آقایون محترم تو ایام خونه تکونی هستیم خانمها التماس دعای ویژه دارن ازتون
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستند...😉😁
حالشو دارید یه مناجات گوش کنیم؟!
هرکی هم الان نمیخواد بذاره واسه وقتی که حال دلش خوب بود گوش کنه🌸
hajmahdirasuli-monajatmahrajab_6.mp3
4.99M
حال و احوال گرفتار تماشا دارد...
فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ
صافات/۸۷
پس گمانتان به پروردگار جهانیان چیست؟!
یادته چقدر به خدا گفتیم خدایا فقط همین یه بار و خدا نه فقط همون یه بار بلکه صدها بار بعدش هم هوامونو داشت...
پس اینقدر بیخودی غصه نخور...!!
#قرآن_بخوانیم 🍃
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا حُجَّةَ اللهِ فی اَرضِه
صبح بدون سلام بر شما که نمی شود آقا!
سلام مولای مهربانم🌸
#امام_زمان
آرمان که مریض شده بود، بردمش پیش دکتر؛ تا فهمید دکتر خانم هست و میخواد آرمان رو معاینه بکنه، گفت من نمیام، گفتم: پسرم این خانم دکتر هستند، میخوان فقط معاینهات بکنند، گفت: نه پدرجان! طبق فتوای حضرتآقا تا وقتی که میشه به پزشک محرم مراجعه کرد نباید پیش پزشک نامحرم رفت.
شهید آرمان علیوردی🕊🌹
راوی: پدر شهید
مجبور شدیم برای حل قضیه ای سراغ حاج احمد برویم تا بلکه ایشان مساعدتی کنند، وقتی به مقر فرماندهی رسیدیم، یکی از برادران مسئول گفت: چرا اومدین اینجا؟
حاجاحمد گرفتاره، وقت نداره شما رو ببینه، هرچه به او اصرار می کردیم، اجازه ملاقات نمیداد، ناگهان دیدیم حاجاحمد از سنگر بیرون آمد، هیچوقت فراموش نمیکنم، او یک عصا در دست داشت و پایش را گچ گرفته بودند، با دیدن حاجی، با آن رنگ و روی پریده، جا خورده و تعجب کردم، به همان برادر مسئول گفتم:
این هم حاجاحمد! پس چرا نمیذاشتی بریم پیش ایشون؟
گفت: شما که میدونین، ترکش بزرگی به پای حاجی اصابت کرده و تازه اونو بیرون آوردن، چندین آمپول آنتیبیوتیک بهش تزریق کردن و حالا هم که میبینین، پاشو گچ گرفتن، گفتم: خب، با این حال خراب، چرا اونو به عقب نفرستادین؟ گفت: کجای کاری برادر! قبول نمیکنه میگه امدادگرها اگه میتونن همین جا این پا رو مداوا کنن وگرنه من آدمی نیستم که بچه ها رو اینجا زیر آتیش دشمن ول کنم و برگردم عقب!
جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان🌸🍃
خدایا
انقدر بهم ظرفیت بده، تا نعمتهایی که از روی بخشندگیت بهم میدی، به پای لیاقت خودم ننویسم...
دعایم مُشتی دانه بود که آویزانش کردم در ایوان تا پرنده ای بیاید و بخورد و به خدا بگوید این دانه که خوردم از ایوان خانه ای بود که صاحبش دعایی داشت...!!
و خدا بگوید: با آن دانه که خوردی، تنت اندکی گرم شد؟!
بالت کمی جان گرفت؟!
و پرنده بگوید: بله اندکی
و خدا بگوید: بیا این استجابت را ببر و بگذار در ایوانش به پاس همان اندکی...