✨🚫 چه چیزهایی خلاقیت کودکان را
نابود میکند؟ 🚫✨
🎯 تذکر بیش از حد → ترس از امتحان کردن چیزهای جدید
🎁 پاداش افراطی → از بین رفتن لذت درونی خلاقیت
🏆 تشویق به رقابت → کاهش انگیزه و باور به توانایی خود
📏 انتظارات زیاد → فشار برای پیروی از دستورها، نه نوآوری
📱 بازی زیاد با موبایل → بازی طبق قوانین دیگران، بدون ایدهپردازی
💡 خلاقیت کودکان را با تعادل، آزادی و تشویق درست پرورش دهیم 🌱✨
#تربیت_فرزند
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
#مهم
♨️چرا احتمال عملیات امریکا علیه ایران در آستانه انتخابات بالا رفته؟
دکتر ابراهیم متقی، استاد دانشگاه تهران:
🔹جنگ امریکا علیه ایران در شرایط موجود بیش از هر دوران دیگری ماهیت غریزی پیدا کرده است.
🔹افزایش قیمت انرژی، مشروعیت ترامپ را به میزان قابلتوجهی کاهش خواهد داد.
🔹الگوی کنش ترامپ در تصمیمگیری و سیاستگذاری بیش از آنکه براساس رهیافتها و نظریههای سیاسی مشخص شکل گرفته باشد، باید آن را محصول «شخصیت جنجالی و سودجویانه» وی دانست.
🔹ایران در سالهای گذشته نشان داده که از قابلیت لازم برای حفظ موجودیت خود از طریق تجارت فراساختاری برخوردار است.
🔹ترامپ تلاش دارد تا چالشهای امنیتی خود علیه جمهوری اسلامی در روزهای قبل از انتخابات میاندورهای کنگره و در سوم نوامبر ۲۰۲۶ برگزار میشود را ارتقا دهد.
🔹نظرسنجیها در اسراییل نشان میدهد که حزب لیکود به رهبری نتانیاهو صرفا ۲۰ کرسی را به دست میآورد.
🔹در شرایطی که رقابتهای سیاسی و انتخاباتی فرا روی نتانیاهو و ترامپ وجود دارد، طبعا زمینه کنش غریزی آنان برای بازتولید جنگ فراهم میشود.
🔹بسیاری از نشانههای موجود بیانگر این واقعیت است که امریکا و اسراییل در آستانه انجام عملیات جدید علیه تاسیسات و قابلیتهای راهبردی ایران میباشند./
https://eitaa.com/samn910
سلبریتیهای اجارهای دشمن
🔹یادداشت مهدیه شادمانی، کارشناس امور بینالملل: «تازه به دوران رسیدههای هنری» تا پاهایشان به خاک بیگانه میرسد، بهجای همدردی با این همه مظلومیت و آگاهسازی افکار عمومی نسبت به جنایات رهبران باطل، برای «آزادی پوشالی» اربابانشان دم تکان میدهند!
🔹وقتی پای منافع اربابان غربیشان وسط میآید، برای «حقوق زن» یقه میدرند و بغض میکنند؛ اما وقتی نوبت به دختران مینابی و قربانیان بمبهای آمریکایی میرسد، لال میشوند! این استاندارد دوگانه، «هنر» نیست؛ خیانت است.
🔹اینها هنرمند نیستند؛ بلکه سربازان پیادهنظام جنگ نرم دشمناند که در شرایط جنگی، مشغول عملیات روانی علیه ملت خودشان هستند.
🔹ای کاش مسئولان قضایی و فرهنگی کشور پاسخ دهند تا کی باید نظارهگر باشیم که امنیت روانی جامعه با خنجر این وطنفروشان «سلبریتینما» ذبح شود؟ و دشمن را نیز به اجماع علیه ایران تحریک کنند!
🔹آقایان مسئول! قانون مواجهه با «سربازان فرهنگی دشمن» کجاست؟ بهترین راهکار، مطالبۀ عمومی برای مواجهه قضایی با این افراد در زمرۀ وطنفروش است.
🔹وقت آن رسیده که قانون، «سلبریتیهای اجارهای دشمن» را سر جایشان بنشاند. سکوت در برابر این خیانت، شریک جرم بودن است.
@Farsna
https://eitaa.com/samn910
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصهٔ اخبار این چندروز🤓✌️🏻🇮🇷
#جهاد_تبیین
https://eitaa.com/samn910
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشت پرده حجاب
چرا خدا باید درباره پوشش ما هم قانون داشته باشه؟
پوشش در نگاه اول شاید یک انتخاب شخصی به نظر برسد؛ اما انسان هیچوقت جدا از دیگران زندگی نمیکند.
ما در خانواده، جامعه و در میان روابط مختلف زندگی میکنیم و بعضی انتخابهای ما، فقط روی خودمان اثر نمیگذارد؛ روی رابطهها، خانواده و فضای اجتماعی هم تأثیر میگذارد.
برای همین، حجاب در نگاه اسلام تنها یک حکم درباره لباس نیست؛ بخشی از یک نگاه بزرگتر به حریم، روابط سالم و خانواده است.
اما چرا این موضوع تا این اندازه اهمیت دارد؟
این قسمت را ببین و تو هم بگو:
به نظرت حجاب تنها یک انتخاب شخصی است یا پای جامعه هم در میان است؟ 👇
#حجاب
#پوشش
#حریم
#خانواده
#روابط_اجتماعی
https://eitaa.com/samn910
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️‼️ حیاتیترین هشدار برای هر ایرانی: دشمن چطور میخواهد ما را به جان هم بیندازد؟
(بسیار مهم)
https://eitaa.com/samn910
641.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سخنگوی وزارت خارجه: زیردریایی آمریکایی توقیف نشده، غنیمت گرفته شده و غنیمت هم حلال است!
یک آفرین ویژه به ادبیات مقتدرانه و طنازانه آقای بقایی که استکبار رو اینطور دست میاندازه 😁
https://eitaa.com/samn910
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 در نقد #لعن_علنی ۱
👌اهل بیت ما فرمودند مایه زینت ما باشید ، نه مایه شرمندگی ما
🎤 احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
✍انجمنی نمیمیرد از پوستینی به پوستینی دیگر میرود!!
«دسته اي ديگر از روحاني نماهايي که قبل از انقلاب دين را از سياست جدا مي دانستند و سر به آستانهي دربار مي ساييدند، يک مرتبه متدين شده و بر روحانيون عزيز و شريفي که براي اسلام آنهمه زجر و آوارگي و زندان و تبعيد کشيدند، تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند.
👈 ديروز مقدس نماهاي بي شعور مي گفتند دين از سياست جداست و مبارزه با شاه حرام است،
👈 امروز مي گويند مسئولين نظام کمونيست شده اند.
👈 تا ديروز مشروب فروشي و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براي ظهور امام زمان (ارواحنا فداه) را مفيد و راهگشا مي دانستند، امروز از اينکه در گوشه اي خلاف شرعي که هرگز خواست مسئولين نيست رخ مي دهد، فرياد وا اسلاما سر مي دهند. ديروز حجتيه اي ها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابي تر از انقلابي شده اند. ولايتي هاي ديروز که در سکوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريخته اند و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولايت برايشان جز تکسب و تعيش نبوده است امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مي خورند.»
امام خمینی (ره)
منشور روحانیت 67/12/3
#انجمن_حجتیه
#افزایش_گناهان_اجتماعی
|يجاهدونفيسبيلاللهولايخافون لومةلائم|
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستم
▪نگاهش بین چشم من و دست و دستگیره چند بار رفت و برگشت؛ هنوز تنش سمتم مایل بود، انگار میترسید قفل را باز کنم و از همین اضطراب، دل من بدتر خالی شد: «شاهرخ...»
▫از چشمش هیچ حرفی پیدا نبود؛ لبهایش به هم چسبید و من از هر چه میترسیدم، پرسیدم: «الان کجاس؟...»
▪یک لحظه چشمانش را بست و فقط یک کلمه گفت: «نمیدونم...»
▫تکتیرانداز... گلولهها... راهروی باریک... این خیابان تاریک... شاهرخ... من الان کجا باید میرفتم؟!
▪هر چه وحشت تحمل کرده بودم، همه مثل شیشه در گلویم شکست و نفسم را برید: «حتماً بردنش بیمارستان...»
▫نفس کوتاهی کشید، ناامیدی از چشمش چکید و باز هم فقط یک کلمه جواب داد: «احتمالاً...»
▪شاید مطمئن نبود زنده باشد ولی نمیخواستم به چیزی جز این فکر کنم: «من باید برم اونجا...»
▫انگار یادم رفته بود چقدر از این آدم میترسم؛ فعلاً جز او کسی برایم نمانده بود و هر پاسخی میداد، پریشانترم میکرد: «ما که نمیدونیم کجاس...»
▪حتماً به نزدیکترین بیمارستان به همان حوالی منتقل شده بود ولی قبل از اینکه حرفی بزنم، این دل دیوانه را دیوانهتر کرد: «هر جا باشه... تو دیگه نمیتونی بری...»
▫نمیدانستم گلوله کجای تنش خورده ولی دردش در سرِ من داد کشید و انتقامش را از این مرد گرفتم: «تو میخوای نذاری؟!»
▪در تاریکی ماشین و نور پراکندۀ خیابان، صورتش خوب پیدا نبود ولی یکی از همان لبخندها با گوشۀ چشم زد و آهسته پرسید: «من؟!»
▫بیخیال هر غلطی میخواستم بکنم، گاردش را رها کرد و به صندلی تکیه زد؛ هر چه روی سینهاش مانده بود، با نفسی کشدار بیرون داد. نگاهش روی شیشۀ روبرو جا ماند و انگار با خودش حرف میزد: «من فقط اومده بودم تورنتو ببینم بازی جدید اینا با تو چیه...»
▪دوباره سمتم چرخید ولی دیگر خبری از لبخند نبود و خیلی جدی ادامه داد: «اگه میخوای برگردی من جلوتو نمیگیرم... ولی اونا این عملیاتو تموم میکنن... اونم با کشتن تو...»
▫لبزدنهای آخر شاهرخ یادم نرفته بود و در حسرت صدایی که دیگر از گلویش نشنیدم، اصلاً نمیفهمیدم این مرد چه میگوید.
▪کمی سرش را سمتم خم کرد؛ تهِ زخم پیشانی هنوز بین ریشۀ موهای مشکیاش پیدا بود و صدایش زخمیتر شد: «این گردهمایی واسه سلطنتطلبا بود ولی تیراندازی نقشۀ اونا نبود...»
▫هر چه بیشتر میگفت، کمتر میشد اعتماد کنم؛ من چیزی که میدیدم باور میکردم؛ همین که الان زندانی این مرد شدم ولی با یک سؤال ذهنم را زمین زد: «اون شمارهای که تو جیبت بود... کی بهت داد؟...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوبیستویکم
▪چند صحنۀ گنگ در فکرم گیر کرد؛ رستوران... همان چند لحظهای که شاهرخ رفت... مردی که کاغذ را در جیبم جا گذاشت...
▫امیر منتظر جواب، فقط نگاه میکرد و صدای راننده، مسیر فکر من و نگاه او را با هم قیچی کرد: «بلاخره تصمیم گرفتید؟»
▪انگلیسی را بهتر از فرانسوی بلد بودم؛ نمیدانستم دقیقههایی که بیهوش بودم به چه بهانهای من را سوار این ماشین کرده ولی راننده کنار خیابان ایستاد و دوباره زیرِ پا کشید: «میخوای ببرمتون هتل؟!»
▫از فکر اینکه امشب با امیر یکجا بمانم، قلبم سفت شد و او از شیشۀ کناری، موقعیت را بررسی کرد: «نه...»
▪نگاه راننده از آینه به صورت من بود و شاید امیر از همین نگاه، احساسِ خطر کرد؛ از ماشین پایین رفت و اشاره کرد از همان در، پیاده شوم.
▫دست به قاب پنجره، چشم از من برنمیداشت؛ مراقب تمام حرکاتم بود و من انگار تمام استخوانهایم با هم شکسته باشد، نمیشد تکان بخورم.
▪به هزار مکافات خودم را پایین کشیدم؛ فقط یک وجب عقب رفت، در را پشت سرم بست و همین که ماشین راه افتاد، بلاخره حرف زد: «من تو این شهر جایی ندارم ببرمت...»
▫ساق پاهایم میلرزید؛ بیاختیار چشمم چرخید شاید جایی برای نشستن پیدا کنم و او ساعد دست راستش را مقابلم گرفت: «میتونی راه بیای؟»
▪حتی در همین لحظات هم بیخیال محرم و نامحرم نمیشد؛ آستین مشکیِ کاپشنش را تعارف زد تا از روی لباس ساعدش را بگیرم و من عصبیتر شدم: «میتونم راه بیام... ولی نه با تو...»
▫سرش را کمی کج کرد و باز هم فقط یک کلمه گفت: «میدونم...»
▪قدمهایم را روی زمین میکشیدم؛ باید به همان ساختمان برمیگشتم... باید میسی را پیدا میکردم... باید میفهمید من با پای خودم فرار نکردم... باید هر کاری میشد برای نجات شاهرخ میکردم ولی او بیخیال حال خرابم، حساب کشید: «نگفتی اون شماره رو کی بهت داد؟»
▪نمیخواستم یک کلمه اطلاعات بدهم؛ فقط دنبال یک فرصت بودم تا این جنازه را از قبری که برایم کنده بود، فراری دهم و هر چه نگفتم، خودش حدس زد: «مطمئنم خودتم نمیدونی با کی طرفی...»
▫اصلاً نمیخواستم بشنوم! قدم بعدی را سختتر برداشتم، سرمای هوا لبهایم را سِر کرده بود، لرز از شانه تا مهرههای کمرم میدوید و او میدید پای فراری برایم نمانده که همانجا ایستاد و ترسناکترین حرف ممکن را با خونسردی زد: «این بازی سلطنتطلبا نبود... انتقام منافقین بود... هم از جمهوری اسلامی هم از پهلوی...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد