13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش ایشان رهبر نمیشد!!!
🚫 هر چه کلیپ درباره رهبری دیدین رو کنار بگذارین، این کلیپ رو از دست ندین👌
♨️ ماجرای جلوگیری رهبری از وامگرفتن از صندوق بینالمللی پول!
⁉️ چرا رهبر ایران به واکسنهای آمریکایی و انگلیسی نه گفت؟
💢 عامل کلیدی در پیشرفتهای موشکی و اسکلهسازی کشور!
♨️ نقش تعیینکننده رهبری در پیشرفتهای موشکی و اسکلهسازی!
🔰 برشی از سخنرانی #حجت_الاسلام_راجی به مناسبت سالروز تولد #مقام_معظم_رهبری
#رهبری
#برگزیده
https://eitaa.com/samn910
صبح نزدیک
کاش ایشان رهبر نمیشد!!! 🚫 هر چه کلیپ درباره رهبری دیدین رو کنار بگذارین، این کلیپ رو از دست ندین👌
شناخت شخصیت حضرت آقا مهمترین مصداق جهاد تبیین
28.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 بزرگترین و شدیدترین و خطرناکترین امتحان
🔹 از مهمترین دلایل تأخیر ظهور
کامل نشدن تعداد کسانی است که
در امتحان نائب امام قبول شدند..
🔹 سید هاشم الحیدری
📍در مکتب سید انقلاب
https://eitaa.com/samn910
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نماینده ولیفقیه در سپاه: تسلیم نشدن فرهنگ سپاه است
🔹فرماندهان و پاسداران یک روحیۀ جهادی مشترک دارند و آن دفاع از انقلاب است.
https://eitaa.com/samn910
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 السّلام علیک یا اباعبدالله
🖼 و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک علیک منّی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النّهار و لا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتک
🌷 السّلام علی الحسین
و علی علیّ بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین.
🗓 سوم شعبان المعظم ولادت حضرت امام حسین بن علی علیهالسلام
https://eitaa.com/samn910
📕رمان #آواتار
🔻قسمت دوم
▪️لباسش را پوشیده، سوئیچ ماشین بین انگشتانش معطل مانده و نمیدانم لحظۀ آخر چه چیزی مشکوکش کرده بود که سراغ موبایلم رفته و آنچه نباید میدید، دیده بود.
▫️چندباری پیش از این هم عکسهای نه چندان محجبهام را استوری کرده و هر بار با بلاک کردنش تا ۲۴ ساعت، از معرکه جسته بودم اما اینبار حتی فرصتی برای انکار نمانده بود که فراموش کرده بودم اینستاگرام را ببندم و همین که گوشی را برداشته بود، استوری صورتم را با چند رنگ آرایش و موهایی که تا فرق سرم از زیر شال قرمزم چشمک میزد، دیده بود.
▪️در چهارچوب اتاق، قدمهایم قفل زمین شده بود؛ هیچ دلیلی برای تبرئۀ خودم نداشتم، نگاهم مات چشمانش مانده و میدیدم هر لحظه از رگههای خون، سرختر میشود.
▫️گوشی را با خشونت روی کاناپه پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد: «پاکش کن!»
▪️برای نخستین بار بود میدیدم تا این حد عصبی شده و انتظارش را نداشتم که طلبکار شدم: «به چه حقی رفتی سر گوشی من؟!»
▫️او هم انگار انتظار چنین پاسخ سنگینی را از من نداشت که قدمی به سمتم آمد و با تمام آنچه در این مدت روی سینهاش سنگینی میکرد، داد کشید: «جلو من چادر سر میکنی بعد با اینهمه آرایش و یه شال که واسه دکور گذاشتی رو سرت، تو اینستا استوری میذاری؟ تو نمیدونی ممکنه هر مرد و نامردی این عکس رو ببینه؟»
▪️درک نمیکردم دیدن همین یک عکس چقدر غیرتش را زخمی کرده که دیگر عاشقی از یادش رفته و بیآنکه مجالی برای پاسخ بدهد، باز روی سرم آوار شد: «فکر میکنی نفهمیدم از روز اول واسه من فیلم بازی میکردی؟»
▫️انگار بنا بود امشب تمام پردهها بین ما پاره شود و او عجالتاً میخواست این استوری هر چه زودتر پاک شود که خودش را روی مبل رها کرد، سوئیچ را وسط شیشۀ میز کوبید و اینبار به جای فریاد، آهسته و عصبی تکرار کرد: «همین الان پاکش کن!»
▪️در برابر نگاهش که از عصبانیت گُر گرفته بود، ابتکار هر عملی را از دست داده و شبیه دخترکی ترسیده بودم که پاورچین جلو آمدم و با دستانی یخزده از ترس، موبایل را از روی مبل برداشتم. خیره به تکتک حرکاتم مانده و حتی پلکی نمیزد تا ببیند چه میکنم و همین اولین برخورد خشن و تندش، طوری کیش و ماتم کرده بود که انگشتم بیاختیار روی صفحۀ گوشی، آیکون حذف استوری را لمس کرد و همینکه پاک شد، حسی در دلم شکست.
▫️فکرش را هم نمیکردم در برابر همسرم اینقدر بیاختیار باشم و از تلخی همین احساس، حالم از عشقم به هم خورد! قلبم طوری در هم رفت که شاید برای یک لحظه خون به مغزم نرسید و با لحنی تلختر از زهر، زخمزبان زدم: «لعنت به من که دارم کنارت زندگی میکنم که حتی اختیار موبایل خودم رو ندارم...»
▪️کلامم به آخر نرسیده، نگاهش طوری از هم پاشید که تا آن شب ندیده بودم؛ با همین حال به هم ریخته فقط نگاهم میکرد و من انگار تازه زخم دلم بعد از یکسال سرباز کرده بود که چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
▫️نگاهش تا چادری که روی زمین انداختم، کشیده شد و من بیخبر از دنیایی که با هر کلمه روی سرش خراب میکردم، پرت و پلا میگفتم: «بهخدا خستم کردی! برو ببین زنهای مردم چجوری دارن زندگی می کنن! چجوری به خودشون میرسن، چقدر خرج میکنن و با چه تیپهایی استوری میذارن تا دیگه واسه یه عکس اینجوری زندگی رو جهنم نکنی!»
▪️حرفم که به اینجا رسید، نگاهش دوباره تا چشمانم کشیده شد و چه نگاه سنگینی که نتوانستم یک کلمۀ دیگر بگویم و او در عوض، فقط یک جمله پرسید: «زنهای مردم؟!»
▫️از لحنش شک و تردید میچکید و با یک سؤال، زیر پایم را خالی کرد: «مگه منو نمیشناختی؟» و تا خواستم پاسخی سر هم کنم، با چند جمله نفسم را گرفت: «تو واسه من نقش بازی کردی و من نشناختمت ولی من که خودم بودم! من که با تو رو بازی کردم، پس چرا قبول کردی؟»
▪️طوری قافیه را باخته و بهقدری بد قلبم را شکسته بود که دیگر نشد تحمل کنم؛ انگار تمام عشقم در یک لحظه عین تنفر شده بود و احساسم را به بدترین شکل ممکن عیان کردم: «غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
▫️دیگر حتی نیازی نبود برایش نقش بازی کنم و چادرم را بردارم که با همان وضعیت به سمت در آپارتمان رفتم و هنوز به راهرو نرسیده، با شانههایش راهم را سد کرد: «کجا؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📕رمان #آواتار
🔻قسمت سوم
▪️لحنش در عین محکم بودن، همچنان مهربان بود اما من دیگر مهربانیاش را هم نمیخواستم؛ مقابل چشمانش وارد اپلیکیشن اسنپ شدم و او نمیخواست من از این خانه بروم که یک پلۀ دیگر صدایش شکست: «نذار امشب خرابتر از این بشه!»
▫️منزل پدرم را بهعنوان مقصد انتخاب کردم، درخواست سفر را زدم و این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم که دستم را با موبایل بین هر دو دستش گرفت؛ دستانش گرم بود و با لحنی گرمتر عاشقانه خرجم کرد: «هر چی تو بگی سحر جان!»
▪️نگاهم از صفحۀ موبایل که در انتظار پیدا شدن راننده، معطل مانده بود تا چشمان عاشقش کشیده شد و اعتراف میکنم یک لحظه دلم لرزید؛ پای رفتنم بدتر از دلم به لرزه افتاد و امان از تقدیر که همان لحظه راننده پیدا شد.
▫️انگار تمام عشقم فراموشم شده بود؛ انگشتانم را از حلقۀ محبتش بیرون کشیدم و با قدمهایی که از غیظ و غرور در زمین فرو میرفت، از کنارش رد شدم.
▪️با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید و اینبار، عشقش رنگ غیرت گرفت: «هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
▫️با دست دیگر در را باز کردم، دوباره دستم را پس کشیدم و باز هم نیش زدم: «با اسنپ برم خیلی راحتترم!»
▪️جواب محبتش را طوری به تلخی دادم که تمام عشق و احساسش آتش گرفت، نگاهش از عصبانیت شعله کشید، گونههایش از ناراحتی گُل انداخته و دیگر نمیشنیدم با رعشهای که به صدای مردانهاش افتاده بود چه میگوید که با بیتعادلی کفشهایم را پوشیدم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم.
▫️چادر سرم نبود؛ شاید تازه من را شناخته بود که حتی حرفی از حجابم نزد و من مثل کسی که از دشمنش فرار کند، سوار آسانسور شدم و پشت سر هم دکمهها را میزدم بلکه زودتر در بسته شود.
▪️بهقدری حالم به هم ریخته بود که مشخصات راننده را در موبایل ندیدم و وقتی پراید سفید مقابل خانه متوقف شد، تازه دیدم یک خانم جوان پشت فرمان نشسته است.
▫️معمولاً کم میشد رانندۀ زن پیدا شود؛ اینکه این وقت شب، یک زن سفرم را قبول کرده، عجیب بود و همین که خواستم در عقب را باز کنم، با خوشرویی تعارف زد: «بیا جلو بشین!»
▪️در جلو را باز کردم، سوار شدم و او باز هم خوشزبانی کرد: «خوش اومدید!» شاید هم از رنگ و روی صورتم حال بدم را فهمیده بود که تا حرکت کرد، با مهربانی پیشنهاد داد: «میخوای کولر بزنم؟»
▫️شیشۀ پنجره پایین بود، هوای شب تیرماه چندان گرم نبود و با اشارۀ سر پاسخ منفی دادم که موبایلم زنگ خورد. حدس میزدم محمد باشد و همین که شمارهاش را دیدم، نتوانستم پاسخش را ندهم.
▫️خدا خدا میکردم برای بازگشتم تماس گرفته باشد و تا تلفن را وصل کردم، هجوم نفسهای نگرانش گوشم را پُر کرد: «چرا رفتی جلو نشستی؟»
▪️خبر نداشت راننده زن است؛ ظاهراً از پنجره زیر نظرش بودم و همین جلو نشستنم کار دلش را ساخته بود که خودش را تا کوچه رسانده و آنچه من نمیدیدم، خانم راننده با نگاهی که از آیینه به پشت ماشین دوخته بود، خبر داد: «این دیگه چی میخواد؟!»
▫️سراسیمه به پشت سر چرخیدم و در تاریکی شب دیدم در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدود؛ نمیخواستم خیال بد کند که به جای هر پاسخی پشت تلفن، رو به راننده دستور دادم: «نگهدار!»
▪️از استرسی که در صدایم پیدا بود، بلافاصله ترمز زد و متعجب پرسید: «این آقا با شما کار داره؟ چیزی جا گذاشتی؟»
شاید دلم را پیش مردی جا گذاشته بودم که با یک دنیا عقده و کینه میخواستم به قهر از خانهاش بروم و همین که سایۀ صورتش را در تاریکی شب دیدم، دلم از دست رفت.
▫️به چند لحظه نکشید که محمد کنار ماشین رسید، مقابل پنجره خم شد و همینکه راننده را دید، رنگ نگرانی از نگاهش پرید. طوری نفسنفس میزد که به گمانم حتی نخواسته بود معطل آسانسور بماند و تمام شش طبقه راهپله و طول کوچه را یکنفس دویده بود.
▪️پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم که دستش را لبۀ پنجرۀ ماشین گرفت و با همان نفسهای بریده، دوباره تمنا کرد: «پیاده شو، باید با هم حرف بزنیم...»
▫️با اشارۀ زیرچشمی به خانمی که کنارش نشسته بودم، زیرلب پرسیدم: «خیالت راحت شد؟» در پاسخم، چشمانش را بست تا شاید دست دل عاشقش بیش از این رو نشود و بیصدا زمزمه کرد: «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولی نژاد
https://eitaa.com/samn910