eitaa logo
صبح نزدیک
92 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با جماعت مرجفون چه کنیم؟ گاهی آدم‌هایی را می‌بینیم که آن‌قدر از یک مسئول، یک تصمیم یا یک اتفاق می‌ترسانند که آدم فکر می‌کند اگر به حرفشان گوش ندهی، فردا دنیا به آخر می‌رسد! البته نگرانی و نقد، چیز بدی نیست. هر جا لازم باشد باید سؤال کرد، مطالبه کرد و حتی هشدار داد. اما یک فرق مهم وجود دارد؛ هشدار دادن با ترساندن مردم فرق دارد. اگر رهبری درباره فردی یا مجموعه‌ای صریحاً فرموده‌اند که به آنها اعتماد کنید، نمی‌شود با «نکندها»، شایعات و احتمالات بی‌پایان، دائماً مردم را نسبت به همان موضوع بدبین و نگران کرد. اعتماد البته به معنای چشم بستن نیست؛ نظارت و مطالبه‌گری سر جای خودش است. اما قرار نیست هر احتمال دوری را به یک خطر قطعی تبدیل کنیم و بعد جامعه را بر اساس آن بترسانیم. به نظرم در برابر این جماعت، نه باید عصبانی شد و نه وارد بازی‌شان شد. فقط باید یک سؤال ساده پرسید: حرف شما بر اساس واقعیت و سند است، یا دارید از ترس مردم برای اثبات حرف خودتان استفاده می‌کنید؟ جامعه هم به نقد نیاز دارد، هم به اعتماد. نه ساده‌لوحی درست است، نه بدبینی دائمی. و قطعا بزرگ‌ترین خدمت به آرامش جامعه این است که اجازه ندهیم «نکند»ها، جای «واقعیت» را بگیرند. آخرین جمله هم یادآوری کنم و خلاص: خاطرتان هست که می‌گفتند تنگه را دادیم و رفت؟! خاطرتان هست که می‌گفتند رهبری تحمیل‌پذیر است؟! خاطرتان هست که می‌گفتند فرماندهان ما بزدل و ترسو هستند؟! خاطرتان هست بخاطر شرایط حاد و خاص حتی خبرگان رهبری را که بنابر مصالح امنیتی، کمی دیرتر رهبر جدید را معرفی کردند به کودتا، متهم می‌کردند؟! اکنون کجا ایستاده‌ایم و کدام گزاره های باطل این جماعت به وقوع پیوسته است؟! اگر هنوز به دنبال صحبتهای این جریان هستید، بی‌تعارف به عقل خود شک کنید! اگر بعد از فرمان صریح رهبری که فرمودند: «بنده قاطعانه اعلام میکنم که ارتکاب هر آنچه به‌ضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است.» باز به دنبال هوچیگری این جریان در خدمت دشمن هستید، دیگر به عقل خود نه، به دین خود شک کنید! جان فدا یعنی جانم فدای تمامیت ایران و سرم فدای فرمان رهبرم ✍مخلص همتون |يجاهدون‌في‌سبيل‌الله‌ولا‌يخافون لومة‌لائم|
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا برخی زنان لباس بدن نما می‌پوشند؟ 📌 پاسخ علمی از کتاب ━━═━━➖⊰❀〰❀⊱➖━━═━━ https://eitaa.com/samn910
52.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 دفاع مقدّس؛ میدان عارفان الهی 🎥 نماهنگ ویژه KHAMENEI.IR به مناسبت فرارسیدن هفته دفاع مقدس از بیانات رهبر شهید انقلاب و حاج قاسم سلیمانی درباره باطن دوران دفاع مقدس هشت ساله ➕ اشک‌های «آقای شهید ایران» در آخرین دیدار شاعران دربارۀ ماجرای بی‌سیم شهیدان کاظمی و باکری https://eitaa.com/samn910
⚠️🚨☝️مخبر: پیام مستدل رئیس‌جمهور دفاع تمام قد از ایران است 🔹جناب آقای دکتر پزشکیان امروز در مجمع عمومی سازمان ملل، نماینده شایسته و صدای همه ایرانیان بود؛ قاطع، مستدل و با منطق در دفاع تمام قد از ایران عزیز. 🔹پیام رئیس‌جمهوری اسلامی ایران روشن بود: در برابر قلدر سر خم نکرده، شهدایمان را فراموش نمی‌کنیم و متجاوزان را پشیمان خواهیم کرد.
احسنت به دکتر پزشکیان عالی بود
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فیلم کامل سخنرانی رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد
صبح نزدیک
🔴 فیلم کامل سخنرانی رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل متحد
🔴دکتر پزشکیان خوب، قاطع، جامع، دقیق و در شان نماینده ملت بزرگ ایران اسلامی سخنرانی کرد. احسنت خداقوت
شعارهای پلاکاردی در حمایت از پزشکیان 13.دست‌مریزاد دلاور! زبان گویای غیرت یک ملت شدی و هیمنه‌ تروریست ها را فرو ریختی 14. دکتر پزشکیان، درود بر این شجاعت علوی ، ایستادی، غرّیدی و عزت ایران را فریاد زدی 15. عالی بودی دکتر پزشکیان، خداقوت به زبان برّان مقاومت ، لرزه‌ای که بر تن کاخ‌نشینان انداختی تماشایی بود! 16. دکتر پزشکیان، دمت گرم شیربیشه! در دهان گرگ رفتی و طنین حقیقت را بر سرشان آوار کردی 17. دکتر پزشکیان عزیز ، پایدار باشد زبانت ، پایدار باشد بیانی که ذره‌ای لکنت در برابر مستکبران به خود ندید 18. عالی بودی پزشکیان ، کلامت عزت‌آفرین، حضورت هیمنه‌شکن ، سپاس ای فرزند ایران
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌وسوم ▪موبایل را قفل کرد؛ صفحه پیش چشمانم سیاه شد و حس کردم قلبم از تپش افتاد ولی نمی‌خواستم باور کنم: «میشه تلگرامش رو ببینی؟» ▪دوباره قفل موبایل را باز کرد؛ چند لحظه کشید تا در تلگرام، "پسر خوب" را پیدا کند، در همین چند لحظه من هزار بار مُردم ولی آخرین بازدیدش در تلگرام از واتساپ هم قدیمی‌تر بود. ▫نمی‌فهمیدم این چه حس گسی است که مثل سم در تمام رگ‌هایم می‌خزید؛ قبل از اینکه موبایل را قفل کند، چشمم را بستم و او در پاسخ به هر چه نشد خواهش کنم، با لحنی گرفته جواب رد داد: «نمیشه تماس بگیریم یا پیام بدیم... ریسکش خیلی بالاس...» ▪دیگر چشمم را باز نکردم، پیشانی‌ام را گوشۀ شیشه تکیه دادم و تنم روی صندلی ولو شد. ▫اصلاً نمی‌شد جمع و جور کنم؛ نه فکرم را، نه این دست و پای لمس را و نه اشکی که بلاخره چکید. ▪آخرین پیامی که جواب ندادم... نگاه ناامیدش بین جمعیت... نبض نفس‌های زخمی‌اش تهِ راهرو... و حرفی که نشد بزند... انگار تمام رگ‌های قلبم با هم بریده شد؛ درد در تک‌تک دنده‌هایم شکست و گریه در گلویم گیر کرد. ▫همان شالی که به زور سرم کرده بود، روی صورتم گرفتم تا این مرد غریبه نه ببیند نه بشنود ولی مطمئن بودم حتی لرزش شانه‌هایم را حس می‌کند و یک کلمه نمی‌گفت. ▫اصلاً نمی‌خواستم چشمم را باز کنم؛ نفهمیدم کِی بین دیوارهای این زندان آهنی شب شد، فقط تا می‌شد خودم را کنج صندلی لِه می‌کردم شاید همینجا چال شوم! ▪در تاریکی این جاده چیزی پیدا نبود؛ جز سرمایی که حتی از پشت شیشه‌ها به تنم نیش می‌زد و عطر شبیه چوب خیس امیر که در گرمای گرفتۀ بخاری، ناچار بودم نفس بکشم. ▫هیچ‌کدام یک کلمه حرف نمی‌زدند؛ خیال کردم شاید خوابیده ولی سرش از پشت به صندلی مانده و نگاهش معلوم نبود تا کجا رفته است. ▪چند دقیقه بعد ماشین ایستاد؛ شاید باز هم برای نماز! روی ظرف نهار، جعبۀ کاهی شام هم بین‌مان اضافه شد، نمی‌دانستم از تماس مرتضی بود یا خیال زنش ولی مثل ظهر دیگر با اشتها نمی‌خورد. ▫بطری آب را سر کشید ولی من... از وحشت آخرین بازدید شاهرخ، نه می‌شد چیزی بخورم، نه حتی نفس بکشم نه در این تاریکی ترسناک، بخوابم. ▪کنار این مرد، می‌ترسیدم خوابم ببرد؛ پلک‌هایم بارها روی هم می‌خورد و دوباره نگهش می‌داشتم ولی لعنت به این ترکیب سمّی ادکلن و هوای داغ بخاری که بلاخره خوابم کرد... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوچهل‌وچهارم ▪یک لحظه حس کردم همه ‌چیز متوقف شد؛ هم حرکت گهوارۀ ماشین، هم گرمای بخاری و هم عطری که دیگر هیچ‌جا نبود؛ تنم خشکِ خشک بود، به زحمت کمرم را تکان دادم و دیدم هیچ‌کس در ماشین نیست. ▫تاریکی محض مسیر، نور تیز چراغ سقفی ماشین و سکوت ترسناکی که با صدای تکبیر کسی شکست. ▪ماشین کنار جاده ایستاده بود؛ راننده رو به من نگهبانی می‌داد و امیر با یک وجب فاصله، پشت به پنجره نماز می‌خواند. ▫مغزم خاموش و چشمم خمار خواب بود؛ جعبه‌های غذا هنوز کنارم مانده و چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در، نگاهم را بلند کرد. ▪امیر سوار شد، فقط یک لحظه به صورتم نگاه کرد ولی نمی‌دانم چه دید که بلافاصله پا پس کشید؛ تکیه‌اش را روی صندلی محکم کرد، دست‌هایی که احتمالاً از سرما سِر شده بود، زیر بازوهایش گرفت و با نفسی یخ‌زده پرسید: «نمی‌فهمم چطور یه مرد می‌تونه به دختری که انقدر دوسش داره، دروغ بگه؟» ▫سرِ هم کردن کلماتش برای این ذهن خواب، سخت بود؛ راننده سوار شد، ماشین حرکت کرد و او فقط کمی به طرفم چرخید: «نمی‌خوام بگم عمدی بوده... شاید واقعاً مجبور بوده با تو بازی کنه...» ▪نوک بینی و گونه و گوش‌ها همه از سرما سرخ شده بود، گودی پای چشم‌ها داد می‌زد دیشب نخوابیده و با هر کلمه گیج‌ترم می‌کرد: «نمی‌دونم پای شاهرخ انصاری تا کجا گیره... اصلاً نمی‌دونم چجوری جذب شده و الان دقیقاً تو تور کیه؟... ولی وقتی بهم گفتی تو اون جعبه، عکسای دو نفرۀ خودتون رو جاساز کرده، فهمیدم خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم جلو رفته...» ▫درد از مهره‌های گردنم تا کمرم کشید؛ نمی‌شد سرم را صاف نگه دارم و او شمرده ادامه داد: «یعنی کسی از روز اول آشناییِ شما تو تهران پشت سرتون بوده... هر جایی که فکرشو نمی‌کنی... ازتون عکس گرفته... و بدتر از همه اینکه شاهرخ از این قضیه خبر داشته... چندتا از عکسا رو تو اون بسته گذاشت تا باوری کنی من ازت جاسوسی کردم... ولی معلوم نیس چه عکسای خصوصی دیگه‌ای ازتون داره که به وقتش رو می‌کنه...» ▪از تمام جملاتش، فقط همین چند کلمۀ آخر در گوشم سوت کشید و اجازه ندادم ادامه دهد: «شاهرخ دو ماه بیشتر ایران نبود... هیچ قرار خصوصی با هم نداشتیم... فقط چند بار پارک و رستوران رفتیم...» ▫به شالی که دوباره روی شانه‌ام رها شده بود، نگاه کرد؛ چشمش پُر از کنایه بود و قبل از اینکه لب باز کند، دهانش را بستم: «من اونجوری که تو فکر می‌کنی، نیستم!» ▪تُن صدایم طوری بلند شد که راننده یک درجه به طرفم چرخید، دوباره برگشت و امیر محکم حرف زد: «من هیچ فکری نکردم...» ▫از اتهامی که علیه این دختر در ذهنش ساخته بود، بد عصبی شدم و صدای او عصبی‌تر بود: «فقط خواستم بدونی اونی که داری به خاطرش خودتو می‌کُشی، احتمالاً خیلی چیزا رو ازت مخفی کرده... بارها از اعتماد تو خرج کرده... حاضر شده تو رو بترسونه تا باورش کنی... کاری که یه مرد عاشق هیچوقت نمی‌کنه...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد