🌺 #تمام_زندگی_من
قسمت سیزدهم : پایه های اعتماد
تلخ ترین ماه عمرم گذشت … من بهش اعتماد کرده بودم … فکر می کردم مسلمانه … چون مسلمان بود بهش اعتماد کرده بودم … اما حالا …
بدون اینکه بفهمه زیر نظر گرفتمش … تازه مفهوم حرف پدرم رو درک می کردم … پدرم حق داشت …
متین پله پله و کم کم شروع کرد به نشان دادن خود حقیقیش … من به سختی توی صورتش لبخند می زدم … سعی می کردم همسر خوبی باشم … و دستش رو بگیرم… ولی فایده نداشت …
کار ما به جایی رسیده بود که من توی اتاق نماز می خوندم… و اون بی توجه به گناه بودن کارش، توی تلوزیون، فیلم های مستهجن نگاه می کرد … و من رو هم به این کار دعوت می کرد …
حالا دیگه زبان فارسی رو هم کاملا یاد گرفته بودم … اون روز، زودتر از همیشه اومد خونه … هر چند از درون می سوختم اما با لبخند رفتم دم در استقبالش …
– سلام متین جان … خوش اومدی … چی شده امروز زودتر اومدی خونه؟ …
– امروز مهمونی خونه یکی از دوست هام دعوتیم … قبلا زبان بلد نبودی می گفتم اذیت میشی نمی بردمت … اما حالا که کاملا بلدی …
رفت توی اتاق … منم پشت سرش … در کمد لباس های من رو باز کرد …
– هر جایی رو هم که نفهمیدی از من بپرس … هر چند همه شون انگلیسی فول بلدن …
سرش رو از کمد آورد بیرون …
– امشب این لباست رو بپوش …
و کت و شلوار بنفش سلطنتی من رو گذاشت جلوم …
ادامه دارد....
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
نويسنده: سيد طاها ايمانی
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
🌷سلام بر ابراهیم
https://eitaa.com/salambarebraHem
[۶:۰۸ PM، ۲۰۱۷/۷/۴] اللهم عجل لولیک الفرج ...: 🌺تمام زندگی من:
قسمت چهاردهم : پایه های اعتماد
تلخ ترین ماه عمرم گذشت … من بهش اعتماد کرده بودم … فکر می کردم مسلمانه … چون مسلمان بود بهش اعتماد کرده بودم … اما حالا …
بدون اینکه بفهمه زیر نظر گرفتمش … تازه مفهوم حرف پدرم رو درک می کردم … پدرم حق داشت …
متین پله پله و کم کم شروع کرد به نشان دادن خود حقیقیش … من به سختی توی صورتش لبخند می زدم … سعی می کردم همسر خوبی باشم … و دستش رو بگیرم… ولی فایده نداشت …
کار ما به جایی رسیده بود که من توی اتاق نماز می خوندم… و اون بی توجه به گناه بودن کارش، توی تلوزیون، فیلم های مستهجن نگاه می کرد … و من رو هم به این کار دعوت می کرد …
حالا دیگه زبان فارسی رو هم کاملا یاد گرفته بودم … اون روز، زودتر از همیشه اومد خونه … هر چند از درون می سوختم اما با لبخند رفتم دم در استقبالش …
– سلام متین جان … خوش اومدی … چی شده امروز زودتر اومدی خونه؟ …
– امروز مهمونی خونه یکی از دوست هام دعوتیم … قبلا زبان بلد نبودی می گفتم اذیت میشی نمی بردمت … اما حالا که کاملا بلدی …
رفت توی اتاق … منم پشت سرش … در کمد لباس های من رو باز کرد …
– هر جایی رو هم که نفهمیدی از من بپرس … هر چند همه شون انگلیسی فول بلدن …
سرش رو از کمد آورد بیرون …
– امشب این لباست رو بپوش …
ج
و کت و شلوار بنفش سلطنتی من رو گذاشت جلوم …
ادامه دارد....
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
نويسنده: سيد طاها ايمانی
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
🌷سلام بر ابراهیم
https://eitaa.com/salambarebraHem
🌺 #تمام_زندگی_من
قسمت چهاردهم : مهمانی شیطان
چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام …
– متین جان … مگه مهمونی زنانه است؟ …
– نه … چطور؟ …
– این کت و شلواری بود که عروسی خواهرت پوشیدم … کتش تنگ و کوتاهه …
با حالت بی حوصله ای اومد سمتم …
– یعنی چی تنگ و کوتاهه؟ … زن خارجی نگرفتم که این حرف های مسخره رو بشنوم … و بیاد با چادر بشینه یه گوشه مجلس … اونجا آدم هاش با کلاسن … امل بازی در نیاری ها …
– امل بازی؟ … امل چی هست؟ …
خندید و رفت توی اتاق کارش … با صدای بلند گفت …
– یعنی همین اداهای تو … راستی رفتیم اونجا، باز وقت اذان شد پا نشی بری وایسی به نماز …
سرش رو آورد بیرون …
– محض رضای خدا … یه امشب، ما رو مسخره و مضحکه مردم نکن …
تکیه دادم به دیوار … نفسم در نمی اومد … نمی تونستم چیزهایی رو که می شنیدیم درک کنم … مغزم از کار افتاده بود … اومد سمتم …
– چت شد تو؟ …
– از روز اول دیدی من چطور آدمی هستم … اگر من اینقدر مسخره ام؛ چرا باهام ازدواج کردی؟ …
با خنده اومد طرفم …
– زن بور اروپایی نگرفتم که بره لای چادر … زن گرفتم به همه پز بدم تا چشم هاشون در بیاد که زن های خودشون به زور هزار قلم آرایش، شبیه تو هم نمیشن …
دوباره رفت توی اتاق … این بار قدرت حرکت کردن نداشتم که دنبالش برم …
– راستی یه دستم توی صورتت ببر … اینطوری بی هیچی هم زیاد جالب نیست … همچین که چشم هاشون بزنه بیرون …
ادامه دارد....
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
نويسنده: سيد طاها ايمانی
🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁
🌷سلام بر ابراهیم
https://eitaa.com/salambarebraHem
وصیتنامه شهید حججی.mp3
2.29M
وصیتنامہ شهید محسن حججی
با نوای: حاج میثم مطیعی
💢بمناسبت سالروز شهادت شهید مدافع حرم محسن #حججی
─═इई 🍃🌷🍃ईइ═
به ما بپیوندید👇
https://eitaa.com/salambarebraHem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥صحبت های شنیدنی و تکان دهنده #شهید_محسن_حججی ...😭
سالروز شهادت
#برادرشهیدم_التماس_دعا
🌷سلام بر ابراهیم
https://eitaa.com/salambarebraHem
#بسته_توییت
با موضوع این صحبت تازه منتشر شده از امام خامنه ای: رهبر انقلاب در پاسخ به نگرانی این شخص گفتند: نسبت به اوضاع ما اصلا نگران نباشند، هیچکس هیچ غلطی نمیتواند بکند، مطمئن باشند، هیچ تردیدی در این جهت وجود ندارد؛ این را به همه بگویید.
⏪ #این_را_به_همه_بگویید ، با آلِ علی هرکه درافتاد ، برافتاد...
💬 علے عَسجَرے
⏪ #این_را_به_همه_بگویید دشمنانمان بدانند اگر از سرهایمان کوه بسازند هرگز فرزندانمان در کتاب تاریخ نخواهند خواند
که خامنه ای تنها ماند
💬 amidsaeedi(دهه شصتی)
⏪ #این_را_به_همه_بگویید اگر سیدعلی در یک طرف و تمام اهل دنیا طرف دیگر قرار بگیرند، به خدا قسم اگر بدانیم که کشته میشویم، سپس زنده میگردیم، سپس سوزانده میشویم و خاکسترمان بر باد میرود و بار دیگر زنده میگردیم و هزاران بار با ما چنین کنند، هرگز از ولی جدا نخواهیم شد
💬 حاج یاشار
⏪ #این_را_به_همه_بگویید با برجام و بیبرجام، با تحریم و بیتحریم، با جنگ و بیجنگ، اسرائیل هر روز ناامنتر خواهد شد..
💬 آسِیِد پویان حسینپور
⏪ امام خمینی گفتند: از آمریکا و تهدیدهایشان نترسید. اسلام هرگز به دست کفر شکست نخورده است و نخواهد خورد. هرگز. یک نمونه در تاریخ نشان دهید. به تعبیر قرآن، کفر بر اسلام هرگز غلبه نمی کند. جاء الحق، زهق الباطل، إن الباطل کان زهوقا. اصلاً ذات باطل رفتنی است
💬 حسن رحیم پور ازغدی
⏪ یک جمله گفتند، هممون آروم شدیم...
💬 سیّد امیرحسین هاشمے
⏪ اگر مشکلی برای این مملکت به وجود بیاید
اون تیپ و قیافه هایی که اصن فکرش هم نمیکنید جلوتون سینه سپر خواهند کرد
💬 سیروس
https://eitaa.com/salambarebraHem
Emam.Reza.Hamed.Mahzarnia.Emam.Reza.MP3.320kbps_p30download.com.mp3
7.74M
#صوت
وقتی دلم تنگه برای کربلا، دلم خوشه میرم پیش امام رضا(ع) ...
قطعه بسیار زیبای «سلام امام رضا(ع)» با صدای «حامد محضرنیا»
🌷به ما بپیوندید👇
https://eitaa.com/salambarebraHem