eitaa logo
صالحین دامغان
330 دنبال‌کننده
20هزار عکس
2.9هزار ویدیو
603 فایل
ارتباط با ادمین @a_mohammadi61
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺 ♻️ ۶ فایده غذا خوردن با برای کودک 1⃣ تغذیه بهتر 💬 شرح در تصویر 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌺 ♻️ ۶ فایده غذا خوردن با برای کودک 2⃣ تقویت مهارتهای حرکتی و زبانی 💬 شرح در تصویر 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌺 ♻️ ۶ فایده غذا خوردن با برای کودک 3⃣ پیشرفت تحصیلی 💬 شرح در تصویر 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌺 ♻️ ۶ فایده غذا خوردن با برای کودک 4⃣ افزایش اعتماد به نفس 💬 شرح در تصویر 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌺 ♻️ ۶ فایده غذا خوردن با برای کودک 5⃣ افزایش شادی و نشاط 💬 شرح در تصویر 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌺 ♻️ ۶ فایده غذا خوردن با برای کودک 6⃣ تقویت مهارتهای اجتماعی و ارتباطی 💬 شرح در تصویر 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نسخه مطالعه وب-شماره249.pdf
1.45M
🔔 شماره‌ی جدید نشریه‌ی منتشر شد: را گم نکنیم ♻️ اولویت اصلی برای جریان مؤمن و انقلابی چیست؟ ♻️ ۵ نکته کلیدی درباره تحریم‌های اقتصادی که برای مقابله با جریان تحریف باید بدانیم؛ تحریم را به فرصت تبدیل می‌کنیم ♻️ مردم را ناامید نکنید ♻️لبنان و ما ادارک مالبنان ♻️روز مباهله و درس امروز آن 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
هدایت شده از صالحین دامغان
📚 رمان قشنگه، عاشقانش هم که قشنگ تر 🍃🍃 ✅خبر ،خبر قراره باهم یه رمان خاص بخونیم .... رفقاتونو دعوت کنید 😊 💢واما... با رمان شیرین و جذاب ♥️ ♥️ در کنارتون هستیم . هر شب راس ساعت ۲۳ با ما همراه باشید😊 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌸 شب ها خسته و بی حال قبل از اینکه بتوانم به چیزی فکر کنم، به خواب عمیقی فرو می رفتم. بعد از چند هفته صمد به خانه آمد. با دیدن من تعجب کرد. می گفت: «قدم! به جان خودم خیلی لاغر شده ای، نکند مریضی.» می خندیدم و می گفتم: «زحمت خواهر و برادر جدیدت است.» اما این را برای شوخی می گفتم. حاضر بودم از این بیشتر کار کنم؛ اما شوهرم پیشم باشد. گاهی که صمد برای کاری بیرون می رفت، مثل مرغ پرکنده از این طرف به آن طرف می رفتم تا برگردد. چشمم به در بود. می گفتم: «نمی شود این دو روز را خانه بمانی و جایی نروی.» می گفت کار دارم. باید به کارهایم برسم. دلم برایش تنگ می شد. می پرسید: «قدم! بگو چرا می خواهی پیشت بمانم.» دوست داشت از زبانم بشنود که دوستش دارم و دلم برایش تنگ می شود. سرم را پایین می انداختم و طفره می رفتم. سعی می کرد بیشتر پیشم بماند. نمی توانست توی کارها کمکم کند. می گفت: «عیب است. خوبیت ندارد پیش پدر و مادرم به زنم کمک کنم. قول می دهم خانه خودمان که رفتیم، همه کاری برایت انجام دهم.» 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan
🌹🌹
🌸 می نشست کنارم و می گفت: «تو کار کن و تعریف کن، من بهت نگاه می کنم.» می گفتم: «تو حرف بزن.» می گفت: «نه تو بگو. من دوست دارم تو حرف بزنی تا وقتی به پایگاه رفتم، به یاد تو و حرف هایت بیفتم و کمتر دلم برایت تنگ شود.» صمد می رفت و می آمد و من به امید تمام شدن سربازی اش و سر و سامان گرفتن زندگی مان، سعی می کردم همه چیز را تحمل کنم. دوقلوها کم کم بزرگ می شدند. هر وقت از خانه بیرون می رفتیم، یکی از دوقلوها سهم من بود. اغلب حمید را بغل می گرفتم. بیشتر به خاطر آن شبی که آن قدر حرصمان داد و تا صبح گریه کرد، احساس و علاقه مادری نسبت به او داشتم. مردمی که ما را می دیدند، با خنده و از سر شوخی می گفتند: «مبارک است. کی بچه دار شدی ما نفهمیدیم؟!» یک ماه بعد، مادرشوهرم دوباره به اوضاع اولش برگشت. صبح زود بلند می شد نان بپزد. وظیفه من این بود قبل از او بیدار بشوم و بروم تنور را روشن کنم تا هنگام نان پختن کمکش باشم. به همین خاطر دیگر سحرخیز شده بودم؛ اما بعضی وقت ها هم خواب می ماندم و مادرشوهرم زودتر از من بیدار می شد و خودش تنور را روشن می کرد و مشغول پختن نان می شد. در این مواقع جرئت رفتن به حیاط را نداشتم. 🍃قرارگاه صالحین دامغان @salehin_damghan