eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1612069240-107571-760.mp3
زمان: حجم: 3.6M
دعای الهی عظُمَ البلاء _ خداوند متعال فرج صاحب الزمان "عجل الله تعالی فرجه" را نزدیک بگرداند🤲 🔺️نشر برای منتظرانش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیارت عاشورا 🍃وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ : 🍃و خدا لعنت کند گروهی را که اسبها را برای جنگ با حضرتت زین و لگام کردند و برای جنگ با تو مهیا گشتند. https://eitaa.com/samn910
و حالا شما دشمن تروریست خبیث آمریکایی ، منتظر باشید ستذوقون شرَّ ما صنعتم... شما طعم بدتر از آنچه ساخته‌اید را خواهید چشید... https://eitaa.com/samn910
🔹در شرایط جنگی و سخت باید به مفاهیم همدلی بیش تر پایبند باشیم. 🔹فداکاری نیاز است. 👏درود خدا بر کارمندان و کارگران زحمتکش و 👏اصناف و بازاریان حبیب الله و 👏همه اقشار به ویژه مستضعفانی که وضعیت را درک کرده و برای رسیدن به پیروزی نهایی همگام در مجاهدت نظامیان مقتدر و با ایمان گام بر میدارند و تحمل رنج میکنند. جز این، از مردم مبعوث شده انتظاری نیست.👏 ⚔اکنون همه سربازیم و در میدان نبرد صبر ما و انسجام ما، همان حکم مبارزه در میدان را دارد. به یقین نصرت الهی شامل حال ماست.
اگر ضد انقلاب در حال فتنه گری است. اگر فردی فریب خورده به دنبال اعتصاب است. اگر برخی با خرید دلار بازار را ملتهب میکنند. ما باید فداکاری بیشتری انجام دهیم. شوخی نیست، جنگ است. آسیب ، سختی و افت و خیز دارد اما شهد شیرین پیروزی به همراه آن خواهد آمد. ان شاءالله
📕 رمان 🔻قسمت صدوپنجم ▪خبر نداشت شاهرخ را با چه حالی پشت در این خانه رها کردم ولی من دیدم تا شنود را کف دستم گذاشت، هزار بار مُرد. ▫دستم روی لبۀ سنگی تراس سست شد، ساق پاهایم بد می‌لرزید و برای چندمین بار به گودی سیاه کوچه نگاه کردم؛ چرا نمی‌شد بپرم؟! مرگ از این زجرکش شدن بدتر بود؟! ▪مرتضی چند لحظه در سکوت فقط نگاه کرد و بدترین آجر را از زیر دیوار ذهنم کشید: «به چه بهانه‌ای مجبورت کرد بیای؟» ▫نگاه خیرۀ امیر، منتظر یک کلمه اعتراف، از هر شکنجه‌ای بدتر بود و من برای اولین بار حقیقت را گفتم: «شاهرخ مجبورم نکرد... اون مخالف بود... میسی مجبور کرد... هر دوی ما رو...» ▪دست و صورتم هنوز خونی و همین زخم، شاهد این اعتراف بود: «سرِ همین قضیه روانی شد... زیاد خورد...» ▫مهلت نداد حرفم تمام شود و شاکی از هر چه رنگش کرده بودم، به جای مرتضی، با خشونت زیرِ پا کشید: «کی تو رو به این زن وصل کرده؟ شاهرخ؟!» ▪بازجویی‌اش تمام نشده، صدای زنگ موبایلم از اتاق بلند شد؛ می‌دانستم طاقت شاهرخ تمام شده و مرتضی هم فهمید که زیر گوشش توصیه کرد: «بیشتر از این نمیشه کشش داد!» ▫با حالتی عصبی عقب کشید؛ به حدی به هم ریخته بود که برای باز کردن در تراس، چند بار با دستگیره جنگید و وقتی رفت، مرتضی بدتر تهدیدم کرد: «مطمئن باش از امشب از اونجایی که فکرشم نمی‌کنی، زیر نظری!» ▪باورم نمی‌شد بخواهد رهایم کند ولی دستش سمت دستگیره رفت و با همان لهجۀ عجیب، دستور داد: «الان میری پایین و میگی شنود رو زیر میز غذاخوری جا زدی. غیر از این نه چیزی دیدی، نه شنیدی!» ▫در را باز کرد و پشت سرم وارد اتاق شد؛ امیر بالای همان مبلی که مرتضی جیب‌هایم را خالی کرده بود، ایستاده و نمی‌دانستم بین فایل‌های موبایلم دنبال چه می‌گشت. ▪شنود هنوز همانجا بود و به هوای همین شنود، مرتضی صدا بلند کرد: «می‌خوای اگه امشب کار داری، من برم؟» ▫ابروهای امیر تا روی چشم‌ها پایین آمده بود؛ نگاهش به صفحۀ گوشی گیر کرده ولی منظور رفیقش را فهمید و برای تکمیل نمایش، با لحنی مبهم جواب داد: «الان این خانم میره!» ▪چند قدم جلوتر رفتم؛ بلاخره بی‌خیال موبایل شد، به همراه همان چند اسکناس و کاغذ تاخورده، سمتم گرفت و باز هم نقش بازی کرد: «دوباره با هم قرار می‌ذاریم. هر زمان شما بخواید!» ▫جرأت نمی‌کردم در چشمش نگاه کنم؛ از چند قدم دورتر وسایل را گرفتم، سمت در قدم کج کردم و همان لحظه، پیام شاهرخ نگاهم را روی صفحۀ گوشی کوبید: «من دارم میام بالا...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد