eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.5هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌وپنجم ▪صاف نشسته بودم، حتی یک لحظه خم نشدم اما حس کردم قفسۀ سینه‌ام شکست؛ انگار کسی قلبم را کَند، از دردش چشمم را بستم و صدای او دوباره پلکم را از هم جدا کرد: «این به تنهایی دلیل نمیشه که...» ▫نشد ادامه دهد ولی من باید ادامه می‌دادم: «چرا اونشب نذاشتی پیشش بمونم؟» ▪دست چپش را بالا گرفت، انگشت بریدۀ حلقه را نشانم داد و صدایی که انگار همین حالا دوباره زخم خورد: «چون ممکن بود به اندازۀ من خوش‌شانس نباشی...» ▫تیراندازی شب اول را به رخم می‌کشید؛ همان شبی که مخفی‌کاری‌های شاهرخ شروع شد! روزهای آخر، شاکی از همین مخفی‌کاری‌ها، به هر بهانه‌ای از کنارش فرار می‌کردم؛ حالا دلم می‌خواست فقط کنارش باشم و او حرف را به جای بدی کشید: «می‌دونم پسر انصاری هنوز برات مهمه... ولی برات مهم نیس چرا انقدر تو رو درگیر کرد؟... تا جایی که مجبورت کرد تو خونۀ من شنود بذاری... حتی تا تورنتو تو رو کشوند...» ▪اینکه در گلویم گیر کرده بود، اصلاً شبیه بغض نبود؛ تیغی بود که با هر نفس، یک رگ دیگر را می‌بُرید: «میسی مجبورش کرد...» ▫اسم میسی را همان‌شب در خانه و پیش مرتضی هم برده بودم؛ اعتراف جدیدی نبود ولی او همینجا مکث کرد: «چجوری مجبورش کرد؟» ▪دیوار پشت سرم تکان خورد؛ فشار موج زیر تخت رسید، احساس کردم زیر تنم یک لحظه خالی شد و او دوباره زیرِ پا کشید: «از باباش آتو داشت؟» ▫نمی‌دانم از تکان‌های موج دریا بود یا وحشت؛ ولی یک لحظه ذهنم سقوط کرد! همان شب، پشت ویلای داراب... دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم: «اول گفت فقط میریم برای قرارداد... ولی اونجا که رسیدیم، دیدیدم همون آدمه... گفت باید مصاحبه کنم و بگم تو ایران به من...» ▪نشد ادامه دهم؛ برای اولین بار از نگاهش خجالت کشیدم و ذهن او روی یک نفر قفل کرد: «کی؟!» ▫حتی از تکرار اسمش می‌ترسیدم: «من پشت در ویلا بودم... نمی‌دونم شاهرخ واسه چی برگشت... یه دفعه صدای گلوله اومد...» ▪نگاهش متمرکز روی صورتم، تکان نمی‌خورد و من خودم هم نمی‌فهمیدم چرا این حرف‌ها را به او می‌گویم: «میسی گفت پای هر دوی ما تو این قتل گیره... قول داد اگه همکاری کنیم، ردّ من و شاهرخ رو از ویلا پاک می‌کنه...» ▫تکیه‌اش را از دیوار جدا کرد و مردد پرسید: «داراب فرّخی؟!» ▪طوری به هدف زد که نشد انکار کنم: «تو می‌شناسیش؟» ▫انگار سؤالم اصلاً مهم نبود و به جای جواب، با حالتی عصبی پرسید: «نامزدت تو رو برد پیش اون؟!» ▪خاطرم مانده بود با چه مرد هرزه‌ای طرف شدم؛ از همان شبی که درِ آپارتمانش را به رویم قفل کرد ولی شاهرخ بی‌گناه بود: «شاهرخ نمی‌دونست اون ویلای دارابه... میسی بهش گفته بود منو ببره واسه قرارداد...» ▫مثل فنر از جا پرید؛ چند قدم به طرف چپ رفت و دوباره برگشت، نگاهش در هوا پرسه می‌زد، انگار چیزی را کنار هم می‌چید و یک لحظه رو به من چرخید: «چرا اینا رو زودتر به من نگفتی؟!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌وششم ▪ذهنم زیادی گیج بود ولی او خیلی مطمئن ادامه داد: «داراب یکی از مهره‌های اصلی سلطنت‌طلبا بود... نفهمیدم چرا، ولی گذاشتنش کنار... اونم ول‌کن نبود... دم به دم مصاحبه می‌کرد و هر روز زیرآب یکی‌شون رو می‌زد...» ▫مثل دیوانه‌ها دنبال یک نشانه از شاهرخ بودم و او قطعه‌های پازلش را با دقت می‌چید: «اون زن شما رو کشوند اونجا تا با یه تیر، دو نشون بزنه! هم داراب رو حذف کرد... هم یه آتوی اساسی از شاهرخ گرفت...» ▪سرم درد می‌کرد؛ درد که نه، داشت متلاشی می‌شد و او انگار این اتاق را با دفتر کارش اشتباه گرفته بود: «اون روزی که خبر پیدا شدن جنازۀ داراب فرخی تو رسانه‌ها پخش شد، اکانتای طرفدار پهلوی همه می‌گفتن کار جمهوری اسلامیه ولی من فکرشم نمی‌کردم پای تو و پسر انصاری وسط باشه...» ▫چند قدم نزدیک‌تر شد؛ انگار ذهنش را از زیر بمباران اطلاعات بیرون کشیده باشد، با حالتی به هم ریخته سؤال کرد: «شاهرخ غیر از میسی و داراب، دیگه تو رو پیش کی برد؟» ▪شیوا و شایگان در خاطرم بودند؛ روی همین چند جملۀ اولم، طوری تا تهِ خط رفته بود که جرأت نکردم حرفی بزنم ولی دست‌بردار نبود: «می‌خوام بدونم چقدر با شبکۀ سلطنت‌طلبا رابطه داشته؟» ▫تا چند دقیقه پیش برای یک خبر از شاهرخ پَرپَر می‌زدم! انگار نمی‌فهمید همین حالا از وحشت آخرین بازدیدش، حتی نفس هم نمی‌توانم بکشم؛ بی‌خیال حال خرابم، بازجویی می‌کرد و باید درجا ساکتش می‌کردم: «می‌گفتی خبرنگار مستقل هستی، نه؟!» ▪نفهمید دستش انداختم؛ به نشانۀ تأیید پلکی زد و من ضربۀ بعدی را بی‌هوا زدم: «یه خبرنگار مستقل انقدر دنبال آمار سلطنت‌طلبا نیس!» ▫کلماتم طوری محکم ردیف شد که یک لحظه قافیه را باخت؛ لب‌هایش از هم فاصله گرفت ولی جوابی نداد و من مثل خودش ادعا کردم: «تو که انقدر دنبال شبکۀ سلطنت‌طلبا هستی، حتماً می‌دونی تو حکومت پهلوی انقدر دزدی نداشتیم!» ▪کلافه از جریان اطلاعاتی که قیچی کردم، از هر دو طرف، بین موهایش دست کشید؛ چند لحظه ساکت ماند و شمرده سؤال کرد: «می‌دونی یه روزی ده درصد خاک ایران دست کی بود؟» ▫شانه بالا گرفتم؛ یعنی نمی‌دانم! اساساً حوصلۀ ارّه دادن و تیشه گرفتن با این آدم را نداشتم ولی باز روی اعصابم سوهان کشید: «دست بزرگترین زمین‌خوار ایران... رضاخان! کسی که از اول تا آخر حکومتش، هر زمینی تو ایران چشمش رو گرفت، تصاحب کرد و شد پولدارترین آدم این ممکلت! کار به جایی رسیده بود که بعد از تبعیدش، کنسول انگلیس تو گزارش خودش نوشت "دزد اصلی، کشور رو ترک کرده ولی دولت همچنان داره مردم رو می‌چاپه!".» ▪سرم را بین دستانم گرفتم؛ موج روی موج زیر کشتی می‌خورد، دلم آشوب بود، نمی‌فهمیدم چرا اینهمه تکان‌های کشتی، یک ذره گیجش نمی‌کند و انگار تازه به وجد آمده بود: «فایننشال‌تایمز تو یه گزارش ثروت دیکتاتورهای دنیا رو مقایسه کرده بود، می‌دونی کی بیشتر از همه از کشورش دزدیده؟» ▫بهترین فرصت برای تمسخر استقلال خبری‌اش همین حالا بود و متلک انداختم: «اگه بخوام از زبون یه خبرنگار مستقل بگم، حتماً رضاخان!» ▪از حالت حرف زدنم، بی‌صدا خندید؛ سرش را بالا برد، یعنی حدسم غلط است و خودش جواب داد: «پسرش؛ محمدرضا!» ▫نمی‌دانستم چرا نمی‌توانم حریف این مرد باشم و او با خونسردی سؤال کرد: «حالا بهم بگو شاهرخ جز میسی و داراب، تو رو پیش کی برد؟» ▪لب‌هایم به هم چسبید؛ نمی‌خواستم اطلاعاتی بدهم و این را از سکوتم فهمید! چیزی در چشمش شکست، یک نفس کوتاه کشید و خنده از لب‌هایش پرید: «هزینۀ اعتماد نکردنت به من تا حالا زیادی سنگین بوده... نمی‌خوام به جایی برسی که دیگه نشه برگشت...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 زیارت امام زمان علیه السلام در روز جمعه 🔵 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ اللهِ في خَلْقِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللهِ الَّذي يَهْتَدي بِهِ الْمُهْتَدُونَ، وَيُفَرَّجُ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخآئِفُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْوَلِيُّ النّاصِحُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَفينَةَ النَّجاةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ الْحَيوةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَجَّلَ اللهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الاَْمْرِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يامَوْلايَ، اَنـَا مَوْلاكَ عارِفٌ بِاُوليكَ وَاُخْريكَ، اَتَقَرَّبُ اِلَي اللهِ تَعالي بِكَ وَبِآلِ بَيْتِكَ، وَاَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ، وَظُهُورَ الْحَقِّ عَلي يَدَيْكَ، وَاَسْئَلُ اللهَ اَنْ يُصَلِّيَ عَلي مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاَنْ يَجْعَلَني مِنَ الْمُنْتَظِرينَ لَكَ وَالتّابِعينَ وَالنّاصِرينَ لَكَ عَلي اَعْدآئِكَ، وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْكَ في جُمْلَةِ اَوْلِيآئِكَ، يا مَوْلايَ يا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ، هذا يَوْمُ الْجُمُعَةِ وَهُوَ يَوْمُكَ، الْمُتَوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ، َالْفَرَجُ فيهِ لِلْمُؤْمِنينَ عَلي يَدَيْكَ، وَقَتْلُ الْكافِرينَ بِسَيْفِكَ، وَاَنَا يا مَوْلايَ فيهِ ضَيْفُكَ وَجارُكَ، وَاَنْتَ يا مَوْلايَ كَريمٌ مِنْ اَوْلادِ الْكِرامِ، وَمَأْمُورٌ بِالضِّيافَةِ وَالاِْجارَةِ، فَاَضِفْني وَ اَجِرْني، صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي اَهْلِ بَيْتِكَ الطّاهِرينَ.
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 روایتی که دو روز بعد کامل شد! در نخستین روز مناظره عمومی سازمان ملل، یک تصویر خیلی زود خبرساز شد: اعضای هیئت ایرانی هنگام سخنرانی دونالد ترامپ سالن را ترک کردند، همه بجز یک دیپلمات جوان! 🔸 اما بخش کمتر دیده‌شده ماجرا، دو روز بعد اتفاق افتاد! همان دیپلمات جوان، ناصر اسدی، این بار در صحن مجمع عمومی و در قالب حق پاسخ ایران به سخنان نتانیاهو، در نطقی انقلابی علاوه بر نتانیاهو، به یاوه‌گویی‌های ترامپ نیز پاسخ درخور داد. 🔸 شاید برای قضاوت دقیق‌تر، دیدن ادامه ماجرا هم لازم باشد؛ ویدیوی بالا به همت اعضای کمیته روابط بین‌الملل اندیشکده علوم و فناوری‌های نرم انقلاب اسلامی زیرنویس و ۱۰ دقیقه‌ی افتخارآفرین را تقدیم شما می‌کند
طائب: جان‌فدا بزرگ‌ترین پویش دفاعی در تاریخ جنگ‌های دنیاست 🔹رئیس سازمان بسیج: بزرگ‌ترین ارتش‌های دنیا ظرفیت و استعداد مشخصی دارند و در میدان‌های جنگ، نیروهای دشمن با فرسایش فکری، روحی و جسمی مواجه می‌شوند، اما بسیجیان جان‌فدا در مواجهه با خطرات، شاداب‌تر و سلحشورتر می‌شوند. 🔹پویش «جان‌فدا» انعکاس جنبه‌ای از بعثت و برانگیختگی مردم ایران است و این پویش را می‌توان بزرگ‌ترین پویش دفاعی در تاریخ جنگ‌های دنیا دانست. 🔹این حضور، حاکمیت ایران بر تنگۀ هرمز را تثبیت می‌کند و به دشمنان اعلام می‌کند تا زمانی که خواسته‌های ملت ایران تحقق پیدا نکند، تنگه بازشدنی نخواهد بود.
✅ الحمدلله حال آقا قرائتی عزیز خوب است و در مشهد تشریف دارند.
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌وهفتم ▪خیلی خسته بودم؛ خیلی بیشتر از چیزی که بتوانم به کسی بگویم... ▫حتی نمی‌توانستم حساب کنم چند روز است صدای پدر و مادرم را نشنیدم... ▪چند روز است از حال تنها دخترشان بی‌خبر ماندند و اصلاً در این برزخ بی‌خبری، هنوز زنده بودند؟... ▫تکیه به دیوار، سرم از پشت رها شد و از تنها کسی که می‌شد سؤال کنم، سؤال که نه... گله کردم: «می‌تونی یه بارم خودتو بذاری جا من؟...» ▪یک لحظه هر چه در نگاهش بود، ناپدید شد... نه بازجویی، نه کنجکاوی، نه سرزنش... فقط یک نفس کوتاه و پاسخی تلخ: «من یه روز جای تو بودم... خودِ تو بودم...» ▫منتظر بودم هر حرفی بزند اما این یکی را نه... موبایل را قفل کرد و در جیبش گذاشت؛ چند قدم سمت میز رفت و روی صندلی فلزی نشست. ▪کنار سرش یک پنجرۀ دایره‌ای کوچک، فقط کمی بزرگتر از یک بشقاب بود و او از همان دریچه، خیره به تاریکی دریا، ادامه داد: «روزی که تو ستاد روحانی به هر دری می‌زدم تا رقیبش رأی نیاره... فقط یه دلیل داشت... می‌خواستم ایران عوض بشه!» ▫هر دو دست را زیر چانه به هم گره زد؛ انگار در همین تاریکی موهوم، دنبال گذشتۀ خودش می‌گشت و چشمش از شیشۀ مات پنجره جدا نمی‌شد: «وقتی روحانی رأی اورد، فکر کردم به چیزی که می‌خواستم رسیدم... ولی فقط چند ماه کشید تا بفهمم من به هیچی نرسیدم... فشار روی رسانه‌ها بیشتر شد... سانسور خبرنگارا بدتر شد...» ▪دستش را از زیر صورتش کشید؛ سرش معلّق ماند و نگاهش به جای شیشه، روی میز سقوط کرد: «اون روز مطمئن شدم دیگه ایران رو نمیشه عوض کرد... فکر می‌کردم فقط باید از این کشور برم... اونجا داشتم خفه می‌شدم...» ▫بلاخره سمتم چرخید؛ نگاهش به اندازۀ سال‌ها خسته بود و لحنش خسته‌تر: «خیلی وقته اومدم اینور... ولی از یه جایی به بعد فهمیدم هیچی اونجوری که من فکر می‌کردم، نیس... نه ایران... نه کشورای دیگه...» ▪چند لحظه فقط نگاهم کرد ولی مثل همیشه نبود! اصلاً انگار این مرد امیر دادفر نبود: «تو خودِ منی... فقط چند سال جوون‌تر... چند تا زخم کم‌تر... چند قدم مونده به تهِ خط...» ▫تکان‌های کشتی کم شده بود؛ حالم کمتر به هم می‌خورد ولی صدای ممتد موتور، روی مغزم متوقف نمی‌شد و کلافه پرسیدم: «اگه پشیمون شدی... چرا برنمی‌گردی؟...» ▪سرش را کج کرد؛ مثلاً لبخند زد ولی از چشمانش درد می‌بارید: «چون به جایی رسیدم که دیگه نمیشه برگشت... همون‌جایی که نمی‌خوام تو برسی...» ▫نمی‌توانست فریبم دهد! نمی‌شد خودش را شبیه من نشان دهد تا از زیر زبانم حرف بکشد! ▪میخ چشمانش ماندم و مثل خودش با خونسردی، حالش را گرفتم: «تو اصلاً شبیه من نیستی! من با عامل اطلاعاتی حزب‌الله لبنان رفیق نیستم! من هر زمان بخوام برام اسلحه جور نمیشه! من کلی آدم و ماشین و رابط ندارم که یه دختر رو از کانادا بدزدم و به زور ببرم ایران!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌وهشتم ▪کلمۀ آخر را که گفتم، انتظار هر واکنشی داشتم جز یک خندۀ کوتاه و چکّشی! شبیه شکستن شیشه، فقط یک ثانیه طول کشید ولی سرم را سوراخ کرد! بلافاصله لب‌هایش جمع شد و خیلی جدی جواب داد: «راست میگی! من اصلاً شبیه تو نیستم! من انقدر یه دنده و لجباز نیستم!» ▫از جا بلند شد، از زیر میز یک بسته کشید و تا پای دیوار رفت، همانجایی که از صبح به جای این تخت فلزی، جای خوابش شده بود ولی قبل از اینکه بنشیند، به سمتم برگشت: «این خوبه که هیچ‌وقت نمی‌خوای کم بیاری ولی حواست باشه زیادی جلو نری!» ▪منتظر جوابم نشد؛ اصلاً انگار نمی‌خواست بشنود! پشت به من، رو به دیوار، پتو را از داخل بسته بیرون آورد، روی زمین پهن کرد و همان‌جا دراز کشید. ▫پاها را کاملاً کشیده بود، با ساعد دست پیشانی‌اش را پوشاند و چشمانش را بست اما لای در هنوز باز بود! ▫دستم برای انتقام گرفتن از این مرد خیلی باز نبود ولی یک لحظه فکری در ذهنم جرقه زد و مثل اسفند از جا پریدم! ▪پاورچین تا پای در رفتم، می‌دانستم چطور با اعصابش بازی کنم و مخصوصاً دستگیره را محکم فشار دادم؛ در با صدای بلندی بسته شد و انگار بدنش را برق گرفته باشد، تمام تنش تکان خورد! ▫شاید خیال کرد کسی آمده، من بی‌خیال برگشتم و او با حالتی عصبی پرسید: «چه خبرته؟!» ▪روی تخت نشستم و انگار نه انگار... ساده پاسخ دادم: «دوست ندارم در باز باشه...» ▫نگاهش دوباره تا در رفت و من با لحنی مخصوصاً مشکوک پرسیدم: «گناه داره با یه زن زیر یه سقف تنها بمونی؟!» ▪فقط یک لحظه روی صورتم مکث کرد و بی‌خیال هر چه تمسخر در پوزخندم بود، دوباره دراز کشید. باز ساعدش را روی پیشانی گرفت ولی من بی‌خیال نمی‌شدم: «راست میگن تو خارج مردها انقدر زن بی‌حجاب دیدن که دیگه براشون مهم نیس؟» ▫چند ساعتی می‌شد شالی که به زور سرم کرد، روی تخت مچاله افتاده بود؛ جوابی نداد، حتی چشمانش را باز نکرد ولی من از پیاده‌روی روی ذهنش لذت می‌بردم: «پس چرا واسه تو مهمه؟! چرا تنها بودن با یه دختر برات عادی نشده؟!» ▪با همان دست روی پیشانی و چشمان بسته، یک نفس کوتاه کشید و بی‌صدا پرسید: «واقعاً هنوز نفهمیدی حریف من نمیشی؟!» ▫بد جا خوردم! منتظر بودم انفجار و عصبانیتش را ببینم ولی عین خیالش نبود! ▪به جای او، من عصبی شدم؛ باید این بازی را می‌بُردم و با اولین سؤالی که به ذهنم رسید، دوباره تک زدم: «تو دانشگاه‌های ایران انقدر قانون واسه دختر و پسرها می‌ذارن که هر چی هم خارج باشید، بازم تا یه دختر می‌بینید، دیگه نمی‌تونید عادی باشید!» ▫بلاخره قفلش شکست؛ دستش را از روی پیشانی کشید، به سمتم چرخید و خیلی جدی پرسید: «شما تا حالا تو چند تا از دانشگاه‌های آمریکا و اروپا درس خوندی؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوشصت‌ونهم ▪یک لحظه آب بیخ گلویم پرید؛ دانشگاه آزاد واحد تهران شمال درس خوانده بودم و تا بخواهم چند کلمه جمع و جور کنم، پاتک زد: «احتمالاً دانشگاه آکسفورد انگلستان درس نخوندی! چون اگه خونده بودی، می‌دونستی اونجا پوست دانشجوها رو بابت پوشش می‌کَنن! از کت و شلوار تیره و اجبار جوراب واسه پسرا تا لباس گشاد و آستین‌دار واسه دخترها! خالکوبی و رنگ موی خاص هم ممنوعه!» ▫لب‌هایم از هم جدا شد تا یک کلمه بگویم ولی باز هم فرصت نداد: «فکر می‌کنم دانشگاه هاروارد هم نرفته باشی! چون اگه اونجا مدرک گرفته بودی می‌دونستی حتی پوشیدن جوراب هم اجباریه و ناخن مصنوعی هم ممنوعه! دانشگاه تگزاس هم نباید درس خونده باشی چون اونجا که اوضاع از اینم بدتره! تو هیچ فضای بسته‌ای دانشجوها حق استفاده از عینک دودی ندارن، آخه قرتی‌بازی محسوب میشه! پوشیدن جوراب همچنان اجباریه اما حتی طرح جوراب باید ساده باشه!» ▪دستم را بالا گرفتم و تا خواستم بگویم بس است، کلمات بعدی بی‌نوبت از دهانش بیرون ریخت: «دانشگاه فلوریدا باید بلوز و شلوارت یه رنگ باشه! دکمه‌ها هم کاملاً بسته! دانشگاه مونترال کانادا، غیر از ساعت و حلقۀ ازدواج، هیچی نباید دستت باشه...» ▫اصلاً انگار وقتی مغزش روشن می‌شد، دیگر قابل خاموش کردن نبود و با صدای بلند اعتراض کردم: «سرم درد می‌کنه، بسّه دیگه!» ▪هر چه کلمه بین لب‌هایش منتظر خروج بود، همه با خنده بیرون زد! من به پهلو دراز کشیدم، چشمانم را بستم و فقط شنیدم با همان خنده دو کلمه گفت: «شب بخیر!» ▫تمام رگ‌های سرم از فشار در حال انفجار بود! تکان‌ها دوباره بیشتر شده، انگار تخت زیر تنم شنا می‌کرد. صدای موتور از سرم بیرون نمی‌رفت و مطمئن بودم در این جهنم نمی‌توانم حتی یک لحظه بخوابم! ▪مژه‌هایم را فقط کمی از هم فاصله دادم و مخفیانه نگاه کردم؛ به پهلو رو به دیوار خوابیده و صدای نفس‌هایش بلند بود! باورم نمی‌شد واقعاً خوابش برده و یک لحظه دلم خواست موبایلش همین حالا به جای جیب شلوارش، دست من باشد! ▫فقط کافی بود یک ذره استرس روی ذهنم کمتر شود... از دلتنگی برای شاهرخ تا تهِ قلبم می‌سوخت... خیره به سقف مثل دیوانه‌ها با خودم حساب می‌کردم چند روز است او را ندیدم؟ ▪چراغ اتاق روشن بود؛ اصلاً می‌ترسیدم خاموش کنم. در همین روشنایی سرد و کم، حداقل یک ذرّه روی اوضاع مسلط بودم و خودم نفهمیدم چشمم کِی خیس شد. ▫بدم می‌آمد سرم را روی این بالش فرو کنم تا صدای پای اشکم را نشنود؛ نمی‌دانستم این ملحفه آخرین بار کی شسته شده! ▪حسابش از دستم رفته بود چند شب است نتوانستم مسواک بزنم! حتی موهایم را شانه نکردم و اصلاً تا کِی باید بدون حمام و شستن لباس‌ها، در این قبر می‌خوابیدم؟!... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد