🔴واکنش پلیس به انتشار اخبار جعلی درباره حجاب❌
فراجا اعلام کرد:👇
ویدئوهای بازنشرشده از سخنگوی پلیس و اخبار منتشره درباره حجاب جعلی است.
دفتر سخنگوی فراجا در اطلاعیهای اعلام کرد: در روزهای اخیر فیلمی قدیمی مربوط به اردیبهشت ۱۴۰۳ از سخنگوی فراجا درباره مسائل اجتماعی و برخورد با هنجارشکنان، به عنوان اظهارات جدید در برخی رسانهها بازنشر شده است.
بر اساس این اطلاعیه، همچنین اخبار جعلی متعددی با استفاده از هوش مصنوعی درباره موضوعات پوشش، عفاف و حجاب به نقل از سردار منتظرالمهدی در برخی صفحات شبکههای اجتماعی انتشار یافته است.
دفتر سخنگوی فراجا با تأکید بر جعلی بودن این محتواها اعلام کرد: همه این اخبار و ویدئوها یا ساخته هوش مصنوعی هستند و یا به گذشته تعلق دارند و بهتازگی بازنشر شدهاند.
در این اطلاعیه از شهروندان خواسته شده است؛ اخبار و اطلاعات مربوط به پلیس را فقط از وبگاه خبری پلیس و دیگر مراجع رسمی خبری کشور دنبال کنند و به اخبار منتشر شده در منابع غیر رسمی توجه نکنند.
https://eitaa.com/samn910
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرایی ترور علی لاریجانی از زبان رئیس سابق MI6
جان سائرز:
علی لاریجانی عامدانه توسط اسرائیل ترور شد چون تهدیدی محسوب میشد و تنها فردی بود که میتوانست به توافق صلحی برسد که برای هر دو طرف قابل قبول باشد.
https://eitaa.com/samn910
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعرخوانی جدید میثم مطیعی علیه روحانی
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدویازدهم
▪سقف بلند فرودگاه، روی سرم افتاد؛ مگر میشد بدون شاهرخ بروم؟ مستقیم سمت میسی رفتم و محکم پرسیدم: «چرا نباید بیاد؟»
▫دو مرد جوان دو طرفم ایستاده بودند و صورت شاهرخ کبود شد: «من باید کنار تینا باشم!»
▪ابروهای میسی بالا رفت و رو به شاهرخ، جواب هر دو نفرمان را داد: «اتفاقاً من نمیخوام تو کنار تینا باشی! هر بار کنار این دختر بودی، احساساتت از مأموریت جلو زده. نمیخوام این یکی رو خراب کنی!»
▪انگار فکّ شاهرخ قفل کرده بود؛ نفسش با صدا از بین دندانهایش بیرون زد و صدایش خرد شد: «نمیذارم بازم منو بازی بدی!»
▫یک قدم به شاهرخ نزدیکتر شد و چند سانتیمتر مانده به صورتش، بیصدا لب زد؛ طوری که من نشنیدم ولی رنگ شاهرخ پرید و پلکهایش روی هم سقوط کرد.
▪نمیشد سر و ته قضیه را در ذهنم جمع کنم؛ طرف شاهرخ رفتم بلکه او حرفی بزند و میسی بازویم را سمت خودش کشید.
▫عمداً طوری مقابلم ایستاد که دیگر نشد شاهرخ را ببینم؛ نگاهش بین دو چشمم چند بار رفت و برگشت و با ناامیدی عجیبی نجوا کرد: «این خارجیها رو تو حساب کردن! لطفاً اجازه نده هر جا میری دنبالت باشه! اصلاً تصویر خوبی از تو نمیسازه!»
▪کمی سرم را کج کردم تا از روی شانۀ میسی، شاهرخ را ببینم؛ دست به کمر، پای چپش را پشت سر به هم به زمین میکوبید و این زن دقیقاً به هدف زد: «تو اومدی اینجا تا ستاره باشی نه یه دختر شرقی که هر جا میره، دعوای ناموسی راه میفته!»
▫دو مرد جوان خیره به شاهرخ بودند و میسی همینها را شاهد گرفت: «داره همهچی رو خراب میکنه!»
▪شاید شاهرخ فهمید زیر گوشم میخوانَد؛ از پشت سر نزدیک شد و یک قدم مانده، میسی به طرفش چرخید: «فقط یه جلسه معرفی اسپانسره! شب تو هتل همدیگه رو میبینیم!»
▫چشم شاهرخ به من بود؛ برای اولین بار میدیدم با نگاهش التماس میکند و من نباید این موقعیت را خراب میکردم: «زود برمیگردم...»
▪انگار باورش نشد؛ مردمک چشمهایش میلرزید و میسی دستم را کشید: «ماشین بیرون منتظره.»
▫ترسیدم با همین صورت شکسته تسلیمم کند؛ نگاهم را پس گرفتم و پشت سر میسی و این دو مرد، از تلۀ احساسش فرار کردم.
▪تا رسیدن به در فرودگاه، نگران بودم رهایم نکند ولی وقتی خارج شدیم از پشت دیوارهای شیشهای دیدم هنوز همانجا ایستاده و اصلاً پیدا نبود نگاهش کجا گم شده است...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدودوازدهم
▪زمین برفی، آسمان کبود و چیزی از خورشید پیدا نبود؛ سرما مثل سیمخاردار دور تنم پیچید، شال بافتنی را تا روی چانه بالا کشیدم و چند متر دورتر یک سواری مشکی دیدم.
▫مردها جلو نشستند و من و میسی عقب سوار شدیم. از اینجا دیگر چیزی پیدا نبود ولی برای آخرین بار نگاهم تا سالن فرودگاه دوید و میسی خندید: «دو ساعت دیگه میبینیش!»
▪نمیخواستم متلک بار احساسم کند؛ شانههایم را بالا گرفتم و تا خواستم جوابی بدهم، پیام شاهرخ روی موبایلم رسید: «انتقام چی رو از من گرفتی؟...»
▫انگشتهایم دور موبایل سُست شد؛ نگاه میسی دزدکی روی صفحه سرک کشید و من قید جواب را زدم؛ بلافاصله موبایل را قفل کردم تا این زن نبیند ولی انگار دیده بود؛ سرش را سمت شیشه گرفت و باز هم به تمسخر خندید.
▪صفحۀ موبایل تاریک و دوباره آلارم پیامک بلند شد اما من به جای باز کردن قفل، گوشی را در جیب پالتو مخفی کردم.
▫نمیخواستم در حساسترین لحظاتی که میشد این مسیر حرفهای به جایی برسد، دوباره درگیر شاهرخ باشم!
▪هوا گرگ و میش و سوز سرما حتی از پشت شیشههای ماشین، به تنم سوزن میزد. خیابانها برایم غریبه و برف کنار جدولها، حالم را افسردهتر میکرد.
▫هر چه ذهنم در سیاهچال استرسها سقوط میکرد با خیال قراردادی که تا ساعتی دیگر امضا میشد، بیرونش میکشیدم ولی اضطراب، دوباره زیر پایم را خالی میکرد.
▪این یک هفته خبری از امیر و مرتضی نشده بود؛ ماجرای شنود ظاهراً تمام شده و دلم میخواست خیال کنم همهچیز روی روال است!
▫سرم را از پشت به صندلی تکیه دادم بلکه قبل از جلسه، چند دقیقه مغزم استراحت کند ولی همان لحظه، صدای تیز میسی پلکم را پاره کرد: «اینو ببین!»
▪کاغذی را سمتم گرفته بود؛ متنی که با فونت بُلد، تایپ شده و روی همان خط اول نگاهم گیر کرد: «من، تینا راستین، امروز نمایندۀ میلیونها زن ایرانی هستم که توسط جمهوری اسلامی گروگان گرفته شدند...»
▫چشمم به تهِ خط نرسیده، دهانش را بیخ گوشم آورد و شمرده شروع کرد: «الان یه فرصت طلایی داری که شاید دیگه تکرار نشه! امشب گردهمایی ایرانیها تو یکی از میادین اصلی این شهره! از تو هم به عنوان مهمان ویژه دعوت کردن. اینم متن سخنرانی توئه!»
▪نمیفهمیدم جلسه با اسپانسر چه ربطی به این حرفها دارد؛ کاغذ را از دستش گرفتم و جملات بعدی را دقیقتر خواندم: «نه تنها ورزشکاران که هیچ زنی در ایران، چیزی به نام آزادی و آینده ندارد! به امید روزی که هیچ زن ایرانی مجبور به انتخاب بین آزادی و جانش نباشد!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوسیزدهم
▪نمیدانستم این دو مرد چقدر از حرفهای ما را میفهمند اما هر دو مثل مجسمه ساکت بودند و من زمزمه کردم: «ولی واقعاً اینجوری نبود...»
▫نگاهش سمت شیشه چرخید و زیر لب تکرار کرد: «واقعیت...» و بلافاصله رو به من برگشت: «زندگی به من یاد داده واقعیت چیزی نیست که واقعاً هست... چیزیه که بشه باورش کرد...»
▪باز هم لبخند زد ولی اینبار لبخندش مثل لحنش آخرِ درد بود: «خیلی چیزها واقعیت داره ولی کسی باور نمیکنه... هر چیزی که مردم باور کنن واقعیه!»
▫هر چه کلمه روی این کاغذ ردیف شده بود، همه در سرم تلنبار شد؛ دوباره بازیِ این زن را خورده بودم و مردد پرسیدم: «برای همین نذاشتی شاهرخ بیاد؟»
▪چین به پیشانی کشید و کلافه حرف را عوض کرد: «این پسر یعنی دردسر!»
▫میدانست اگر شاهرخ باشد به این سادگی نمیتواند بازی کند ولی من نمیخواستم دوباره مهره باشم؛ کاغذ را روی پایش کوبیدم و محکم حرف زدم: «انگار اسپانسر و قرارداد دروغه! من برمیگردم فرانسه...»
▪فقط یک لحظه نگاهش در چشمش سنگ شد؛ تکیهاش را از پشتی صندلی کَند، سرِ شانۀ مردی که پشت فرمان بود، زد و او اولین جایی که حاشیۀ همین اتوبان پیدا شد، ترمز کرد.
▫دستش را سمتم کشید؛ در را از داخل باز کرد و با خونسردی دستور داد: «برو پایین!»
▪از لای در، باد سرد دور ساقم پیچید؛ هوا تقریباً تاریک و زیر لاستیکها پُر از برف بود، من خشکم زد و او جواب نگاهم را خیلی جدی داد: «برگرد فرودگاه بلیط بگیر... البته برای ایران... دیگه فرانسه جای تو نیس!»
▫لازم نبود بیش از این تهدیدم کند ولی باید میفهمید چرا مخالف این نمایش هستم: «خانوادۀ من هنوز ایرانه... نمیدونم چه وضعیتی دارن... میترسم اذیتشون کنن...»
▪نگاهش به روبرو بود و با بدترین ترفند، وجدانم را لِه کرد: «نمیخوای هیچ سهمی تو نجات ایران داشته باشی؟!»
▫هیچ حرفی به ذهنم نرسید و او به سمتم چرخید: «واقعاً یادت رفته قراردادت رو چجوری خراب کردن؟! میدونی همین الان چند تا زن مثل تو آیندهشون داره نابود میشه؟!»
▪رگهای سرم از فشار به مرز انفجار رسیده بود؛ فقط یک حمله کافی بود تا ضربه فنّی شوم و او دوباره تهدیدم کرد: «من اعتبار خودم رو بیدلیل خرج نمیکنم تا تو به جایی برسی! اگه نمیخوای معامله کنی، خودم برمیگردونمت ایران...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🌸دعاهای ایام هفته از حضرت زهرا سلام الله علیها 🌸
دُعاءِ یومِ السَّبتِ : اللّهُمَّ افتَح لَنا خَزائِنَ رَحمَتِک، وهَب لَنَا اللّهُمَّ رَحمَةً لا تُعَذِّبُنا بَعدَها فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَارزُقنا مِن فَضلِک الواسِعِ رِزقاً حَلالاً طَیباً، ولا تُحوِجنا ولا تُفقِرنا إلی أحَدٍ سِواک، وزِدنا لَک شُکراً، وإلَیک فَقراً وفاقَةً، وبِک عَمَّن سِواک غِنی وتَعَفُّفاً.
اللّهُمَّ وَسِّع عَلَینا فِی الدُّنیا، اللّهُمَّ إنّا نَعوذُ بِک أن تَزوِی وَجهَک عَنّا فی حالٍ ونَحنُ نَرغَبُ إلَیک فیهِ، اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وأعطِنا ما تُحِبُّ وَاجعَلهُ لَنا قُوَّةً فیما تُحِبُّ، یا أرحَمَ الرّاحِمینَ.
حضرت فاطمةُ(س) در دعای روز شنبه : خدایا! گنجینه های رحمتت را برای ما بگشای و به ما ای خدا رحمتی ارزانی دار که از آن پس، ما را در دنیا و آخرت، عذاب نکنی، و از نعمت گسترده ات ما را رزق حلال و پاکیزه روزی کن، و ما را محتاج و نیازمند کسی جز خودت مگردان، و سپاسگزاری ما را از خودت، و نیازمندی و درویشی ما را به درگاهت زیاده کن، و با تو، بی نیازی و کفایت از غیر تو است.
بار خدایا! در دنیا، برای ما گشایش قرار ده. خدایا! به تو پناه می بریم از این که در هیچ حالی، روی خویش را از ما بگردانی؛ بلکه همواره توجّه تو را خواهانیم.
بار خدایا! بر محمّد و آل محمّد، درود فرست و آنچه را تو خود دوست داری، به ما عطا کن و آن را نیروی ما برای آنچه تو دوست داری، قرار ده، ای رحم کننده ترین رحم کنندگان!
بحار الأنوار: ج ۹۰ ص ۳۳۸ ح ۴۸۵