23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💗 برای طلوع خورشید
🎥 قرائت کامل زیارت آلیاسین به همراه بیانات و ذکر حضرت آیتالله خامنهای از فرازهای آن
✏️ رهبرشهید : یاد امام زمان نشاندهندهی این است که خورشید طلوع خواهد کرد، روز خواهد آمد.
🔅 مذهب شیعه؛ آخرین سنگر انسان
👈🏻 وقتی بسیاری از مکاتب بشری، طوق بردگی شیاطین را بر گردن خود پذیرفتهاند، شیعه هنوز ایستاده است؛ ایستاده در برابر فرعون زمان، در برابر صهیونیزم جهانی.
#سلامت_معنوی
#تشیع
https://eitaa.com/samn910
پاسخ سردار سیدمجید موسوی به زوج جوانی که حلقهٔ ازدواجشان را به رزمندگان هوافضای سپاه هدیه کردند
🔹فرمانده نیروی هوافضای سپاه در پاسخ به زوج جوانی که حلقهٔ ازدواجشان را به رزمندگان این نیرو هدیه کردند، نوشت: برای بنده و همرزمانم در نیروی هوافضا جای بسی افتخار است که جانفدای ملت بزرگ و عزتمندی هستیم که همچون شما گرامیان را در دل خود جا داده است.
🔹هدیهٔ شما برکت و مایهٔ ریزش لطف الهی در بدنهٔ سازمان ما و انشاءالله موجب خیر در زندگی مؤمنانه و انقلابی شما شود. ممنون لطف شما هستم.
https://eitaa.com/samn910
♥️ امام حسن مجتبی علیهالسّلام:
⬅️ تنها چيزى كه در اين دنياى فانى، باقى میماند قرآن است، پس قرآن را پيشوا و امام خود قرار دهيد، تا به راه راست و مستقيم هدايت شويد. همانا نزديکترين مردم به قرآن كسانى هستند كه بدان عمل كنند، گرچه به ظاهر، (آيات) آن را حفظ نكرده باشند؛ و دورترين افراد از قرآن، كسانى هستند كه به دستورات آن عمل نكنند، گرچه قارى و خواننده آن باشند.
📚 ارشاد القلوب، ص ١٠٢
🌱ختم امروز را به نیتتعجیل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه میخوانیم
با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝
یه آیه
استودیو غزلغرق باران.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
🎶 #نماهنگ_صوتی
👌🏼(فوق العاده احساسی)
غرق بارانم...
✍🏼شاعر: اکرم هاشمی سجزیی
دوباره میرسد از راه نیمۀ رمضان...
بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم
نگاه کن به افقهای دوردستِ وطن...
قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم
🔻تهیه شده در :
استودیو غزل
https://eitaa.com/samn910
#راستیآزمایی
🟠 تلاش معاون پزشکیان برای بازگرداندن «رقاصههای لسآنجلسی» به کشور
❌ نتیجه بررسی : نادرست
▫️کانال تلگرامی «راه دیالمه» با انتشار برشی از گفتوگوی عبدالکریم حسینزاده (معاون رئیسجمهور) مدعی شده که وی به دنبال «بازگرداندن رقاصههای لسآنجلسی» است؛ ادعایی که ناشی از یک اشتباه و خلط دو شخصیت کاملاً متفاوت است.
▫️در مصاحبه اصلی، حسینزاده در پاسخ به سؤالی درباره پروندههای سیاسی و قتلهای زنجیرهای دهه هفتاد، از «پرستو فروهر» (فرزند داریوش و پروانه فروهر، هنرمند و کنشگر سیاسی مقیم آلمان) و حق قانونی او برای رفتوآمد به ایران سخن میگوید.
▫️کانال مذکور به دلیل تشابه نام خانوادگی، «پرستو فروهر» را با «لیلا فروهر» (خواننده مقیم لسآنجلس) اشتباه گرفته و با اتکا به همین خطای محتوایی، عبارت «رقاصههای لسآنجلسی» را به معاون رئیسجمهور منتسب کرده است.
▫️حسینزاده در این مصاحبه هیچ اشارهای به خوانندگان یا چهرههای لسآنجلسی نداشته و موضوع صرفاً تردد قانونی یک شهروند و فعال سیاسی بوده است؛ بنابراین ادعای مطرحشده توسط این کانال نادرست است.
https://eitaa.com/samn910
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩺خاکشیر؛ هم اسهال رو درمان میکنه، هم یبوست!
https://eitaa.com/samn910
⛔️شبهه👇👇
گوساله پرستی هم با موسی هماهنگه ؟؟
📌پاسخ به شبهه👇👇
🚨⚠️اگر سخن رهبر انقلاب درباره سامری و گوسالهاش نیاز به تفسیر داشته باشد، دست کم همه اهلِ علم و همه اهلِ اطلاع حق دارند این کلام را تفسیر کنند
❌ شما نمیتوانید ادعا کنید که فقط تفسیر شما درست است.❌
✅ برای رسیدن به معنا و مقصود هر کلامی، باید #زمان و #مکان صدور آن کلام و نیز #سیاق کلام در نظر گرفته شود.
👈 این پیام رهبر انقلاب
👈👈فردای اعلام #آتشبس توسط شورای عالی امنیت ملی و شروع مذاکرات با آمریکا صادر شد.
👈 همچنین #سیاق پیام، سرتاسر خبر از #موفقیت و #پیروزی ملّت ایران بر دشمن است.
👈 بنابراین، اگر سامری امّت، دعوتکنندگان به آتشبس و مذاکره باشند، چرا فردای تصویب آتشبس، رهبری باید بگوید مردم بر سامری پیروز شدند؟!‼️⁉️
👈👈 اگر «مذاکره» همان «گوساله» است، رهبری باید میفرمود: «ما فریب سامری را خوردیم و سامری بر ما پیروز شد!»⁉️
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفدهم
▪یک لحظه هیچچیز نفهمیدم؛ امیر مچ هر دو دستم را محکمتر گرفت، شاهرخ روی زمین افتاد و جیغ من در گلو شکست.
▫قدمهایم سمت شاهرخ میدوید و امیر از پشت دستم را میکشید؛ روی سرامیک سفید، خیسی خون را میدیدم، صدای شلیک بعدی را شنیدم و فریاد امیر: «سرت رو بیار پایین...»
▪گلوله درست کنار سرم، به چهارچوب فلزیِ در خورد و نگاه من روی تن شاهرخ مُرد؛ امیر مرا دنبال خودش میکشید و من ضجه میزدم باید بمانم...
▫قد بلندش لای بارانی مشکی پیچیده؛ خط خونش روی سرامیک میدوید و فقط یک سانتیمتر گونهاش از زمین جدا شد.
▪پلکهایش سنگین بود، نگاهش دنبالم زمین خورد و من دست و پا میزدم ولی حریف قدرت این مرد نمیشدم.
▫هیاهوی طبل و آهنگ و شعار، صدای مجری که با هیجان وعده میداد: «تا لحظاتی دیگر، تینا راستین اینجا کنار ما خواهد بود!» ، سایهای که پشت یکی از پنجرههای راهرو تکان خورد و سومین شلیک، گوشم را کَر کرد.
▪امیر طوری دستم را پایین کشید که حس کردم آرنجم پیچ خورد؛ تنم را با خودش روی زمین کوبید، تمام استخوانهایم از درد خُرد شد و باز هم نگاهم فقط پیش شاهرخ بود.
▫کف هر دو دست را روی زمین فشار میداد؛ تلاش میکرد خودش را از زمین بکَند ولی نمیشد؛ لبهایش تکان میخورد تا حرفی بزند ولی این یکی هم نمیشد!
▪امیر سینهخیز خودش را جلو میکشید و من تسلیم مرگی که دنبالم میدوید، نمیشد مقاومت کنم.
▫هر بار تقلّا میکردم بلند شوم، به هر جای پالتو دستش میرسید، چنگ میزد و داد میکشید: «بخواب رو زمین...»
▪مثل یک جنازه، دنبالش کشیده میشدم و نگاهم از کف زمین هنوز دنبال شاهرخ بود ولی دیگر ندیدمش...
▫نمیفهمیدم از خم کدام راهرو پیچید و از چه دری بیرون رفت تا لحظهای که هوای سرد به صورتم سیلی زد و همهچیز متوقف شد؛ هم قدمهای امیر، هم کشیدن من روی زمین، هم نگاهی که دیگر شاهرخ را جایی پیدا نمیکرد.
▪کنار کوچهای باریک، پشت ساختمان روی زمین افتاده بودم؛ صدای موسیقی و شعارها اصلاً واضح نبود و او نفسنفس میزد: «بلند شو...»
▫شاید از در پشتی فرار کرده بود و دیگر رمقی برای کشیدنِ من نداشت. روبرویم سرِ زانو نشست؛ در تاریکی کوچه، نگاهش پُر از خرده شیشه بود و لحنش خش داشت: «اونجا کمین کرده بودن واسه زدنت...»
▪شلیک گلولهها را شنیده و سایۀ پشت پنجره را دیده بودم ولی قلبم جایی پشت دیوارهای سنگی و سیاه این ساختمان گم شده بود.
▫به جان کندن، خودم را از کف خیابان جمع کردم؛ تکیه به دیوار، تمام تنم از ترس میلرزید و با زبانی که لال شده بود، لب زدم: «شاهرخ...»
▪صورتش از عرق خیسِ خیس بود؛ انقدر تنم را با هر دو دست کشیده بود که باند دستش باز شده، انگشت بریدهاش پیدا بود و نفسش بدتر برید: «دیگه نمیشه برگردیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد