📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلوهفتم
▪برای اولین بار در عمرم حس میکردم مغزم هیچ کنترلی روی رفتارم ندارد؛ چشمم طرف ماشین پلیس کشیده شد، او قدم اول را سمت گیت کج کرد و من در جهت مخالف فقط دویدم.
▫باید به این ماشین پلیس میرسیدم؛ نمیدانستم چند ثانیه میکشد ولی باید میرسیدم!
▪صدای گُپ و گُپ دویدنش را پشت سرم میشنیدم؛ فریادهایی که نمیفهمیدم و فقط جیغ میکشیدم شاید کسی بشنود!
▫دیگر نه امیر بود، نه آن راننده؛ باید از دست این آخری هم فرار میکردم ولی جیغهایم بین عربدۀ جرثقیل و بوق کشتی و زوزۀ موتور تریلیها دفن میشد!
▪حتی دویدن این دختر وحشتزده بین دیوارهای آهنی کانتینرها را، هیچکس نمیدید و نمیفهمیدم چرا هر چه میدوم، نور قرمز و آبی ماشین پلیس دورتر میشود!
▫نه! نباید میپیچید! نباید ماشین پلیس از چند لاین جلوتر، دور میزد! باید من را میدید و همان لحظه حس کردم کوهی روی سرم خراب شد.
▪نمیدانم با مشت زد یا کف دست اما سر و گردن و کمرم با هم بیحس شد، قدمهایم به هم پیچید و با صورت روی زمین افتادم.
▫وحشتزده روی آسفالت خیس اسلکه چرخیدم؛ درست بالای سرم ایستاده بود، با صورتی کبود و چشمانی که از حدقه بیرون میزد، رو به صورتم خم شد و خرناس کشید: «بلند شو!»
▪آژیر پلیس در گوشم گم شد؛ انگار این سمت نیامد، اصلاً هیچکس من را ندید، حتی یک نفر جیغهایم را نشنید.
▫نمیشد این تن لتوپار را از روی زمین جمع کنم؛ کف دستم را به آسفالت فشار دادم و انگشتانم درجا خیس و چرب شد. چند لحظه کشید تا خودم را از زمین بکنم اما هنوز کمرم صاف نشده، ساعدم را کشید.
▪در روشنیِ بیرنگ هوا، میدیدم کاپشن و شلوارم همه خیس و روغنی شده، کلاه از سرم افتاده، شال روی موهایم سُر میخورد و از سرما تمام تنم سِر شده بود.
▫مغزم چند دقیقهای بود کار نمیکرد؛ فقط دنبالش کشیده میشدم و میدیدم به جای هر مسیر اصلی، از بیراههترین خطوط بین کانتینرها با عجله میرود.
▪باد مثل شلاق از سمت دریا به صورتم میخورد؛ به جای هوا، بوی آب و آهن نفس میکشیدم، وحشت در سینهام عُق میزد و انگار تمام دنیا در سرم معلّق بود.
▫نفهمیدم چند دقیقه کشید و از چند دالان عبور کرد اما اینجا دیگر خبری از هوا نبود! حتی بوی آب دریا و آهن کانتینرها هم نبود؛ سرما و باد و صدای اسلکه هم نبود، اصلاً اینجا شبیه هیچجا نبود!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوچهلوهشتم
▪یک در آهنی بزرگ روبرویم بود؛ قفل با صدایی زنگزده چرخید و مرد یک قدم عقب کشید: «برو تو!»
▫لرزش عجیبی زیر قدمهایم حس میکردم؛ انگار چیزی زیر این سطح فلزی راه میرفت و بوی روغنی که به در و دیوار چسبیده بود.
▪قدمهایم لق میزد؛ نفهمیدم خودم جلو رفتم یا او هُلم داد اما همین که در را پشت سرم بست، نفسم خفه شد.
▫در و دیوار و سقف، همه داشتند من را میبلعیدند؛ یعنی قرار بود در همین چند متر قبر آهنی، آن هم زیر آب، زندهبهگور شوم؟
▪نور سفید و سردی از یک حباب کوچک روی سقف چشمم را میزد، دریچهای انتهای دیوار که بوی دریا و باد سرد را تا تهِ این دخمه میکشاند و سکوتی که داشت کاسۀ سرم را میشکست.
▫ساق پاها بیحس بود؛ یک قدم خودم را تا پای دیوار سرد و خاکستری به زحمت کشیدم و همانجا کف زمین ولو شدم. صدایی شبیه فن میشنیدم و باد نسبتاً گرمی که از جایی نفوذ میکرد اما همهچیز سرد بود.
▪شاید هم قلب من از ترس یخ زده بود و تن این جنازه هر لحظه سردتر میشد... اصلاً این کشتی کجا میرفت و من قرار بود تا کِی اینجا بمانم؟!
▫سرم را کمی بالا گرفتم؛ ارتفاع سقف خیلی بلند نبود و از هیچجا آسمان پیدا نبود اما خدا من را میدید؟! اصلاً خدایی بود که اینهمه وحشتم را ببیند؟! اگر نمیخواست رحم کند، میشد همین حالا بمیرم؟!
▪زانوهایم را در بغلم جمع کردم، شاید کمی گرم شوم. دستها دور ساق پا، سرم را روی زانوها فشار میدادم و همان لحظه در باز شد.
▫همان مرد بود اما بیجلیقه، بدون کلاه ایمنی و چشمانی که دیگر خیالش از مخفی کردن من تخت شده بود.
▪یک دست به کمر، دست دیگر به لبۀ در گرفت و شمرده صحبت کرد: «آب و غذا برات میارم. هر 5 ساعت در رو باز میکنم بری سرویس. بین راه، چند بار کشتی بازرسی میشه، صدات در نمیاد.»
▫میترسیدم در چشمانش نگاه کنم و برای انگلیسی صحبت کردن، لکنت گرفته بودم: «این... کشتی... کجا... کجا میره؟»
▪یک قدم جلوتر آمد و من از همین یک قدم، وحشت کردم. جایی برای فرار نبود؛ اصلاً توانی برای یک وجب جم خوردن هم نبود، مثل جنینی که ترسیده باشد، بیشتر در خودم مچاله شدم و او چیزی کنارم کف زمین گذاشت.
▫یک بطری آب بود، دوباره به صورتم خیره ماند و بدون گفتن یک کلمه بیرون رفت. قفل روی در چرخید، صدای پایش دور شد و یک لحظه حس کردم همهچیز تکان خورد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 زلزله در شبکه تلویزیونی وابسته به موساد رژیم صهیونیستی!
🔹عصبانیت دیدنی مزدوران شبکه اسرائیلی اینترنشنال از سخنرانی جانانه پزشکیان، رئیسجمهور ایران در سازمان ملل!
عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرید...
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 خالی شدن سالن مجمع سازمان ملل در آغاز سخنرانی نتانیاهو کودک کش و توهین او به دیپلماتها
🔹نتانیاهو، نخستوزیر رژیم صهیونیستی، در یک واکنش عصبی به خروج دیپلماتها از سالن مجمع سازمان ملل همزمان با آغاز سخنرانیاش گفت:
🔸اگر هنوز بزدلهای بیشتری هستند که سالن را ترک نکردهاند، همین حالا خارج شوند.
🔺قرار گرفتن تصویر شهید سلیمانی(❤️) روی میز هیئت ایران همزمان با سخنرانی نتانیاهو کودک کش
🔹رسانههای عبری تصویری از محل استقرار هیئت جمهوری اسلامی ایران در نشست مجمع عمومی سازمان ملل منتشر کردند.
#میراثشهیدسلیمانیمبارزهبااسرائیل
https://eitaa.com/samn910
استاد فرهمند4_5829913041935796495.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
.
دعای ندبه؛ یعنی فریادِ دلهای مشتاقِ حسین علیهالسلام برای دیدنِ حضرت مهدی عجلالله🚩
ندبه میخوانیم به نیتِ فرج، و به عشقِ خونِ مظلومِ کربلا
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩷 ابتکار برای کاهش هزینه ازدواج 🩷
🎤 استاد پناهیان
#ازدواج_آسان
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
🍋🟩خواص خربزه👆
#دانستنیها
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رپ سخنرانی پزشکیان هم ساخته شد!
https://eitaa.com/samn910