💠اهمیت روز جمعه و اعمال روز جمعه
🔹روز جمعه مخصوص صاحب العصر و الزمان حضرت بقیة الله مهدی موعود(عج) می باشد. پس چه خوب است تا با اهمیت و اعمال این روز آشنا شویم.
🔸اهمیت روز جمعه:
👈۱-ولادت امام زمان(عج) در روز جمعه واقع شده است.
👈۲-امامت در روز جمعه به آن حضرت منتقل شده است.
👈۳-جمعه روزی است که خدای تعالی لقب معروف (قائم)را به آن حضرت اختصاص داده است.
👈۴-امام عصر(عج) در روز جمعه بر دشمنان مسلط خواهد شد.
👈۵-روز جمعه مخصوص صاحب العصر و الزمان حضرت بقیة الله الاعظم مهدی موعود(عج) می باشد.
👈۶-خداوند در روز جمعه در عالم ذر از همه ارواح بنی آدم برای امام زمان (عج) و ائمه هدی(ع) پیمان وفاداری گرفته است.
👈۷-و از مهم ترین اعمال انسان در روزجمعه توجه به حضرت مهدی(عج) و انتظار فرج آن بزرگواراست.
👈۸-در این روز زیارت آن حضرت و دعا برای تعجیل فرج ایشان مستحب است زیرا طبق برخی از روایات و زیارات ، امید ظهور ان حظرت در روز جمعه بیشتر از سایر روزهاست.
💠اعمال ذکر شده برای روز جمعه
🌸1. در نماز صبح آن در رکعت اول سوره جمعه و در رکعت دوم توحید بخواند.
🌸2. بعد از نماز صبح خواندن دعای عهد و دعای ندبه
🌸3. غسل جمعه کند وازسنت های تاکید شده است. وقت آن بعد از طلوع فجر است تا زوال آفتاب و هرچه به زوال نزدیک شود بهتر است
🌸4. هزار مرتبه صلوات بفرستد.
رسول خدا - صلی الله- فرمود: هر کس هزار بار در روز جمعه بر من صلوات فرستد خطایای هشتاد سالهاش آمرزیده شود.
واگر 1000 مرتبه فرصت نشد لاقل 100 مرتبه صلوات بفرستد
🔽امام صادق ع فرمودند: اگر صد مرتبه صلوات بفرستد،تا در روز قيامت چهره اش نورانى گردد.و نیز هركس روز جمعه صد مرتبه صلوات فرستد و صد مرتبه اَستَغفِرُاللهَ رَبَّی وَ اَتُوبُ اِلَیه ِ گويد و صد مرتبه سوره«توحيد» را بخواند،آمرزيده خواهد شد.
🔽نيز روايت شده:كه ثواب صلوات بر محمّد و آل محمّد،بين نماز ظهر و عصر برابر با ثواب هفتاد حج است
🌸5. خواندن دعای آل یاسین در عصر روز جمعه
🌸6. رفتن به نماز پر فضیلت جمعه
🌸7. به زیارت اموات و زیارت قبر پدر و مادر یا یکی از ایشان برود که فضیلت دارد
( از امام باقر روایت شده که زیارت کنید مردگان را در روز جمعه که می دانند کیست که به زیارت ایشان رفته است و شاد می شوند)
🌸8. زیارت حضرت رسول(ص) و ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین نماید.
🌸9. اعمال عمومی مورد پسند در روز جمعه : حمام برود، ناخن خود را کوتاه کند وصورت خود را پیرایش نماید.بوی خوش به کار برد و جامه های پاکیزه خود را بپوشد.
🌸10.برای اهل و عیال چیزهای نیکوی تازه از میوه و گوشت بخرد تا شاد شوند به آمدن جمعه .همچنین خوردن انارو کاسنی توصیه شده
🌸11. خواندن دعای سمات در ساعت پایانی روز جمعه
🌸12.سوره های «احقاف»و«مؤمنون»را بخواند.
🌸13.صدقه دهد،
روايت داریم :ثواب صدقه دادن در شب و روز جمعه،هزار برابر اوقات ديگر است.
🌸14 .ساعتی از روز جمعه را به اموختن دین اختصاص دهد
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دیدنی 👌
و این چنین انقلاب را خدای متعال حفظ کرده و خواهد کرد
حالت چگونه است؟
آیا ما نیز اینچنین هستیم؟
کجایند مردان بی ادعا...
https://eitaa.com/samn910
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴پیام دختر شهید سید حسن نصرالله به مردم ایران.
سید حسن نصرالله رو باید بهتر و البته درست بشناسيم، به نحوی که الگوی مناسبی دریافت کنیم و ذرهای از اصول جبهه مقاومت بعدها که مسئول شدیم، عقب ننشینیم...
https://eitaa.com/samn910
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تصاویر منتشر نشده از مجاهد کبیر شهید سید حسن نصرالله
https://eitaa.com/samn910
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران در چشم مردم دنیا را ببینید . خود تحقیری نکنید ...
https://eitaa.com/samn910
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک سرود حماسی زیبا و جدید ببینیم
🌺هفته دفاع مقدس 🌸
https://eitaa.com/samn910
✅ پیرو فرمایشات مقام معظم رهبری
۱۰۰ کاربرد مثبت و صلحآمیز انرژی هستهای:
⚡️ تولید انرژی و صنعت
1. تولید برق در نیروگاههای هستهای
2. کاهش وابستگی به سوختهای فسیلی
3. تولید برق پایدار در شرایط آبوهوایی نامساعد
4. استفاده در زیردریاییها و ناوهای هواپیمابر
5. تولید گرمای صنعتی
6. شیرینسازی آب دریا
7. تولید هیدروژن پاک
8. تولید گرمای خانگی در مناطق سردسیر
9. استفاده در صنایع فولاد
10. استفاده در صنایع سیمان
🧬 پزشکی و سلامت
11. تولید رادیوداروهای تشخیصی
12. درمان سرطان با پرتودرمانی
13. استریلیزاسیون تجهیزات پزشکی
14. تصویربرداری PET
15. اسکن استخوان و مغز
16. درمان دردهای مزمن
17. تشخیص عملکرد تیروئید
18. درمان بیماریهای خونی
19. تولید ایزوتوپهای پایدار
20. تصویربرداری از قلب
🌾 کشاورزی و امنیت غذایی
21. افزایش عمر نگهداری محصولات
22. جلوگیری از جوانهزدن سیبزمینی
23. کنترل آفات با پرتودهی
24. اصلاح بذرها
25. افزایش مقاومت گیاهان
26. کاهش مصرف سموم
27. تشخیص آلودگی مواد غذایی
28. افزایش بهرهوری دامداری
29. کنترل کیفیت مواد غذایی
30. تولید کودهای ایزوتوپی
🏗 کاربردهای صنعتی
31. نشتیابی لولهها
32. سنجش ضخامت فلزات
33. کنترل کیفیت جوش
34. بررسی خوردگی تجهیزات
35. تصویربرداری صنعتی
36. تعیین تراکم خاک
37. بررسی ساختار بتن
38. سنجش سطح مایعات در مخازن
39. بررسی عملکرد توربینها
40. کنترل فرآیندهای صنعتی
🌍 محیط زیست و منابع طبیعی
41. پایش آلودگی هوا
42. بررسی منابع آب زیرزمینی
43. سنجش آلودگی خاک
44. بررسی تغییرات اقلیمی
45. ردیابی حرکت رودخانهها
46. بررسی فرسایش خاک
47. پایش زیستمحیطی نیروگاهها
48. بررسی چرخه کربن
49. سنجش سطح دریا
50. پایش زیستگاههای طبیعی
🚀 هوافضا و فناوری پیشرفته
51. سوخت راکتهای فضایی
52. تولید برق در فضاپیماها
53. استفاده در ماهوارهها
54. بررسی ساختار سیارات
55. تولید انرژی در مأموریتهای فضایی بلندمدت
56. بررسی تابشهای کیهانی
57. استفاده در رباتهای کاوشگر
58. تولید نیروی پیشران یونی
59. بررسی منابع معدنی در ماه
60. پشتیبانی از ایستگاههای فضایی
🧪 پژوهش و آموزش
61. استفاده در راکتورهای تحقیقاتی
62. آموزش فیزیک هستهای
63. بررسی ساختار مواد
64. تولید نوترون برای آزمایشها
65. بررسی خواص مغناطیسی
66. مطالعه ساختار بلورها
67. بررسی واکنشهای شیمیایی
68. توسعه فناوریهای نوین
69. آموزش ایمنی هستهای
70. تربیت متخصصان انرژی
🔴 امنیت و مدیریت بحران
71. تشخیص مواد منفجره
72. بررسی محمولههای مشکوک
73. پایش مرزها با سنسورهای پرتویی
74. بررسی چمدانها در فرودگاه
75. تشخیص قاچاق مواد پرتوزا
76. بررسی پایداری سازهها پس از زلزله
77. پایش تشعشعات در مناطق حادثهدیده
78. بررسی نشتهای رادیواکتیو
79. آموزش مدیریت بحران
80. توسعه فناوریهای ایمنسازی
🧭 کاربردهای خاص و نوآورانه
81. تولید باتریهای هستهای
82. استفاده در ساعتهای فضایی
83. تولید گرمای ژئوترمال با کمک هستهای
84. بررسی آثار باستانی با پرتوی گاما
85. تعیین قدمت اشیاء با ایزوتوپها
86. بررسی ساختار مومیاییها
87. بررسی لایههای زمین
88. بررسی حرکت صفحات تکتونیکی
89. بررسی ساختار یخهای قطبی
90. بررسی منابع معدنی زیرزمینی
🇮🇷 دستاوردهای ملی ایران
91. تولید بیش از ۶۰ نوع رادیودارو
92. طراحی سانتریفیوژهای پیشرفته
93. تولید ایزوتوپهای پایدار
94. توسعه راکتورهای تحقیقاتی
95. بومیسازی فناوری غنیسازی
96. تولید سوخت هستهای داخلی
97. توسعه فناوری پرتودهی صنعتی
98. صادرات خدمات فنی هستهای
99. تربیت متخصصان داخلی
100. ارتقاء اقتدار علمی و ملی
لطف بزرگ رهبری به رئیسجمهور
مالک شریعتی نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی سخنان شب گذشته رهبر انقلاب را کمکی بزرگ به مسعود پزشکیان دانست و گفت:
تحلیل من این است که حضرت آقا با صحبت دیشب، لطف بزرگی به رئیسجمهور کردند تا آقای پزشکیان راحتتر یک «نه بزرگ» به خزعبلات جریان ظاهربین برای ملاقات و مذاکره با ترامپ در نیویورک بگوید و بتواند خود را از زیر فشار سیاسی و رسانهای پادوهای متوهم آمریکا در ایران خارج کند
https://eitaa.com/samn910
✫⇠قسمت :1⃣5⃣2⃣
بچه ها ساکت شدند. آمدند کنار عکس نشستند. مهدی عکس صمد را بوسید. سمیه هم آمد جلو و به مهدی نگاه کرد و مثل او عکس را بوسید. زهرا قاب عکس را ناز می کرد و با شیرین زبانی بابا بابا می گفت. به من نگاه می کرد و غش غش می خندید. جای دست و دهان بچه ها روی قاب عکس لکه می انداخت.
با دست، شستم را گرفته بودم و محکم فشار می دادم. به سمیه گفتم: «برای مامان یک لیوان آب بیاور.»
آب را خوردم و همان جا کنار بچه ها دراز کشیدم؛ اما باید بلند می شدم. بچه ها ناهار می خواستند. باید کهنه های زهرا را می شستم. سفره صبحانه را جمع می کردم.
نزدیک ظهر بود. باید می رفتم خدیجه و معصومه را از مدرسه می آوردم. چند تا نارنگی توی ظرفی گذاشتم. همین که بچه ها سرگرم پوست کندن نارنگی ها شدند، پنهان از چشم آن ها بلند شدم. چادر سرکردم و لنگ لنگان رفتم دنبال خدیجه و معصومه.
اسفندماه بود. صمد که رفته بود، دو سه روزه برگردد؛ بعد از گذشت بیست روز هنوز برنگشته بود. از طرفی پدرشوهرم هم نیامده بود. عصر دلگیری بود. بچه ها داشتند برنامه کودک نگاه می کردند. بیرون هوا کمی گرم شده بود. برف ها کم کم داشت آب می شد. خیلی ها در تدارک خانه تکانی عید بودند، اما هر کاری می کردم، دست و دلم به کار نمی رفت.
✫⇠قسمت :2⃣5⃣2⃣
با خودم می گفتم: «همین امروز و فردا صمد می آید. او که بیاید، حوصله ام سر جایش می آید. آن وقت دوتایی خانه تکانی می کنیم و می رویم برای بچه ها رخت و لباس عید می خریم.» یاد دامنی افتادم که دیروز با برادرم خریدم. باز دلم شور افتاد. چرا این کار را کردم. چرا سر سال تازه، دامن مشکی خریدم. بیچاره برادرم دیروز صبح آمد، من و بچه ها را ببرد بازار و لباس عید برایمان بخرد. قبول نکردم. گفتم: «صمد خودش می آید و برای بچه ها خرید می کند.» خیلی اصرار کرد. دست آخر گفت: «پس اقلاً خودت بیا برویم یک چیزی بردار. ناسلامتی من برادر بزرگ ترت هستم.» هنوز هم توی روستا رسم است، نزدیک عید برادرها برای خواهرهایشان عیدی می خرند. نخواستم دلش را بشکنم؛ اما نمی دانم چطور شد از بین آن همه لباس رنگارنگ و قشنگ یک دامن مشکی برداشتم. انگار برادرم هم خوشش نیامد گفت: «خواهر جان! میل خودت است؛ اما پیراهنی، بلوزی، چیز دیگری بردار، یک رنگ شاد.»
گفتم: «نه، همین خوب است.»
همین که به خانه آمدم، پشیمان شدم و فکر کردم کاش به حرفش گوش داده بودم و سر سال تازه، دامن مشکی نمی خریدم. دوباره به خودم دلداری دادم و گفتم عیب ندارد. صمد که آمد با هم می رویم عوضش می کنیم. به جایش یک دامن یا پیراهن خوش آب و رنگ می خرم.
✫⇠قسمت :3⃣5⃣2⃣
بچه ها داشتند تلویزیون نگاه می کردند. خدیجه مشغول خواندن درس هایش بود، گفت: «مامان! راستی ظهر که رفته بودی نان بخری، عمو شمس الله آمد. آلبوممان را از توی کمد برداشت. یکی از عکس های بابا را با خودش برد.»
ناراحت شدم. پرسیدم: «چرا زودتر نگفتی؟!...»
خدیجه سرش را پایین انداخت و گفت: «یادم رفت.»
اوقاتم تلخ شد. یعنی چرا آقا شمس الله آمده بود خانه ما و بدون اینکه به من بگوید، رفته بود سراغ کمد و عکس صمد را برداشته بود. توی این فکرها بودم که صدای در آمد.
بچه ها با شادی بلند شدند و دویدند طرف در. مهدی با خوشحالی فریاد زد: «بابا!. . بابا آمد...»
نفهمیدم چطور خودم را رساندم توی راه پله. از چیزی که می دیدم، تعجب کرده بودم. پدرشوهرم در را باز کرده بود و آمده بود تو. برادرم، امین، هم با او بود. بهت زده پرسیدم: «با صمد آمدید؟! صمد هم آمده؟!»
پدرشوهرم پیرتر شده بود. خاک آلوده بود. با اوقاتی تلخ گفت: «نه... خودمان آمدیم. صمد ماند منطقه.»
پرسیدم: «چطور در را باز کردید؟! شما که کلید ندارید!»
✫⇠قسمت :4⃣5⃣2⃣
پدرشوهرم دستپاچه شد. گفت: «... کلید...! آره کلید نداریم؛ اما در باز بود.»
گفتم: «نه، در باز نبود. من مطمئنم. عصر که برای خرید رفتم بیرون، خودم در را بستم. مطمئنم در را بستم.»
پدرشوهرم کلافه بود. گفت: «حتماً حواست نبوده؛ بچه ها رفته اند بیرون در را باز گذاشته اند.»
هر چند مطمئن بودم؛ اما نخواستم توی رویش بایستم. پرسیدم: «پس صمد کجاست؟!»
با بی حوصلگی گفت: «جبهه!»
گفتم: «مگر قرار نبود با شما برگردد؛ آن هم دو سه روزه.»
گفت: «منطقه که رسیدیم، از هم جدا شدیم. صمد رفت دنبال کارهای خودش. از او خبر ندارم. من دنبال ستار بودم. پیدایش نکردم.»
فکر کردم پدرشوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده، این قدر ناراحت است. تعارفشان کردم بیایند تو. اما ته دلم شور می زد. با خودم گفتم اگر راست می گوید، چطور با برادرم آمده! امین که قایش بود! خبر دارم که قایش بوده. نکند اتفاقی افتاده!
دوباره پرسیدم: «راست می گویید از صمد خبر ندارید؟! حالش خوب است؟!»
پدرشوهرم با اوقات تلخی گفت: «گفتم که خبر ندارم. خیلی خسته ام. جایم را بینداز بخوابم.»
قسمت5⃣5⃣2⃣
پرسیدم: «می خواهید بخوابید؟! هنوز سر شب است. بگذارید شام درست کنم.»
گفت: «گرسنه نیستم. خیلی خوابم می آید. جای من و برادرت را بینداز، بخوابیم.»
بچه ها دایی شان را دوره کرده بودند. احوال شینا را از او پرسیدم. جواب درست و حسابی نداد. توی دلم گفتم: «نکند برای شینا اتفاقی افتاده.» برادرم را قسم دادم. گفتم: «جان حاج آقا راست بگو، شینا چیزی شده؟!» امین هم مثل پدرشوهرم کلافه بود، گفت: «به والله طوری نشده، حالش خوب است. می خواهی بروم فردا بیاورمش، خیالت راحت شود؟!»
دیگر چیزی نگفتم و رفتم جای پدرشوهرم را انداختم. او که رفت بخوابد، من هم بچه ها را به برادرم سپردم و رفتم خانه خانم دارابی. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: «می خواهم زنگ بزنم سپاه و از صمد خبری بگیرم.»
خانم دارابی که همیشه با دست و دل بازی تلفن را پیشم می گذاشت و خودش از اتاق بیرون می رفت تا من بدون رودربایستی تلفن بزنم، این بار نشست کنار تلفن و گفت: «بگذار من شماره بگیرم.»
نشستم روبه رویش. هی شماره می گرفت و هی قطع می کرد. می گفت: «مشغول است، نمی گیرد. انگار خط ها خراب است.»
نیم ساعت نشستم و به شماره گرفتنش نگاه کردم. انگار حواسش جای دیگری بود.
✫⇠قسمت :6⃣5⃣2⃣
زیر لب با خودش حرف می زد. هنوز یکی دو شماره نگرفته، قطع می کرد. گفتم: «اگر نمی گیرد، می روم دوباره می آیم. بچه ها پیش برادرم هستند. شامشان را می دهم و برمی گردم.»
برگشتم خانه. برادرم پیش بچه ها نبود. رفته بود آن یکی اتاق پیش پدرشوهرم. داشتند با صدای آهسته با هم حرف می زدند، تا مرا دیدند ساکت شدند.
دل شوره ام بیشتر شد. گفتم: « چرا نخوابیدید؟! طوری شده؟! تو را به روح ستار، اگر چیزی شده به من هم بگویید. دلم شور می زند.»
پدرشوهرم رفت توی جایش دراز کشید و گفت: «نه عروس جان، چیزی نشده. داریم دو سه کلام حرف مردانه می زنیم. تعریف خانوادگی است. چی قرار است بشود. اگر اتفاقی افتاده بود که حتماً به تو هم می گفتیم.»
برگشتم توی هال. باید برای شام چیزی درست می کردم. زهرا و سمیه و مهدی با هم بازی می کردند. خدیجه و معصومه هم مشق می نوشتند.
از دل شوره داشتم می مردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانه خانم دارابی. گفتم: «تو را به خدا یک زنگی بزن به حاج آقایتان، احوال صمد را از او بپرس.»
✫⇠قسمت :7⃣5⃣2⃣
خانم دارابی بی معطلی گفت: «اتفاقاً همین چند دقیقه پیش با حاج آقا حرف می زدم. گفت حال حاج آقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست.»
از خوشحالی می خواستم بال درآورم. گفتم: «الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بی زحمت دوباره شماره حاج آقایتان را بگیر. تا صمد نرفته با او حرف بزنم.»
خانم دارابی اول این دست و آن دست کرد. بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. گفت: «تلفنشان مشغول است.»
دست آخر هم گفت: «ای داد بی داد، انگار تلفن ها قطع شد.»
از دست خانم دارابی کفری شدم. خداحافظی کردم و آمدم خانه خودمان. دیگر بدجوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود. انگار اتفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود. همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشسته اند توی هال و قرآنی را که روی طاقچه بود، برداشته اند و دارند وصیت نامه صمد را می خوانند. پدرشوهرم تا مرا دید، وصیت نامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت: «خوابمان نمی آمد. آمدیم کمی قرآن بخوانیم.»
لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم: «چی از من پنهان می کنید. اینکه صمد شهید شده.» قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینه ام گذاشتم و گفتم: «صمد شهید شده. می دانم.»
✫⇠قسمت :8⃣5⃣2⃣
پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: «کی گفته؟!»
یک دفعه برادرم زد زیر گریه.
من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم. وصیت نامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم: «صمد جان! بچه هایت هنوز کوچک اند، این چه وقت رفتن بود. بی معرفت، بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم.»
دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم: «خدایا! تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد. صمدم دوباره برگردد. ای خدا! صمدم را برگردان.»
پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه می کرد و شانه هایش می لرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلی ها پا به پای من گریه می کردند. سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشک هایم را پاک می کرد. مهدی خیره خیره نگاهم می کرد. زهرا بغض کرده بود.
پدرشوهرم لابه لای هق هق گریه هایش صمد و ستار را صدا می زد. مهدی را بغل کرد. او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛ اما یک دفعه ساکت شد و گفت: «صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسرم بگویید زینب وار زندگی کند. نوشته بعد از من، مرد خانه ام مهدی است.»
✫⇠قسمت :9⃣5⃣2⃣
و دوباره به گریه افتاد.
برادرم رفت قاب عکس صمد را از روی طاقچه پایین آورد.
🌹پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:
مَنْ تَمَنّا عَلي اُمَّتِي الْغَلآءَ لَيْلَةً واحِدَةً اَحْبَطَ اللهُ عَمَلَهُ اَرْبَعينَ سَنَةً.
هر كس يك شب در آرزوي گراني براي امت من باشد خداوند اعمال چهل سال او را تباه خواهد كرد.
📗كنزالعمال، ج۴، ص۹۸
https://eitaa.com/samn910