eitaa logo
صبح نزدیک
94 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
86 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💗 برای طلوع خورشید 🎥 قرائت کامل زیارت آل‌یاسین به همراه بیانات و ذکر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از فرازهای آن ✏️ رهبرشهید : یاد امام زمان نشان‌دهنده‌ی این است که خورشید طلوع خواهد کرد، روز خواهد آمد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔅 مذهب شیعه؛ آخرین سنگر انسان 👈🏻 وقتی بسیاری از مکاتب بشری، طوق بردگی شیاطین را بر گردن خود پذیرفته‌اند، شیعه هنوز ایستاده است؛ ایستاده در برابر فرعون‌ زمان، در برابر صهیونیزم جهانی. https://eitaa.com/samn910
پاسخ سردار سیدمجید موسوی به زوج جوانی که حلقهٔ ازدواجشان را به رزمندگان هوافضای سپاه هدیه کردند 🔹فرمانده نیروی هوافضای سپاه در پاسخ به زوج جوانی که حلقهٔ ازدواجشان را به رزمندگان این نیرو هدیه کردند، نوشت: برای بنده و هم‌رزمانم در نیروی هوافضا جای بسی افتخار است که جان‌فدای ملت بزرگ و عزت‌مندی هستیم که همچون شما گرامیان را در دل خود جا داده است. 🔹هدیهٔ شما برکت و مایهٔ ریزش لطف الهی در بدنهٔ سازمان ما و ان‌شاءالله موجب خیر در زندگی مؤمنانه و انقلابی شما شود. ممنون لطف شما هستم. https://eitaa.com/samn910
🔴هشدار مهم به باغداران https://eitaa.com/samn910
♥️ امام حسن مجتبی علیه‌السّلام: ‌ ‌ ⬅️ تنها چيزى كه در اين دنياى فانى، باقى می‌ماند قرآن است، پس قرآن را پيشوا و امام خود قرار دهيد، تا به راه راست و مستقيم هدايت شويد. همانا نزديک‌ترين مردم به قرآن كسانى هستند كه بدان عمل كنند، گرچه به ظاهر، (آيات) آن را حفظ نكرده باشند؛ و دورترين افراد از قرآن، كسانى هستند كه به دستورات آن عمل نكنند، گرچه قارى و خواننده آن باشند. ‌ ‌ 📚 ارشاد القلوب، ص ١٠٢ ‌ 🌱ختم امروز را به نیتتعجیل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه میخوانیم با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝 یه آیه
استودیو غزلغرق باران.mp3
زمان: حجم: 4.7M
🎶 👌🏼(فوق العاده احساسی) غرق بارانم... ✍🏼شاعر: اکرم هاشمی سجزیی دوباره می‌رسد از راه نیمۀ رمضان... بگو که در شب شعرت، به بیت مهمانم نگاه کن به افق‌های دوردستِ وطن... قوی و زنده به عشق است، خاکِ ایرانم 🔻تهیه شده در : استودیو غزل https://eitaa.com/samn910
🟠 تلاش معاون پزشکیان برای بازگرداندن «رقاصه‌های لس‌آنجلسی» به کشور ❌ نتیجه بررسی : نادرست ▫️کانال تلگرامی «راه دیالمه» با انتشار برشی از گفت‌وگوی عبدالکریم حسین‌زاده (معاون رئیس‌جمهور) مدعی شده که وی به دنبال «بازگرداندن رقاصه‌های لس‌آنجلسی» است؛ ادعایی که ناشی از یک اشتباه و خلط دو شخصیت کاملاً متفاوت است. ▫️در مصاحبه اصلی، حسین‌زاده در پاسخ به سؤالی درباره پرونده‌های سیاسی و قتل‌های زنجیره‌ای دهه هفتاد، از «پرستو فروهر» (فرزند داریوش و پروانه فروهر، هنرمند و کنشگر سیاسی مقیم آلمان) و حق قانونی او برای رفت‌وآمد به ایران سخن می‌گوید. ▫️کانال مذکور به دلیل تشابه نام خانوادگی، «پرستو فروهر» را با «لیلا فروهر» (خواننده مقیم لس‌آنجلس) اشتباه گرفته و با اتکا به همین خطای محتوایی، عبارت «رقاصه‌های لس‌آنجلسی» را به معاون رئیس‌جمهور منتسب کرده است. ▫️حسین‌زاده در این مصاحبه هیچ اشاره‌ای به خوانندگان یا چهره‌های لس‌آنجلسی نداشته و موضوع صرفاً تردد قانونی یک شهروند و فعال سیاسی بوده است؛ بنابراین ادعای مطرح‌شده توسط این کانال نادرست است. https://eitaa.com/samn910
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩺خاکشیر؛ هم اسهال رو درمان می‌کنه، هم یبوست! https://eitaa.com/samn910
⛔️شبهه👇👇 گوساله پرستی هم با موسی هماهنگه ؟؟ 📌پاسخ به شبهه👇👇 🚨⚠️اگر سخن رهبر انقلاب درباره سامری و گوساله‌اش نیاز به تفسیر داشته باشد، دست کم همه اهلِ علم و همه اهلِ اطلاع حق دارند این کلام را تفسیر کنند ❌ شما نمی‌توانید ادعا کنید که فقط تفسیر شما درست است.❌ ✅ برای رسیدن به معنا و مقصود هر کلامی، باید و صدور آن کلام و نیز کلام در نظر گرفته شود. 👈 این پیام رهبر انقلاب 👈👈فردای اعلام توسط شورای عالی امنیت ملی و شروع مذاکرات با آمریکا صادر شد. 👈 همچنین پیام، سرتاسر خبر از و ملّت ایران بر دشمن است. 👈 بنابراین، اگر سامری امّت، دعوت‌کنندگان به آتش‌بس و مذاکره باشند، چرا فردای تصویب آتش‌بس، رهبری باید بگوید مردم بر سامری پیروز شدند؟!‼️⁉️ 👈👈 اگر «مذاکره» همان «گوساله» است، رهبری باید می‌‌فرمود: «ما فریب سامری را خوردیم و سامری بر ما پیروز شد!»⁉️   
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفدهم ▪یک لحظه هیچ‌چیز نفهمیدم؛ امیر مچ هر دو دستم را محکم‌تر گرفت، شاهرخ روی زمین افتاد و جیغ من در گلو شکست. ▫قدم‌هایم سمت شاهرخ می‌دوید و امیر از پشت دستم را می‌کشید؛ روی سرامیک سفید، خیسی خون را می‌دیدم، صدای شلیک بعدی را شنیدم و فریاد امیر: «سرت رو بیار پایین...» ▪گلوله درست کنار سرم، به چهارچوب فلزیِ در خورد و نگاه من روی تن شاهرخ مُرد؛ امیر مرا دنبال خودش می‌کشید و من ضجه می‌زدم باید بمانم... ▫قد بلندش لای بارانی مشکی پیچیده؛ خط خونش روی سرامیک می‌دوید و فقط یک سانتی‌متر گونه‌اش از زمین جدا شد. ▪پلک‌هایش سنگین بود، نگاهش دنبالم زمین خورد و من دست و پا می‌زدم ولی حریف قدرت این مرد نمی‌شدم. ▫هیاهوی طبل و آهنگ و شعار، صدای مجری که با هیجان وعده می‌داد: «تا لحظاتی دیگر، تینا راستین اینجا کنار ما خواهد بود!» ، سایه‌ای که پشت یکی از پنجره‌های راهرو تکان خورد و سومین شلیک، گوشم را کَر کرد. ▪امیر طوری دستم را پایین کشید که حس کردم آرنجم پیچ خورد؛ تنم را با خودش روی زمین کوبید، تمام استخوان‌هایم از درد خُرد شد و باز هم نگاهم فقط پیش شاهرخ بود. ▫کف هر دو دست را روی زمین فشار می‌داد؛ تلاش می‌کرد خودش را از زمین بکَند ولی نمی‌شد؛ لب‌هایش تکان می‌خورد تا حرفی بزند ولی این یکی هم نمی‌شد! ▪امیر سینه‌خیز خودش را جلو می‌کشید و من تسلیم مرگی که دنبالم می‌دوید، نمی‌شد مقاومت کنم. ▫هر بار تقلّا می‌کردم بلند شوم، به هر جای پالتو دستش می‌رسید، چنگ می‌زد و داد می‌کشید: «بخواب رو زمین...» ▪مثل یک جنازه، دنبالش کشیده می‌شدم و نگاهم از کف زمین هنوز دنبال شاهرخ بود ولی دیگر ندیدمش... ▫نمی‌فهمیدم از خم کدام راهرو پیچید و از چه دری بیرون رفت تا لحظه‌ای که هوای سرد به صورتم سیلی زد و همه‌چیز متوقف شد؛ هم قدم‌های امیر، هم کشیدن من روی زمین، هم نگاهی که دیگر شاهرخ را جایی پیدا نمی‌کرد. ▪کنار کوچه‌ای باریک، پشت ساختمان روی زمین افتاده بودم؛ صدای موسیقی و شعارها اصلاً واضح نبود و او نفس‌نفس می‌زد: «بلند شو...» ▫شاید از در پشتی فرار کرده بود و دیگر رمقی برای کشیدنِ من نداشت. روبرویم سرِ زانو نشست؛ در تاریکی کوچه، نگاهش پُر از خرده شیشه بود و لحنش خش داشت: «اونجا کمین کرده بودن واسه زدنت...» ▪شلیک گلوله‌ها را شنیده و سایۀ پشت پنجره را دیده بودم ولی قلبم جایی پشت دیوارهای سنگی و سیاه این ساختمان گم شده بود. ▫به جان کندن، خودم را از کف خیابان جمع کردم؛ تکیه به دیوار، تمام تنم از ترس می‌لرزید و با زبانی که لال شده بود، لب زدم: «شاهرخ...» ▪صورتش از عرق خیسِ خیس بود؛ انقدر تنم را با هر دو دست کشیده بود که باند دستش باز شده، انگشت بریده‌اش پیدا بود و نفسش بدتر برید: «دیگه نمیشه برگردیم...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد