eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🧐 میدونی موقع تولد وقتی [ خدا ] داشت بدرقمون میکرد چی گفت⁉️ 👈 گفت: داری به دنیایی میری که غرورت را میشکنن و به احساس پاکت سیلی میزنن نکنه ناراحت بشی ‼️ ❤️ من تو کوله پشتیت عشق گذاشتم تا ببخشی 😁 خنده گذاشتم تا بخندی اشک گذاشتم تا گریه کنی 😭 😢 و مرررررررگ گذاشتم تا بدونی دنیا ارزش بدی کردن نداره‼️ 🌹پس خوب باش و خوبی کن 🌹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ" https://eitaa.com/samn910
✂️دو لبه‌ی یک قیچی؛ غرب‌زدگی و تحجّرِ افراطی در مسیر حرکت انقلاب اسلامی، دو جریان خطرناک، هرچند ظاهراً در دو سوی متضاد ایستاده‌اند، اما در عمل چون دو لبه‌ی یک قیچی، بر ریشه‌ی انسجام و عقلانیت کشور می‌زنند. ⛏از یک‌سو، جریان غرب‌گرا که دل در گروِ لیبرالیسم و فرهنگ بیگانه دارد؛ کسانی که نسخه‌ی سعادت ملت را در مذاکره با آمریکا و تکیه بر الگوهای غربی می‌جویند. این جریان، خودباوری را قربانی لبخند دشمن می‌کند و می‌پندارد عزت در وابستگی است؛ غافل از اینکه تجربه نشان داده، اعتماد به دشمن یعنی از دست دادن استقلال. ⛏اما در سوی دیگر، جریان متحجّر و به‌اصطلاح سوپر‌انقلابی قرار دارد؛ گروهی که با شعار انقلابی‌گری، اما بدون درک عمیق از مصالح کشور، با همه چیز مخالفت می‌کنند و تیشه به ریشه‌ی وحدت ملی می‌زنند. 💊در دوران کرونا نیز همین جریان در برابر حاکمیت ایستاد؛ با ارائه‌ی نسخه‌های تند و ناپخته، عملاً در برابر سیاست‌های رسمی کشور و تصمیمات عقلانی نظام صف‌آرایی کردند. حتی آن زمان هم با بی‌انصافی، تصمیمات رهبری را «تحمیلی» تفسیر کردند و امروز نیز همان تحلیل غلط را تکرار می‌کنند؛ گویی رهبر انقلاب را در برابر حوادث، انسانی منفعل و تحت فشار می‌پندارند. این نگاه، نه تنها بی‌انصافی است، بلکه بی‌فهمی از جایگاه ولایت و حکمت رهبری در نظام اسلامی است. 👈 این دو جریان در ظاهر در دو جبهه‌اند، اما در نتیجه، هم‌مسیرند: 🔸یکی با وادادگی در برابر غرب، پایه‌های استقلال کشور را می‌سوزاند، 🔸و دیگری با افراط و بدبینی، رشته‌ی وحدت را می‌بُرد. راه درست، همان عقلانیت انقلابی است؛ راهی که از ایمان سرچشمه می‌گیرد و با تدبیر و صبر پیش می‌رود. 👈نه تسلیمِ غرب است و نه اسیرِ جمود. 👈نه امید را می‌کُشد و نه واقعیت را انکار می‌کند. ✅آینده از آنِ ملتی است که از دام هر دو انحراف، عبور کند؛ از غرب‌زدگیِ بی‌ریشه و از تحجّرِ بی‌منطق، و در مسیر امید، ایمان و وحدت گام بردارد. ✍ |يجاهدون‌في‌سبيل‌الله‌ولا‌يخافون لومة‌لائم| https://eitaa.com/samn910
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ایران نجات دهنده جهان است... سرلشکر محسن رضایی رو ببینید 😍 https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت صدوبیست‌وششم ▪هر دو مشتش را در جیب شلوار گره کرد و نگاهش گُر گرفت: «اسم حزب‌الله از دهنِ تو خیلی بزرگ‌تره!» ▫بقیۀ کلماتی که آماده کرده بودم، پشت لب‌هایم مخفی شد؛ ترسیدم همین حالا اسلحه بکشد، نگاهم سمت راستِ کمربندش لیز خورد و یک لحظه خشکم زد! ▪چرا این چند دقیقه ندیده بودم؟! بدون کاپشن، بین کمربند و پیراهن سفیدش اصلاً خبری از کلت نبود ولی در سکوت اسکله، صدایش مثل شلیک گلوله بود: «تا دیشب غش کرده بودی تو بغل سلطنت‌طلبا! شمارۀ سرپُل منافقین تو جیبت بوده! خودت معلوم نیس چرا خانواده و وطن و آینده‌ات رو ول کردی و اینجا چی‌کار می‌کنی! حالا به من شک کردی که واسه دزدیدنت، تک‌تیرانداز گذاشتم پشت پنجره؟!» ▫انگار این مرد اصلاً آن امیر دادفر نبود؛ رگ پیشانی‌اش از خون پُر شده بود و حتی یک لحظه مهلت نمی‌داد: «زندگی‌ام فرانسه مونده... خودم اینجا نمی‌دونم باید چه غلطی کنم؟! عکسم همه‌جا پخش شده و الان تحت تعقیبم... می‌فهمی به خاطر اینکه تو زنده بمونی، من به تهِ خط رسیدم؟!...» ▪نگاهم دوباره روی کمربندش لغزید؛ هیچ‌چیز نبود! نه غلاف، نه برجستگی فلز، نه حتی ردّ اسلحه. دیشب با دستش همینجا را از روی کاپشن لمس کرده بود تا در این اسکله تا صبح اسیرم کند ولی اسلحه‌ای که از ترسش، تسلیمم کرده بود اصلاً وجود نداشت و من مثل اسفند از جا پریدم: «تو واسه من فیلم بازی کردی! اصلاً اسلحه نداری!» ▫فریادش در گلو گم شد؛ نگاهش تا کمربندش سُر خورد، کاپشنش روی دست من مانده و انگار تازه یادش افتاده بود چه اشتباهی کرده؛ یک لحظه حس کردم تنش شُل شد، چشمانش را بست و من باید همین حالا فرار می‌کردم. ▪کاپشنش را روی زمین انداختم، دو پله را با یک گام بالا پریدم و شبیه شکاری که بند را پاره کرده باشد، فقط می‌دویدم. ▫هوای سرد مثل تکه‌های یخ در ریه‌ام خرد می‌شد ولی هنوز به سرِ اسکله نرسیده، از پشت شانۀ پالتو را کشید و تنم را با قدرت سمت خودش چرخاند. ▪نفس‌هایش در صورتم خورد؛ چشمانش رنگ خون شده بود و فریادی که بین فکّش شکست: «اگه می‌خوای جیغ بزنی، بزن! اگه قراره پلیس همینجا منو بگیره، بذار بگیره! من شیش ماهه دنبال مرگ می‌گردم!» ▫در نگاهش هیچ ردّی از زندگی پیدا نبود، سرشانۀ پالتو در چنگش مانده و با دست دیگر، موبایلش را رو به صورتم گرفت: «بخون! ببین دیشب واسه زنده موندنت چه بلایی سر خودم اوردم...» ▪صفحۀ چت با مرتضی و پیام‌هایی که درست چند دقیقه قبل از حضور من روی سِن، رد و بدل شده بود: ـ ترور قطعیه امیر... ـ من الان چی‌کار کنم؟ ـ کاری نمی‌تونی بکنی... فقط از اونجا فاصله بگیر ـ من میرم جلو ـ والله زنده برنمی‌گردی... ▫و پاسخی که دیگر از امیر ارسال نشده بود؛ انگار همان لحظه آمده بود دنبال من... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوبیست‌وهفتم ▪موبایل را قفل کرد، صفحه تاریک شد ولی نگاهم جای خالی پیام‌های دیشب، جا ماند و حس کردم پالتو روی تنم رها شد. ▫بی‌خیال سرشانه‌ام شده بود؛ موبایل را در جیبش جا زد، با حالتی کلافه باند دستش را کشید و از همینجا پرت کرد سمت آب. شاید می‌ترسید با همین دست باندپیچی شده که در فیلم مشخص بود، شناسایی شود. ▪نگاهش تا پای پله رفت، انگار دوباره سرما یادش افتاده و دنبال کاپشن بود ولی باز به طرفم برگشت: «دیشب روی جون خودم شرط بستم تا تو رو زنده بکشم بیرون... هنوزم مطمئن نیستم بتونم تا تهش برم... ولی میرم...» ▫نمی‌شد اطمینان کنم و نشد ادامه دهد. صدای پای کسی را می‌شنیدم که از پشت سر نزدیک می‌شد، دیدم چشم امیر از بالای سرم، سمت صدا کشید ولی جرأت نمی‌کردم برگردم و او با حالتی عصبی اعتراف کرد: «راست گفتی... من اسلحه ندارم... چون نمی‌تونستم تو پرواز با خودم سلاح بیارم... دیشبم فیلم بازی کردم واسه اینکه بتونم تا صبح نگهت دارم...» ▪دوباره نگاهش پشتم سرک کشید، نمی‌دانستم این غریبه چقدر نزدیک شده ولی قلبم از ترس کنج سینه کِز کرده بود و او بی‌صدا تهدیدم کرد: «اونی که داره میاد، هم اسلحه داره هم خیلی از من حرفه‌ای تره! من خبرنگارم ولی اون کارش اینه!» ▫حرفش تمام شده و لب‌هایش بسته بود ولی انگار هنوز با نگاهش خط و نشان می‌کشید تا جم نخورم و همان لحظه صدایی از پشت سر شنیدم: «صبح بخیر!» ▪انگلیسی حرف زد و امیر یک قدم سمتش رفت. کمی سرم را کج کردم و دیدم مردی نسبتاً مُسن با موهایی جوگندمی، درست پشت سرم ایستاده است. ▫صورتش نه شبیه ایرانی‌ها بود نه لبنانی‌ها؛ انگلیسی را کاملاً با لهجه صحبت می‌کرد ولی انگار امیر می‌خواست من را شیرفهم کند این‌بار نمایشی در کار نیست؛ تنها یک اشاره به مرد کرد و او با خونسردی دست در جیبش برد. ▪لبۀ کاپشن چرم چند سانتی‌متر عقب رفت؛ برق دستۀ فلزی کلت، در چشمم جرقه زد و بلافاصله دستش را از جیب بیرون کشید، اسلحه دوباره پشت آستر کاپشن غیب شد و رو به امیر خلاصه کرد: «فرودگاه و مرز رسمی کنسله! پاسپورت هم یعنی خودکشی!» ▫امیر هنوز با گوشۀ چشم مراقب من بود و قلب من از ضربان افتاد؛ فرودگاه؟ مرز؟ پاسپورت؟ یعنی می‌خواستند من را از کانادا خارج کنند؟ ▪اینهمه استرس در جمجمه‌ام جا نمی‌شد و نگرانی در تمام رگ‌هایم ناله زد: شاهرخ... از حالش بی‌خبر بودم و این سنگدل اصلاً نمی‌فهمید! ▫اسلکه و آب و تمام برج‌های تورنتو، دور سرم می‌چرخید و جملۀ آخر مرد، مثل پتک در مغزم خورد: «رد کردن یه نفر مطمئنه... ولی دو نفر ریسکه... یه نفر باید الان بره، یکی بعداً...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوبیست‌وهشتم ▪نگاه امیر روی صورت مرد خشک شد و او خیلی ساده راه حل داد: «به من گفتن اول تو رو رد کنم بعد این خانم...» ▫از وحشت وضعیتی که هر ثانیه بدتر می‌شد، مغزم از کار افتاد؛ امیر یک لحظه مکث کرد، با سکوتی سنگین به طرف همان پله‌هایی که دیشب نشسته بودیم، چرخید و من دنبالش کشیده شدم: «تو که می‌تونی بری...منم برمی‌گردم...» ▪ایستاد، اول نگاهش به طرفم چرخید و بعد سر و شانه‌ها و تمام بدن؛ فقط چند کلمه گفتم ولی نگاهش زیر و رو شده بود، لب‌هایش از هم فاصله گرفت و باز پشیمان شد. ▫دوباره برگشت و در سکوت از پله‌ها پایین رفت؛ انگار تنش را با زنجیر بسته باشند، سنگین خم شد و کاپشنش را از روی پله جمع کرد. ▪طوری به هم ریخته بود که چند بار دست در حلقۀ آستین کرد ولی فرو نمی‌رفت و بار آخر کلافه شد؛ بلاخره کاپشن را پوشید، زیپش را تا زیر چانه بالا کشید و همانجا روی پله نشست. ▫نفهمیدم به چه کسی زنگ زد ولی موبایل را کنار صورتش گرفت؛ احتمالاً خیالش راحت بود این مرد از پشت مراقب من است که دیگر نگاهم نمی‌کرد و پس از چند لحظه، صدایش را شنیدم: «اگه آدم فرستادی که فقط منو نجات بدی، بگو همین الان برگرده... من یا با این دختر برمی‌گردم یا هر چی می‌خواد بشه، دیگه برام مهم نیس...» ▪شانه‌هایش بین مِه، مثل یک سایه محو بود و کلماتش مبهم. احتمالاً نمی‌خواست بشنوم چه می‌گوید؛ از جا بلند شده بود، در همان چند قدم دور خودش می‌چرخید و پس از چند دقیقه بلاخره از پله‌ها بالا کشید. ▫تماسش تمام شده بود؛ من هنوز همانجا ایستاده بودم و او با قدم‌هایی کوتاه طرفم آمد. روبرویم که رسید ایستاد، چند لحظه فقط نگاه کرد و کلماتش در گلو گم شد: «با هم می‌ریم...» ▪حرفش به آخر نرسیده، زنگ موبایل مردی که پشت سرم ایستاده بود، بلند شد؛ می‌شنیدم به انگلیسی تکرار می‌کرد: «من دو نفر رو تضمین نمی‌کنم...» و امیر بی‌خیال هر چک و چانه‌ای پشت آن تماس بود، ذهنم را خط‌خطی کرد: «فکر نکن به خاطر تو نرفتم... فقط نمی‌خوام این بازی رو اونا ببرن... قرار نیس آخر این قصه اونجوری که اونا می‌خوان، تموم بشه!» ▫احساسش به حدی سنگ بود که با هیچ ضربه‌ای نمی‌شکست ولی باز هم رو زدم: «می‌دونی من از شاهرخ بی‌خبرم؟...» ▪نفس کوتاهی کشید ولی باز هم سینه‌اش سبک نشد و سنگین جواب داد: «می‌دونم... ولی اگه اون هنوز زنده باشه، تو هم باید زنده بمونی...» ▫حرفش تمام نشده، نفس من تمام شد؛ اگر زنده باشد؟... ▪تماس مرد غریبه قطع شده و ظاهراً باید دستور مرتضی را اجرا می‌کرد؛ روبروی ما ایستاد و با سه کلمه، نفسم را گرفت: «میریم بندر هالیفاکس.»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
«من اگه می‌خواستم بهت صدمه بزنم، تا حالا صد بار فرصت داشتم...» این مردی که پشت در ایستاده بود، اصلاً شبیه امیر نبود... عاشقانه‌ای امنیتی از سال ۱۴۰۴ و جنگ رمضان با ما همراه باشید 👇👇 https://eitaa.com/samn910