eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸عمامه یه روحانی که جون یه زن رو نجات داد🤣🤣 « بی حاشیه » قصه هایی جذاب از تبلیغ های متفاوت چهارشنبه تا جمعه ساعت ۱۹ شبکه نسیم https://eitaa.com/samn910
⭕بیانات جدید و تعیین کننده رئیس سازمان بسیج مستضعفین ⭕این بیانات به مثابه مهندسی کنش جریان های منتسب به گفتمان انقلاب اسلامی در برابر رویداد های آتی کشور است. ⭕این بیانات را از این زوایه بنگرید: اهل البیت ادری بما فی البیت «نص کلام»منصوب مستقیم رهبر معظم انقلاب اسلامی در مورد سخن و مواضع رهبر معظم انقلاب، بر تفسیر و «استظهارات» افراد بیرونی مقدم است عقلاو شرعا ⭕وقتی مخاطبان حضوری این بیانات،فرماندهان بسيج تهران بزرگ هستند،بدین معناست که بنا ایشان عملی شدن این راهبردها در کف میدان است. _______ مهمترین بیانات حجت‌الاسلام والمسلمین حسین طائب در جمع فرماندهان بسیج تهران بزرگ: ⭕در داخل کشور باید اختلافات را کنار زده و هرچه توان داریم‌ باید برسر مبارزه‌ با آمریکا و اسرائیل بگذاریم. ⭕ما نباید از روی سستی شده و ترس با دشمن مذاکره کنیم ولی اگر دشمن درخواست‌ تسلیم شدن یا مذاکره کرد باید با قدرت وبه قصد گرفتن حق خود با او وارد گفت‌وگو شد. ⭕ما با حفظ انسجام و وحدت داخلی باید با موضوعاتی مثل حجاب و سایر موضوعات فرهنگی مواجه شویم‌ واجازه ندهیم این مسائل انسجام داخلی را به هم‌ بزند. ❌پیامی که از بیانات ایشان به صورت واضح و روشن به جریان های منتسب به گفتمان انقلاب اسلامی می رسد این است که انسجام ملی و وحدت داخلی به عنوان یک فراراهبرد بر تمام کنش ها و واکنش‌های موجود باید در نظر گرفته شود. |فراروایت https://eitaa.com/samn910
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای یار حضرت شدن باید چیکار کرد⁉️ 🎙استاد عالی 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
نیایش 🔹"إِنَّک رَحِیمٌ بِمَنْ دَعَاک" 🔹قطعا تو مهربانی به هر که تو را صدا بزند... 📗دعای یازدهم https://eitaa.com/samn910
⭕️ پرسش: اگر دین اجباری و خشن نیست، چرا خداوند در آیه ۴ سوره محمد دستور به قتل کفار داده است؟ 🔸آیه ۴ سوره محمد که به قتل کفار اشاره دارد، مربوط به «کفار حربی» در میدان نبرد است؛ یعنی کسانی که عملاً علیه مسلمانان می‌جنگیدند. پایان آیه نیز درباره اسیران و نحوه آزادسازی آنها است، نه اجبار دیگران به ایمان یا خشونت علیه تمام غیرمسلمانان. در مقابل، آیاتی مانند آیه ۹۹ سوره یونس و آیه ۹۹ سوره مائده به‌صراحت بر اختیار انسان در ایمان تأکید می‌کنند و وظیفه پیامبر را صرفاً ابلاغ پیام الهی معرفی می‌نمایند. قرآن همچنین در آیات ۸ و ۹ سوره ممتحنه، مسلمانان را به نیکی و عدالت نسبت به غیرمسلمانانی که جنگ‌طلب نیستند توصیه می‌کند. بنابراین قرآن میان «کفار جنگجو» و «کفار عادی» تمایز روشن قرار می‌دهد. https://eitaa.com/samn910
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️ دشمن‌شناسی رو از رهبرمون یاد بگیریم 1️⃣ دشمن ضعیف نیست؛هم تجهیزات و پول داره،هم خدعه داره بنابراین فکر نکنید الان هلو برو تو گلوئه وبگیم چرا تو لبنان اینجوری شدو چرا نزدیم اسرائیل رو تموم کنیم!🤦‍♂️ 🚫بدونیم دشمن برای خلع سلاح مقاومت، ازتضعیف و تغییر دولت‌های منطقه سال‌ها کار کرده محصول تفاهم اخیر نیست؛ اون خیلی وقته داره تلاش می‌کنه و ما هم کار کردیم و برای خنثی کردن توطئه‌های دشمن هر کاری برامون ممکن بوده، کردیم؛اون هم در شرایط تحریم و بی‌پولی 2️⃣ نباید از دشمن ترسید؛با همه قدرتش،ما هم بایدتمام توانمون رو به کار بگیریم و می‌گیریم 3️⃣ نقاط قوت خودمون رو بشناسیم و بدونیم ما هم قوی هستیم آقا می‌گن ببین دشمن الان از چی عصبی شده؛ همون نقطه قوته به نظر من چند چیز امروز دشمن ما رو خیلی عصبی کرده و داره خدعه می‌کنه تا اون‌ها رو از دست بدیم: 🔶️ اولی مدیریت تنگه هرمزه؛اینو می‌خواد هرجوری شده از ما بگیره و ما هرگز نباید کوتاه بیایم 🔷️ دوم وحدت ملی و قوای کشوره؛ این رو هم با شکل‌های مختلف می‌خواد از ما بگیره باید مراقبش باشیم. ❌️ پس دوست انقلابی، درکنار اینکه نباید از دشمن بترسیم، هر اتفاقی افتاد رو به خودتخریبی تبدیل نکنیم بدون، همین هم خدعه‌ی دشمنه. 👈نقطه قوت ما اتحاده؛اگر این اتحاد رو حفظ کنیم،به خیلی چیزها می‌رسیم 🚫⚠️👈دقت کنید مهمترین دلیلی که در لبنان اتفاقات شوم در حال وقوعه،متلاشی شدن اتحاد حول محور دشمن بوددولت واداده لبنان تسلیم شده،درحالی‌که قبلاً وقتی قوای لبنان حامی حزب‌الله بود، او پیروز شد عملیات رسانه‌ای آمریکا اونجا جواب داده پس بفهمیم مشکل از کجاست
🚨☝️پاسخ به شایعه ختم نادعلی برای ۱۳۰ نفر از سپاهیان ایران که در تونل‌های لبنان محاصره شده‌اند 1⃣ هیچ منبع رسمی، خبرگزاری داخلی یا مرجع امنیتی موثقی، چنین موضوعی را تأیید نکرده است. 2⃣پیام با یک عدد دقیق (۱۳۰ نفر) شروع می‌شود و بلافاصله دستور می‌دهد که «۴۰ بار دعای نادعلی بخوانید». 👈 این ترکیب (عدد دقیق + درخواست دعا)، از مشخصه‌های بارز پیام‌های زنجیره‌ای است که برای تحریک احساسات و پخش سریع ساخته می‌شوند تا فرصت فکر کردن و بررسی صحت خبر از مخاطب گرفته شود. 3⃣ عبارت «دعای نادعلی بخوانید تا قضا و قدر تغییر کند»، در واقع قلاب اصلی این است. 👈 نویسنده با گره زدن «عبادت و دعا» به «نجات جان انسان‌ها»، مخاطب را در موقعیتی قرار می‌دهد که احساس کند اگر پیام را پخش نکند، در حق سربازان کوتاهی کرده است. او از باورهای مذهبی به عنوان ابزاری برای «تهییج» استفاده می‌کند تا هرگونه پرسش منطقی درباره ی صحت خبر، زیر سایه ⬅️ثواب و دلسوزی➡️قرار بگیرد. 4⃣ استناد به افرادی مانند راوی کتاب شنود برای تایید خبر، تلاشی است تا به شایعه اعتبار ببخشد. ضمن اینکه بارها به شبهات راوی شنود پاسخ داده ایم 🟡اما باید به یاد داشت که اخبار امنیتی و نظامی،از طریق کانال‌های رسمی ابلاغ می‌شوند، نه از طریق توصیه‌های شخصی در گروه‌های مجازی 5⃣همین که چنین پیامی بدون تأیید رسمی منتشر شود، اگر ما آن را بازنشر کنیم، عملاً در پخش سهیم شده‌ایم و به دشمن در ایجاد و کمک کرده‌ایم؛ حتی اگر نیت ما خیر باشد و بخواهیم برای سربازان دعا کنیم https://eitaa.com/samn910
🚨☝️وقتی «پدر فتنه» با و دلسوزی می‌کند! 1⃣ادعای افزایش ۵۰ درصدی حقوق نمایندگان کاملاً کذب است. طبق تکذیب رسمی سخنگوی هیئت رئیسه مجلس در خبرگزاری تابناک، هیچ مبلغی به حقوق نمایندگان اضافه نشده و آن‌ها دقیقاً همان افزایش مصوب در قانون بودجه (که برای کل کارکنان دولت است) را دریافت کرده‌اند. 🔗سند تکذیب رسمی سخنگوی هیات رئیسه مجلس:👇 tabnak.ir/005qbh 2⃣🚨ادعای تعطیلی ۷ ماهه، نادانی یا دروغ است. فعالیت مجلس محدود به صحن علنی نیست و کمیسیون‌ها همواره فعال بوده‌اند. همچنین برگزاری جلسات به صورت مجازی، با رأی قاطبه و حداکثری نمایندگان و طبق نظر مقامات امنیتی تصویب شده است 🙃آیا پدر فتنه بالاتر از قانون است؟ 3⃣ قرار دادن بودجه نظامیان در مقابل حقوق مجلس، یک بازی روانی برای تحریک مردم است. بودجه این دو نهاد کاملاً جداست و حذف حقوق چند نفر، حتی هزینه یک روز ناهار سربازان را تأمین نمی‌کند. ❌تضعیف نهاد قانون‌گذاری (مجلس)، هرگز باعث رفاه نظامیان نمی‌شود، بلکه باعث فلج شدن روند تصویب بودجه‌های آینده برای همان نیروهای مسلح خواهد شد. 4⃣ استفاده از این هشتگ مجلس بی کفایت، تلاشی برای تحمیل یک نتیجه‌گیری غلط است. کفایت یک نهاد با بررسی عملکردش سنجیده می‌شود، نه با جعل اعداد و دروغ‌های گفتن. وقتی پیش‌فرض‌های شما (درباره حقوق و تعطیلی) دروغ باشد، نتیجه‌گیری شما درباره «بی‌کفایتی» نیز هیچ ارزش منطقی ندارد و فقط یک برچسب‌زنی برای تخریب است. https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهاردهم ▪یک لحظه هیچ‌چیز حس نکردم؛ نه استرس، نه ترس.. فقط تحقیر! در عمرم کسی اینهمه تحقیرم نکرده بود و دیگر چاره‌ای نداشتم جز تسلیم! ▫در را بستم؛ یعنی فقط من را به ایران برنگردان! ولی تمام وجودم خرد شد و او اشاره کرد راننده حرکت کند؛ یک‌بار دیگر کاغذ را دستم داد و این‌بار اصلاً صمیمی نبود: «چندبار بخون... باید درست اجرا بشه!» ▪نیازی نبود بپرسم؛ می‌شد حدس بزنم اسپانسر و قرارداد همه بهانه بوده و تا رسیدن به محل همایش، فقط به خودم فحش می‌دادم چطور نفهمیدم! ▫ماشین در یک کوچۀ فرعی توقف کرد؛ میسی پیاده شد و من وقتی پایین رفتم، جمعیت را دیدم. ▪همه به سمت انتهای خیابان می‌رفتند؛ با پرچم‌های شیر و خورشید و تصاویر پهلوی! خیال می‌کردم یک همایش جمع و جور در سالن باشد اما گردهمایی در محوطۀ باز مقابل یک ساختمان قدیمی بود. ▫جمعیت آن‌قدرها هم زیاد نبود اما هیاهوی همین آدم‌ها، جای خالی هر کسی را پُر می‌کرد. ▪مراسم سکویی به عنوان سِن نداشت؛ تریبون را روی بالاترین پلۀ ورودیِ ساختمان کاشته بودند، چند نفر رو به جمعیت شعار می‌دادند و بقیه با ریتم آهنگ، کف می‌زدند: «کینگ رضا پهلوی... کینگ رضا پهلوی...» ▪صدا از باند‌های بزرگ روی پله‌های سنگی ساختمان پخش می‌شد، پرچم‌ها در هوا می‌رقصید و میسی من را کنار کشید: «امشب تو سخنران ویژه مراسم هستی! خیلیا اومدن این دختر جسور رو ببینن! اینکه تو حکومت آیندۀ ایران، چقدر سهم داشته باشی، به همین سخرانی بستگی داره!» ▫باد سرد در بینی‌ام تیر می‌کشید و با لب‌هایی که از سرما سِر شده بود، نمی‌دانستم چطور باید حرف بزنم؛ آن‌هم مقابل این جمعیت و با اینهمه استرس که بدتر از سرما تا مغز استخوانم، زُق‌زُق می‌کرد. ▪برای اولین بار آرزو کردم ای‌کاش شاهرخ همین‌حالا اینجا بود؛ تنها آدمی که شاید فقط کمی بیشتر از بقیه می‌شناختم و همان لحظه موبایل در جیبم لرزید. ▫در همهمۀ خیابان و این موزیک جاز، صدای زنگ چندان واضح نبود؛ حدس می‌زدم خودش باشد ولی نباید می‌فهمید چطور گوشۀ رینگ گیر افتادم! ▪حتی نمی‌خواستم میسی بفهمد؛ دست در جیب، موبایل را قفل کردم تا ملودی زنگ خفه شود و صدایی که از پشت سر شنیدم: «خانم راستین از این طرف لطفاً!» ▫دختر جوانی اشاره کرد دنبالش برویم، میسی زودتر حرکت کرد و من به لکنت افتادم: «الان... باید... حرف بزنم؟» و جوابی که شبیه مهلت مانده تا پایان عمر، تنم را لرزاند: «چند دیقه دیگه!» ▪روی هر پله، دوباره پشیمان می‌‌شدم و وقتی رسیدم بالا، یک لجظه سمت جمعیت برگشتم؛ هزار چشم خیره به من بود! مقابل بیشتر از این‌ها شمشیر زده بودم ولی سخنرانی نه! ▫این حرف‌ها اصلاً از جنس تینا نبود؛ مطمئن بودم همین فیلم امشب در اینترنت منفجر می‌شود و از ترس فردا، ضربان قلبم به صد رسیده بود. ▪آدم‌ها همه غریبه و بین اینهمه بیگانه، یک لحظه نگاهم سکندری خورد؛ روی چشمش سقوط کرد و او یک قدم خودش را جلوتر کشید... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوپانزدهم ▪پاسخ تماس‌هایش را نداده بودم اما حالا درست روی سِن من را پیدا کرده بود؛ متن سخرانی دست میسی بود، شاهرخ تلاش می‌کرد زودتر پای سکو برسد و من دلم زیر و رو شد. ▫اینهمه اضطراب در تنم جا نمی‌شد؛ گلویم به هم پیچید و سرم را سمت میسی کج کردم: «سرویس کجاس؟...» ▪یک لحظه ترسیدم هر چه در هواپیما خوردم، همین‌جا بیرون بریزد؛ دست مقابل دهانم گرفتم و صورتم را سمت دیوارهای سنگی ساختمان کج کردم. ▫میسی اصلاً شاهرخ را ندیده بود؛ کلافه از برنامه‌ای که نباید خراب می‌شد، ابرو در هم کشید و رو به همان دختر جوان، اشاره کرد: «باهاش برو.» ▪جرأت نمی‌کردم دوباره طرف جمعیت را نگاه کنم؛ مبادا شاهرخ پای پله‌ها رسیده باشد و میسی تشر زد: «سریع برگرد!» ▫دختر از در باریکی، وارد ساختمان شد و من تقریباً دنبالش می‌دویدم. نمی‌دانستم سرویس کجای این راهروی باریک و تاریک است؛ هر چه از در فاصله می‌گرفتم، صدای موزیک گنگ‌تر می‌شد ولی تپش‌های قلبم کُندتر نمی‌شد. ▪روبروی یک درِ چوبی ایستاد؛ اشاره کرد سرویس همینجاست و با عجله طول راهرو را برگشت: «خانم راستین زود بیاید... چند دیقه دیگه باید شروع کنید.» ▫بوی تند مواد شوینده حالم را بدتر به هم می‌زد. سراسیمه در را باز کردم؛ دیوارِ روبرو، ردیف شیرهای روشویی بود و به اولین شیری که دستم رسید، وزنم را رها کردم. ▪به صورتم آب می‌زدم بلکه وحشت از سرم بپرد ولی با هر مشت آب، یک سناریوی ترسناک در ذهنم می‌پاشید. ▫می‌ترسیدم شاهرخ امشب را جهنم کند، از همین ترس حالم بدتر به هم خورد و صدایی از پشت، در گوشم شکست. ▪در آینه دیدم دستگیره پایین آمد؛ وحشتزده چرخیدم، در با صدای کش‌داری فقط چند سانتی‌متر باز شد و من بی‌هوا صدا زدم: «شاهرخ...؟» ▫احتمالاً آمده بود تا جواب تمام پیام‌های بی‌پاسخ را بگیرد. فقط به این فکر می‌کردم چطور آرامَش کنم تا این نمایش، بی‌سروصدا تمام شود. ▪پاورچین سمت در می‌رفتم ولی یک لحظه قدم‌هایم قفل کرد؛ از اینکه کسی جز او پشت در باشد، قلبم هم ایستاد و همان لحظه در باز شد. ▫قامتش بین چهارچوب قرار گرفت و نفس من از ترس بند آمد؛ باورم نمی‌شد تا تورنتو تعقیبم کرده باشد، با دستی که هنوز باندپیچی بود، نفسش بریده و در این سرما، عرق تا روی خط ریشش رسیده بود. ▪همان چند قدمی که جلو رفته بودم، پس کشیدم ولی هیچ راه فراری نبود؛ پشتم به سرامیک روشویی خورد و او بی‌صدا نفس زد: «فقط چند دیقه وقت داریم... اگه الان با من نیای، دیگه نمی‌تونم برات کاری کنم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوشانزدهم ▪نگاهش مثل طنابِ دار، دور گردنم محکم شد؛ نمی‌شد نفس بکشم، مطمئن نبودم حتی اگر جیغ بکشم کسی بشنود و لحن او بدتر از تن من می‌لرزید: «می‌خوان کارو همینجا تموم کنن...» ▫انگار کَر شده بودم؛ حرکت لب‌هایش را می‌دیدم ولی نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. ▪می‌دانستم اسلحه دارد؛ می‌ترسیدم همین حالا خلاصم کند، نگاهم فقط به دستش بود که کِی سمت کمرش می‌کشد و او مثل یک سایه سمتم آمد. ▫پشتم را به سرامیک روشویی فشار می‌دادم بلکه همین‌جا دفن شوم ولی این مسیر بن‌بست بود؛ اینجا دقیقاً تهِ خط بود و او خیره به صورتم، نجوا کرد: «اگه می‌خوای هر دو مون زنده بمونیم، فقط سر و صدا نکن...» ▪شمشیرباز بودم نه بوکسور ولی وحشت تا ساعد دست راستم رعشه کشید و نفهمیدم چطور مشتم سمت صورتش پرت شد. ▫حس کردم گونه‌اش زیر مهره‌های انگشتم شکست؛ نتوانست سر و گردنش را کنترل کند و من انگار برای زنده ماندن، باید او را می‌کشتم! ▪همان یک قدمی که به طرف عقب تلوتلو خورد، حمله کردم و مشت بعدی را با دست چپ زدم ولی این یکی به صورتش نرسید. ▫مچم را بین انگشتانش گرفته و طوری فشار می‌داد که درد تا سرشانه‌ام کشید و فریاد او در گلو خفه شد: «دیوونه اون بیرون می‌خوان ترورت کنن!» ▪با همین قفلی که انگشتانش به مچ دستم زده بود، تنم را چرخاند و درست پشت سرم ایستاد؛ هر دو دستم را از روی آستین پالتو غلاف کرد، سمتِ در هلم داد و نفس داغش زیر گوشم خط انداخت: «راه بیفت...» ▫چشمم به درِ چوبی سرویس بود؛ به خدایی که هرگز اعتقاد نداشتم، التماس می‌کردم یکی برسد و همان لحظه صدای پای کسی را شنیدم که به در نزدیک می‌شد. ▪در جا ایستادم؛ شاید هم او فهمید کارش تا ثانیه‌هایی دیگر تمام خواهد شد، از پشت سر شنیدم ذکری گفت و مقابل چشمم در باز شد. ▫نفس در سینه‌ام ورم کرده بود تا جیغ بزنم، لبۀ بارانی مشکی‌اش را دیدم و درِ چوبی درست از روی صورت استخوانی‌اش کنار رفت. ▪آمده بود تا چند لحظه تنها با تینا صحبت کند اما هر دو دست من از پشت، بین انگشتان این مرد گیر افتاده بود؛ نگاه شاهرخ آتش گرفت و طوری خون در صورتش پاشید که انگار شاهرگش را زدند. ▫دست‌های امیر شُل شد، نبض نفس‌هایش را زیر گوشم می‌شنیدم و شاهرخ عربده کشید: «همینجا مثِ سگ می‌کُشمت...» ولی قبل از اینکه حتی یک قدم بردارد، صدایی در سرم منفجر شد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد