لطف بزرگ رهبری به رئیسجمهور
مالک شریعتی نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی سخنان شب گذشته رهبر انقلاب را کمکی بزرگ به مسعود پزشکیان دانست و گفت:
تحلیل من این است که حضرت آقا با صحبت دیشب، لطف بزرگی به رئیسجمهور کردند تا آقای پزشکیان راحتتر یک «نه بزرگ» به خزعبلات جریان ظاهربین برای ملاقات و مذاکره با ترامپ در نیویورک بگوید و بتواند خود را از زیر فشار سیاسی و رسانهای پادوهای متوهم آمریکا در ایران خارج کند
https://eitaa.com/samn910
✫⇠قسمت :1⃣5⃣2⃣
بچه ها ساکت شدند. آمدند کنار عکس نشستند. مهدی عکس صمد را بوسید. سمیه هم آمد جلو و به مهدی نگاه کرد و مثل او عکس را بوسید. زهرا قاب عکس را ناز می کرد و با شیرین زبانی بابا بابا می گفت. به من نگاه می کرد و غش غش می خندید. جای دست و دهان بچه ها روی قاب عکس لکه می انداخت.
با دست، شستم را گرفته بودم و محکم فشار می دادم. به سمیه گفتم: «برای مامان یک لیوان آب بیاور.»
آب را خوردم و همان جا کنار بچه ها دراز کشیدم؛ اما باید بلند می شدم. بچه ها ناهار می خواستند. باید کهنه های زهرا را می شستم. سفره صبحانه را جمع می کردم.
نزدیک ظهر بود. باید می رفتم خدیجه و معصومه را از مدرسه می آوردم. چند تا نارنگی توی ظرفی گذاشتم. همین که بچه ها سرگرم پوست کندن نارنگی ها شدند، پنهان از چشم آن ها بلند شدم. چادر سرکردم و لنگ لنگان رفتم دنبال خدیجه و معصومه.
اسفندماه بود. صمد که رفته بود، دو سه روزه برگردد؛ بعد از گذشت بیست روز هنوز برنگشته بود. از طرفی پدرشوهرم هم نیامده بود. عصر دلگیری بود. بچه ها داشتند برنامه کودک نگاه می کردند. بیرون هوا کمی گرم شده بود. برف ها کم کم داشت آب می شد. خیلی ها در تدارک خانه تکانی عید بودند، اما هر کاری می کردم، دست و دلم به کار نمی رفت.
✫⇠قسمت :2⃣5⃣2⃣
با خودم می گفتم: «همین امروز و فردا صمد می آید. او که بیاید، حوصله ام سر جایش می آید. آن وقت دوتایی خانه تکانی می کنیم و می رویم برای بچه ها رخت و لباس عید می خریم.» یاد دامنی افتادم که دیروز با برادرم خریدم. باز دلم شور افتاد. چرا این کار را کردم. چرا سر سال تازه، دامن مشکی خریدم. بیچاره برادرم دیروز صبح آمد، من و بچه ها را ببرد بازار و لباس عید برایمان بخرد. قبول نکردم. گفتم: «صمد خودش می آید و برای بچه ها خرید می کند.» خیلی اصرار کرد. دست آخر گفت: «پس اقلاً خودت بیا برویم یک چیزی بردار. ناسلامتی من برادر بزرگ ترت هستم.» هنوز هم توی روستا رسم است، نزدیک عید برادرها برای خواهرهایشان عیدی می خرند. نخواستم دلش را بشکنم؛ اما نمی دانم چطور شد از بین آن همه لباس رنگارنگ و قشنگ یک دامن مشکی برداشتم. انگار برادرم هم خوشش نیامد گفت: «خواهر جان! میل خودت است؛ اما پیراهنی، بلوزی، چیز دیگری بردار، یک رنگ شاد.»
گفتم: «نه، همین خوب است.»
همین که به خانه آمدم، پشیمان شدم و فکر کردم کاش به حرفش گوش داده بودم و سر سال تازه، دامن مشکی نمی خریدم. دوباره به خودم دلداری دادم و گفتم عیب ندارد. صمد که آمد با هم می رویم عوضش می کنیم. به جایش یک دامن یا پیراهن خوش آب و رنگ می خرم.
✫⇠قسمت :3⃣5⃣2⃣
بچه ها داشتند تلویزیون نگاه می کردند. خدیجه مشغول خواندن درس هایش بود، گفت: «مامان! راستی ظهر که رفته بودی نان بخری، عمو شمس الله آمد. آلبوممان را از توی کمد برداشت. یکی از عکس های بابا را با خودش برد.»
ناراحت شدم. پرسیدم: «چرا زودتر نگفتی؟!...»
خدیجه سرش را پایین انداخت و گفت: «یادم رفت.»
اوقاتم تلخ شد. یعنی چرا آقا شمس الله آمده بود خانه ما و بدون اینکه به من بگوید، رفته بود سراغ کمد و عکس صمد را برداشته بود. توی این فکرها بودم که صدای در آمد.
بچه ها با شادی بلند شدند و دویدند طرف در. مهدی با خوشحالی فریاد زد: «بابا!. . بابا آمد...»
نفهمیدم چطور خودم را رساندم توی راه پله. از چیزی که می دیدم، تعجب کرده بودم. پدرشوهرم در را باز کرده بود و آمده بود تو. برادرم، امین، هم با او بود. بهت زده پرسیدم: «با صمد آمدید؟! صمد هم آمده؟!»
پدرشوهرم پیرتر شده بود. خاک آلوده بود. با اوقاتی تلخ گفت: «نه... خودمان آمدیم. صمد ماند منطقه.»
پرسیدم: «چطور در را باز کردید؟! شما که کلید ندارید!»
✫⇠قسمت :4⃣5⃣2⃣
پدرشوهرم دستپاچه شد. گفت: «... کلید...! آره کلید نداریم؛ اما در باز بود.»
گفتم: «نه، در باز نبود. من مطمئنم. عصر که برای خرید رفتم بیرون، خودم در را بستم. مطمئنم در را بستم.»
پدرشوهرم کلافه بود. گفت: «حتماً حواست نبوده؛ بچه ها رفته اند بیرون در را باز گذاشته اند.»
هر چند مطمئن بودم؛ اما نخواستم توی رویش بایستم. پرسیدم: «پس صمد کجاست؟!»
با بی حوصلگی گفت: «جبهه!»
گفتم: «مگر قرار نبود با شما برگردد؛ آن هم دو سه روزه.»
گفت: «منطقه که رسیدیم، از هم جدا شدیم. صمد رفت دنبال کارهای خودش. از او خبر ندارم. من دنبال ستار بودم. پیدایش نکردم.»
فکر کردم پدرشوهرم به خاطر اینکه ستار را پیدا نکرده، این قدر ناراحت است. تعارفشان کردم بیایند تو. اما ته دلم شور می زد. با خودم گفتم اگر راست می گوید، چطور با برادرم آمده! امین که قایش بود! خبر دارم که قایش بوده. نکند اتفاقی افتاده!
دوباره پرسیدم: «راست می گویید از صمد خبر ندارید؟! حالش خوب است؟!»
پدرشوهرم با اوقات تلخی گفت: «گفتم که خبر ندارم. خیلی خسته ام. جایم را بینداز بخوابم.»
قسمت5⃣5⃣2⃣
پرسیدم: «می خواهید بخوابید؟! هنوز سر شب است. بگذارید شام درست کنم.»
گفت: «گرسنه نیستم. خیلی خوابم می آید. جای من و برادرت را بینداز، بخوابیم.»
بچه ها دایی شان را دوره کرده بودند. احوال شینا را از او پرسیدم. جواب درست و حسابی نداد. توی دلم گفتم: «نکند برای شینا اتفاقی افتاده.» برادرم را قسم دادم. گفتم: «جان حاج آقا راست بگو، شینا چیزی شده؟!» امین هم مثل پدرشوهرم کلافه بود، گفت: «به والله طوری نشده، حالش خوب است. می خواهی بروم فردا بیاورمش، خیالت راحت شود؟!»
دیگر چیزی نگفتم و رفتم جای پدرشوهرم را انداختم. او که رفت بخوابد، من هم بچه ها را به برادرم سپردم و رفتم خانه خانم دارابی. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: «می خواهم زنگ بزنم سپاه و از صمد خبری بگیرم.»
خانم دارابی که همیشه با دست و دل بازی تلفن را پیشم می گذاشت و خودش از اتاق بیرون می رفت تا من بدون رودربایستی تلفن بزنم، این بار نشست کنار تلفن و گفت: «بگذار من شماره بگیرم.»
نشستم روبه رویش. هی شماره می گرفت و هی قطع می کرد. می گفت: «مشغول است، نمی گیرد. انگار خط ها خراب است.»
نیم ساعت نشستم و به شماره گرفتنش نگاه کردم. انگار حواسش جای دیگری بود.
✫⇠قسمت :6⃣5⃣2⃣
زیر لب با خودش حرف می زد. هنوز یکی دو شماره نگرفته، قطع می کرد. گفتم: «اگر نمی گیرد، می روم دوباره می آیم. بچه ها پیش برادرم هستند. شامشان را می دهم و برمی گردم.»
برگشتم خانه. برادرم پیش بچه ها نبود. رفته بود آن یکی اتاق پیش پدرشوهرم. داشتند با صدای آهسته با هم حرف می زدند، تا مرا دیدند ساکت شدند.
دل شوره ام بیشتر شد. گفتم: « چرا نخوابیدید؟! طوری شده؟! تو را به روح ستار، اگر چیزی شده به من هم بگویید. دلم شور می زند.»
پدرشوهرم رفت توی جایش دراز کشید و گفت: «نه عروس جان، چیزی نشده. داریم دو سه کلام حرف مردانه می زنیم. تعریف خانوادگی است. چی قرار است بشود. اگر اتفاقی افتاده بود که حتماً به تو هم می گفتیم.»
برگشتم توی هال. باید برای شام چیزی درست می کردم. زهرا و سمیه و مهدی با هم بازی می کردند. خدیجه و معصومه هم مشق می نوشتند.
از دل شوره داشتم می مردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانه خانم دارابی. گفتم: «تو را به خدا یک زنگی بزن به حاج آقایتان، احوال صمد را از او بپرس.»
✫⇠قسمت :7⃣5⃣2⃣
خانم دارابی بی معطلی گفت: «اتفاقاً همین چند دقیقه پیش با حاج آقا حرف می زدم. گفت حال حاج آقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست.»
از خوشحالی می خواستم بال درآورم. گفتم: «الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بی زحمت دوباره شماره حاج آقایتان را بگیر. تا صمد نرفته با او حرف بزنم.»
خانم دارابی اول این دست و آن دست کرد. بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. گفت: «تلفنشان مشغول است.»
دست آخر هم گفت: «ای داد بی داد، انگار تلفن ها قطع شد.»
از دست خانم دارابی کفری شدم. خداحافظی کردم و آمدم خانه خودمان. دیگر بدجوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود. انگار اتفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود. همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشسته اند توی هال و قرآنی را که روی طاقچه بود، برداشته اند و دارند وصیت نامه صمد را می خوانند. پدرشوهرم تا مرا دید، وصیت نامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت: «خوابمان نمی آمد. آمدیم کمی قرآن بخوانیم.»
لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم: «چی از من پنهان می کنید. اینکه صمد شهید شده.» قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینه ام گذاشتم و گفتم: «صمد شهید شده. می دانم.»
✫⇠قسمت :8⃣5⃣2⃣
پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: «کی گفته؟!»
یک دفعه برادرم زد زیر گریه.
من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم. وصیت نامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم: «صمد جان! بچه هایت هنوز کوچک اند، این چه وقت رفتن بود. بی معرفت، بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم.»
دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم: «خدایا! تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد. صمدم دوباره برگردد. ای خدا! صمدم را برگردان.»
پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه می کرد و شانه هایش می لرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلی ها پا به پای من گریه می کردند. سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشک هایم را پاک می کرد. مهدی خیره خیره نگاهم می کرد. زهرا بغض کرده بود.
پدرشوهرم لابه لای هق هق گریه هایش صمد و ستار را صدا می زد. مهدی را بغل کرد. او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛ اما یک دفعه ساکت شد و گفت: «صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسرم بگویید زینب وار زندگی کند. نوشته بعد از من، مرد خانه ام مهدی است.»
✫⇠قسمت :9⃣5⃣2⃣
و دوباره به گریه افتاد.
برادرم رفت قاب عکس صمد را از روی طاقچه پایین آورد.
🌹پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمودند:
مَنْ تَمَنّا عَلي اُمَّتِي الْغَلآءَ لَيْلَةً واحِدَةً اَحْبَطَ اللهُ عَمَلَهُ اَرْبَعينَ سَنَةً.
هر كس يك شب در آرزوي گراني براي امت من باشد خداوند اعمال چهل سال او را تباه خواهد كرد.
📗كنزالعمال، ج۴، ص۹۸
https://eitaa.com/samn910
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰بهت نتایابو از خالی شدن صندلیهای سازمان ملل ، قبل از سخنرانیاش...
🚨انتشار محتوا در راستای جهاد تبیین با شماست👇
https://eitaa.com/samn910
45.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرض کنید محمدعلی مُرده!
آقایون مسئولین از اینجا به بعد
میخواین چیکار کنین …؟
🚨انتشار محتوا در راستای جهاد تبیین با شماست
https://eitaa.com/samn910
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(8).mp3
زمان:
حجم:
1.2M
دعای عهد🌱
استاد فرهمند
┄┅┅🍃🌺🍃┅┅┄
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این وعده میمانم بیا
با تجلی های پر هیبت بیا
از میان پرده غیبت بیا 💔
🔰تحلیل :
نشست شورای امنیت پیرامون مکانیسم ماشه
1⃣ بازیگران اصلی و مواضع آنها
▪️اروپا (E3: انگلیس، فرانسه، آلمان):
با فعالسازی اسنپبک، میخواهند فشار حقوقی و سیاسی مضاعفی بر ایران وارد کنند. آنها نگران توسعه هستهای ایران و کاهش شفافیت در همکاری با آژانس هستند.
▪️آمریکا:
اگرچه مستقیماً عضو برجام نیست (بعد از خروج ۲۰۱۸)، اما از اقدام اروپا حمایت کامل دارد. تحریمهای یکجانبه آمریکا عملاً سختتر از تحریمهای سازمان ملل است، اما بازگشت تحریمهای شورای امنیت، موقعیت آمریکا را در اجماع جهانی تقویت میکند.
▪️روسیه و چین:
مخالف بازگشت تحریمها هستند و تلاش دارند روند اسنپبک را به تعویق بیندازند یا تضعیف کنند. این دو کشور روابط اقتصادی و سیاسی عمیقتری با ایران دارند. با این حال، به دلیل متن قطعنامه ۲۲۳۱، ابزار «وتو» برای جلوگیری از اسنپبک عملاً بیاثر است.
▫️ایران:
موضع ایران این است که فعالسازی اسنپبک «غیرقانونی و غیرمشروع» است، چون اروپا خود به تعهدات برجامی پایبند نبوده است. تهدید ایران بیشتر متوجه کاهش همکاری با آژانس یا حتی خروج از NPT است، که میتواند تبعات امنیتی جهانی به همراه داشته باشد.
2⃣ سناریوهای احتمالی
◾️ سناریوی اول: بازگشت کامل تحریمها (محتملترین)
اروپا مسیر حقوقی را طی کرده و شورای امنیت نتواند (یا نخواهد) قطعنامهای برای ادامه معافیتها تصویب کند.
🔹نتیجه: تحریمهای سازمان ملل از جمله محدودیتهای موشکی، خریدوفروش تسلیحات، و محدودیتهای بانکی ـ تجاری به طور رسمی برمیگردد.
🔹پیامد: فشار سیاسی و نمادین بالا بر ایران؛ ولی از منظر اقتصادی تأثیر محدود، چون ایران هماکنون زیر فشار تحریمهای آمریکا است.
◾️ سناریوی دوم: تعویق ششماهه (کمتر محتمل)
تلاش روسیه و چین برای تصویب قطعنامهای جهت تعویق اسنپبک موفق شود (نیازمند ۹ رأی مثبت است).
🔹نتیجه: فرصتی موقت برای مذاکره بیشتر ایجاد میشود.
🔹پیامد: کاهش تنش فوری، اما افزایش عدمقطعیت.
◾️ سناریوی سوم: واکنش شدید ایران
ایران در واکنش به بازگشت تحریمها، سطح غنیسازی را افزایش دهد، همکاری با آژانس را متوقف کند یا حتی از NPT خارج شود.
🔹پیامد: ایجاد بحران هستهای جدیتر، بالا رفتن احتمال برخوردهای امنیتی یا حتی نظامی در منطقه.
◾️ سناریوی چهارم: ادامه وضع موجود
از نظر حقوقی سخت است، ولی اگر فشار سیاسی مانع اجرای کامل شود، ایران همچنان با تحریمهای غربی روبهرو میماند و تحریمهای سازمان ملل هم بهطور ناقص اجرا شوند.
🔹پیامد: وضعیت خاکستری و مبهم، همراه با ادامه فشارها.
3⃣ تأثیر بر ایران و منطقه
▫️ایران: احتمالاً دچار فشار روانی و سیاسی در سطح بینالمللی خواهد شد. اما از نظر اقتصادی، تغییر بزرگی رخ نمیدهد مگر اینکه اجرای دقیق تحریمها توسط همه کشورها جدی شود.
▫️منطقه: کشورهای عربی خلیج فارس و اسرائیل از بازگشت تحریمها استقبال میکنند، چون آن را محدودکننده قدرت منطقهای ایران میدانند.
▫️بازار انرژی: ممکن است تنشهای سیاسی باعث نوسان قیمت نفت و گاز شود، حتی اگر عرضه ایران در بازار جهانی بهطور مستقیم تغییر چندانی نکند.
◾️ جمعبندی
اسنپبک بیشتر ابزار فشار سیاسی و روانی است تا اقتصادی. بازگشت تحریمهای سازمان ملل، موقعیت ایران را از نظر حقوقی ـ بینالمللی دشوارتر میکند، ولی ایران احتمالاً با تشدید مقاومت و تهدید به اقدامات متقابل واکنش نشان میدهد. این وضعیت میتواند مسیر بحران هستهای را دوباره به صدر دستور کار جهانی برگرداند، بهویژه در ماههای نزدیک به انقضای ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ که آخرین مهلت استفاده از این مکانیزم است.
✍و.ص
🚨📝با فعال شدن مکانیسم ماشه، امکان هر شرارتی توسط اسرائیل و آمریکا علیه ایران، جبهه مقاومت و بخصوص رهبران جبهه مقاومت هست
‼️غافلگیری دومی در کار نیست