روزهایی که خانه بود، در کار خانه کمک میکرد...
خیلی کم خانه بود.
ولی به قول همسرش،همان وقت کمی هم که پیش خانواده میگذرانید ،سرشار از مهربانی و ایمان و محبت و آرامش بود.
روزهایی که خانه بود،در کار خانه کمک میکرد.
همسر شهید میگوید که یک روز صبح دیدم پایین شلوارش را تا کرده آستین ها را بالا زده و رفته در آشپزخانه.
ازش پرسیدم :حاج آقا،چرا اینطوری کرده ای؟گفت:به خاطر خدا و برای کمک به شما.
بعد هم وضو گرفت و شروع کرد به جمع و جور کردن وسایل ها.
ناراحت شدم.رفتم که نگذارم کاری کند.
چون می فهمیدم چقدر سخت است تا آمدم وارد آشپزخانه شوم ،در را به رویم بست و گفت:خانم ،بروید بیرون ،مزاحم نشوید.
پشت در التماس میکردم:حاج آقا،شما را به خدا،بیایید بیرون.من ناراحت میشوم.خجالت میکشم.
میگفت: چیزی نیست.الان تمام میشود.
آشپزخانه را مرتب کرد.
ظرف ها را چیده بود سر جایش.روی اجاق گاز را تمیز کرده بود.
بعد شلنگ آورد و کف آشپزخانه را شست.
در را که باز کرد ،آشپزخانه شده بود مثل دسته گل.
نمیدانستم چه بگویم.تکیه داده بودم به دیوار،گفتم:آخه چرا این کار را میکنی من خجالت میکشم.
گفت :میخواستم من هم کمی کمکتان کنم.
از من ناراحت نباشید.
محبتش را به من این طوری نشان میداد.
مسافرت که می رفتیم، بچه ها را نگه می داشت. می گفت: «بچه ها را من نگه می دارم، لااقل شما هم کمی راحت باشید.» غیر از اینها به هر بهانه ای بود برایم هدیه می خرید. برای روز زن، روزهای عید. اگر یادش هم نبود، اولین عیدی که پیش می آمد، هدیه می خرید و می آورد. از زحمت هایم تشکر می کرد و هدیه اش را می داد. و...
(خاطره ای از همسر شهید علی صیاد شیرازی)
#الگو
.
.
.
.
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•