eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دوره‌های جذب پول و ثروت یا کلاهبرداری و شیادی از نقطه ضعف جامعه؟ https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت نود ▪راننده‌ای که چند طبقه پایین‌تر منتظر کرایه بود، دری که می‌ترسیدم اگر باز شود دیگر هیچ راهی برای برگشتنم نمانَد و صدایی که از داخل خانه شنیدم. ▫صدایی شبیه کشیدن صندلی روی کف‌پوش خانه؛ یک لحظه اسلحه‌ای که زیر کمربندش دیده بودم، به ذهنم شلاق زد و دستم سمت در بلند شد. ▪سرانگشتی که هنوز از زخم پیشانی خونی بود، نزدیک دکمۀ سفید روی دیوار بردم؛ سرم داغ شده بود و صدای بوق ماشین و فریاد راننده، از پشت پنجره‌های قدی راهرو، گوشم را سوراخ کرد. ▫دستم به دکمه چسبید، زنگ کوتاه و ملایم بود اما نفسم را حبس کرد و فقط چند ثانیه بعد، در باز شد. ▪شلوار مشکی، تیشرت سورمه‌ای، موهایی که به اندازۀ صبح مرتب نبود و چشم‌هایی که در حدقه، قفل کرده بود. ▫نمی‌دانستم از لنز چشمی روی در من را دیده بود یا نه، اما انگار نفس هم نمی‌کشید، نگاهش تا خط خون کنار صورتم رسید و همانجا گم شد. ▪تمام حرارت تنم، با دانه‌های عرق از صورتم پاشید؛ موبایل بین دستم می‌لرزید و با اشاره به برنامۀ اوبر، از بدترین جای ممکن شروع کردم: «ممکنه کرایه رو حساب کنی؟» ▫دوباره صدای بوق ممتد ماشین بلند شد؛ سرش سمت پنجرۀ راهرو چرخید و من یک‌بار دیگر به این مرد غریبه رو زدم: «راننده منتظره... هیچ پولی همرام نیس...» ▪دکمۀ بالای یقۀ بلوزش را بست، با حالتی مضطرب بین موهایش چنگ زد تا مرتب‌تر باشد و نگاهی به پشت سر کرد؛ خبر نداشت همین حالا در چه جهنمی گیر فتادم و تقریباً چیزی نمی‌بینم. ▫با حالتی گیج بیرون آمد و در را پشت سرش بست؛ یک لحظه به صفحۀ موبایلم نگاه کرد، شاید دنبال نرخ سفر بود و بی‌هیچ حرفی، از پله‌ها پایین رفت. ▪فقط همین چند دقیقه فرصت بود تا پشت در بستۀ آپارتمانش، استراتژی این حمله را بچینم و وقتی صدای قدم‌هایش را در پیچ پله شنیدم، برگشتم. ▫باندپیچی دستش به جای مچ، فقط تا انتهای انگشتانش را پوشانده بود، بلوز روی شلوار افتاده و من می‌ترسیدم اسلحه درست همینجا باشد. ▪منتظر بودم در را باز کند ولی پشت به در، روبرویم ایستاد؛ نگاهش دوباره سمت زخمم رفت و به جای هر چه نشد بپرسد، فقط یک نفس کوتاه کشید. ▫مثل یک تیک عصبی، چند تار مو که روی صورت خیسم چسبیده بود، پشت گوش زدم و تا خواستم شروع کنم، انگشت خونی‌ام را دید. ▪لب‌هایش از هم جدا شد ولی باز هم نپرسید؛ بلافاصله دستم را پایین کشیدم و به جای هیچ حرفی که به فکرم نمی‌رسید، خواهش کردم: «میشه بیام تو؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت نودویکم ▪نگاهش زیادی سنگین بود؛ هر چه در ذهنم ساخته بودم، خراب شد و بی‌صدا سؤال کرد: «آدرس منو کی بهت داده؟» ▫سرم از ضرب شیشه هنوز درد می‌کرد و بهترین بهانه برای فرار از جواب، همین درد بود؛ صورتم در هم رفت و با صدایی ضعیف، خلاصه خبر دادم: «من تصادف کردم...» ▪منتظر نماند حرفم تمام شود؛ دو قدم سمت پنجرۀ راهرو رفت و تا قفسۀ سینه خم شد، سرش به دو طرف چرخید و دوباره سمتم برگشت: «با کی تصادف کردی؟» ▫در چشمش هیچ حسی پیدا نبود؛ انگار این مرد را فقط می‌شد با منطق نرم کرد و با حقیقت، فریبش دادم: «زیادی خورده بود... نتونست ماشین رو کنترل کنه...» ▪می‌دانست این چند روز با چه کسی می‌گردم؛ اسمش را نگفته فهمید و یک قدم نزدیک‌تر شد: «خودش کجاس؟» ▫حسابش از دستم رفته بود چند دقیقه است رهایش کردم؛ نمی‌دانستم الان دقیقاً چه حالی دارد و لحنم برزخ بود: «پلیس، ماشین رو برد... خودشم گوشۀ خیابون افتاد...» ▪نگاهش روی چشمم دقیق شد: «پسر انصاری رو ول کردی، اومدی سراغ من؟» ▫فکر نمی‌کردم قواعد این بازی اینقدر پیچیده باشد؛ پشت در آپارتمانش رسماً سنگ قلابم کرده بود و این‌بار خیلی جدی حساب کشید: «آدرس منو از کجا پیدا کردی؟» ▪خودم هم نمی‌دانستم میسی چطور آپارتمانش را پیدا کرده اما دمِ دستی‌ترین دروغی که به ذهنم رسید، گفتم: «بعد از پارک تعقیبت کردم...» ▫پلک‌هایش گشاد شد؛ یک لحظه ترسیدم بعد از پارک اصلاً اینجا نیامده باشد و او فقط به سمت در چرخید، قفل را باز کرد و خودش داخل شد. ▪کنار در منتظر مانده بود و نگاه من دوباره تا کمرش دوید؛ می‌ترسیدم زیر همین لباس اسلحه باشد، چند قدم جلوتر رفتم و درست در پاشنۀ در، نگهم داشت: «چرا تعقیبم کردی؟» ▫یک نفس گرفتم بلکه بهانۀ خوبی ردیف شود و او با سؤال بعدی، حالم را بدتر گرفت: «می‌دونی من تو این خونه تنهام؟» ▪هر چه تنم از ترس گُر گرفته بود، درجا یخ زد؛ عرق مثل آب سرد بین موهایم پایین رفت و همان قدمی که رفته بودم، پس کشیدم. ▫از شب اولی که از هتل فرار کردم، حتی یک شب با شاهرخ تنها نبودم و سؤال او بد تحقیرم کرد. ▪قرار نبود به بهانۀ این بازی، هر بهایی بدهم؛ با تمام دردی که سرم را لِه کرده بود، گردنم را محکم بالا گرفتم و قبل از هر دفاعی، ضربۀ آخر را زد: «تو که از صبح آدرس داشتی، چرا ساعت ۱۱ شب؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت نودودوم ▪هنوز نفهمیده بود این دختر تا مرز مرگ ترسیده! خبر نداشت تهدید میسی به رگ گردن من و شاهرخ رسیده و مجبورم این ساعت از شب وارد خانۀ یک مرد تنها شوم. ▫چند لحظه کشید تا آخرین پیام‌های موبایلم را باز کنم؛ همان پیامکی که خودش فرستاده بود، مقابل چشمش گرفتم و به جای اعتراف، طلبکار شدم: «گفتی می‌خوای در مورد اسلحه توضیح بدی!» ▪باید گوشۀ رینگ پرتش می‌کردم و همین پیامک کار را تمام کرد؛ از کنار در عقب رفت و دو کلمه گفت: «بیا تو!» ▫مطمئن نبودم بعد از این، راهی برای برگشت باشد ولی مجبور بودم روی غیرت شاهرخ قمار کنم؛ وارد شدم و او در را پشت سرم نبست! ▪آپارتمانی تقریباً ۷۰ متری، با کاغذ دیواری شیری، پنجره‌هایی بلند و تابلویی بزرگ که روی دیوار، برعکس شده و هیچ تصویری از پشت پیدا نبود. ▫پای اولین مبلی که رسیدم، ایستادم؛ نگاهم از ردیف مبل‌ها به چهارچوب اتاق خواب رسید و همین که چشمم به تخت خواب دو نفره افتاد، در را از بیرون بست. ▪یک‌بار دیگر دکمۀ بالای یقه را چک کرد تا بسته باشد و بی‌هیچ حرفی سمت میز کارش رفت. ▫چراغ مطالعه را خاموش کرد، می‌خواست کمی روی میز را مرتب کند اما لپ‌تاپ، موبایل، فلش، چند دسته کاغذ و خودکار روی شیشه ولو بود و قیدش را زد. ▪دیوار پشت سرش کتابخانه بود؛ ردیف کتاب‌های فارسی و انگلیسی و فرانسوی و کتابی که باز روی یکی از مبل‌ها رها شده بود. ▫تکیه به میز کار منتظر ایستاد تا شاید من بنشینم و نشد تمسخر نگاهم را مخفی کنم. در هنوز باز بود و من با پوزخندی پرسیدم: «در رو نمی‌بندی؟» ▪چسب پانسمان کف دستش را آهسته کَند و زیر لب جواب داد: «خیلی طول نمی‌کشه.» ▫حس می‌کردم هوای خانه، بوی ادکلن خودش را می‌دهد. همان رایحۀ خیس و چوبی؛ شبیه جنگلی که باران خورده و حرفی که حسم را شکست: «ببخشید ولی مجبورم...» ▪کمی نزدیک‌تر شد؛ پانسمان دست را کاملاً باز کرد، یکی از انگشت‌های دست چپ تا نیمه قطع شده بود و او بلاخره لبخند زد: «دقیقاً انگشت حلقه!» ▫زبانم بند آمده بود؛ نگاهش سمت همان تابلوی برعکس چرخید و لبخندش محو شد: «البته من شش ماهه حلقه دست نمی‌کنم...» ▪بدنم طوری بی‌حس شد که روی همان مبل نشستم. انگشت بریده هنوز خونی و جای بخیه، پیدا بود. پانسمان را دوباره با حوصله پیچید و خودش حرف را به اسلحه کشید: «اینو نشونت دادم تا بدونی چرا چند روزه بدون اسلحه جایی نمیرم.» ▫چسب آخر را زد؛ سرش را بالا گرفت، خراش‌های گوشۀ پیشانی را دوباره دیدم و خیره در چشمم، اعتراف کشید: «فقط اول باید مطمئن بشم چرا تعقیبم کردی و تا اینجا اومدی!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
❌ انگار نه انگار آقا در پیامشان فرمود دوگانه جنگ و مذاکره ، ممنوع !!! گویا اصلا واقعا ولی فقیه بعضی ها کسی دیگری است ! در زمان حیات رهبری شهید هم بارها از این کارها می کردند. طرف میگه اگه ادامه جنگ می دادیم، الان وضع حزب الله این نبود!!!! خب عزیز من، اصلا اصل طوفان الاقصی و شدیدترین فشارها به حزب الله و جنگ و... در زمان رئیسی عزیز و قبل جنگ با ایران بود !!! اون زمان مگر تفاهم نامه ای بود ؟ اون زمان مگر مذاکره ای بود ؟ مسائل به این سادگی و راحتی که من و تو فکر می کنیم نیست، مگر ندیدید که رهبری شهید در اسفند 403 در جواب آن دانشجو که میگفت چرا فلان کار را نمی کنیم و ... فرمود از خیلی مسائل اطلاع ندارید و اگر شما هم جای مسئولان بودید، همین کاری را می کردید که آنها می کردند؟؟؟ بعد طرف بدون هیچ اطلاعی از جای خاصی ، آمده همینطور برای خودش تحلیل میره و این و اون رو به خیانت متهم میکنه!!! باز هم به یاد بیارن این جماعت که بعد سقوط سوریه ، چطور داشتند پزشکیان و شعام و سردار قاآنی و... رو میزدن، به یاد بیارن. بعدش آقای شهید آمد و تحلیل کرد و مشخص شد کسی از داخل کشور ، مقصر نبود. انگار نه انگار رهبری فرمود دوگانه جنگ و مذاکره ، ممنوع ! بعد طرف نشسته کلیپ پر کرده و گفته این نتیجه این بوده که در مذاکرات اسلام آباد، بر خلاف نظر رهبری روی موضوعات هسته ای مذاکره کردید !!!!!! در حالیکه برای این حرفش یک سند هم ندارد، یک سند !!!! همان دروغگویی که ادعا داشت دختر دکتر قالیباف با 19 چمدان سیسمونی آمده ایران، اما نه تنها سندی نداده، بلکه عرضه و شهامت و تقوای عذرخواهی هم نداشته !!! خب وقتی می بینید تجربه ثابت کرده بارها تحلیلهایتان اشتباه بوده، کمی سکوت کنید ! ✍️ احسان عبادی https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷به توصیه رهبر شهیدمان؛ 💗 هر روزتان را با نوزده تا «بسم‌الله» شروع کنید 👈رهبر شهید، هر روز یک کاری را به نیت حضرت امام زمان(عج) انجام میدادند و ثواب آن را تقدیم ایشان میکردند. 📽 روایت داماد شهید رهبر شهید انقلاب از اهتمام روزانه ایشان برای تقدیم کاری به ساحت مقدس امام زمان(عج) 💻 Farsi.Khamenei.ir
👌 رئیس سازمان بسیج هم همچون دبیر شعام، از لزوم بازگشت آمریکا به تفاهم‌نامه‌ها سخن گفت. ⚠️ قابل توجه برخی دوستان است که هر کسی را که از بازگشت به تفاهم‌نامه‌ها می‌گوید، با برچسب‌هایی چون شوت، خائن و بی‌غیرت خطاب می‌کنند. 💡 حرفی که دکتر پزشکیان زد و حالا جناب طائب تکرار می‌کنند، یک منطق ساده اما استراتژیک است: 🚨 «اگر آمریکا ادعای صداقت دارد، به امضای خودش عمل کند» 🌍 این سخن، صرفاً یک پیام داخلی نیست، بلکه یک مصرف بین‌المللی دارد. ⚖️ هدف این است که به دنیا و به‌خصوص به مردم آمریکا ثابت کنیم ایران به دنبال تخریب یا تقابل بی‌دلیل نیست و تنها خواهان اجرای تعهدات طرف مقابل است. وقتی این منطق جاری شود، هر انسان عاقلی در دنیا متوجه می‌شود که مشکل از کجاست. 🧠 باید درک کنیم که حکمرانی در دنیای امروز، نیازمند مدیریت افکار عمومی داخلی و جهانی است. 🤝 همه لزوماً مثل ما فکر نمی‌کنند، اما منطق «پایبندی به تعهدات» زبانی است که همه جهان می‌فهمند.
🔺علائم "فـشار خـون" بالا و پائین 👆 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
📕 رمان 🔻قسمت نودوسوم ▪همین انگشت بریده، همان یک ذره تمرکزم را متلاشی کرده بود و برای نخستین بار زخمم را نشانش دادم: «من دیگه نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم... فکر کردم تو می‌تونی کمکم کنی...» ▫روی دورترین مبل نشست و ساده پرسید: «چرا فکر کردی من می‌تونم کمکت کنم؟» ▪زیر سایۀ سنگین نگاهش، نفس کشیدن هر ثانیه سخت‌تر می‌شد ولی من باید این راند را می‌بُردم: «اینکه من حس می‌کنم تو نمی‌خوای ازم سوءاستفاده کنی... فهمیدنش خیلی سخته؟» ▫هر چقدر می‌شد خرج احساسش کردم بلکه برای چند لحظه هم شده اعتماد کند ولی حالم از خودم به هم خورد و او سنگین نفس کشید: «من دوست دارم بهت اعتماد کنم... خدا کنه پشیمونم نکنی...» ▪کلمات آخرش، نفسم را خفه کرد و او با خونسردی تکیه‌اش را روی مبل انداخت؛ نگاهش نمی‌دانم کجا پرسه می‌زد، انگار هنوز هم مطمئن نبود و مردد شروع کرد: «اون‌شب من از سالن خبری رفتم بیرون تا ببینم پسر انصاری کجا میره... فکرشم نمی‌کردم چند نفر دنبال کشتنم باشن... نمی‌دونم خیلی خوش‌شانس بودم یا معجزه شد اما خودم باورم نمیشه زنده موندم...» ▫صدای شلیک گلوله‌ها دوباره مغزم را به رگبار بست، هنوز خاطرم بود وقتی بین جمعیت به سمت ماشین فرار می‌کردیم، شایگان از شیوا سؤال کرد: «گرفتنش؟» و جوابی که شیوا با شانه‌هایی سربالا داد. ▪شاهرخ قبلاً گفته بود همان شب یکی از ایرانی‌های مخالف حکومت کشته شده، شب بعد یک نفر دیگر، داراب سومی بود و نمی‌فهمیدم این مرد دقیقاً چه مزخرفاتی سرِ هم می‌کند اما انگشتش واقعاً بریده بود و همین زخم را شاهد گرفت: «اینکه این اسلحه رو کی برام جور کرده، بماند اما فعلاً مجبورم به خاطر آدمای انصاری، یه چیزی واسه دفاع از خودم داشته باشم!» ▫سعی می‌کردم با حالتی خنثی نگاه کنم تا باز هم بگوید؛ نباید از چشمم هیچ قضاوتی می‌فهمید و او بدترین سؤال ممکن را با خنده پرسید: «نکنه امشب تو رو فرستادن که کار ناتموم اون شب رو تموم کنی؟» ▪هر دو دستم را بالا گرفتم: «نمی‌دونم اون اسلحه رو کجای این خونه گذاشتی ولی من مسلح نیستم!» ▫باز هم نگاهش روی دست خونی‌ام ثابت ماند و این‌بار به جای کَل‌کَل، محتاطانه پیشنهاد داد: «اگه می‌خوای جبعۀ کمک‌های اولیه هست...» ▪خون روی پیشانی‌ام خشک شده و کار من از این حرف‌ها گذشته بود؛ دست‌ها را پایین آوردم و دروغ بعدی را خیره در چشمش گفتم: «من اومدم اینجا تا هر چی شاهرخ مخفی می‌کنه، از تو بشنوم!» ▫باید دست پُر برمی‌گشتم تا دهان میسی را ببندم و سؤال بعدی، آخرین گلوله بود: «تو از داود انصاری چی می‌دونی؟» ▪ابروهایش بالا رفت و با لبخندی کج پرسید: «بهت برنمی‌خوره از پدر نامزدت بگم؟» ولی متلکش تمام نشده، پیامک شاهرخ رسید: «تو چه غلطی داری می‌کنی؟!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد