eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🚨☝️این جملات رو هم علی الاصول فرمودند و این پوسترهای تولیدی رسانه ی رسمی رهبری است رهبری تاکید کردند به دشمن نکنید ، نقاط رو نکنید ✅ را حفظ کنید ✅به مسئولین دلسوز سه قوه کنید 🙃❌ولی این قسمت ها دیده نمیشود چون یک عده در است نه . هر روز به دشمن یا رسانه هایش اعتماد میشود و به میزنیم و هرکس هم بگوید عزیزان میگن رهبری فرمود علی الاصول نظر دیگری دارم! 🤦🏻‍♂😊 واقعا شما از این جمله ، چنین میفهمید که با استفاده ابزاری از این جمله صد اصول دیگر را کنید و مردم را نسبت به مسئولین بدبین کنید⁉️ 🟡 گوینده آن سخن، تا الان چندین پیام صادر کرده و به صراحت از من و شما خواسته به دشمن نکنیم رو حفظ کنیم مسئولان سه قوه اعتماد کنیم به هم دامن نزنیم نقشه شوم دشمن رو بفهمیم و با او همراهی نکنیم. ⚠️🚨 بارها از مخاطبینم درخواست کردم بروید خودتان سخنان رهبرتان را کامل بخوانید تا هرکسی گزینشی به شما مطلب ارائه نکند... 😕 چرا در رسانه های این عزیزان ، بخش های دیگر پیام های رهبری دیده نمیشود و گویی رهبری از ما خواسته رو کنیم و ۲۴ ساعت به دشمن و به مسئولین کنیم. بدانند یا ندانند، ماحصل کنشگری برخی دوستان همین لچن پراکنی و دعواهای مسخره جناحی است. و با همین دست فرمان خیلی ها را از تجمعات دور کردند 😒❌اگر ناراحت نمیشوند با همین روش های غلط میخواستند مباحثی مثل حجاب را اصلاح کنند و گزینشی و سلیقه ای کنشگری کردند. نتیجه اش مشخص است یاعلی... https://eitaa.com/samn910
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از* دل برود * هر آنچه از دیده برفت 😢 🎙استاد دانشمند 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" غیـبـت کردم "، چطور حلالیت بگـیرم🤔⁉️ 🎙 حجت الاسلام حسینی قمی 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
📕 رمان 🔻قسمت صدودوم ▪آهسته دستش را بیرون کشید؛ چشمم هنوز به امیر بود که سرش را بالا گرفت و نگاهش بین انگشتان مرتضی متلاشی شد. ▫شنود مثل دکمۀ سیاه کف دستش قِل خورد؛ سرش سمت امیر چرخید، انگار همین مدرک جرم را به رُخش کشید و بلافاصله مشتش را بست. ▪اسلحه را به صورتم نزدیک‌تر کرد، انگشت اشارۀ همان مشت بسته، روی بینی‌اش نشست و لب‌هایش بی‌صدا تکان خورد: «هیس!» ▫امیر نفس هم نمی‌کشید؛ نمی‌دیدم نگاهش روی کدام نقطه مرده اما مرتضی سرِ سرد اسلحه را به شقیقه‌ام چسباند و با همان لهجۀ عربی، خیلی مؤدب صحبت کرد: «ببخشید خانم...» ▪هنوز شلیک نکرده ولی من رسماً مرده بودم؛ سرم سبک بود و نفس‌هایم سنگین! موبایلم را از امیر گرفت و از طرف تینا به شاهرخ پیام داد: «صبر کن... الان میام.» ▫امیر روی نزدیک‌ترین مبلی که می‌شد، نشست؛ تکیه‌اش را رها کرد، چشمانش را بست و مرتضی می‌خواست هر کس پشت این شنود است، خاطرش تخت باشد: «با این صورت زخمی، هر کسی باشه مشکوک میشه... حلال کنید!» ▪زانوهایم شُل شده بود و او اسلحه را روی پیشانی‌ام فشار داد؛ نگاهش جهنم بود ولی باید برای شنوندۀ این شنود نقش بازی می‌کرد و خیلی خونسرد حرف را به شب‌نشینی کشید: «امیر من هوس قهوه کردم! البته اگه اون اسپرسوساز قراضه هنوز کار می‌کنه!» ▫چشم‌های امیر بسته و او فهمیده بود این دختر از ترس لال شده؛ اسلحه را چند سانتی‌متر عقب کشید و اشاره کرد حرکت کنم. ▪اسکناس و کاغذ مچاله هنوز روی مبل بود؛ موبایل و شنود را هم کنارش ردیف کرد و با سرِ اسلحه، دستور داد جلو بیفتم. ▫نمی‌دانستم کجا ولی هر چند ثانیه با نوک اسلحه به شانه‌ام می‌زد تا سریع‌تر قدم بردارم و همین که از کنار امیر رد شدم، پلک‌هایش از هم جدا شد. ▪سکوتش از هر حرفی سنگین‌تر بود و من یک قدم مانده به مرگ، از همان اسکناس‌هایی که دمِ رفتن دستم داده بود، خجالت کشیدم. ▫روبرویم درِ شیشه‌ای تراس بود؛ تصویر خودم را می‌دیدم، شبیه محکومی که سمت چوبۀ دار می‌رود! در همین شیشۀ آینه‌ای، صورت امیر را دیدم که سمتم چرخیده بود، مرتضی که پشتم مثل اجل حرکت می‌کرد و اسلحه‌ای که هنوز آمادۀ شلیک بود. ▪مقابل در که رسیدم، خودش از پهلویم دست دراز کرد؛ دستگیره را پایین کشید و یک‌بار دیگر با اسلحه پشتم زد تا از این در رد شوم. ▫نمی‌دانستم چه نقشه‌ای کشیده ولی روی شیشۀ دودیِ در دیدم امیر از جا پرید، چند قدم مانده تا تراس را به سرعت آمد و قبل از اینکه برسد، مرتضی در را پشت سرش بست تا من بمانم و این مرد و حکمی که نمی‌دانستم چند ثانیه تا اجرا مانده است... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد