eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت صدودوم ▪آهسته دستش را بیرون کشید؛ چشمم هنوز به امیر بود که سرش را بالا گرفت و نگاهش بین انگشتان مرتضی متلاشی شد. ▫شنود مثل دکمۀ سیاه کف دستش قِل خورد؛ سرش سمت امیر چرخید، انگار همین مدرک جرم را به رُخش کشید و بلافاصله مشتش را بست. ▪اسلحه را به صورتم نزدیک‌تر کرد، انگشت اشارۀ همان مشت بسته، روی بینی‌اش نشست و لب‌هایش بی‌صدا تکان خورد: «هیس!» ▫امیر نفس هم نمی‌کشید؛ نمی‌دیدم نگاهش روی کدام نقطه مرده اما مرتضی سرِ سرد اسلحه را به شقیقه‌ام چسباند و با همان لهجۀ عربی، خیلی مؤدب صحبت کرد: «ببخشید خانم...» ▪هنوز شلیک نکرده ولی من رسماً مرده بودم؛ سرم سبک بود و نفس‌هایم سنگین! موبایلم را از امیر گرفت و از طرف تینا به شاهرخ پیام داد: «صبر کن... الان میام.» ▫امیر روی نزدیک‌ترین مبلی که می‌شد، نشست؛ تکیه‌اش را رها کرد، چشمانش را بست و مرتضی می‌خواست هر کس پشت این شنود است، خاطرش تخت باشد: «با این صورت زخمی، هر کسی باشه مشکوک میشه... حلال کنید!» ▪زانوهایم شُل شده بود و او اسلحه را روی پیشانی‌ام فشار داد؛ نگاهش جهنم بود ولی باید برای شنوندۀ این شنود نقش بازی می‌کرد و خیلی خونسرد حرف را به شب‌نشینی کشید: «امیر من هوس قهوه کردم! البته اگه اون اسپرسوساز قراضه هنوز کار می‌کنه!» ▫چشم‌های امیر بسته و او فهمیده بود این دختر از ترس لال شده؛ اسلحه را چند سانتی‌متر عقب کشید و اشاره کرد حرکت کنم. ▪اسکناس و کاغذ مچاله هنوز روی مبل بود؛ موبایل و شنود را هم کنارش ردیف کرد و با سرِ اسلحه، دستور داد جلو بیفتم. ▫نمی‌دانستم کجا ولی هر چند ثانیه با نوک اسلحه به شانه‌ام می‌زد تا سریع‌تر قدم بردارم و همین که از کنار امیر رد شدم، پلک‌هایش از هم جدا شد. ▪سکوتش از هر حرفی سنگین‌تر بود و من یک قدم مانده به مرگ، از همان اسکناس‌هایی که دمِ رفتن دستم داده بود، خجالت کشیدم. ▫روبرویم درِ شیشه‌ای تراس بود؛ تصویر خودم را می‌دیدم، شبیه محکومی که سمت چوبۀ دار می‌رود! در همین شیشۀ آینه‌ای، صورت امیر را دیدم که سمتم چرخیده بود، مرتضی که پشتم مثل اجل حرکت می‌کرد و اسلحه‌ای که هنوز آمادۀ شلیک بود. ▪مقابل در که رسیدم، خودش از پهلویم دست دراز کرد؛ دستگیره را پایین کشید و یک‌بار دیگر با اسلحه پشتم زد تا از این در رد شوم. ▫نمی‌دانستم چه نقشه‌ای کشیده ولی روی شیشۀ دودیِ در دیدم امیر از جا پرید، چند قدم مانده تا تراس را به سرعت آمد و قبل از اینکه برسد، مرتضی در را پشت سرش بست تا من بمانم و این مرد و حکمی که نمی‌دانستم چند ثانیه تا اجرا مانده است... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوسوم ▪تراسی نسبتاً کوچک؛ سرمایی که تا مغز استخوانم سوزن می‌زد و مرتضی که احتمالاً به هوای رهگذران این کوچه، اسلحه را پشت دیوار یک متری تراس، نزدیک پهلویم گرفته بود. ▫امیر پشت در مضطرب ایستاده بود؛ دستش روی دستگیره و مرتضی از این‌سوی شیشه اشاره کرد همانجا بماند. ▪هر چه از خشونت آدم‌های جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی‌اش شنیده بودم، روی سرم آوار شد؛ لب‌هایم از ترس به هم می‌خورد و این مرد خیلی آهسته سؤال کرد: «این شنود رو کی بهت داده خانم راستین؟» ▫نمی‌دانستم دقیقاً چقدر از من شنیده؛ جرأت نمی‌کردم یک کلمه بگویم، نگاه امیر پشت شیشه به ما چسبیده بود و او انگشت اشاره را سمت همین شیشه گرفت: «اون شنودی که تو اتاقه، به من میگه خیلی وقت ندارم!» ▪صدای تق‌تقِ دندان‌هایم را می‌شنیدم؛ هر چه می‌خواستم اینهمه وحشت از صورتم نپاشد، بدتر می‌لرزیدم و او کلافه در را باز کرد، سرش را سمت صورت امیر برد و تقریباً پچ‌پچ کرد: «برو تلویزیون روشن کن! زنگ بزن با یکی حرف بزن! یه سر و صدایی درست کن، مشکوک نشن!» ▫اصلاً آن مرد بی‌خیال یک ساعت قبل نبود؛ سفیدی چشم‌هایش رنگ خون شده بود، لب‌هایش برای زدن حرفی از هم جدا شد و مرتضی مهلت نداد: «بعداً! فعلاً برو!» ▪در را دوباره بست و نگاه او مثل چند لکه خون روی شیشه جا ماند؛ نشد ببینم کجا می‌رود و صدای تیز مرتضی مثل میخ در گوشم فرو رفت: «این شنود رو شاهرخ انصاری بهت داده؟» ▫نه! شاهرخ... نه! نباید اسم او از دهانم در می‌رفت! نفس نداشتم تا حرفی بزنم، فقط سرم را به نشانۀ جواب منفی کمی بالا گرفتم و لحن او با همان لهجۀ عربی، نرم‌تر شد: «من می‌دونم تو با اونا نیستی! فقط بگو این شنود رو از کی گرفتی؟» ▪نفهمیدم چرا بین اینهمه وحشت، قلبم بد تپید؛ حسی بیخ گلویم گیر کرد، تمام ترسم، با یک قطره از گوشۀ چشمم چکید و بلافاصله پلک زدم تا نبیند. ▫مدت‌ها بود از کسی چنین حرفی نشنیده بودم! این روز‌ها هیچ‌کس به من نگفته بود من می‌دانم تو... نمی‌شد باور کنم بلاخره یک نفر خودِ تینا را دیده و او دوباره پرسید: «روی اون کاغذ، شمارۀ کی بود؟ همون بهت شنود داده؟» ▪در تاریکی تراس، چشم‌هایش روشن‌تر به نظر می‌رسید و کلمات بین لب‌های من می‌لرزید: «یه مرد غریبه تو رستوران بهم شماره داد...» ▫اجازه نداد حرفم تمام شود: «شنود رو از اون گرفتی؟» و جوابی که از زبانم پرید: «نه... از یه دختر ایرانی...» ▪نگاهش دقیق شد: «اسمش چیه؟» صدای وحشی میسی در سرم عربده کشید و او یک قدم نزدیک‌تر شد: «اصلاً به این فکر کردی اون دختر ممکنه مأمور موساد باشه؟»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهارم ▪سایۀ امیر دوباره پشت در برگشت؛ جرأت نداشتم چشم بچرخانم و مرتضی برای اولین بار لبخند زد ولی خیلی تلخ: «اون کسی که بهت این مأموریت رو سپرده، اصلاً براش مهم نیس ممکنه الان کشته بشی! وگرنه با یه شنود تو رو نمی‌فرستاد خونۀ امیر دادفر... اونم وقتی من اینجام!» ▫اینهمه وحشت در دلم جا نمی‌شد؛ تپش‌های قلبم تا گلو رسیده و نگاهم درست نمی‌دید ولی تقِ باز شدن در را شنیدم و سرم چرخید. ▪آهنگ ملایمی از تلویزیون داخل خانه پخش می‌شد؛ پیشانی‌اش پُر از خط شکسته بود و محض تکمیل نقشۀ مرتضی، سعی کرد مسلط صحبت کند تا صدا واضح از شنود رد شود: «قهوه حاضره....» ▫مرتضی اشاره کرد در را ببندد و او وارد تراس شد؛ در را پشت سرش بست و این‌بار به جای این بازجوی لبنانی، او اعتراف که نه، هر چه دروغ گفته بودم، به رخم کشید: «گفتی تعقیبم کردی؟! تصادف کردی؟! اومدی اینجا تا کمکت کنم؟!» ▪انگار شاهرگش را بریده بودم؛ لحنش زخمی بود و از نگاهش خون می‌چکید: «من خیلی احمق بودم؟!» ▫مطمئن بودم از این مخمصه حتی یک راه فرار باقی نمانده؛ نگاهم از لبۀ دیوار کوتاه تراس سمت کوچه سقوط کرد، جرأت پایین پریدن هم نداشتم ولی سرم بد گیج خورد. ▪دست به لبۀ سنگی گرفتم ولی امیر طرح محالی که در ذهنم بود، حس کرد؛ آستین پالتو را چنگ زد مبادا فکر خودکشی به سرم زده باشد و مرتضی تیر خلاصش را بدون شلیک حتی یک گلوله زد: «برای آخرین بار ازت می‌پرسم... دفعۀ بعدی شلیک می‌کنم!» ▫از تهدیدش تنم رعشه کشید؛ پلک‌های امیر روی هم کوبیده شد، انگار پشت این پلک‌های بسته، بدترین صحنه را دید؛ نبض نفس‌هایش تند شد و مرتضی با صدایی از بیخ گلو پرسید: «کی تو رو فرستاده اینجا؟» ▪آستین پالتو هنوز بین انگشتان امیر بود، انگشت مرتضی روی ماشه و من به لکنت افتادم: «م... میسی...» ▫پلک‌های مرتضی تنگ‌تر شد و سؤال بعدی را به سرعت پرسید: «کجا با هم آشنا شدید؟» ▪از هر مسیری می‌رفتم، اسم شاهرخ لو می‌رفت؛ نمی‌خواستم جنازه‌ای که چند دقیقه پیش در همین کوچه‌ها جا مانده بود، از این بیچاره‌تر شود و به جای او، زیر پای خودم را خالی کردم: «لوکیشن رو برام فرستاد و گفت ساعت ۱۱ اینجا باشم...» ▫حرفم تمام نشده، انگشتانش روی آستینم سُر خورد؛ درست روبرویم ایستاد و به جای گلوله‌ای که مرتضی شلیک نکرد، حرارت نفس‌هایش در صورتم پاشید: «فکر ‌کردی انقدر احمقم که هنوز موبایلت رو چک نکردم؟» ▪نگاهش گُر گرفت و هر چه در همین چند دقیقه ندیده بودم، روی سرم خراب کرد: «لوکیشن اینجا از گوشی شاهرخ واسه تو ارسال شده! براش مهم نبوده تو این خونه چه بلایی سرت بیاد ولی تو... آخه تا کجا می‌خوای پشتش وایسی؟!» ... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
👌مهم نیست کجا هستند در آسمان، زیر زمین، روی دریا یا در قعر اقیانوس..‌ هرجا که باشد، ایرانی شرف آمریکا را سر چوب میکشد و در دنیا می‌چرخاند... https://eitaa.com/samn910
اولین فیلم از زیرسطحیِ هوشمند آمریکا که در تنگه هرمز شکار شد https://eitaa.com/samn910
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ آیا مسئله حجاب حل خواهد شد؟ 🎥 پاسخ امام شهید رو ببینید 👆 👈 «دشمن با نقشه و برنامه وارد مبارزه با حجاب شده، ما هم باید با برنامه و نقشه وارد بشویم...» ‼️«کارهای بی قاعده و بدون برنامه نباید انجام بگیرد...!!» 🔻وبینار رایگان «عفاف و حجاب را چگونه علمی تبیین کنیم؟» 🗓️ پنج شنبه ۱۹ شهریور ساعت ۱۶ 🔗لینک وبینار برای عزیزانی که هنوز ثبت‌نام نکردن: https://survey.porsline.ir/s/gSIBKBud ━━═━━➖⊰❀〰❀⊱➖━━═━━ 💠 | عضو شوید👇 @arman_thinktank https://eitaa.com/samn910