eitaa logo
کانال کمیل
6.1هزار دنبال‌کننده
9.9هزار عکس
3.1هزار ویدیو
113 فایل
#سلام_برابراهیم❤ ✍️سیره شهدا،مروربندگی،ارتباط با خدا.‌.. 💬خادمان‌کانال؛ @Ashena_bineshan @komeil_channel_95 ✅ موردتائیدمون👇 💢 @BASIRAT_CYBERI 👤نظرات شما👇 @nazarat_shoma کپی باذکر‌14 #صلوات برای هرپست✅ اومدنت اتفاقی نبود...😉
مشاهده در ایتا
دانلود
💠بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی‌تابی می‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت:«چیه، چه خبره؟»تو که چیزیت نشده بابا! تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی؟! تو فقط یک پایت قطع شده! ببین بغل دستی است سر نداره هیچی هم نمی‌گه، این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و با خودم گفتم عجب عتیقه‌هایی هستند این امدادگرا.
🌹 شهـید حسن ترک 🌹 خدایا ما را کمک کن تا از این دنیای فریبکار دوری کنیم و اگر رو به سوی ما آورد یاریمان کن تا در جهت #رضای_تو و آخرت خویش از آن بهرہ گیریم
توی وصیت نامه اش برایم نوشته بود: اگر "بهشت" نصیبم شد منتظرت می مانم باهم برویم...! 🌷
اعضای جدید خوش اومدین 🌸 اعضای قبلی قوت قلب هستید 🌹 سپاسگزاریم از حضور گرم و سبز تک تک شما بزرگواران و خوبان🌹
به آن روز که بنویسند حب المهدی یجمعنا ...♥️ و سرانجام‌ از‌ برکت‌ دعاهای زائران اربعین ، غیبت‌طولانی مولا‌ جانمان‌ مهدی (عج) پایان یافت ...
.... 🌷براى اعزام به بسيج منطقه رفته بود؛ گفتند چون سن و سالت كم است، نمى توانيم اعزامت كنيم. او هم براى اينكه بتواند خود را به اين ميدان عشق بازى برساند دوره ى امدادگرى را گذراند تا به عنوان امدادگر اعزام شود. 🌷از زبان يكى از فرماندهان جنگ در آن زمان شنيدم كه مى گفت: وقتى بعد از گذراندن اين دوره وارد ﺟﺒﻬﻪ شد، شبى بچه ها تصميم ﮔﺮفتند امتحانش كنند تا ببينند احساس مسئوليت مى كند يا نه! وارد چادر شدند و گفتند: مجروح آوردند؛ امدادگران گردان كجايند؟ كه ديديم.... 🌷....كه ديديم يدالله سراسيمه و با پاى برهنه از چادر بيرون دويد و به دنبال مجروح مى گشت. من آنجا به اطرافيان گفتم: ببينيد چگونه براى كمك رسانى سر از پا نمى شناسد. او نيروى فعال و خوبى است او را نگه داريد. شهيد بزرگوار يدالله تبيانيان در ٢٩/٤/٦٦ در جزيره مجنون به آسمانها رفت تا مهمان برادر شهيدش محمد باشد. 🌹 به ياد شهيد يدالله تبيانيان راوى: مادر شهيد معزز
4_6008171768315905515.mp3
5.19M
@salambarebrahimm 🎙 فرمانده ات کیست؟ خدا از چه گناهانی میگذرد و چه گناهانی قابل چشم پوشی نیست!
کانال کمیل
🌷سردار شهید حسین همدانی🌷 ما نمیتوانیم با آمریکاییها قدم بزنیم و انتظار شفاعت شهدا را داشته باشیم.
همه می‌خندیدند و می‌گفتند : اینجا هتل همدانی است ؛ یعنی اینقدر با همه خودمانی ، صمیمی ، راحت بودند و هر کسی هر کار و مشکلی داشت ، اولین جایی که می‌آمد ، منزل ما بود و ایشان هم با رویی خوش برخورد می‌کرد . با آن همه خستگی که از سر کار می‌آمد ، اگر میهمان در خانه بود ، یک وقت تا ساعت یک یا دو می‌نشست . گرم و صمیمی‌ بود و هر چه در خانه بود ، با جان و دل در اختیار همه می‌گذاشت . اینطور نبود که خودش را برای کسی بگیرد و یا در جمعی از خود حرفی بزند . راوی:همسر شهید سردار شهید ...
حال نداری ثواب کنی گناہ نکن شهدا می‌بینند ...
وقت #نماز پهلوی او جا گرفته‌ایم باشد گهِ سلام، نگاهی به ما کند... هور العظیم #شهید_سردار_محسن_اکبری فرمانده‌ گردان‌ فجر لشکر۷ ولیعصر
لبخند شهدا 💠 فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»   وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناحات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.   فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟  پس واسه چی وضو گرفتی؟»   عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»   فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد. بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند. یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.» عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!» بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»
هدایت شده از کانال کمیل
معرفی از ما تحقیقات بیشتر از شما کپی تمام مطالب کانال با ذکر حلال است