مگر میشود
هم شمع بود...هم پروانه؟؟
شهدا🕊
این چنین بودند....
از آنها باید آموخت....
سوختن برای پروانه شدن را ...
نه پروانه شدن برای سوختن ...
شهید #بابک_نوری عاشق حضرت زهراس بودن ومانندآن حضرت ازناحیه پهلوزخمی وشهیدشدن
پیکر پسرشونو که آوردند چیزی جز دو سه کیلو استخوان نبود...
پدر سرشو بالا گرفت و گفت:
"حاج خانوم غصه نخوری ها دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادش"
تهران-ساختمان معراج شهدا
خانواده ای پیکر پاک فرزند خود را سالها پس از جنگ تحویل گرفته اند.
"شهید ذوالفقار گوگونانی" در سن ۲۰ سالگی در جزیره مجنون به شهادت رسید و پس از ۱۸ سال پیکر وی را در همان منطقه یافتند.
🔸ﻳَﺎ ﻓَﺎﺭِﺝَ ﺍﻟﻬَﻢِّ ﻳَﺎ ﻛَﺎﺷِﻒَ ﺍﻟﻐَﻢِّ ﻳَﺎ ﻏَﺎﻓِﺮَ ﺍﻟﺬَّﻧﺐِ ﻳَﺎ ﻗَﺎﺑِﻞَ ﺍﻟﺘَّﻮﺏ
ای شاد کننده ی دلهای اندوهناک
ﺍی ﻧﺸﺎﻁ ﺑﺨﺶ ﺧﺎﻃﺮ ﻏﻤﻨﺎﻙ ...
ﺍﻯ ﺁﻣﺮﺯﻧﺪﻩ ﮔﻨﺎﻩ ﺧﻠﻖ ...
ﺍﻯ ﭘﺬﻳﺮﻧﺪﻩ ﺗﻮﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ...
با این همه ...
#امید آمده ام ...
تا که تو #احیا ...
کنی مرا ...
سال بعد ... این ایام ...
یک عده را ... با نام #شهید ...
می شناسند ...
همان هایی که می دانستند ...
چگونه بخواهند و بگیرند ...!
#درست_دعا_کنیم...
#تمنای_دعا
با رمز یا زهرا حماسه آفریدیم
🔻 رهبرانقلاب: وقتى كه در جبههها لباسهاى دوخته و اتوكشيده و يا خوراكیهاى بسته بندى شده و يا طبخهاى بسيار مهربانانه و مادرانه و يا ترشى و مربا... را ميبينم، ميفهمم كه تلاش بسيارى در پشت جبهه از سوى مادران و زنان وجود دارد. به اعتقاد من بخش مهم محيط گرم و پر شور جنگ مربوط به جهت فكرى خواهران است و اگر زنان ما، در اين حال و هواى فكرى نبودند، نيمى از اين شور وجود نداشت. ۶۰/۲/۵
2.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی که آموزگارت اهل بیت باشد، می شوی عباس بابایی. مردی از تبار کربلاییان. آن وقت پدر بر پای پسر بوسه می زند.
خوشا به سعادتت،عباس جان. زیبا زندگی کردی، زیباتر پرِ پرواز گرفتی.
#تمرین_شنیدن_خبر_شهادت...!
🌷مادرم می گفت: روزی درِ خانه به صدا درآمد. چون در باز بود، گفتم: «در، بازه! بفرمایید داخل!» چشمم به پسرم حبیب افتاد که بعد از سلام عليك گفت: «یک نفر از سپاه اومده که با شما کار داره.» برای یک لحظه، اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت.
🌷....با خودم گفتم: نکند برای محمدعلی اتفاقى افتاده باشد. به آرامی جلو رفتم و از خانه خارج شدم. در کمال تعجب، محمدعلی را پشت در دیدم. سلام کرد و مرا به آغوش گرفت.
🌷داخل خانه رفتم و به حبیب گفتم: «این چه کاری بود که کردی؟ نصف جونم کردی!» محمدعلی گفت: «مادرجان! خیلی دوستت دارم اما جنگ است و شاید روزی یک نفر آمد و خبر شهادتم را برایت آورد. خواستم تمرین کرده باشی تا برای آن روز آماده باشی.»
راوی: رمضان معصومیان، برادر شهيد محمد على معصوميان
❌ ....و اينگونه هست كه استقامت مادران شهيد، استقامت را از پا انداخته!!
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🔶وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ .
و چون بندگان من ( از دوری و نزدیکی ) من از تو پرسند ، ( بدانند که ) من به آنها نزدیکم ، هر گاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم.
بقره / 186
و چقدر بد است !
که تو آنقدر نزدیکی و من ...
اینچنین ... دورم ... !