اعدام بسیجیان...
پاسخی به اینترنشنال👆
🔰 ویراست و توئیت #حجت_الاسلام_راجی
🔸 فایل با کیفیت جهت نصب در مسجد، مدرسه، محل کار و...
♦️باز هم تیر ضدانقلاب در کشتهسازی خطا رفت/ خانواده دیانا بهادر: دختر ما بر اثر تصادف درگذشت
🔹برخلاف ادعای رسانه های اینترنشنال، منوتو و ایران وایر که مدعی کشته شدن دیانا بهادر، دختر اینفلوئنسر موتورسوار اهل گنبد در آشوبهای اخیر شدند، امروز پیج شخصی دیانا که توسط خانواده به روز شده در استوری اینستاگرامش از تصادف او خبر دادند.
🔹پیشتر تصاویری از صحنه تصادف دیانا بهادر در صفحات دوستان او نیز منتشر شده بود.
❌☝️ایشون همونی عزیز کاشانی هستن که با همسرشون تو جاده قمصر قبل اعتراضات تصادف کردند و به رحمت خدا رفتن حالا گلشیفته فراهانی داره به اسم کشته های اعتراضات ازش بهرهبرداری میکنه... و بازیچه دست ضدانقلاب برای کشتهسازی در اغتشاشات اخیر شده.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚫 دروغ بزرگ برای روایت جعلی
⚠️شهیدی که رسانههای ضدایرانی تلاش میکنند بسیجیبودن او را انکار کنند
🔺 امیر حسین محمدزاده نوجوان فوتبالیست، یکی از شهدای اغتشاشهای دی ۱۴۰۴ است.
📌متن شبهه👇
دلیل نمیشه به همه حق تیر بدن
بی اسلحه را هم بکُشن
اگر حق با کشور بود چرا مردم و محدود میکنه؟
اگر بیشتر این افراد گمراه بودن و مسلح چرا کشور تریبون را آزاد نمیکنه؟
اینترنت را آزاد نمیکنه!
این یعنی گناهکار هست اون هم در وسعت بالا نه کم.
📌پاسخ به شبهه👇
از آنجا که ما میخواهیم از حکومت دفاع کنیم و حکومتی محسوب میشیم،هر جوابی به این متن بدهیم،مخاطب میتونه نپذیره و بگه دروغ میگید.
اما بهتره از ایشان سوال کنیم:
❌با چه سندی میگویید حکومت به نیروهایش حق تیر داده تا افراد غیر مسلح را بکشد؟
چنین چیزی اصلا نبوده
اگر نیروهای امنیتی مسلح بودند،آیا در مرودشت میتوانستند دو نیروی امنیتی را کف خیابان زنده زنده دست ببرند و آتش بزنند؟!
آیا میتوانستد سر مأمور امنیتی را ببرّند؟
درباره افراد زیادی که از پشت سر با سلاح سرد کشته شدند چه میگویید؟!
کار حکومت است؟
اما درباره اینترنت:
شکی نیست که ریشه اغتشاشات و جنگ شهریای که شاهدش بودیم،رسانههای خارجی و فضای مجازی بود.
🤷🏼♂اگر شما مسئول حفظ جان و اموال مردم بودید؛این ابزار مورد استفاده دشمنان را آزاد میگذاشتید؟
پیامرسانهای داخلی آزاد هستند و هر کس حرف حقی دارد میتواند بزند.حتما باید تلگرام و اینستا باز باشد تا دشمن بتواند با حجم عظیم اخبار جعلی یک عده را تهییج کند؟
اعتراضات مسالمت آمیز مردمی از ۸ تا ۱۷ دی بود و هیچ خشونتی در کار نبود
👈چه شد که در ۱۷ دی یکباره اغتشاش جای اعتراض را گرفت، تخریب و قتل زیاد شد،عده زیادی مامور امنیتی و مردم عادی کشته شدند و یکدفعه با قطع اینترنت اغتشاش فروکش کرد؟!
830.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 تصاویر ماهواره ایرانی از آمریکا؛
ماهواره خیام از سایت هسته ای جورجیای آمریکا با وضوح ۷۰ سانت عکس با کیفیت بالا فرستاده که حتی میتونه انسان ها رو هم نشون بده.
ای کاش این خبرها بیشتر منتشر بشه
وتو این اوضاع مملکت فروشی وخودتحقیری واقعیت ها وپیشرفت ها دیده بشه
┅┅┅┅🍃🇵🇸❤🇮🇷🍃┅┅┅┅┄
📕رمان #آواتار
🔻قسمت دهم
▪️دانشجوی علوم ارتباطات در دانشکدۀ علوم انسانی بودم، تا به حال پایم به دانشکده مهندسی نرسیده و حدس میزدم هر چه هست، هنوز پسلرزههای ماجرای سلف است!
▪️نگاهم به دنبال کمکی در فضا میچرخید و اضطرابم در کلماتم پیدا بود: «خب چرا همینجا صحبت نمیکنید؟» فکری کرد و انگار مأموریت داشت حتماً من را ببرد که تأکید کرد: «آخه یکی از بچهها میخواد شما رو ببینه!»
▫️دیگر هوای پیش از ظهر پاییزی دلچسب نبود؛ دلم میخواست دست از سرم بردارد و او مصمم به این ملاقات اجباری، دوباره اصرار کرد: «چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه.»
▪️نمیخواستم مشکوکش کنم، سعی کردم با لبخندی ساختگی خودم را بیتفاوت نشان دهم و با حالتی کاملاً عادی همراهش شوم اما تا رسیدن به دانشکدۀ مهندسی و دفتر انجمن علمی، چند بار جان به لب شدم.
▪️تا دیروز همراه دیگر دخترهای معترض، هر چه از دستم برمیآمد انجام میدادم اما حالا خوشحال بودم صبح از روی بیحوصلگی آرایش نکردم و همین چادری که روی سرم بود، شاید میتوانست به دادم برسد!
▫️در هر قدم مدام به مقنعهام دست میزدم تا مرتبتر شود و موهایم را کاملاً بپوشاند تا پشت در انجمن رسیدیم؛ احساس کردم با احتیاط اطراف را پایید و با چند ضربه، آهسته در را گشود.
▪️پیش رویمان راهروی باریکی قرار داشت که چند اتاق کوچکتر را از هم جدا کرده بود، صدای چند مرد از داخل دفتر میآمد و فضا به قدری شلوغ بود که اصلاً کسی متوجه ورود ما نشد.
▫️در و دیوار راهرو پوشیده از پوسترهای قطعات صنعتی و نوشتههایی به انگلیسی بود؛ هنوز به میان راهرو نرسیده، پسری از انتهای آن پیدا شد و انگار منتظر ما بود که با اشاره به اتاق پشت سرش، تعارف زد: «بفرمایید!»
▪️هر لحظه و هر صحنهای که میدیدم گیجترم میکرد؛ دفتر انجمن علمی بود نه دادگاه اما باز هم دل در دلم نبود چه حکمی برایم میبُرند تا وارد اتاق آخر شدم و از آنچه دیدم، خشکم زد.
▫️خودش بود؛ با همان چشمان مطمئن و نگاهی که عین اعتماد به نفس بود! پیراهن سورمهای، کمربندی با قلّابی نسبتاً بزرگ و برّاق، شلوار کتان ذغالی، تهریش مشکی، چسبی که زخم پیشانیاش را پنهان کرده و جذبهای که حتی جرأت نکردم چشم در چشم نگاهش کنم!
▪️پسری روی صندلی پشت میز نشسته بود، او بالای سرش ایستاده و تا چشمش به من افتاد، کاملاً به سمتم چرخید.
▫️هر چه بیشتر فکر میکردم کمتر میفهمیدم چرا این دختر من را تا اینجا کشانده و چرا اصلاً این مرد درست همینجا حضور دارد و اساساً فرصتی برای فکر کردن نمانده بود که با صدایی رسا سلام کرد.
▪️دیشب تا صبح در هر لحظۀ خواب و بیداری، به فکرش بودم و حالا انگار رؤیایم تعبیر شده بود که زبانم بند آمده و حتی جواب سلامش را با لکنت دادم!
▫️با اشارۀ چشم به رفیقش گِرا داد از دفتر خارج شود، خودش پشت میز نشست و شاید متوجه غافلگیریام شده و میخواست به بهانهای سر حرف را باز کند که با حالتی مؤدبانه شروع کرد: «شما دانشجوی دانشکده مهندسی نیستید، درسته؟»
▪️هنوز چرخاندن زبان برایم سخت بود که سرم را به نشانۀ پاسخ منفی تکان دادم و او با جدیت، جواب خودش را داد: «حدس میزدم، چون تا حالا شما رو ندیده بودم.»
▫️تمام ذرات دلم در برابر حسی که ناخواسته به او پیدا کرده بودم به لرزه افتاده و خیال میکردم شبیه به هم خوردن آویزهای بلورین، صدایش را همه میشنوند اما او انگار نه انگار که با همان حالت محکم، حرف میزد: «نمیدونم دیروز متوجه شدید یا نه خطر از بیخ گوشتون رد شد. با این وضعیتی که پیش اومده، دو تا چشم داریم باید چهارتا دیگه هم قرض کنیم و حواسمون به همه چی باشه. برای همین از بچهها خواستم هر جور شده امروز شما رو پیدا کنن.»
▪️حدس میزدم کار این دعوت به ظاهر دوستانه به دستگیریام خواهد کشید! در این شبها خبر بازداشت دختران زیادی توسط نیروهای لباسشخصی را از شبکههای خارجی شنیده بودم اما خبر نداشتم امروز خودم در همین دام خواهم افتاد و لابد امشب بنا بود من سوژۀ جدید اینترنشنال باشم.
▫️آن هم به دست پسری که ۲۴ ساعت تمام بیآنکه بخواهم خیالش در تمام آیینههای دلم به رویم چشمک میزد و حالا روبرویم نشسته بود تا مأمور زندانی کردنم باشد.
▪️به گمانم رنگ از رویم پریده و دستانم طوری میلرزید که دید و بیآنکه ذرهای از قاطعیت کلامش کم شود، پرسید: «صورتش یادتونه؟»
▫️همان یک ذره تمرکزی که برایم باقی مانده بود، با همین سؤال از ذهنم پرید و دختری که کنارم نشسته بود، پرسش کوتاهش را تشریح کرد: «اونی که دیروز میخواست بهت قرص بده، یادته چه شکلی بود؟ انگار ماسک داشت...»
▪️و پیش از آنکه حرف این دختر به آخر برسد، خودش بحث را به دست گرفت و با سنگینی کلامش، ذهنم را زمین زد: «شما خودتون هم با اونا بودید؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد