💎از تبار قهرمان، قسمت سوم:
🌼سخت است اما شدنی. من می توانم. باید بتوانم. برای اینکه سرباز ولایت باشم، باید بتوانم. از خود گذشتن برخی جاها سخت است. اینکه جواب کسی را ندهی با اینکه می توانی خودت را بر او غالب کنی. اینکه بگذری از خواسته ها و علاقه هایت به خاطر ارزشی بالاتر. یا حتی بگذری از خودت صرفا برای اینکه شبیه سردار شوی. سخت است حتی نسبت به همین روحیه ایثار، مقاومت داشته باشی و منیت، نگیردت. اما به لطف خدا و کمک اهل بیت علیهم السلام، شدنی است. باید بشود چون می خواهم خودم را چون اویی، تربیت کنم و قهرمانی چون او باشم.
🌺قسمت سوم: اهل معنویت و اخلاص و آخرت جویی
📌"از طرفی اهل معنویّت و اخلاص و آخرتجویی بود؛ واقعاً معنوی بود، واقعاً اهل معنا و اهل اخلاص بود، و اهل تظاهر نبود " (1)
✨فقط برای خدا. چقدر این عبارت را دوست دارم. در چه روزهایی هم می خواهم روی این روحیه کار کنم. حالا که دست شیطان بسته است و ماه مبارک رمضان است. الان وقت کسب چنین چیزی است اما خدایا، خودت بر ضعف من آگاهی. حالا هی می گویم می خواهم می خواهم منظورم به انتخاب است نه اراده که لاقوه الا بالله. تو خودت همه ویژگی های قهرمانی و فضایل را به ما هبه کن. باور کن چنین هدیه ای را با جان می پذیرم. چه هدیه از این بهتر که تو را بخواهم و قهرمانی شوم از جنس سردار لشگر ولایت ان شاالله
☘️خدایا، ما را مخلَص و متقی قرار ده
1. بیانات در دیدار دستاندرکاران مراسم سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی و خانواده شهید سلیمانی در تاریخ ۱۳۹۹/۰۹/۲۶
@salamfereshte
#آیت_الله_خامنه_ای
#مقام_معظم_رهبری
#سردار_سلیمانی #مکتب_سلیمانی
هدایت شده از یاوران امام مهدی(عج الله تعالی فرجه الشریف)
*روایـــ🌸ـــات حکیــــــم*
حضرت آیت الله قرهی(مدظله العالی ):
آخرت خبري نيست، همه چیز در این دنیاست!
🌸 ملّا محسن فیض کاشانی(اعلی الله مقامه الشّریف)، آن عارف بالله، صاحب کتاب کلمات مکنونه و کتب عرفانی و اخلاقی و علمی دیگر، در عالم رؤیا یا مکاشفه، شیخ الطائفه، شیخ طوسی(اعلی الله مقامه الشّریف) را میبیند، به شیخ طوسی عرضه میدارد که آقا! آنجا چه خبر است؟ شیخ طوسی میفرماید: آنجا چه خبر است؟ اینجا خبری نیست، خبرها آنجاست، ملّا محسن فیض کاشانی تعجّب میکند ومیگوید من عرض کردم: آقا! خبر آنطرف است، اینطرف که خبری نیست، شیخ طوسی میگوید: خیر، اتّفاقاً بر عکس متوجّه شدید، خبر آنجاست و اینطرف، خبری نیست، هر چه اینطرف هست از آنجا آمده است.
🌸 فقط به تو بگویم: ای محسن! بدان، هر چه هست در دنیاست و من امروز مغموم هستم و افسوس میخورم که میتوانستم کار بیشتری انجام بدهم و انجام ندادم، تعبیر عجیبی دارد، میفرماید: اگر میدانستید که اینجا، فقط یک ذکر صلوات بر محمّد و آل محمّد(صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) چقدر ارزش دارد، آنوقت میفهمیدید، چرا در ماه مبارک رمضان، اوّلين دعا، این است «اَللّهُمَّ اَدْخِلْ عَلی اَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُور»[3].
🌼کانال یاوران امام مهدی(عج)
🆔 @emammahdy81
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_شصت_و_نه
🔹خانم وفایی از ضحی به خاطر اینکه دعوتش را قبول کرده بود؛ تشکر کرد. هر دو از سر میز بلند شدند. دست هایشان را در روشویی که گوشه ای به صورت جالب و خاص تعبیه شده بود شستند و از کافی شاپ بیرون آمدند.
- ندیده بودم کافی شاپ روشویی این مدلی داشته باشه.
- اینم از طرح های خانم دکتره. نصف کافی شاپ مال بیمارستانه.
- یعنی چی؟
- شراکت دیگه. به خاطر همین شراکت، مشتری دائمی دارن. و خب برخی طرح ها رو هم خانم دکتر گفتند که اجرا کردن. نمونه اش همون روشویی نزدیک در. قبل و بعد از غذا دست شستن. مستحبه. می دونستین؟
- بله. پدر از بچگی می گفتن که شستن دست ها به غذا برکت می ده . فقر را از بین می بره و این ها.
- درسته. فکر می کنم برای همین هم هست که خانم دکتر این طرح رو دادن. حتی شکل اون چتر بالای روشویی و نوری که تابیده می شه و رنگ مایع را هم گفتند چی باشه.
- روان شناسی رنگ ها.
- دقیقا. شما برمی گردین بیمارستان؟
- نه دیگه. می رم خونه. این کتاب ها رو مطالعه کنم. ممنونم ازتون. روز خوبی بود. خوشحال شدم خیلی.
- منم خیلی خوشحال شدم. خانم دکتر گفتند برای شما هم یک صفحه ایجاد کنم. افتخار می دین مطلب بنویسید؟
- اختیار دارید.
🔹خانم وفایی به ضحی دست داد. خداحافظی کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد. ضحی فاصله بیمارستان تا ماشین را با بُهت طی کرد. حرفهای عجیب خانم وفایی، حرف های دل همه پرستارها و دانشجویان پزشکی بود که حالا می دید چند سالی است در یک بیمارستان، در حال پیاده سازی است. قدم هایش را بلند تر از معمول برداشت. آسمان آبی را نگاه کرد. فعالیت مردم اطرافش را با شادی نگریست. احساس انرژی زیادی می کرد که معلوم نبود به خاطر خوردن ساندویچ همبرگر خوشمزه بود یا حرفهای خانم وفایی. سوار ماشین شد. نفس عمیق کشید. سعی کرد کمی آرامشش را به دست آورد و هیجانی که در وجودش بالا و پایین می پرید را کنترل کند. از چیزی که شنیده بود، ذوق کرده بود و آن را با خود تکرار می کرد: یک صفحه نوشتاری به من داده اند. منی که هنوز استخدامشان نشده ام.
🔸یاد دو شرط استخدام افتاد. انرژی اش کمتر شد. سوئیچ را چرخاند و به سمت خانه حرکت کرد. در راه حرفهای دکتر روان پزشک را مرور کرد. به خدا توکل کرد و فکرش را از این مسئله منحرف کرد. نزدیک میدان پروانه که رسید، وارد خیابانی شد که فروشگاه لوازم التحریری داشت. دو دفتر یادداشت کوچک خرید و به خانه رفت. مادر مشغول گذاشتن دمی برنج بود. سر ظرف شویی رفت. مایع ظرفشویی را روی اسکاچ ریخت و شروع به تعریف کردن آنچه امروز دیده بود کرد. چنان با هیجان تعریف می کرد که متوجه نشد مادر به چهره اش زل زده و شوق بچه گانه دختر سی ساله اش را نگاه می کند. آخرین ظرف را شست و داخل جاظرفی گذاشت. اسکاچ را داخل سینک کشید و زیر آب گرفت و سرجایش گذاشت. اطراف سینک را آب گرفت و دست کشید تا خرده کف ها از بین برود. از حرفهای خانم وفایی گفت و صفحه علمی شخصی ای که برایش ایجاد کرده بودند. دستمال کاغذی ای برداشت و اطراف سینک را خشک کرد و داخل سطل زباله انداخت. سربلند کرد و به مادر نگاه کرد که لبخند بر لب، تکیه به کابینت داده بود و به او نگاه می کرد.
- خیلی خوبه. همون چیزایی نیست که تو می خواستی؟
- چرا مامان جون. دقیقا هموناست. خیلی خوشحالم. خیلی. حساب کنین آدم تو بیمارستانی کار کنه، راه بره، بالای سر بیمارش باشه و ذکر بگه که روی دیوارهاش اسم خدا و اهل بیت هست.
- خدا خیرش بده. ضحی جان قرص هایی که داده بودی امروز تمام شد. بازم باید ادامه بدم؟
- واقعا؟ لطفا بیاین بنشینین.
🔹مادر روی مبل راحتی نشست. ضحی پاهای مادر را بررسی کرد. از ورم خبری نبود. خودش را سرزنش کرد که باز هم حواسش از مادر پرت شده بود و زودتر مادر را برای آزمایش نبرده بود. جریان آزمایش مجدد را به مادر گفت. مادر همان طور که پاچه شلوار نخی اش را پایین تر می داد تا باد نخورد و جورابش را بالاتر می کشید گفت:
- امروز عصر که جلسه قرآنمونه. مگه اینکه بعدش بریم. آزمایشگاه تا کی بازه؟
🔸ضحی فکری کرد و گفت:
- آریا شبانه روزیه. ولی داشتم فکر می کردم چطوره این دفعه بریم بهار؟ ی چند لحظه
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
هدایت شده از ذکر
#سوز
از #خدا بخواه تو را با #سوز، وارد ماه مبارکش بکند.
به بار عام، قانع نشو. #سوز خاص #توحیدی از او بخواه.
@zekreelahi
#نکته
#کوته_نوشت
15.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 مثل آب خوردن...
🔸در این روزهای آخر ماه #شعبان، حتماً این مصاحبه خاص رو ببینید و بشنوید...
🔸شاید همین مصاحبه سبب شد یه تصمیم خاص بگیرید و با یه حال جدید وارد ماه مبارک #رمضان بشید.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#امام_زمان
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هفتادم
🔹گوشی را برداشت. اطلاعات 118 را گرفت و به بیمارستان زنگ زد. همان طور که فکر می کرد شبانه روزی بود. مادر از جا بلند شد و سرکارهای روزانه اش رفت. ضحی، وضو گرفت و داخل اتاق شد. قرآن زیپ دارش را از داخل کمد برداشت. پشت میز نشست. دفترچه بنفش رنگی که تازه خریده بود را باز کرد. بسم الله را اول دفتر نوشت و ورق زد. بالای صفحه تاریخ شروع را نوشت و صفحه را جدول بندی کرد. ایام هفته را نوشت و جلویش را خالی گذاشت. دفترچه سبز رنگ را برداشت. صفحه اول آن را هم با بسم الله شروع کرد. ورق زد و بالای صفحه نوشت:
" سلام آقاجان. روزتان بخیر و سلامت و عافیت باشد. آقاجان این دفترچه سبز را خیلی دوست دارم. چون مرا یاد شما می اندازد. می دانید چرا دفترچه کوچکی انتخاب کردم مگر نه. بله که می دانید. شما همه چیز را می دانید. می خواستم همیشه در کنارم باشد. یاد سریال یوسف پیامبر افتادم آقاجان و آن سنگی که نام شما رویش حک شده بود و گردن حضرت یوسف بود و در فیلم می گفت که مایه آرامشش است. اقاجان. می خواهم به لطف شما، حفظ قرآن را شروع کنم. درست است که قبلا هم چند جزئی حفظ بودم اما تقریبا فراموش کرده ام. کمکم کنید. بسم الله. "
🔹دفترچه سبز را بست و قرآن را باز کرد. مشغول تلاوت شد. از همان اول. سوره حمد. نصف صفحه اول سوره بقره را چند بار خواند. قبلا این ها را حفظ کرده بود. با چند بار خواندن، یادش آمد. گوشی اش را در آورد و فایل صوتی تلاوت کل قرآن را دانلود کرد. جدول را پر کرد که یعنی از روی قرآن خوانده است. چند بار دیگر هم باید مرور می کرد. فکر کرد زمان هایی که در ماشین هستم را می توانم برای مرور بگذارم. دفتر سبز را باز کرد و مجدد نوشت:
"آقاجان. سلام دوباره محضرتان. فدایتان شوم. آقاجان. می خواستم باز هم از شما کمک بگیرم. برنامه ام کمی درهم شده. نمی دانم چه باید بکنم. کمکم کنید حفظ قرانم خراب نشود. خیلی خیلی ممنونم آقاجان. امروز می خواهم با مادر به جلسه قران بروم. می دانم شما این جور جلسات را دوست دارید. ثوابش راهدیه تان می کنم. می خواهم بیشتر در کنار مادر باشم. می دانم مادر هم خوشحال می شود وقتی ببیند دختر دکترش او را در جلسه هفتگی قرائت قرآن همراهی می کند. احساس افتخار می کند. البته من که عددی نیستم اما همین که این عنوان باعث افتخار مادرم می شود، خدا را شکر. ایکاش همیشه دلشان را شاد کنم. آقاجان. تمامی ثواب شادکردن دل مادرم را هدیه تان می کنم. فدایتان شوم. کاش اعمالم صالحه باشد و این هدیه هایم.. خدایا، هدیه هایم را خودت پاک و طیب و خالص بگردان و به مولایم هدیه بده. خدایا مرا شرمنده اقاجان نکن که هدیه ای ناپاک تقدیمش کرده باشم. خدایا التماست می کنم. ما را پاک بگردان. "
🔹اشک از چشمان ضحی جاری شد و نوشت:
"استعفرالله ربی و اتوب الیه. خدایا ما را ببخش و پاک کن. خدایا دوست دارم خودم را هدیه مولا بدهم. اما از ناپاکی هایم می ترسم. مرا پاک کن. استغفرالله. آقاجان من ناپاک را می پذیری آقاجان. فدایتان شوم. "
📗دفترچه را بست. صندلی را عقب داد و ایستاد. دست راست را روی قلب گذاشت و دست چپ را روی سرش. همان طور که نرم، اشک می ریخت گفت:
- السلام علیک یا بقیه الله. السلام علیک یا صاحب الزمان. سلام آقاجان. فدایتان شوم.
🍀و باز هم اشک ریخت و اشک ریخت. کمی که آرام تر شد، قرآن را برداشت و سرجایش، داخل قفسه کتابها گذاشت. هر دو دفترچه را همان جا روی میز، جلوی چشمش گذاشت. کتابی که از کتابخانه بیمارستان گرفته بود را باز کرد و مشغول مطالعه و یادداشت برداری شد.
🔹با صدای تقه در، سر از کتاب برداشت و بفرمای خش داری گفت. صدایش را صاف کرد و بلندتر بفرما گفت. مادر، لباس پوشیده در چارچوب اتاق ظاهر شد:
- ضحی جان من دارم می رم جلسه قرآن. کاری نداری؟
به ضرب از صندلی بیرون پرید و گفت:
- مگه ساعت چنده؟ صبر کنین منم می یام. دیرتون نمی شه دو سه دقیقه صبر کنین؟
🔸مادر از بلند شدن ضحی جا خورد و گفت:
- نه نمی خاد بیای. من خودم می رم. نزدیکه.
ضحی شلوار و مانتو را از جالباسی برداشت و گفت:
- دوست داشتم باهاتون بیام جلسه. نه فقط برای اینکه برسونمتون. نظرتون چیه؟
- خیلی خوبه. منتظرم.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
🌹 حلول ماه مبارک رمضان، ماه بهار قرآن، ماه عبادتهای عاشقانه، نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه را به شما تبریک عرض میکنم🌹
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
@salamfereshte
#ماه_رمضان
#مناسبتی
#نزول_قرآن
💪کنترل
🔸یک ساعتی بود دهانش را باز کرده بود و نعره می کشید. ریتم فریاد و نعره هایی که می کشید، اعصاب مادر را تخلیه کرده بود. نمی دانست باید چه کار کند تا این کودک خردسال چهارساله اش، آرام شود. برایش لقمه گرفته بود. خوراکی داده بود. میوه داده بود. در آغوشش کشیده بود. حواسش را با اسباب بازی و بازی های حرکتی پرت کرده بود اما جز چند ثانیه، صدایش متوقف نمی شد. مجدد دهان باز می کرد و نعره می کشید.
🔺چند دقیقه شنیدن نعره و جیغ و گریه کودک، برای یک مادر، آنقدر سوزاننده و له کننده است چه برسد به یک ساعت؛ آن هم وقتی بقیه بچه ها زبان اعتراضشان به دست ها بدل شده بود و می خواستند هر طور شده جلوی دهان و صدای گریه اش را بگیرد. کتکش بزنند. خفه اش کنند
🔸مادر، پولی به پسر کمی بزرگ ترش داد تا برای خرید بستنی، به سوپری برود و از نعره های این بچه دور شود:
- اگه خواستی تو محوطه یک کمی هم بازی کنی اشکال نداره. فقط زود بیا. قربونت بشم الهی
🔻هنوز گوشه ای ایستاده بود و نعره می کشید. صدای کشیده ی اَ یی که به جای گریه انتخاب کرده بود، سردرد بدی را به مادر داد. می خواست از در تنبیه وارد شود. خواست با پشت دست بزند توی دهانش. به سختی خودش را کنترل کرد. صدای فریادش قطع نمی شد. خواست ببردش داخل حمام و شیر آب را رویش باز کند بلکه صدایش خفه بشود. به سختی جلوی خودش را گرفت. سرش حسابی درد گرفته بود. هیچ راه دیگری به ذهنش نمی خورد. چطور این بچه یک ساعت و بیست دقیقه این طور فریاد می کند! دستش را به سمتش برد. یک لحظه از شدت اعصاب خوردی، خواست کتک جانانه ای به او بزند. عصبانیتش را کنترل کرد. رویش را برگرداند و از او فاصله گرفت.
🔹کمی دستمال کاغذی برداشت. گلوله کرد و داخل گوشش گذاشت. فایده نداشت. هندزفری برداشت و آن را به گوشش زد. صدای قرآن در گوشش پیچید و صدای فریاد در سرش، کمتر شد. چند بار نفس عمیق کشید. به بچه و دهان بازش نگاه کرد. با مهربانی، روی سر بچه اش دست کشید. گونه هایش را نوازش کرد. چشمش به تابلو یا اباعبدالله افتاد. صدقه ای برای سلامتی امام زمان نیت کرد و ثوابش را هدیه به سالار شهیدان داد تا این کودک آرام شود. همه کارهای نوازشی و بوسه ای که بارها کرده بود را تکرار کرد. صدای قرآن در سرش می پیچید و صدای فریاد کودک را کمتر می شنید. آرام تر شده بود. دهانش را به ذکر استغفار باز کرد. نگاهی از سر عجز، به تابلو یااباعبدالله کرد و مجدد به همان نیت، صدقه نیت کرد. برای سرکشی به غذا، به آشپزخانه رفت. صدای قرآن، واضح تر شد. برگشت. کودکش آرام نشسته بود و با چشم های گریان، به مادر نگاه کرد. مادر او را باز هم در آغوش کشید و از امام حسین علیه السلام تشکر کرد.
🌺امام كاظم عليه السلام : مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللّه ُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة
🍀امام كاظم عليه السلام : هر كس خشم خود را از مردم باز دارد ، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى دارد .
📚الكافى ، ج 2 ، ص 305
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستانک
#کنترل_خشم
#تولیدی
#روایت
#حدیث
#سیاه_مشق
هدایت شده از یاوران امام مهدی(عج الله تعالی فرجه الشریف)
*✳️توصیه های مهم برای درک ماه مبارک رمضان*
حضرت آیت الله قرهی (مدظله العالی)
1. دعای روز اوّل ماه مبارک رمضان («اللهم اجعل صیامی فیه صیام الصائمین و ...») را هر روز و دائم در قنوت و ... بخوانید.
2. مداومت بر استغفار داشته باشید.
3. در رأس تمام نکات، هر چقدر میتوانید صلوات بر محمّد و آل محمّد بفرستید.
4. صدقه در این ماه زیاد بدهید. اولیاء خدا یک بار قبل از افطار صدقه کنار میگذاشتند و یک مرتبه هم همین که سحری میخوردند و اذان صبح را میگفتند. لذا این دو صدقه را انجام دهید که خیرات و برکاتی دارد.
5. تا میتوانید در این ماه یتیمنوازی کنید. یک نکته آن، این است که هر کس، یتیمنوازی کند، یتیم نمیشود؛ یعنی دست نوازش آقا جانمان، حضرت حجّتبنالحسنالمهدی(روحی له الفداء) بر سر ما خواهد بود و ما یتیم نخواهیم شد.
6. تا میتوانید در این ماه، در هر لحظه، در فکر، ذهن، بیان و ...، یاد آقا جان، امام زمان(روحی له الفداء) باشید. دعای سلامتی، دعای فرج و سایر ادعیّه وارده را بخوانید. آقا جان را هم قسم بدهید که آقا جان! ما هیچ چیزی نداریم و دستمان خالی است، بوی تعفّن میدهیم و خود را شستشو ندادیم، امّا امور دست شماست و یدالله، حجّت است؛ لذا آقا جان! دست ما را بگیر، وضعمان، خراب است.
7. برای قبولی طاعات و نماز و روزه خود، ضمن این که بعد از نمازها، دعاهای وارده، از جمله «یا علی و یا عظیم»، «اللهم ادخل علی اهل القبور السرور» و ... را میخوانید، حتماً فاتحه برای مادر آقاجانمان، حضرت عالمه، حکیمه، حضرت نرجس خاتون(علیها الصلوة و السلام) هم بخوانید.
8. شبهای این ماه را نخوابیم. این همه خوابیدیم، چه به دست آوردیم؟ چقدر ما برای این و آن دویدیم، نمیخواهیم برای آخرتمان بدویم؟ آمده که پیامبر اکرم، دهه آخر، بستر را جمع میکردند. ابوالعرفا میفرمودند: وقتی ایشان که پیغمبر خدا و حبیبالله است، دهه آخر، بستر را جمع میکرد، آیا جا ندارد که ما از شب اوّل اصلاً نخوابیم؟ شبها را بیدار باشیم، منتها نه به بطالت، بلکه به دعا و مناجات دستهجمعی، «یدالله مع الجماعة». خدا و همچینن آقا جان، جماعت را دوست دارند. نمیدانید وقتی یک عدّه دور هم جمع میشوند و الهی العفو میگویند و ...، ایران چه بیمهای میشود.
9. با قرآن محشور باشید.
🌼کانال یاوران امام مهدی(عج)
🆔 @emammahdy81
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هفتاد_و_یک
🍀مادر به سالن رفت و روی مبل راحتی نشست. کیف مشکی رنگ کوچکش را روی مبل گذاشت. به گل های رونده گوشه سالن نگاه کرد و فکر کرد:
- یه میخ باید بزنم کنج دیوار و اون ساقه اش رو هم با نخ ببرم بالا. دیگه بزرگ شده حسابی. بهار چندتا قلمه از توش در میاد. الحمدلله.
🔹 روی دسته مبل لم داد. کمی چرخید و پاهایش را روی مبل گذاشت. صلوات شمار را از کیفش در آورد و تا آمدن ضحی، مشغول گفتن ذکر استغفاری شد که نذر ضحی کرده بود. "استغفرالله و اتوب الیه. استغفرالله و اتوب الیه." یاد سفر قم افتاد.
🍀از پله های جلوی مسجد جمکران بالا می رفت. به خاطر ازدحام، پلاستیک کفش هایش افتاد. خانمی آن را برداشت و دستش داد. تشکر کرد و داخل مسجد شد. به ردیف های جلویی رفت. یک جای خالی بزرگی پیدا کرد که هم بتواند خودش بنشیند و هم حسنا و طهورا. سجاده اش را پهن کرد و نشست. حسنا و طهورا سمت چپش نشستند. کیف را جلوی سجاده گذاشت و قرآن و مفاتیح را روی کیف قرار داد. از جا بلند شد تا یکی از تسبیح های سبز رنگ مسجد را بردارد و نماز امام زمان عجل الله تعالی را بخواند. مجدد همان خانم را کنار جامهری دید. لبخندی تحویلش داد. او هم لبخند زد و تسبیحی دستش داد و با لهجه اصفهانی گفت:
- اگه حاجتی دارین، نیت سی هزار بار استغفار کنین. ان شاالله حاجتتونو می گیرین. ختم مجربیه.
🔹تشکر کرد. تسبیح را گرفت و همان جا در حال رفتن به صف اول، برای ازدواج ضحی، سی هزار بار را نیت کرد و حالا که روی مبل نشسته بود، همان استغفارها را می گفت. نگاهی به صلوات شمار کرد. عدد سی و پنج را نشان می داد. با دیدن ضحی، برخاست. کیف دستی ساده اش را برداشت و به سمت در حرکت کرد.
********
🔸مادر عباس هم، کیف سرمه ای براق نگین دارش را برداشت. تند تند، چادر برگدار براقش را سر کرد و به عباس که تازه از راه رسیده و کلاه کاسکت قرمزش را زیر بغل گرفته بود گفت:
- از رو اجاق غذا بردار بخور. گشنه نخوابیا.
- شما کجا دارین می رین؟ می خواین برسونمتون؟
🔹فریده خانم، کفش های پاشنه سه سانتی سرمه ای رنگش را از جاکفشی در آورد. روی زمین انداخت. با نوک پا آن ها را صاف کرد و پوشید. همان طور که به سرعت از پله ها پایین می رفت گفت:
- قربونت. نمی خاد. با موتور یخ می زنم تا برسم جلسه قرآن. یادت نره ها. حتما ی چیزی بخور. دیشب همش سرفه می کردی تو خواب. می ترسم سرما بخوری. کاری نداری؟ حسابی خودتو بپوشون. تو جاده باد خوردی گمونم برا همین سرفه می کردی. چایی هم درست کردم.
- دستتون درد نکنه. پس لااقل بزارین تاکسی بگیرم براتون؟
🔸صدای مادر از پایین پله ها به گوش عباس رسید:
- گرفتم مادر جان. تا الان باید رسیده باشه. خداحافظ. حتما ی چیزی بخوریا. خداحافظ
🔹 در ساختمان را باز کرد و خارج شد. عباس به سالن پذیرایی رفت. روی پتوی گلدار کنار دیوار، نشست. به دیوار تکیه داد و پاهایش را دراز کرد. به صفحه سیاه تلویزیون خیره شد و به حرفهای استاد مکانیک فکر کرد:
- تا جایی که من شناخت دارم بهتر از حاج عبدالکریم، به عمرم ندیدم. ی انسان نازنین و دوست داشتنی. آخرین بار که دیدمش، با دختر بزرگش اومده بود. اگزوز ماشینشون لق می زد. ماشین رو برد رو چاله. روغنشو هم عوض کردم. از همین روغنا که برا شما می خوام بریزم ریختم براش. عمریه. وانت خودمم همیشه با همین روغن سیرش می کنم.
🔻استاد از چاله بیرون آمد. لُنگی برداشت و تری دستانش را گرفت. سرپوش روغن را باز کرد. نشانه روغن را بیرون آورد و نگاه کرد:
- سوخته. می خای خالیش کنم؟ چند وقته دست بهش نزدی؟
- نمی دونم. ی چند وقتی می شه.
🔸استاد زیر چاله رفت. صدای ریختن روغن بلند شد. استاد از چاله بیرون آمد و گفت:
- برای امر خیر می پرسین؟ تا جایی که من می دونم سه تا دختر دم بخت باید داشته باشه. فکر نمی کنم هیچکودومشون ازدواج کرده باشن. یعنی آخرین بار که نکرده بودن. اگه پسر داشتم حتما دخترای حاجی رو می گرفتم. خدا به منم مث حاجی، سه تا دختر داده که دوتاشون ازدواج کردن. ما رسممونه دختر زود شوهر می دیم.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هفتاد_و_دو
🔹عباس پاهایش را بالا برد و همان طور که روی نشیمنگاهش می چرخید، خود را سر و ته کرد. پاها را به دیوار تکیه داد. دستش را زیر سرش گذاشت.. نشیمنگاه و کمر را بالا برد و از زمین فاصله داد. کف پایش را به دیوار گذاشت. با کف پا به سمت بالا، روی دیوار راه رفت و خود را به نزدیک ترین جای دیوار رساند. تقریبا روی سرشانه هایش بود. پاها را خم کرد و روی سرش آورد. کشش خوبی در کمرش ایجاد شد و حالش جا آمد.
🔸پاها را آرام به پهلو آورد و روی پتو گذاشت. حالا کاملا روی پتو دراز کشیده بود. لب پتو را کمی لوله کرد و به عنوان بالش، سرش را روی آن گذاشت. به پهلوی راست غلت زد. به تلویزیون خاموش نگاه کرد. از همان شب، مهر حاج آقا سهندی به دلش افتاده بود. فکر کرد چطور سر صحبت را با حاج آقا باز کند. می خواست بداند با شرایط کاری او مشکلی ندارند و اگر اجازه دهند، با مادر به خواستگاری رسمی برود. برگه آدرس خانه حاج آقا را از جیب پیراهن در آورد و نگاه کرد. چشمانش گرم شد و خوابش برد.
🔸🔹🔸🔹
🔹با صدای صوت قرآن از خواب بیدار شد. به اطراف نگاه کرد. طهورا در اتاق نبود. یاد آزمون افتاد و یکباره از جا بلند شد. ساعت را نگاه کرد. به سمت کامپیوتر پرید. دکمه اش را زد و تا ویندوزش بالا بیاید، به روشویی رفت. آبی به صورتش زد. چند قلپ آب خورد و به اتاق برگشت. صندلی را عقب کشید و نشست تا وارد آزمون آزمایشی آن لاین بشود. سایت بالا آمد. دکمه شروع را زد. اسم و فامیلش را وارد کرد و مشغول خواندن سوال اول شد. صدای قرآن از اتاق ضحی می آمد. از صندلی نیم خیز شد و در را مختصر فشاری داد تا بسته شود. متوجه نشد کی صدای قران قطع شد اما آزمونش رو به اتمام بود. دو سوال آخر را هم پاسخ داد. دکمه تکمیل را زد. کد پیگیری را یادداشت کرد و از پشت صندلی بلند شد. به آشپزخانه رفت. سیب قرمزی از یخچال برداشت و گاز زد. به اتاق ضحی رفت و در زد.
- صدای قرآن از اینجا بود؟
- آره. اذیت شدی؟
- نه. قشنگ بود. چرا هی عقب جلو می کردی؟
- داشتم حفظ می کردم.
- واقعا؟ می خوای قرآن حفظ کنی؟ اجازه هست اینجا بشینم؟
- آره بشین راحت باش. اگه خدا بخاد.
- وقت می کنی؟ منظورم اینه که چندتا از دوستای من یک سال درس رو بیخیال شدن که حفظ قرآنشون رو کامل کنن. شما وقت می کنی با این همه کاری که داری؟
- توکل به خدا. یک آیه هم یک آیه است.
🔹حسنا که روی میز ضحی نشسته بود، چشمش به دفتر یادداشت سبز کوچک ضحی افتاد. برداشت و ورق زد و پرسید:
- این چیه؟
- نامه به امام زمان
- واقعا؟ برای چی؟
- هیچی. همین طوری. دوست دارم در طول روز چند بار هی باهاشون حرف بزنم. قبلا هم سر شیفت ها این کار رو می کردم. چرا اینقدر تعجب کردی؟
- نمی دونستم!
🔸حسنا از روی میز به زمین پرید.
- دیگه بیمارستان نمی ری؟
- آریا رو نه. بهار می رم
- بهار چطوریه؟ قبلا می گفتی خیلی ازش تعریف نمی کنن.
- هنوزم ازشون تعریف نمی کنن چون کارشون درسته. برای همین بدشون رو می گن. می دونی که!
- آهان. خب. من برم به درسم برسم. خوشحال شدم. بای
- حسنا، خواستگارت رو چه کردی؟
- هیچی.
- بهش فکر کن. ی وقت بزار راجع بهش حرف بزنیم. بنده خدا معطل اجازه مامانه. اینطور که مامان می گفت پسر خوبیه. باهاش حرف بزن قرار خواستین بزارین بعد امتحانت بزار.
- نه می دونی که. حواسم پرت می شه. بهتره کلا بعد کنکور بیاد.
- اومدیم و تا اون موقع ازدواج کرد.
- بسلامتی ان شاالله. من برم ضحی جان. فعلا.
🔹حسنا که برای رفتن این پا آن پا می کرد، بدون لحظه ای درنگ، از اتاق خارج شد. ضحی تلاوت و حفظ اولیه نصف صفحه را انجام داد. کتاب درسی اش را باز کرد و مشغول خواندن شد. چند صفحه ای نخوانده بود که تلفنش، زنگ خورد. سحر بود. حال خوش تلاوت و حفظ قرآن و خواندن کتاب درسی اش، باعث شد قرارش را با خودش فراموش کند که دیگر به سحر کاری نداشته باشد:
- به سلام سحر جان. حالت چطوره؟ آره خوبم خداروشکر. نه کار خاصی ندارم. باشه. یک ساعت دیگه. نه اون کافی شاپ نه. بیا کافی شاپ بهارانه. آدرسش رو پیامک می دم باشه. همبرگر که می خوری؟ خیلی خب. می بینمت.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق
#داستان_بلند
#فقط_به_خاطر_تو
#قسمت_هفتاد_و_سه
🔹گوشی را کنار کتاب درسی اش گذاشت. زیر نکاتی که از کتاب یادداشت کرده بود، تجربه شخصی اش را نوشت. برگه و گوشی به دست، به سمت اتاق حسنا روانه شد.
- تق تق تق. صاب خونه اجازه هس؟
- بفرما خواهر جان. از این ورا!
- می تونم از سیستمت استفاده کنم؟
🔸حسنا از روی صندلی بلند شد و ادامه مطالعه اش را روی تخت انجام داد. ماژیک شبرنگ را روی جملات کتاب می کشید و با خود مرور می کرد و اگر نگاهش به نگاه ضحی گره می خورد، لبخندی تحویل خواهرش می داد. ضحی را خیلی دوست می داشت. نگاهی به هدیه هایی که خواهرش به او داده بود انداخت. همه را در قفسه ای گوشه اتاقش گذاشته بود و هر وقت خسته می شد، با نگاه کردن به آن ها، انرژی می گرفت.
🔹ضحی روی صندلی نشست. سایت بیمارستان را باز کرد. از قسمت آموزشی، وارد پنل پزشکان شد. پیامک خانم وفایی را باز کرد و توضیحاتش را مجدد خواند. نام کاربری و رمز را زد و وارد صفحه شخصی شد. از چیزی که دید تعجب کرد. صفحه سفید سفید بود و به مرور، کناره هایش گل و برگ های اسلیمی پر می شد. کادر نوشته کشیده شد. انگار استادی همان لحظه، این صفحه را طراحی می کند. صفحه به مرور کامل شد و بسم الله الرحمن الرحیم، بالای صفحه با خط نستعلیق نوشته شد. ضحی موشواره را تکان داد تا مکان نما را به محل درج نوشته ببرد. کلیک کرد. شکل مکان نما یک قلم بود و مثل فلاشر ماشین، خاموش روشن می شد. به شعف آمده بود. برگه یادداشت را جلوی رویش گذاشت و مشغول تایپ شد.
💦صدای باران به گوشش خورد. از پنجره نگاهی به بیرون کرد. هوا آفتابی بود. گوشش را نزدیک هدفون برد. صدا از داخل هدفون می آمد. برداشت و به گوشش زد. برایش جالب آمد. روی صفحه دنبال دکمه شروع و توقف صدا گشت. ستون سمت چپ، پشت گیاه رونده ای که طراحی شده بود، لیست کوچکی از موسیقی دید. موشواره را که روی آن برد، لیست باز شد. موزیک دیگری را انتخاب کرد. چه چه پرندگان بود. موزیک دیگری را. صدای بلبل بود. همین را دوست داشت. هدفون را روی گوش هایش تنظیم کرد. صدایش را کمی کمتر کرد و مشغول نوشتن نکته کتاب و تجربه شخصی اش شد. به محض زدن دکمه ارسال، چند مطلب با موضوع، زیر مطلبش دید. روی یکی شان کلیک کرد. آقای دکتری بود که تجربه اش را از علائم شکایت بیمار نوشته بود و نتیجه تشخیصش را. و گفته بود این نکته را در سالهای اولیه از استاد موسوی شنیده بوده. در سایت بیمارستان راجع به استاد موسوی جستجو کرد. چند دقیقه ای راجع به فعالیت ها و مقاله های استاد مطلب خواند و با کمال تعجب دید ده هزار و سیصد یادداشت از استاد موسوی در سایت بیمارستان موجود است.
🔹ضحی فکر کرد من اگر همه این تجربه ها را بخوانم، خودش یک کلاس درس است. با این فکر، به پنل اساتید بیمارستان رفت. لیست سی نفره اساتید را دید. روی تک تک آن ها کلیک کرد. همه شان بالای پنج هزار مطلب، یادداشت نوشته بودند. همه یادداشت ها دسته بندی شده و نمایه گذاری شده بود. فکر کرد باید همه را بخواند. دنبال دکمه دانلود گشت. با کادری "دریافت کامل فایل مطالب استاد" مواجه شد. روی اسم استاد موسوی رفت و گزینه دریافت را زد. فایل دانلود شد. آن را باز کرد. به ترتیب تمامی نوشته های استاد، شماره گذاری شده به همراه لینک مطلب، فهرست بندی شده بود. چند صفحه پایین آمد. یک مطلب را خواند. از جا بلند شد. چرخی زد. متوجه نگاه حسنا که متعجبانه به او زل زده بود نشد. مجدد نشست. مطلب بعدی را خواند. دوباره بلند شد. سریع از اتاق بیرون رفت و چند ثانیه بعد، برگشت. کابل انتقال را وصل به سیستم و گوشی، وصل کرد. صدای پیامک گوشی بلند شد:
- خانم دکتر سهندی، شما فایل مطالب استاد موسوی را دریافت کرده اید. امیدواریم لحظات نابی را تجربه کنید.
🔸گوشی را روی میز گذاشت و مجدد نشست. فایل استاد را به گوشی منتقل کرد. کابل را در آورد و مطلب سوم را خواند. دیگر نتوانست ادامه دهد. مدت ها بود دنبال چنین تجاربی بود. از اینکه بعد از سالها، می دید استادی، حرفهایی که او به همکارانش می زد و جدی گرفته نمی شد را گفته بود، به وجد آمده بود. دکمه خروج را زد و مرورگر را بست. از حسنا تشکر کرد. کابل و گوشی به دست، از اتاق خارج شد.
📣کانال #سلام_فرشته در ایتا، سروش، بله
eitaa.com/salamfereshte
sapp.ir/salamfereshte
ble.ir/salamfereshte
#داستان_بلند
#رمان
#فقط_به_خاطر_تو
#تولیدی
#سیاه_مشق