📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودوهشتم
▪مردی چهارشانه، با ریش و سبیل کوتاه خرمایی، چشمهای روشن و نگاهی که درجا به زخم پیشانیام چسبید.
▫حدس زدم شاید از همسایههای فرانسوی همین ساختمان باشد اما روی پلۀ آخر خشکش زد؛ رنگ امیر پرید و مرد با لهجهای عجیب، فارسی حرف زد: «من میرم...»
▪نمیفهمیدم چه شده؛ حس میکردم باید زودتر شرّم را کم کنم، اسکناس را از دست امیر گرفتم و با تشکر کوتاهی از در بیرون زدم.
▫تا لحظهای که از پلهها پایین رفتم، نگاه مرموز مرد روی من بود و پیچ اول را که رد کردم، اعتراضش را شنیدم: «دختر اوردی خونه؟!»
▪درست نشیندم امیر چه گفت اما یک طبقه پایینتر ایستادم و لهجۀ او اصلاً شبیه ایرانیها نبود: «این دختر ساعت ۱۲ شب تو خونه تو واسه مصاحبۀ خبری اومده بود؟! چرا صورتش خونی بود؟ پول واسه چی بهش دادی؟ به خاطر همین گفتی الان نمیشه من بیام؟!»
▫تُن صدایش مدام بلندتر میشد و شاید هر دو مطمئن بودند من از ساختمان بیرون رفتم که امیر با لحنی خفه داد کشید: «بسّه! بیا تو!»
▪اصلاً منتظر چنین سناریویی نبودم؛ هیچ حدسی به ذهنم نمیرسید و صدای بسته شدن در را که شنیدم، سراسیمه از ساختمان بیرون رفتم.
▫موبایل هنوز در جیبم خاموش بود؛ باید دوباره به مقصد خانه اوبر میگرفتم ولی حتی نمیتوانستم واکنش شاهرخ را در ذهنم بچینم و همین که به انتهای کوچه رسیدم، صدایی مثل شیشه در گوشم شکست: «حرفاتون تموم شد؟»
▪لحنش دیگر مست نبود اما از وحشت نفسم بند آمد؛ میدانستم تاوان بازی بدی که شروع کردم، باید همینجا بپردازم و وقتی چرخیدم، دیدم با همان موهای به هم ریخته، روبرویم ایستاده است.
▫یک قدم نزدیکتر شد، از نگاهش خون میچکید و با صدایی زخمی پرسید: «چرا موبایلت رو خاموش کردی؟ من غریبه بودم بشنوم چی داری به این عوضی میگی؟»
▪موبایل را مقابل نگاهش روشن کردم؛ به اندازۀ تمام دنیا طلبکار مخفیکاریهایش بودم و با یک جمله انتقام گرفتم: «مگه من برای تو غریبه نبودم؟!»
▫هنوز خماری الکل نپریده بود؛ قد بلندش لَق میخورد و سنگین حرف زد: «من هر چی ازت مخفی کردم، به خاطر خودت بود...»
▪نگاهش روی گوشی گیج میزد؛ انگار ندید شمارۀ چه کسی را میگیرم و همین که صدای میسی را شنیدم، از هر مردی محکمتر حرف زدم: «الان از خونۀ امیر اومدم بیرون... قرار بعدی رو خودم باهاش میذارم فقط به شرطی که قضیۀ داراب برای همیشه تموم بشه!»
▫نگاه شاهرخ روی صورتم مُرد و صدای میسی مثل کشیدن ناخن روی شیشه، عین شکنجه بود: «بهترین فرصت منو خراب کردی... حالا برام شرط میذاری؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
@zekrroozane ذڪـر روزانہ@zekrroozane ذڪـر روزانہ - زیارتعاشورا(علیفانی).m4a
زمان:
حجم:
2M
🏝 زیارت عاشورا🚩
🎙 با نواے علے فانی
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
🖼 خسارت دوگانهسازی موهوم
📝بیتردید هر سخن ناامیدکننده و تضعیفکنندهی انگیزههای ملّی و عمومی و هر نوع دوگانهسازی موهوم از قبیل جنگ یا مذاکره، وفاق یا تندروی، سازش یا جنگطلبی که در گذشته به مردم عزیزمان خسارتهایی بیواسطه یا باواسطه وارد ساخته، از این پس هم میتواند همان تأثیر را بهجا بگذارد.
✍🏼 بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب بهمناسبت هفته دولت | ۶/
شهریور/۱۴۰۵
🖨 نسخه کیفیت اصلی
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
❌ آن بنده خدایی که کلیپش در حال نشر هست در بحث موشک رستاخیز با حجم تخریب ۸۰ کیلومتر!!!!!!
طبق استعلام از عزیزان مرتبط، حرفش کذب محض و دروغ است.
حرف را این بنده خدا زد
اما چوبش را #عقلانیت جبهه انقلاب می خورد !
چنین موشکی با چنین تخریبی، همان سلاح کشتار جمعی هست که #حرام است.
سلاحی که کشتار جمعی باشد، در هر صورت حرام است، فرقی نمیکند اسمش بمب اتم باشد، یا سلاح میکروبی و شیمیایی ، یا موشک رستاخیز !!!!!
به والله با این حرفهای غلط، به جبهه انقلاب می خندند!
✍ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگوییم دست ما به دشمنان نمیرسد تا انتقام بگیریم، سنّت الهی این است که گاهی خلق شرورش را برمیانگیزد تا انتقام اولیاء الهی و مؤمنین را بگیرد.
وظیفهی ما در قلب و گفتار و عمل مطالبهی انتقام است...
🔹گفتگوی انتقام؛ آیتالله عابدینی
https://eitaa.com/samn910
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهران رجبی هنرمند باشرف: حضور در تجمعات شبانه وظیفه ملی، دینی، دنیایی و اخروی است.
https://eitaa.com/samn910
دنیا
🔹امیرالمؤمنین عـلـے به ابی طالب علیهماالسلام
«مَنْ لَهِيَ عَنِ اَلدُّنْيَا هَانَتْ عَلَيْهِ اَلْمَصَائِبُ»
🍃هر كه دنیا را به بازيچه گيرد،
مصيبتها بر او آسان گردد.
📚 غرر الحکم، ج۱، ص۶۲۴
#حدیث #دنیا
https://eitaa.com/samn910
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸️ببینید زمانی که ما فکر میکردیم
کانون درگیری جنگ است، آقای شهید چه فرمودند‼️
✍️🏻 دکتر معصومی اصل
📍امامزاده اسماعیل شهریار
#جنگ_تمدنی_آخرالزمانی
#لبنان #میدان_دار #مرگ_بر_آمریکا
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت نودونهم
▪هر چه در ذهنم ساخته بودم، خراب شد؛ شاهرخ چشمانش را بست، با حالتی درمانده به دیوار تکیه زد و میسی تحقیرم کرد: «باید با شنود میرفتی که اونجا کار بذاری نه دست خالی احمق!»
▫موبایل در دستم شُل شد؛ نگاهم به شاهرخ بود که شبیه یک جنازه، پای دیوار نشست و کلمات میسی روی سرم آوار شد: «این پسره امشب ساعت ۱۲ یه قرار مهم داشت... باید قبل از اون شنود رو میذاشتی!»
▪نگاهم دوباره سمت ساختمان پرید؛ چشمهای روشن آن مرد غریبه، رنگ پریدۀ امیر و صدای میسی که مثل مار گوشم را نیش زد: «اگه واقعاً میخوای قضیۀ داراب تموم بشه، همین الان شنود رو از شاهرخ بگیر و برگرد بالا! خیلی راحت مثِ آهنربا میچسبه. یه جایی که تو چشم نباشه، بزن.»
▫نگاهم روی پنجرههای روشن طبقۀ چهارم قفل کرده بود و اینبار میسی برای من شرط گذاشت: «اگه صحبتهای امشب اون پسره با عامل اطلاعاتی حزبالله لبنان رو برام شکار کنی، همه چی حل میشه وگرنه همین امشب پروندۀ قتل داراب رو فعال میکنم!»
▪تماس تمام شده بود اما نفس من جایی در قفسۀ سینه گیر کرد؛ عامل اطلاعاتی حزبالله لبنان؟! لحن عجیب مرد که تلاش میکرد با لهجۀ عربی، فارسی صحبت کند، در گوشم زنگ زد. نمیدانستم تا همین حالا چند دقیقه را از دست دادم اما شاید هنوز فرصت بود.
▫چند قدم سمت شاهرخ رفتم؛ چشمانش بیحال بود، دستش را محکم روی جیبش گرفت و کنایه زد: «میخوای شنود هم مثِ موبایل از جیبم کِش بری؟»
▪مقابلش نشستم، او را نمیدانستم ولی من هنوز هم عاشقش بودم و از همین عشق خرج کردم: «هر کاری میکنم واسه نجات هر دو مونه!»
▫دستش را محکمتر روی جیب چنگ زد و صدایش با هر کلمه شکستهتر میشد: «من هر کاری کردم تو قاطی نشی...»
▪مطمئن نبودم ولی دلم میخواست باور کنم: «حالا که شروع شده... بذار تمومش کنم...»
▫سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و لبخندش آخرِ درد بود: «چی کار کردی که انقدر راحت میتونی دوباره برگردی بالا؟»
▪حرفش مثل تیغ در قلبم فرو رفت؛ یک لحظه چشمم را بستم و از هر چه وحشت در سرم جیغ میکشید، فقط چند کلمه گفتم: «اصلاً راحت نیس...»
▫انگشتهای خونیام را مقابل صورتش گرفتم تا لرزش دستم را ببیند و بینفس حرف زدم: «من فقط مجبورم...»
▪چند ثانیه نگاهم کرد؛ چندبار دستش روی جیب جمع شد و دوباره محکم گرفت؛ کف دستم را باز کردم و او تسلیم هر چه اختیارش با ما نبود، شنود را تحویلم داد اما لحظۀ آخر دیدم نفسش رفت.
▫شنود را انتهای جیبم جا زدم و تا رسیدن مقابل در سفید ساختمان، فوریترین نقشۀ ممکن را چیدم.
▪در بسته بود؛ میدانستم باید زنگ طبقۀ چهارم را بزنم و با تأخیر صدای گرفتۀ امیر از صفحۀ آیفون پخش شد: «چی میخوای؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد