eitaa logo
صبح نزدیک
96 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
3.1هزار ویدیو
81 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش ایشان رهبر نمی‌شد!!! 🚫 هر چه کلیپ درباره رهبری دیدین رو کنار بگذارین، این کلیپ رو از دست ندین👌 ♨️ ماجرای جلوگیری رهبری از وام‌گرفتن از صندوق بین‌المللی پول! ⁉️ چرا رهبر ایران به واکسن‌های آمریکایی و انگلیسی نه گفت؟ 💢 عامل کلیدی در پیشرفت‌های موشکی و اسکله‌سازی کشور! ♨️ نقش تعیین‌کننده رهبری در پیشرفت‌های موشکی و اسکله‌سازی! 🔰 برشی از سخنرانی به مناسبت سالروز تولد بری https://eitaa.com/samn910
📣مهمترین مصداق جهاد تبیین ⁉️
28.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 بزرگترین و شدیدترین و خطرناک‌ترین امتحان 🔹 از مهم‌ترین دلایل تأخیر ظهور کامل نشدن تعداد کسانی است که در امتحان نائب امام قبول شدند.. 🔹 سید هاشم الحیدری 📍در مکتب سید انقلاب https://eitaa.com/samn910
نشر حداکثری👆👆👆👆👆
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نماینده ولی‌فقیه در سپاه‌: تسلیم نشدن فرهنگ سپاه است 🔹فرماندهان و پاسداران یک روحیۀ جهادی مشترک دارند و آن دفاع از انقلاب است. https://eitaa.com/samn910
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 السّلام علیک یا اباعبدالله 🖼 و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک علیک منّی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النّهار و لا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتک 🌷 السّلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین. 🗓 سوم شعبان المعظم ولادت حضرت امام حسین بن علی علیه‌السلام https://eitaa.com/samn910
📕رمان 🔻قسمت دوم ▪️لباسش را پوشیده، سوئیچ ماشین بین انگشتانش معطل مانده و نمی‌دانم لحظۀ آخر چه چیزی مشکوکش کرده بود که سراغ موبایلم رفته و آنچه نباید می‌دید، دیده بود. ▫️چندباری پیش از این هم عکس‌های نه چندان محجبه‌ام را استوری کرده و هر بار با بلاک کردنش تا ۲۴ ساعت، از معرکه جسته بودم اما اینبار حتی فرصتی برای انکار نمانده بود که فراموش کرده بودم اینستاگرام را ببندم و همین که گوشی را برداشته بود، استوری صورتم را با چند رنگ آرایش و موهایی که تا فرق سرم از زیر شال قرمزم چشمک می‌زد، دیده بود. ▪️در چهارچوب اتاق، قدم‌هایم قفل زمین شده بود؛ هیچ دلیلی برای تبرئۀ خودم نداشتم، نگاهم مات چشمانش مانده و می‌دیدم هر لحظه از رگه‌های خون، سرخ‌تر می‌شود. ▫️گوشی را با خشونت روی کاناپه پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد: «پاکش کن!» ▪️برای نخستین بار بود می‌دیدم تا این حد عصبی شده و انتظارش را نداشتم که طلبکار شدم: «به چه حقی رفتی سر گوشی من؟!» ▫️او هم انگار انتظار چنین پاسخ سنگینی را از من نداشت که قدمی به سمتم آمد و با تمام آنچه در این مدت روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد، داد کشید: «جلو من چادر سر می‌کنی بعد با اینهمه آرایش و یه شال که واسه دکور گذاشتی رو سرت، تو اینستا استوری می‌ذاری؟ تو نمی‌دونی ممکنه هر مرد و نامردی این عکس رو ببینه؟» ▪️درک نمی‌کردم دیدن همین یک عکس چقدر غیرتش را زخمی کرده که دیگر عاشقی از یادش رفته و بی‌آنکه مجالی برای پاسخ بدهد، باز روی سرم آوار شد: «فکر می‌کنی نفهمیدم از روز اول واسه من فیلم بازی می‌کردی؟» ▫️انگار بنا بود امشب تمام پرده‌ها بین ما پاره شود و او عجالتاً می‌خواست این استوری هر چه زودتر پاک شود که خودش را روی مبل رها کرد، سوئیچ را وسط شیشۀ میز کوبید و اینبار به جای فریاد، آهسته و عصبی تکرار کرد: «همین الان پاکش کن!» ▪️در برابر نگاهش که از عصبانیت گُر گرفته بود، ابتکار هر عملی را از دست داده و شبیه دخترکی ترسیده بودم که پاورچین جلو آمدم و با دستانی یخ‌زده از ترس، موبایل را از روی مبل برداشتم. خیره به تک‌تک حرکاتم مانده و حتی پلکی نمی‌زد تا ببیند چه می‌کنم و همین اولین برخورد خشن و تندش، طوری کیش و ماتم کرده بود که انگشتم بی‌اختیار روی صفحۀ گوشی، آیکون حذف استوری را لمس کرد و همین‌که پاک شد، حسی در دلم شکست. ▫️فکرش را هم نمی‌کردم در برابر همسرم اینقدر بی‌اختیار باشم و از تلخی همین احساس، حالم از عشقم به هم خورد! قلبم طوری در هم رفت که شاید برای یک لحظه خون به مغزم نرسید و با لحنی تلخ‌تر از زهر، زخم‌زبان زدم: «لعنت به من که دارم کنارت زندگی می‌کنم که حتی اختیار موبایل خودم رو ندارم...» ▪️کلامم به آخر نرسیده، نگاهش طوری از هم پاشید که تا آن شب ندیده بودم؛ با همین حال به هم ریخته فقط نگاهم می‌کرد و من انگار تازه زخم دلم بعد از یک‌سال سرباز کرده بود که چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» ▫️نگاهش تا چادری که روی زمین انداختم، کشیده شد و من بی‌خبر از دنیایی که با هر کلمه روی سرش خراب می‌کردم، پرت و پلا می‌گفتم: «به‌خدا خستم کردی! برو ببین زن‌های مردم چجوری دارن زندگی می کنن! چجوری به خودشون می‌رسن، چقدر خرج می‌کنن و با چه تیپ‌هایی استوری می‌ذارن تا دیگه واسه یه عکس اینجوری زندگی رو جهنم نکنی!» ▪️حرفم که به اینجا رسید، نگاهش دوباره تا چشمانم کشیده شد و چه نگاه سنگینی که نتوانستم یک کلمۀ دیگر بگویم و او در عوض، فقط یک جمله پرسید: «زن‌های مردم؟!» ▫️از لحنش شک و تردید می‌چکید و با یک سؤال، زیر پایم را خالی کرد: «مگه منو نمی‌شناختی؟» و تا خواستم پاسخی سر هم کنم، با چند جمله نفسم را گرفت: «تو واسه من نقش بازی کردی و من نشناختمت ولی من که خودم بودم! من که با تو رو بازی کردم، پس چرا قبول کردی؟» ▪️طوری قافیه را باخته و به‌قدری بد قلبم را شکسته بود که دیگر نشد تحمل کنم؛ انگار تمام عشقم در یک لحظه عین تنفر شده بود و احساسم را به بدترین شکل ممکن عیان کردم: «غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» ▫️دیگر حتی نیازی نبود برایش نقش بازی کنم و چادرم را بردارم که با همان وضعیت به سمت در آپارتمان رفتم و هنوز به راهرو نرسیده، با شانه‌هایش راهم را سد کرد: «کجا؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد