eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
79 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(8).mp3
زمان: حجم: 1.2M
دعای عهد🌱 استاد فرهمند ┄┅┅🍃🌺🍃┅┅┄ من دعای عهد میخوانم بیا بر سر این وعده میمانم بیا با تجلی های پر هیبت بیا از میان پرده غیبت بیا 💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰تحلیل : نشست شورای امنیت پیرامون مکانیسم ماشه 1⃣ بازیگران اصلی و مواضع آن‌ها ▪️اروپا (E3: انگلیس، فرانسه، آلمان): با فعال‌سازی اسنپ‌بک، می‌خواهند فشار حقوقی و سیاسی مضاعفی بر ایران وارد کنند. آنها نگران توسعه هسته‌ای ایران و کاهش شفافیت در همکاری با آژانس هستند. ▪️آمریکا: اگرچه مستقیماً عضو برجام نیست (بعد از خروج ۲۰۱۸)، اما از اقدام اروپا حمایت کامل دارد. تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا عملاً سخت‌تر از تحریم‌های سازمان ملل است، اما بازگشت تحریم‌های شورای امنیت، موقعیت آمریکا را در اجماع جهانی تقویت می‌کند. ▪️روسیه و چین: مخالف بازگشت تحریم‌ها هستند و تلاش دارند روند اسنپ‌بک را به تعویق بیندازند یا تضعیف کنند. این دو کشور روابط اقتصادی و سیاسی عمیق‌تری با ایران دارند. با این حال، به دلیل متن قطعنامه ۲۲۳۱، ابزار «وتو» برای جلوگیری از اسنپ‌بک عملاً بی‌اثر است. ▫️ایران: موضع ایران این است که فعال‌سازی اسنپ‌بک «غیرقانونی و غیرمشروع» است، چون اروپا خود به تعهدات برجامی پایبند نبوده است. تهدید ایران بیشتر متوجه کاهش همکاری با آژانس یا حتی خروج از NPT است، که می‌تواند تبعات امنیتی جهانی به همراه داشته باشد. 2⃣ سناریوهای احتمالی ◾️ سناریوی اول: بازگشت کامل تحریم‌ها (محتمل‌ترین) اروپا مسیر حقوقی را طی کرده و شورای امنیت نتواند (یا نخواهد) قطعنامه‌ای برای ادامه معافیت‌ها تصویب کند. 🔹نتیجه: تحریم‌های سازمان ملل از جمله محدودیت‌های موشکی، خریدوفروش تسلیحات، و محدودیت‌های بانکی ـ تجاری به طور رسمی برمی‌گردد. 🔹پیامد: فشار سیاسی و نمادین بالا بر ایران؛ ولی از منظر اقتصادی تأثیر محدود، چون ایران هم‌اکنون زیر فشار تحریم‌های آمریکا است. ◾️ سناریوی دوم: تعویق شش‌ماهه (کمتر محتمل) تلاش روسیه و چین برای تصویب قطعنامه‌ای جهت تعویق اسنپ‌بک موفق شود (نیازمند ۹ رأی مثبت است). 🔹نتیجه: فرصتی موقت برای مذاکره بیشتر ایجاد می‌شود. 🔹پیامد: کاهش تنش فوری، اما افزایش عدم‌قطعیت. ◾️ سناریوی سوم: واکنش شدید ایران ایران در واکنش به بازگشت تحریم‌ها، سطح غنی‌سازی را افزایش دهد، همکاری با آژانس را متوقف کند یا حتی از NPT خارج شود. 🔹پیامد: ایجاد بحران هسته‌ای جدی‌تر، بالا رفتن احتمال برخوردهای امنیتی یا حتی نظامی در منطقه. ◾️ سناریوی چهارم: ادامه وضع موجود از نظر حقوقی سخت است، ولی اگر فشار سیاسی مانع اجرای کامل شود، ایران همچنان با تحریم‌های غربی روبه‌رو می‌ماند و تحریم‌های سازمان ملل هم به‌طور ناقص اجرا شوند. 🔹پیامد: وضعیت خاکستری و مبهم، همراه با ادامه فشارها. 3⃣ تأثیر بر ایران و منطقه ▫️ایران: احتمالاً دچار فشار روانی و سیاسی در سطح بین‌المللی خواهد شد. اما از نظر اقتصادی، تغییر بزرگی رخ نمی‌دهد مگر اینکه اجرای دقیق تحریم‌ها توسط همه کشورها جدی شود. ▫️منطقه: کشورهای عربی خلیج فارس و اسرائیل از بازگشت تحریم‌ها استقبال می‌کنند، چون آن را محدودکننده قدرت منطقه‌ای ایران می‌دانند. ▫️بازار انرژی: ممکن است تنش‌های سیاسی باعث نوسان قیمت نفت و گاز شود، حتی اگر عرضه ایران در بازار جهانی به‌طور مستقیم تغییر چندانی نکند. ◾️ جمع‌بندی اسنپ‌بک بیشتر ابزار فشار سیاسی و روانی است تا اقتصادی. بازگشت تحریم‌های سازمان ملل، موقعیت ایران را از نظر حقوقی ـ بین‌المللی دشوارتر می‌کند، ولی ایران احتمالاً با تشدید مقاومت و تهدید به اقدامات متقابل واکنش نشان می‌دهد. این وضعیت می‌تواند مسیر بحران هسته‌ای را دوباره به صدر دستور کار جهانی برگرداند، به‌ویژه در ماه‌های نزدیک به انقضای ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵ که آخرین مهلت استفاده از این مکانیزم است. ✍و.ص
🚨📝با فعال شدن مکانیسم ماشه، امکان هر شرارتی توسط اسرائیل و آمریکا علیه ایران، جبهه مقاومت و بخصوص رهبران جبهه مقاومت هست ‼️غافلگیری دومی در کار نیست
🚨🚨🚨 مکانیسم ماشه رسماً از روز یکشنبه ، ساعت ۸ شب فعال خواهد شد 😡😡 هرچه تف و لعنت دارید نثار و کنید 😡 https://eitaa.com/samn910
🌺در قرآن، هشت مرتبه جمله‌ى «كُنْ فَيَكُونُ‌» آمده كه رمز قدرت مطلقه الهى است.مراد از قول الهى در اين آيه، اراده‌ى تكوينى خداوند بر وجود امرى است، نه آنكه نياز به سخن گفتن باشد. «فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌» پيام‌ها: 🔅ميراندن و زنده كردن تنها به دست اوست. «هُوَ اَلَّذِي» 🔅قدرت او نسبت به زنده كردن و ميراندن يكسان است. «يُحْيِي وَ يُمِيتُ‌» 🔅قدرت خدا مطلق است و هيچ امرى از تحت قدرت خداوند خارج نيست.(كلمه «أَمْراً» به معناى هر امرى است). 🔅اراده‌ى خداوند حتمى و قطعى است و شكست ندارد. «كُنْ فَيَكُونُ‌» 🚨انتشار محتوا در راستای جهاد تبیین با شماست https://eitaa.com/samn910
حساب کاربری رهبر معظم انقلاب اسلامی 🔹طرف مقابل ما در همه‌چیز خُلف وعده می‌کند، در همه‌چیز دروغ می‌گوید و با فریب، وقت و بی‌وقت تهدید نظامی می‌کند. 🚨انتشار محتوا در راستای جهاد تبیین با شماست👇 https://eitaa.com/samn910
پست دوم حساب کاربری رهبر معظم انقلاب 🔹آمریکا می‌گوید ایران نباید غنی‌سازی داشته باشد؛ ملت ایران توی دهن گوینده این حرف می‌زند. 🚨انتشار محتوا در راستای جهاد تبیین با شماست👇 https://eitaa.com/samn910
سلام خدا بر امیرالمومنین خداوند به پيروان اين دين وعده داده كه اسلام را سر بلند و نقاط‍‌ ضعف مسلمين را جبران كند خدايى كه مسلمانان را به هنگام كمى نفرات يارى كرد و آنگاه كه نمى‌توانستند از خود دفاع كنند، از آنها دفاع كرد اكنون زنده است و هرگز نمى‌ميرد. خطبه ۱۳۴ نهج البلاغه
بچه ها مثل همیشه به طرف عکس دویدند. یکی بوسش می کرد. آن یکی نازش می کرد. زهرا با شیرین زبانی بابا بابا می گفت. برادرم دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: «خدایا! صبرمان بده. خدایا! چطور طاقت بیاوریم؟! خدایا خواهرم چطور این بچه های یتیم را بزرگ کند؟!» کمی بعد همسایه ها یکی یکی از راه رسیدند. با گریه بغلم می کردند. بچه هایم را می بوسیدند. خانم دارابی که آمد، ناله ام به هوا رفت. دست هایش را توی هوا تکان می داد و با حالت مویه و عزاداری می گفت: «جگرم را سوزاندی قدم خانم. تو و بچه هایت آتشم زدید قدم خانم. غصه تو کبابم کرد قدم خانم.» زار زدم: «تو زودتر از همه خبر داشتی بچه هایم یتیم شدند.» خانم دارابی گریه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد. بنده خدا نفسش بالا نمی آمد. داشت از هوش می رفت. آن شب تا صبح پرپر زدم. همین که بچه ها می خوابیدند. می رفتم بالای سرشان و یکی یکی می بوسیدمشان و می نالیدم. طفلی ها با گریه من از خواب بیدار می شدند. ✫⇠قسمت :0⃣6⃣2⃣ آن شب جگرم کباب شد. تا صبح زار زدم. گریه کردم. نالیدم و برای تنهایی بچه هایم اشک ریختم. از درون مثل یک پاره آتش بودم و از بیرون تنم یخ کرده بود. همسایه ها تا صبح مثل پروانه دورم چرخیدند و پابه پایم گریه کردند. نمی توانستم زهرا را شیر بدهم. طفلکم گرسنه بود و جیغ می کشید. همسایه ها زهرا و سمیه را بردند. فردا صبح دوست و آشنا و فامیل با چند مینی بوس از قایش آمدند؛ با چشم های سرخ و ورم کرده. دوستان صمد آمدند و گفتند: «صمد را آورده اند سپاه.» آماده شدیم و رفتیم دیدنش. صمدم را گذاشته بودند توی یک ماشین بزرگ یخچالی. با شهدای دیگر آمده بود. در ماشین را باز کردند. تابوت ها روی هم چیده شده بودند. برادرشوهرم، تیمور، کنارم ایستاده بود. گفتم: «صمد! صمد مرا بیاورید. خیلی وقت است همدیگر را ندیدیم.» آقا تیمور از ماشین بالا رفت. چند تا تابوت را با کمک چند نفر دیگر پایین آورد. صمد بین آن ها نبود. آقا تیمور تابوتی را گذاشت جلوی پایم و گفت: «داداش است.» برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاج آقایم دورتادور تابوت حلقه زدند. دلم می خواست شینا پیشم بود و توی بغلش گریه می کردم. این اواخر حالش خوب نبود. نمی توانست از خانه بیرون بیاید. جایی کنار صمد برای من و بچه ها نبود. ✫⇠قسمت :1⃣6⃣2⃣ نشستم پایین پایش و آرام گریه کردم و گفتم: «سهم من همیشه از تو همین قدر بود؛ آخرین نفر، آخرین نگاه.» پدرشوهر و مادرشوهرم بی تابی می کردند. از شهادت ستار فقط دو ماه گذشته بود. این دومین شهیدشان بود. برادرهای صمد تابوت را برداشتند و گذاشتند توی آمبولانس. خواستم سوار آمبولانس بشوم، نگذاشتند. اصرار کردم اجازه بدهند تا باغ بهشت پیشش بنشینم. می خواستم تنهایی با او حرف بزنم، نگذاشتند. به زور هلم دادند توی ماشین دیگری. آمبولانس حرکت می کرد و ما دنبالش. صمد جلوجلو می رفت، تندتند. ما پشت سرش بودیم، آرام و آهسته. گاهی از او دور می شدیم. گمش می کردیم. یادم نمی آید راننده چه کسی بود. گفتم: «تو را به خدا تندتر بروید. بگذارید این دم آخر سیر ببینمش.» راننده آمبولانس را گم کرد. لحظه آخر هم از هم دور بودیم. دلم تنگ بود. یک عالمه حرف نگفته داشتم. می خواستم بعد از نه سال، حرف های دلم را بزنم. می خواستم دلتنگی هایم را برایش بگویم. بگویم چه شب ها و روزها از دوری اش اشک ریختم. می خواستم بگویم آخرش بدجوری عاشقش شدم. به باغ بهشت که رسیدیم، دویدم. گفتم: «می خواهم حرف های آخرم را به او بگویم.» چه جمعیتی آمده بود. تا رسیدم، تابوت روی دست های مردم به حرکت درآمد. دنبالش دویدم. ✫⇠قسمت :2⃣6⃣2⃣ دیدم تابوت آن جلو بود و منتظر نماز. ایستادم توی صف. بعد از نماز، صمد دوباره روی دست ها به حرکت درآمد. همیشه مال مردم بود. داشتند می بردندش؛ بدون غسل و کفن، با همان لباس سبز و قشنگ. گفتم: «بچه هایم را بیاورید. این ها از فردا بهانه می گیرند و بابایشان را از من می خواهند. بگذارید ببینند بابایشان رفته و دیگر برنمی گردد.» صدای گریه و ناله باغ بهشت را پر کرده بود. تابوت را زمین گذاشتند. صمد من آرام توی تابوت خوابیده بود. جلو رفتم. خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم. من که این قدر بی تاب بودم، یک دفعه آرام شدم. یاد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت: «صمد توی وصیت نامه اش نوشته به همسرم بگویید بعد از من زینب وار زندگی کند.» کنارش نشستم. یک گلوله خورده بود روی گونه سمت چپش. ریش هایش خونی شده بود. بقیه بدنش سالم سالم بود. با همان لباس سبز پاسداری اش آرام و آسوده خوابیده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پیراهن چهارخانه سفید و آبی را پوشیده بود، قشنگ و نورانی شده بود.» می خندید و دندان های سفیدش برق می زد. کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاه پوش دور و برمان نبودند. ✫⇠قسمت :3⃣6⃣2⃣ دلم می خواست خم شوم و به یاد آخرین دیدارمان پیشانی اش را ببوسم😭
زیر لب گفتم: «خداحافظ» همین. دیگر فرصت حرف بیشتری نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند. صمدی که عاشقش بودم. او را بردند و از من جدایش کردند. سنگ لحد را که گذاشتند و خاک ها را رویش ریختند، یک دفعه یخ کردم. آن پاره آتشی که از دیشب توی قلبم گر گرفته بود، خاموش شد. پاهایم بی حس شد. قلبم یخ کرد. امیدم ناامید شد. احساس کردم بین آن همه آدم، تنهای تنها هستم؛ بی یار و یاور، بی همدم و هم نفس. حس کردم یک دفعه پرت شدم توی یک دنیای دیگر، بین یک عده غریبه، بی تکیه گاه و بی اتکا. پشتم خالی شده بود. داشتم از یک بلندی می افتادم ته یک دره عمیق. کمی بعد با پنج تا بچه قد و نیم قد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمی شد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم، نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می آمدند. از خاطراتشان با صمد می گفتند. هیچ کس را نمی دیدم. هیچ صدایی نمی شنیدم. باورم نمی شد صمد من آن کسی باشد که آن ها می گفتند. دلم می خواست زودتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. ✫⇠قسمت :4⃣6⃣2⃣ بچه هایم را بو کنم. آن ها بوی صمد را می دادند. هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند. تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدیِ سه ساله مرد خانه ما شد. اما نه، صمد هم بود؛ هر لحظه، هر دقیقه. می دیدمش. بویش را حس می کردم. آن پیراهن قشنگی را که از مکه آورده بود، اتو کردم و به جا لباسی زدم؛ کنار لباس های خودمان. بچه ها که از بیرون می آمدند، دستی روی لباس بابایشان می کشیدند. پیراهن بابا را بو می کردند. می بوسیدند. بوی صمد همیشه بین لباس های ما پخش بود. صمد همیشه با ما بود. بچه ها صدایش را می شنیدند: «درس بخوانید. با هم مهربان باشید. مواظب مامان باشید. خدا را فراموش نکنید.» گاهی می آمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم می گفت: «قدم! زود باش. بچه ها را زودتر بزرگ کن. سر و سامان بده. زود باش. چقدر طولش می دهی. باید زودتر از اینجا برویم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. به جان خودت قدم، این بار تنهایی به بهشت هم نمی روم. زود باش. خیلی وقت است اینجا نشسته ام. منتظر توام. ببین بچه ها بزرگ شده اند. دستت را به من بده. بچه ها راهشان را بلدند. بیا جلوتر. دستت را بگذار توی دستم. تنهایی دیگر بس است. بقیه راه را باید با هم برویم...» در عملیات کربلای ۵ زمانی که ماموریت گردان حاج ستار در عملیات تمام شده بود و در حال برگشت بودند، فرمانده گردان بعدی به علّت پاتک دشمن به شهادت رسید. ستار به عنوان جایگزین فرمانده گردان برای ادامه عملیات رفت. از کانال در حال تیراندازی بود که ترکش به سرش اصابت کرد و به شهادت رسید. بچه‌ها جنازه‌اش را به عقب آوردند تا به دست دشمن نیفتد. بعد از شهادت حاج ستار از رادیوی عراق اعلام شده بود که ستار ابراهیمی کشته شده است. حاج ستار ابراهیمی هژیر، فرمانده گردان ۱۵۵ لشکر انصارالحسین (ع) در کربلای ۵ منطقه عملیاتی شلمچه در تاریخ ۱۲ اسفند ۶۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.