقل و فکر ما هم بهش نمیرسه.
مثل سیم مفتول که دو سرش توی چشم ما یکیه، اما یکی فازه، یکی نول.
دست بزنی پرتت میکنه خونه همسایه!
اینجا لامسه فهمید،
بینایی نفهمید.
گاهی همین حواس هم درک نمیکنند. یعنی لایهای میفهمند!
.
.
.
[ برای خوندن هر شب دو قسمت از رمان، کافیه عضو
کانال VIP ما بشید! هماهنگی از طریق: @sahele_roman ]
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل هجدهم / قسمت صدوچهلوسوم
خودم و شیطان؟ خود ناتوانم؟ کجا یک دزد خیر صاحبخانه را خواسته است؟
شیطان کی خوشبختی آدمها را خواسته است؟
سجده نکرد به آدم و حالا هم دارد انتقام اخراجش به خاطر سرپیچی از امر خدا را از همین آدم میگیرد و تا همه را بدبخت دنیا و جهنمی نکند آرام نمیشود!
نفهمید چهقدر گذشت و چه گفت.
فقط صدای در را که شنید از خوابی که داشت میدید پرید.
صدای صحبت بچهها یعنی دو سه ساعتی در تنهایی خودش و خدا بوده و او آرامش کرده و یک خواب هم هدیه داده بود!
دلش نمیآمد از فضا و حالی که تجربه کرده بیرون بیاید اما صحبت بچهها، تمام سکوت و سکون را یکجا با خودش برده بود و صدای جواد:
- مصطفی اگه حالت بده بلند شو ببرمت دکتر!
چشم باز کرد تا بدتر نشود اوضاع.
- سلام!
در جایش نشست و صورت سرخ و موهای تمیز و شوریدۀ بچهها را نگاه کرد.
- شنا خیلی چسبیده انگار!
وحید نالید:
- گرسنگی بعدش اگر نبود و نباشه خیلی!
هم زمان مهدوی در را باز کرد با سینی بزرگی که دستش بود:
- گلهای من براتون خوراکی آوردم، گرسنههای من بیائید، کوفته بخورید...
جواد کمک کرد و صدای حرف و گفت و خنده فضای اتاق را برد در حالی دیگر که مصطفی هم همراهی کرد.
آرشام گفت:
- شهر بعد از استخر فَست میزنیم، اینجا نون و پنیر و سبزی و گردو، اونجا شات میزنیم اینجا چایی شیرین.
علیرضا گفت:
- اینو با اون مقایسه نکن که بعدش یه عارق بد بو هم داره.
- اَه اَه علیرضا!
- خاک بر سرت!
- ببندی نمیگن لالی!
.
.
.
[ برای خوندن تمام قسمتهای رمان، کافیه عضو
کانال VIP ما بشید! هماهنگی از طریق: @sahele_roman ]
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل هجدهم / قسمت صدوچهلوهشتم
این لذت برای روح بود نه تن و آن لذتها همه تنی بود که تو را زیر تُنهای سنگین خفه میکرد.
مهدوی یک بار گفته بود که میزان لذت هر چیزی بستگی به خود فرد دارد و خود لذت.
به خود فرد گفته بود (مدرِک) و به لذت گفته بود (مدرَک)
مدرِک لذتهای حسی، مرتبه پایین نفس است و امور جسمانی
و مدرِک لذتهای عقلی و روحی، مرتبۀ عالی نفس است و حقایق مجرد.
قابل مقایسه نبودند.
مصطفی آن روز نفهمید و امروز حس میکرد دارد چیزی میفهمد ولو به اندازۀ مزه کردن که قبلا داشته و غافل بوده!
مثل نوزادی که از لذتهای دنیایی بزرگترها درکی ندارد!
بعد از نماز سر به سجده گذاشت و لب زد:
- ، من نمیدونم چه لذتی در شناخت تو وجود داره اما باور دارم حرف امامصادق علیهالسلام رو:
که اگر میدونستید چه لذت و سعادتی در برکت شناخت خدا وجود داره، چشمها رو از طراوت و زیبایی و داراییهای دنیا که آدمهای بد از اون لذت میبرند، میبستید و حسرتش رو نمیخوردید و دنیا پیشتون کمتر از خاک لگدمال میشه و همۀ وجودمون پر میشد از لذت شناختن تو، انگار که ساکن دائمی بهشت شدیم با خوبان در لذت.
شناخت تو؛
مونسیه که دیگه آدم احساس غربت نمیکنه، رفیقیه که تمام تنهاییها رو میبره، نوریه که هیچ تاریکی و ظلمتی باقی نمیذاره، تو قدرتی هستی که ناتوانی رو تموم میکنه و شفای مریضیها میشی!
من میدونم که خیلی آدما بودند که مستکبرا حتی آتششون زدند و تکه تکهشون کردند و دنیا شده بود یه جای تنگ براشون اما چون لذت شناخت و همنشینی با تو رو داشتند، سفت ایستادند.
.
.
.
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل بیستویکم / قسمت صدوپنجاهوپنجم
پدرت هم، خواهرت هم!
انسان با اختیار و تواناییهاش. من هم همینم، خودتم همینی!
چند سال با اجبار میخواستن ما رو بندازن توی مسیر درست، تو خودت کی اومدی؟
جواد هم رو برگرداند از مصطفی به آسمان.
بعد از چند لحظه مرور گذشته و حالاتش گفت:
- مهدوی و اختیار و خواستن خودم!
- الان اهل خونتون اگر نخوان تو میتونی کاری کنی؟
- نه!
- پس بشو یه چشمۀ آب توی خونه که کنارت آرام بشن! بشینن و نگاهت کنن، اگر خواستن باهات کثیفیای روحشون رو بردارن! جواد تو باید سر پا باشی تا بتونی ستون بشی!
مصطفی دیگر صبر نکرد.
بلند شد و جواد نفهمید چهطور رفت و آمد.
دفتری را گذاشت مقابل صورت خیستر از قبل جواد و خودکار را داد دستش!
جواد دید که مصطفی هم با حال گریه رفت و نماند.
دل مصطفی نمیخواست جواد کوچک بار بیاید، وابسته و کم قدرت.
جواد داشت خودش را پیدا میکرد و جهان اطرافش را، وحید هم، آرشام هم، علیرضا هم و خود مصطفی که قلم و دفتری برداشت و در تاریکی باغ رفت تا جای دیشبی که امشب باز هم مهدوی بود و آتشی که آهسته خاکستر میشد و مهدوی کنارش قامت بسته بود به نماز.
مصطفی کناری نشست و دفترچهاش را باز کرد، جواد سرجایش نشست و خودکار را دست گرفت؛
« همیشه فکر میکردم تنهایم. یک عالم هستی است و من هستم و خودم، گاهی مغرور بودم از تنهایی و یکتایی خودم، گاهی فشردۀ فشرده بودم از این حجم تنهاییهایم و تو نبودی.
.
.
.
[ برای خوندن تمام قسمتهای رمان، کافیه عضو
کانال VIP ما بشید! هماهنگی از طریق: @sahele_roman ]
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان
••🫀🪐
.
.
•| رمان عاشق شو |•
فصل بیستوپنجم / قسمت صدوهشتادوچهارم
از سر گدرانده بود تا رسیده بود به این شب باغ و ...
حالش از بودن در تاریکی سخت گرفته بود!
حالا دقیقا احساسهای متناقضش داشت به یک وحدت میرسید.
اگر ظاهرا همهچیز را میدید و میشنید حالا درونش هم یک جوششی داشت اتفاق میافتاد و این انقدر زیاد بود که ظاهر را هم همراه میکرد؛ از کودکی که همیشه سرگرم بازی بود و تا نوجوانی که همۀ آنها را فراموش کرد و کودکانه دید و توان پیدا کرد تا چندکاره بشود تا همین حالا که باطن خودش را درگیر و پر میدید، چهقدر زمان زود گذشته بود و الان انگار غیر از دو چشم سرش، دو چشم دیگر داشت برای دیدن ندیدنیها!
همیشه خودش را مستقل دیده بود، برتر از خیلیها به خاطر پول، تیپ، درس، نمره، ورزش... شده بود یک «من» پرافتخار!
منِ همهچیزدار! اما حالا میفهمید اشتباه میکرده، آینهای بود که نور خورشید را منعکس میکرده است و شب که میرسد، آینه تاریک میشود.
آرشام میدید که تاریک است و «من»ش هیچ نیست. وسط مشکلات تازه فهمید «وابسته» است و «فقیر».... یک جوب بیآب، سرمنشأ آب نیست!
این را حس میکرد و همین هم بود که عقلش وجود خدا را تقدیمش میکرد!
یکبار همان شبهای مدرسه برای مهدوی پیام زد:
- فطرت یعنی چی؟ همیشه در مدرسه برایم مجهول بود.
جواب مهدوی را خواند حفظ هم شد اما نفهمید.
- یعنی نوع خاصی از آفرینش که خدا فقط خرج ما کرده.
و حالا حس میکرد که این درک از فقر و نیاز، از فطرتش، درونش سر بلند کرده است!
.
.
.
[ برای خوندن تمام قسمتهای رمان، کافیه عضو
کانال VIP ما بشید! هماهنگی از طریق: @sahele_roman ]
ادامه دارد...
کپی اکیدا ممنوع!!!!!
#عاشق_شو
#نرجس_شکوریان_فرد
🌊@SAHELEROMAN | ساحل رمان