eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
برت اریکسون: ظاهراً ترامپ دارد به مردم ایران التماس می‌کند که قیام کنند و بجنگند. دونالد، آیا به ذهنت رسیده که شاید بعد از اینکه دانش‌آموزان مدرسه‌ای در میناب را بمباران کردی، چندین بار تهدید کردی که تمدن ایران را نابود می‌کنی، از جمله همین امروز و محاصره‌ای را اعمال کردی که هدف مشخصش به زحمت انداختن و تحت فشار قرار دادن مردم ایران است... شاید آنها اصلاً نمی‌خواهند برای تو جانشان را به خطر بیندازند؟ https://eitaa.com/samn910
430K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🔴🔴 فیلمی از محل حمله ارتش آمریکا به مراسم عروسی در سیریک https://eitaa.com/samn910
❌ دهن کجی صریح حمید رسایی به رهبری, چند روز بعد پیام ایشان 👆در حالیکه رهبری عزیز صریحا در پیامشان از دوگانه سازی نهی کردند، حمید رسایی باز هم برای زدن دولت از این عبارت استفاده کرد و بر خلاف متن صریح رهبری که از دولت بابت اقدامات شایسته در زمان جنگ تقدیر کردند، دولت را بدون دستاورد معرفی کرد!!! ❌ حقیقتا این حجم از بی اعتنایی به پیام رهبری از سوی کسیکه خود را مدعی ولایتمداری می داند بعید است. https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت هشتادوچهارم ▪صندلی را عقب کشید؛ خطوط پیشانی‌اش شکسته، نگاهش خراب بود و تنش مثل آوار روی صندلی ریخت. ▫موبایل را از همان‌جایی که برداشته بود، گوشۀ میز رها کرد ولی این مرد همان شاهرخ چند دقیقه قبل نبود و به جای هر حرفی، گارسون را صدا زد. ▪با ضرب‌آهنگ تند موزیک، لبِ میز رینگ گرفته بود و وقتی گارسون رسید، نفهمیدم چه چیزی سفارش داد. ▫کاغذ مچاله را در جیبم مخفی کردم، باید همین حالا به او می‌گفتم ولی رگ روی پیشانی پُر از خون شده بود و جرأت نمی‌کردم یک کلمه بپرسم. ▪او هم اصلاً انگار من را نمی‌دید؛ یک لحظه ترسیدم شاید همین مرد و چند ثانیه نشستنش روی این صندلی را دیده ولی تا خواستم حرفی بزنم، سفارش رسید. ▫ظاهراً غذا آماده نبود و گارسون با یک بطری سیاه و دو گیلاس کریستال برگشت؛ چندان به چیزی معتقد نبودم اما در خانوادۀ ما خبری از این یکی نبود و تا همین امشب ندیده بودم او هم بخورد. ▪بطری دودی با زَر ورق طلایی روی درش را وسط میز کاشت؛ هر دو گیلاس را تا کمر پُر کرد و یکی را سمتم هُل داد. ▫بوی ترش و تندش در سرم سوخت؛ پلکم را تنگ‌تر کردم و او یک نفس همه را سر کشید. ▪ترس از سایه آن مرد هنوز در دلم بود؛ با دستی لمس، گیلاس را چند سانتی‌متر عقب دادم و صدای ضعیفم درست در اوج موسیقی گم شد: «کی بود زنگ زد؟» ▫سفیدی چشم‌ها رنگ خون شده بود؛ هر چه خورده بود همه با عرق از پیشانی‌اش بیرون زد و به جای جواب، با صدایی سنگین سؤال کرد: «دوست نداری؟» ▪یک لحظه حس کردم دیگر این مرد را نمی‌شناسم؛ منتظر جوابم نماند، گیلاس را سمت خودش کشید و قبل از اینکه لب بزند، سفارش غذا رسید. ▫استیک با دورچین سبزیجات؛ گارسون بشقاب‌ها را پخش کرد و تا رفت، شاهرخ از پشت روی صندلی لم داد. ▪لبخندی وحشی؛ حرفی که زیر لب زد ولی من نشنیدم و این یکی را نشد یک نفس بخورد، گیلاسِ نیمه را روی میز کوبید و با حالتی معلق لبخند زد: «باید اینو بخورم تا یادم بره...» ▫خیره به چشم‌های خونی و خیسش، نفهمیدم دقیقاً چه گفت و او هر ثانیه زبانش سنگین‌تر می‌شد: «نمی‌خوام بفهمم...» ▪لحن و نگاهش ترسناک بود؛ چنگال وسط یک تکه استیک زد، سمت دهانش برد و جملاتش هیچ وزنی نداشت: «من که نمی‌خوام... اونا میگن... ولی من نمی‌ذارم...» ▫منتظر فرصتی بودم تا از این مرد غریبه بگویم ولی انگار خودش فهمیده بود و بدتر از دیوانه‌ها در صورتم قهقهه زد: «فکر می‌کنی من خیلی بی‌غیرتم؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت هشتادوپنجم ▪یک لحظه حتی نشد نفس بکشم؛ از بوی الکل حالم به هم می‌خورد و شاهرخ خیره در چشمم، وحشی‌تر خندید: «میسی بود... دخترۀ دیوونه هر بار با یه شماره زنگ می‌زنه...» ▫منتظر بودم فقط یک جملۀ دیگر بگوید ولی او یک بار دیگر گیلاس را پُر کرد، با دستی که می‌لرزید، این یکی را هم سر کشید و نامتعادل روی میز کوبید: «چرا غذاتو نمی‌خوری؟» ▪نفس هم از ترس تهِ سینه مخفی شده بود، دستم سمت چاقو و چنگال نمی‌رفت و او هر تکه استیک را نجویده، می‌بلعید. ▫بشقابش را در عرض چند دقیقه خالی کرد؛ بطری را تکان داد تا مطمئن شود یک قطره هم نمانده و به مکافات خودش را از روی صندلی جمع کرد. ▪با یک دست اشاره کرد بلند شوم، با دست دیگر بارانی را از روی صندلی کشید و تا رسیدن به پیشخوان رستوران، بد تِلوتِلو می‌خورد. ▫چند لحظه کشید تا حساب کند و همین که از در بیرون رفتیم، مضطرب پرسیدم: «می‌خوای رانندگی کنی؟» ▪بخار نفس‌هایش از سرما پیدا بود ولی بارانی را نمی‌پوشید؛ روی دستش آویزان مانده، عرق از کنار خط ریشش پایین می‌رفت و باز هم به ‌جای جواب، قهقهه زد: «من خوبم...» ▫یک قدم عقب‌تر می‌رفتم؛ می‌خواستم از پشت مراقب این عاشق دیوانه باشم و او نگاهش سمتم گیج رفت: «از این بهتر نمیشم...» ▪قد بلندش، لَق می‌خورد تا کنار ماشین رسید؛ با اینکه برای این شهر گواهینامه نداشتم، یک قدم جلو رفتم: «می‌خوای من بشینم؟» ▫جواب نداد؛ شاید اصلاً نشنید و در را باز کرد؛ مردد سوار شدم و همین که در را بستم از بوی الکل، نفسم گرفت. ▫بارانی را روی صندلی عقب پرت کرد و قبل از اینکه استارت بزند، پرسیدم: «من نمی‌دونم اون کی بود...» ▪باید تا دیوانه‌تر از این نشده بود، خودم اعتراف می‌کردم و او انگار نه انگار می‌خواهد رانندگی کند؛ تکیه‌اش روی صندلی رها شده، آرنج دست چپ را لبۀ پنجره نشانده و با دست راست، با فرمان بازی می‌کرد: «گفتم که میسی بود...» ▫واقعاً نفهمید من چه گفتم؛ خیال می‌کرد هنوز دنبال آدم پشت آن تماس هستم و از همین گیجی، مطمئن شدم کسی را ندیده. ▪کمربندم را بستم ولی همین فشار هم نشد تحمل کنم؛ از وحشت مردی که نمی‌دانستم این شماره را چرا در جیبم جا گذاشت و تماسی که خبر نداشتم چرا کار شاهرخ را به جنون کشیده، قلبم در قفسۀ سینه جا نمی‌شد و قفل را باز کردم. ▫سرش سمتم چرخید، نفهمید چه بد ترسیدم و به بهانۀ همین کمربندی که باز کردم، با همان لحن مست باز هم خندید: «من از تو دیوونه‌ترم!» ▪فقط یک دستش به فرمان بود و طوری گاز داد که حس کردم ماشین از کف خیابان کنده شد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت هشتادوششم ▪با هر دو دست داشبورد را گرفتم؛ او فقط ویراژ می‌داد و من می‌ترسیدم اعصابش منفجر شود: «یواش‌تر!» ▫دست روی بوق، عربده می‌زد تا خیابان خالی شود و اولین چراغ قرمزی که رد کرد، آژیر پلیس در گوشم جیغ کشید. ▪نور آبی و قرمز آژیر، از پشت چشمم را می‌زد؛ صورتش زیر همین نور، ترسناک‌تر شده بود و من با وحشت التماس می‌کردم: «وایسا شاهرخ!» ▫هنوز شمشیرباز فراری ایرانی بودم و نمی‌خواستم وسط خیابان، کنار یک دیوانۀ مست گیر بیفتم! ▪صدای بلندگوی پلیس و اخطارها را می‌شنیدم؛ می‌دانستم کار هر لحظه خراب‌تر می‌شود و عصبی از این مرد الکلی، از پهلو به پیراهنش چنگ زدم: «چه غلطی می‌کنی؟!» ▫دستم هنوز به لباسش چسبیده بود که پژوی پلیس روبروی ماشین پیچید؛ شاهرخ روی ترمز کوبید، سرم به جلو پرت شد و طوری به شیشه خورد که درد تا گردنم رعشه کشید. ▪نور آژیر پلیس در چشمم فرو می‌رفت؛ ردّ گرم خون را گوشۀ پیشانی حس می‌کردم و صدای نفس‌های شاهرخ که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید ولی دو افسر پلیس را دیدم که نزدیک می‌شدند و او خودش پنجره را پایین کشید. ▫با سرانگشت همان خطی که روی پیشانی‌ام آتش گرفته بود، لمس کردم و طوری سوخت که نفسم رفت. ▪شاهرخ سرش روی قاب پنجره رها شده بود؛ با همان لبخند روانی منتظر بود تا دستگاه تست الکل را مقابل دهانش گرفتند و او با خونسردی فوت کرد. ▫پلیس چیزی پرسید و شاهرخ به نشانۀ تأیید سرش پایین افتاد؛ شاید هم دیگر نمی‌توانست این سر و گردن را نگه دارد و با دستی شُل، دستگیره را باز کرد. ▪خودش را از ماشین پایین کشید و من فقط به ذهنم رسید زخم پیشانی را با دستم بپوشانم مبادا همین خون، داستان را پیچیده‌تر کند و شناسایی شوم. ▫یکی از پلیس‌ها مقابل پنجره خم شد و رو به من دستور داد پیاده شوم؛ تمام استخوان‌های سر و مهره‌های گردنم درد می‌کرد، به زحمت پایین رفتم و همین که یک قدم از ماشین فاصله گرفتم، شاهرخ زخم صورتم را دید. ▪انگار مستی از سرش پریده باشد، خیره به خون کنار چشمم پلکی نمی‌زد؛ چند قدم لنگ زدم تا به دیوار سنگی فروشگاهی بسته رسیدم و همانجا تکیه زدم. ▫تقریباً ده دقیقه کشید تا ماشین را برای انتقال به پارکینگ بردند؛ شاهرخ با همان قدم‌های لَق طرفم آمد، دست سمت صورتم دراز کرد ولی سرم را عقب کشیدم. ▪بی‌خیال لمس صورتم، لبخند تلخی زد و لب‌هایش هنوز سنگین تکان می‌خورد: «نمی‌دونی از من چی خواستن...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
✅ او امام ماست و ولی امر است. ((فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا)) سوره نساء آیه ۶۵ ✅ ترجمه: به پروردگارت سوگند که آنان مؤمن نخواهند بود، مگر آنکه تو را در آنچه میان خود نزاع واختلاف دارند به داوری بپذیرند؛ سپس از حکمی که کرده ای دروجودشان هیچ ناخشنودی احساس نکنند، وبه طور کامل تسلیم شوند. ✅ نکته: نفس ولی خدا خود امتحان مومنین است. عرصه امتحان هم آنجایی است که مومنین بر سر اختلافاتی وارد نزاع و مشاجره می شوند. این جاست که تسلیم در برابر حکم امام،معیار شناخت مومن حقیقی از غیر است... پ.ن: رهبر عزیز ما راه برون رفت از نزاع های این روز های جریان مومنین را بیان کردند و بیان ایشان هم غیر قابل تفسیر بود. ✅ حکم امام چنین بود: ۱_برجسته کردن نقاط قوت ۲_پیگیری راه حل برای نقاط ضعف ۳_عبور از دو گانه سازی ها ۴_ممنوعیت اقدامات مضر به انسجام ملی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سید‌مصطفی‌موسوی‌البحرینیدعاء_اهل_الثغور_سيد_مصطفى_الموسوي.mp3
زمان: حجم: 35.6M
دعای امام سجاد علیه السلام برای مرزداران حتما بخوانید و برای مجاهدان مقاومت دعا کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا