همرزم شهید :
رفتم پیش ابراهیم، هنوز متوجه حضور من نشده بود.
دیدم هر لحظه سوزنی را به پشت چشمش میزند!
گفتم چیکار میکنی داش ابرام؟
تا متوجه من شد از جا پرید و گفت هیچی، چیزی نیست!
گفتم باید بگی برای چی سوزن زدی تو صورتت!
مکثی کرد و خیلی آهسته گفت :
👌سزای چشمی که به نامحرم بیفته همینه ... !
ابراهیم به زن نامحرم آلرژی داشت!
حتی برای صحبت با زن نامحرم (بستگانش) سرش را بالا نمیگرفت...
@SALAMbarEbrahimm
🌹شهید ابراهیم هادی🌹
6.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ روایت تکان دهنده یک دختر تهرانی
" از دور و دور کردن و ماشین شیشه دودی تا مزاحم شدن چند پسر برای این دختر"
#پیشنهاد_دانلود 👌
@SALAMbarEbrahimm
خاطرات شهدا🌷
#مردان_تكليف_اينچنين_هستند....
🌷همراه صیاد به بعلبک لبنان رفته بودیم. هماهنگ شده بود که به خانه ی پدری برویم که پنج نفر از خانواده اش شهید شده بودند. صبح به آنجا رسیدیم. خود پدر شهید جلو آمد و در را باز کرد. صیاد را که دید، جلو آمد و شروع کرد به گریه کردن!
🌷بعد از نمازصبح، بساط صبحانه را که خیلی هم مفصل تدارک دیده بودند، آورد. اما خودش چیزی نخورد. روبروی صیاد نشسته بود و چشم از او بر نمی داشت! بعد از صبحانه از او پرسیدیم: پدر، چرا اینقدر ایشون رو نگاه می کنی؟ گفت: من تو صورت ایشون، خمینی رو می بینم!
🌷هنگام خداحافظی، پیرمرد خم شد و دستش را روی پوتین صیاد کشید و روی چشمش گذاشت! صیاد که تا این لحظه ساکت بود، دیگر نتوانست طاقت بیاورد، بغضش ترکید و گفت: من تا دست تو رو نبوسم از اینجا نمی رم! چرا این کارو کردی؟ پیرمرد گفت: من خاک پای خمینی رو بوسیدم!
🌷....گذشت تا اینکه شب من با صدای هق هق نماز شب صیاد از خواب بلند شدم! او آن شب از اول شب تا اذان صبح، نماز می خواند! از او پرسیدم: چرا تمام شب نماز مى خوندى؟ گفت: من تا حالا فکر می کردم فقط تو ایران مسئولیت دارم، تکلیفم اینه که تو جبهه ها بجنگم، اما با اون برخوردی که اون پیرمرد کرد، فهمیدم که اشتباه می کردم!!
🌷....حالا می فهمم که توی دنیا هر جا که مظلومی هست، به گردن من حقی است و به تعداد هر مسلمان که در هر کجای دنیا مظلوم واقع شده، من وظیفه ای دارم و تحمل بار سنگین این مسئولیت از عهده ی من خارجه! از خدا خواستم که منو ببخشه که نمی تونم از پس انجام همه ی وظایفم بر بیام و از من همین قدر انجام وظیفه و اقرار به عجز رو بپذیره!
🌹 شهيد علی صیاد شیرازی
📚 کتاب دلم برایت تنگ شده
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
خدایا! نمی دانم وقتی که مرگ به سراغم می آید، من در چه حالی هستم، 😔
اما...
دوست دارم در آن حال، لبهایم به ذکر یا زهرا«س» مشغول باشد و دلم از نور محبت علی و فــرزندان علی«علیهم صلوات الله» لبریز باشد.
#خدایا
من زیر نگاه تو،چشم گشوده ام
وپایان همه قدم هايم را،به تو سپرده ام.
ویقین دارم که تو برای همه قدمهای من
بهترین سرانجام را نقاشی میکنی.
4.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خاطره حضرت آیتالله خامنهای از روز اولی که به مدرسه رفتند.
@SALAMbarEbrahimm
هدایت شده از ﷽
زمان:
حجم:
1.81M
🌹به مناسبت شروع سال تحصیلی جدید
مداحی سید رضا نریمانی
تقدیم فرزندان شهدا و همه مدافعین حرم...
@SALAMbarEbrahimm
عاشقانه اے با رمز #یازهــرا_س💚
۲۱ مهر ۶۱ عقد کردیم؛خیلی خوشحال بودم...😍
روز بعد مراسم عقد با هم رفتیم گلزار شهدا، اونجا بهم گفتــ:
"وقتی اومدم خواستگاریتــ
تو سینهَ م بار سنگینے رو حس میکردم😢
ولے وقتی ڪه فهمیدم
اسمتــ ❤زهراستــ❤️
آروم شدم...😌
وقتی که با ازدواج با من موافقتــ کردے
همه درهای بسته به روم وا شدن.
شبــ عروسی فامیل دوره ش ڪردن که لباس نو بپوش و عروسیتو تو باشگاه بگیر...☺️
قبول نڪرد و گفتــ:
"از خونواده ی شهدا خجالتــ میکشم..."
با همون لباس سبز سپاه رفتــ پای سفره ی عقد، سور و سات عروسی که جمع شد کوله شو برداشتــ و راهی جنوبــ شد...
بچه اولمون ڪه میخواستــ دنیا بیاد طول مسیر از مردم نشونی بیمارستانو میپرسید که بهش گفتن:
"ته خیابون یه بیمارستانه بنام حضرت زهرا(س)..."💚
تا این اسمو شنید...
چنان گفت:"یازهراااا(س)" که فکر کردم اتفاقی افتاده...😰
پرسیدم:"چی شده...؟"
گفت:
#شكر_ميگويم_خدا_را_خلقتم_زهرايی_است…😍
"یا زهرا(س)،رمز زندگی ماستــ ..."
پرسیدم:"چطور…؟!"
جواب داد:
"من تو عملیاتــ فتح المبین مجروح شدم که شروعش با رمز یازهرا(س) بود...
با زنی ازدواج کردم که اسمش زهراستــ
حالا هم تولد بچه مون تو بیمارستان حضرت زهرا(س)..."🌸
ولی یه چیزو نگفته بود...
اونم شهادتش بود که تو عملیاتــ بدر.با رمز یا زهرا(س)آسمونی شد
و من به واقع متوجه این رمز شدم...😔
(همسر شهید،عباس کریمی)🌹
@SALAMbarEbrahimm
کانال کمیل 🇮🇷
یا صاحب الزمان در جمع سپاهت آمدیم و رفتیم😔 گفتیم ، ڪہ یاری بلدیم و رفتیم😔 گفتی ڪہ اَناالغَریب ،
روزگار غریبی است
صاحب الزمان باشی و
این همه تنها
ظاهرا همه ما عاشقیم ولی
عاشقانه صدایت نمی کنیم آقا...😔
خاطره ای تلخ 😔
قربانی برای عروس خانم
مرسوم است به میمنت ازدواج، جلوی پای عروس و داماد قربانی می کنند.
این رسوم را کومله نیز اجرا می کرد، با این تفاوت که قربانی ها در آنجا جوانان اسیر ایرانی بودند.
یک بار چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سر کردگان کومله بردند.
پس از مراسم، آن عفریته گفت:" باید برام قربانی کنین تا به خونه شوهر برم". دستور داده شد قربانی ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه های بسیج اصفهان که شاید حداکثر سن آنها 14 سال نمی شد را آوردند و تک تک از پشت، سر بریدند.
شهدای نوجوان مانند مرغ سر بریده پر پر می زدند و آنها شادی و هلهله می کردند.اما این پایان ماجرا نبود.آن دختر دوباره تقاضای قربانی کرد و این بار شش نفر سپاهی، چهار نفر ارتشی و دو نفر روحانی را آوردند و این دوازده نفر را نیز سر بریدند. من و عده دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند، به حالت بی هوشی و اغما افتاده بودیم و در این وضعیت، مجددا ما را روانه ی زندان کردند.😔
@SALAMbarEbrahimm
هدایت شده از ﷽
Haj Meysam MotieeMardaneKhodaBesmAllah.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
⚡️"ما گفته بودیم، دوران بزن درو تمام شد."
#الله_اکبر
#مردان_خدا_بسم_الله ✌️
حاج میثم مطیعی
@SALAMbarEbrahimm