🔴 زیارت امام زمان علیه السلام در روز جمعه
🔵 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ اللهِ في خَلْقِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللهِ الَّذي يَهْتَدي بِهِ الْمُهْتَدُونَ، وَيُفَرَّجُ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخآئِفُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْوَلِيُّ النّاصِحُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَفينَةَ النَّجاةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ الْحَيوةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَجَّلَ اللهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الاَْمْرِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يامَوْلايَ، اَنـَا مَوْلاكَ عارِفٌ بِاُوليكَ وَاُخْريكَ، اَتَقَرَّبُ اِلَي اللهِ تَعالي بِكَ وَبِآلِ بَيْتِكَ، وَاَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ، وَظُهُورَ الْحَقِّ عَلي يَدَيْكَ، وَاَسْئَلُ اللهَ اَنْ يُصَلِّيَ عَلي مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاَنْ يَجْعَلَني مِنَ الْمُنْتَظِرينَ لَكَ وَالتّابِعينَ وَالنّاصِرينَ لَكَ عَلي اَعْدآئِكَ، وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْكَ في جُمْلَةِ اَوْلِيآئِكَ، يا مَوْلايَ يا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ، هذا يَوْمُ الْجُمُعَةِ وَهُوَ يَوْمُكَ، الْمُتَوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ، َالْفَرَجُ فيهِ لِلْمُؤْمِنينَ عَلي يَدَيْكَ، وَقَتْلُ الْكافِرينَ بِسَيْفِكَ، وَاَنَا يا مَوْلايَ فيهِ ضَيْفُكَ وَجارُكَ، وَاَنْتَ يا مَوْلايَ كَريمٌ مِنْ اَوْلادِ الْكِرامِ، وَمَأْمُورٌ بِالضِّيافَةِ وَالاِْجارَةِ، فَاَضِفْني وَ اَجِرْني، صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي اَهْلِ بَيْتِكَ الطّاهِرينَ.
#امام_زمان
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 روایتی که دو روز بعد کامل شد!
در نخستین روز مناظره عمومی سازمان ملل، یک تصویر خیلی زود خبرساز شد: اعضای هیئت ایرانی هنگام سخنرانی دونالد ترامپ سالن را ترک کردند، همه بجز یک دیپلمات جوان!
🔸 اما بخش کمتر دیدهشده ماجرا، دو روز بعد اتفاق افتاد! همان دیپلمات جوان، ناصر اسدی، این بار در صحن مجمع عمومی و در قالب حق پاسخ ایران به سخنان نتانیاهو، در نطقی انقلابی علاوه بر نتانیاهو، به یاوهگوییهای ترامپ نیز پاسخ درخور داد.
🔸 شاید برای قضاوت دقیقتر، دیدن ادامه ماجرا هم لازم باشد؛ ویدیوی بالا به همت اعضای کمیته روابط بینالملل اندیشکده علوم و فناوریهای نرم انقلاب اسلامی زیرنویس و ۱۰ دقیقهی افتخارآفرین را تقدیم شما میکند
طائب: جانفدا بزرگترین پویش دفاعی در تاریخ جنگهای دنیاست
🔹رئیس سازمان بسیج: بزرگترین ارتشهای دنیا ظرفیت و استعداد مشخصی دارند و در میدانهای جنگ، نیروهای دشمن با فرسایش فکری، روحی و جسمی مواجه میشوند، اما بسیجیان جانفدا در مواجهه با خطرات، شادابتر و سلحشورتر میشوند.
🔹پویش «جانفدا» انعکاس جنبهای از بعثت و برانگیختگی مردم ایران است و این پویش را میتوان بزرگترین پویش دفاعی در تاریخ جنگهای دنیا دانست.
🔹این حضور، حاکمیت ایران بر تنگۀ هرمز را تثبیت میکند و به دشمنان اعلام میکند تا زمانی که خواستههای ملت ایران تحقق پیدا نکند، تنگه بازشدنی نخواهد بود.
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوهفتم
▪خیلی خسته بودم؛ خیلی بیشتر از چیزی که بتوانم به کسی بگویم...
▫حتی نمیتوانستم حساب کنم چند روز است صدای پدر و مادرم را نشنیدم...
▪چند روز است از حال تنها دخترشان بیخبر ماندند و اصلاً در این برزخ بیخبری، هنوز زنده بودند؟...
▫تکیه به دیوار، سرم از پشت رها شد و از تنها کسی که میشد سؤال کنم، سؤال که نه... گله کردم: «میتونی یه بارم خودتو بذاری جا من؟...»
▪یک لحظه هر چه در نگاهش بود، ناپدید شد... نه بازجویی، نه کنجکاوی، نه سرزنش... فقط یک نفس کوتاه و پاسخی تلخ: «من یه روز جای تو بودم... خودِ تو بودم...»
▫منتظر بودم هر حرفی بزند اما این یکی را نه... موبایل را قفل کرد و در جیبش گذاشت؛ چند قدم سمت میز رفت و روی صندلی فلزی نشست.
▪کنار سرش یک پنجرۀ دایرهای کوچک، فقط کمی بزرگتر از یک بشقاب بود و او از همان دریچه، خیره به تاریکی دریا، ادامه داد: «روزی که تو ستاد روحانی به هر دری میزدم تا رقیبش رأی نیاره... فقط یه دلیل داشت... میخواستم ایران عوض بشه!»
▫هر دو دست را زیر چانه به هم گره زد؛ انگار در همین تاریکی موهوم، دنبال گذشتۀ خودش میگشت و چشمش از شیشۀ مات پنجره جدا نمیشد: «وقتی روحانی رأی اورد، فکر کردم به چیزی که میخواستم رسیدم... ولی فقط چند ماه کشید تا بفهمم من به هیچی نرسیدم... فشار روی رسانهها بیشتر شد... سانسور خبرنگارا بدتر شد...»
▪دستش را از زیر صورتش کشید؛ سرش معلّق ماند و نگاهش به جای شیشه، روی میز سقوط کرد: «اون روز مطمئن شدم دیگه ایران رو نمیشه عوض کرد... فکر میکردم فقط باید از این کشور برم... اونجا داشتم خفه میشدم...»
▫بلاخره سمتم چرخید؛ نگاهش به اندازۀ سالها خسته بود و لحنش خستهتر: «خیلی وقته اومدم اینور... ولی از یه جایی به بعد فهمیدم هیچی اونجوری که من فکر میکردم، نیس... نه ایران... نه کشورای دیگه...»
▪چند لحظه فقط نگاهم کرد ولی مثل همیشه نبود! اصلاً انگار این مرد امیر دادفر نبود: «تو خودِ منی... فقط چند سال جوونتر... چند تا زخم کمتر... چند قدم مونده به تهِ خط...»
▫تکانهای کشتی کم شده بود؛ حالم کمتر به هم میخورد ولی صدای ممتد موتور، روی مغزم متوقف نمیشد و کلافه پرسیدم: «اگه پشیمون شدی... چرا برنمیگردی؟...»
▪سرش را کج کرد؛ مثلاً لبخند زد ولی از چشمانش درد میبارید: «چون به جایی رسیدم که دیگه نمیشه برگشت... همونجایی که نمیخوام تو برسی...»
▫نمیتوانست فریبم دهد! نمیشد خودش را شبیه من نشان دهد تا از زیر زبانم حرف بکشد!
▪میخ چشمانش ماندم و مثل خودش با خونسردی، حالش را گرفتم: «تو اصلاً شبیه من نیستی! من با عامل اطلاعاتی حزبالله لبنان رفیق نیستم! من هر زمان بخوام برام اسلحه جور نمیشه! من کلی آدم و ماشین و رابط ندارم که یه دختر رو از کانادا بدزدم و به زور ببرم ایران!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتوهشتم
▪کلمۀ آخر را که گفتم، انتظار هر واکنشی داشتم جز یک خندۀ کوتاه و چکّشی! شبیه شکستن شیشه، فقط یک ثانیه طول کشید ولی سرم را سوراخ کرد! بلافاصله لبهایش جمع شد و خیلی جدی جواب داد: «راست میگی! من اصلاً شبیه تو نیستم! من انقدر یه دنده و لجباز نیستم!»
▫از جا بلند شد، از زیر میز یک بسته کشید و تا پای دیوار رفت، همانجایی که از صبح به جای این تخت فلزی، جای خوابش شده بود ولی قبل از اینکه بنشیند، به سمتم برگشت: «این خوبه که هیچوقت نمیخوای کم بیاری ولی حواست باشه زیادی جلو نری!»
▪منتظر جوابم نشد؛ اصلاً انگار نمیخواست بشنود! پشت به من، رو به دیوار، پتو را از داخل بسته بیرون آورد، روی زمین پهن کرد و همانجا دراز کشید.
▫پاها را کاملاً کشیده بود، با ساعد دست پیشانیاش را پوشاند و چشمانش را بست اما لای در هنوز باز بود!
▫دستم برای انتقام گرفتن از این مرد خیلی باز نبود ولی یک لحظه فکری در ذهنم جرقه زد و مثل اسفند از جا پریدم!
▪پاورچین تا پای در رفتم، میدانستم چطور با اعصابش بازی کنم و مخصوصاً دستگیره را محکم فشار دادم؛ در با صدای بلندی بسته شد و انگار بدنش را برق گرفته باشد، تمام تنش تکان خورد!
▫شاید خیال کرد کسی آمده، من بیخیال برگشتم و او با حالتی عصبی پرسید: «چه خبرته؟!»
▪روی تخت نشستم و انگار نه انگار... ساده پاسخ دادم: «دوست ندارم در باز باشه...»
▫نگاهش دوباره تا در رفت و من با لحنی مخصوصاً مشکوک پرسیدم: «گناه داره با یه زن زیر یه سقف تنها بمونی؟!»
▪فقط یک لحظه روی صورتم مکث کرد و بیخیال هر چه تمسخر در پوزخندم بود، دوباره دراز کشید. باز ساعدش را روی پیشانی گرفت ولی من بیخیال نمیشدم: «راست میگن تو خارج مردها انقدر زن بیحجاب دیدن که دیگه براشون مهم نیس؟»
▫چند ساعتی میشد شالی که به زور سرم کرد، روی تخت مچاله افتاده بود؛ جوابی نداد، حتی چشمانش را باز نکرد ولی من از پیادهروی روی ذهنش لذت میبردم: «پس چرا واسه تو مهمه؟! چرا تنها بودن با یه دختر برات عادی نشده؟!»
▪با همان دست روی پیشانی و چشمان بسته، یک نفس کوتاه کشید و بیصدا پرسید: «واقعاً هنوز نفهمیدی حریف من نمیشی؟!»
▫بد جا خوردم! منتظر بودم انفجار و عصبانیتش را ببینم ولی عین خیالش نبود!
▪به جای او، من عصبی شدم؛ باید این بازی را میبُردم و با اولین سؤالی که به ذهنم رسید، دوباره تک زدم: «تو دانشگاههای ایران انقدر قانون واسه دختر و پسرها میذارن که هر چی هم خارج باشید، بازم تا یه دختر میبینید، دیگه نمیتونید عادی باشید!»
▫بلاخره قفلش شکست؛ دستش را از روی پیشانی کشید، به سمتم چرخید و خیلی جدی پرسید: «شما تا حالا تو چند تا از دانشگاههای آمریکا و اروپا درس خوندی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوشصتونهم
▪یک لحظه آب بیخ گلویم پرید؛ دانشگاه آزاد واحد تهران شمال درس خوانده بودم و تا بخواهم چند کلمه جمع و جور کنم، پاتک زد: «احتمالاً دانشگاه آکسفورد انگلستان درس نخوندی! چون اگه خونده بودی، میدونستی اونجا پوست دانشجوها رو بابت پوشش میکَنن! از کت و شلوار تیره و اجبار جوراب واسه پسرا تا لباس گشاد و آستیندار واسه دخترها! خالکوبی و رنگ موی خاص هم ممنوعه!»
▫لبهایم از هم جدا شد تا یک کلمه بگویم ولی باز هم فرصت نداد: «فکر میکنم دانشگاه هاروارد هم نرفته باشی! چون اگه اونجا مدرک گرفته بودی میدونستی حتی پوشیدن جوراب هم اجباریه و ناخن مصنوعی هم ممنوعه! دانشگاه تگزاس هم نباید درس خونده باشی چون اونجا که اوضاع از اینم بدتره! تو هیچ فضای بستهای دانشجوها حق استفاده از عینک دودی ندارن، آخه قرتیبازی محسوب میشه! پوشیدن جوراب همچنان اجباریه اما حتی طرح جوراب باید ساده باشه!»
▪دستم را بالا گرفتم و تا خواستم بگویم بس است، کلمات بعدی بینوبت از دهانش بیرون ریخت: «دانشگاه فلوریدا باید بلوز و شلوارت یه رنگ باشه! دکمهها هم کاملاً بسته! دانشگاه مونترال کانادا، غیر از ساعت و حلقۀ ازدواج، هیچی نباید دستت باشه...»
▫اصلاً انگار وقتی مغزش روشن میشد، دیگر قابل خاموش کردن نبود و با صدای بلند اعتراض کردم: «سرم درد میکنه، بسّه دیگه!»
▪هر چه کلمه بین لبهایش منتظر خروج بود، همه با خنده بیرون زد! من به پهلو دراز کشیدم، چشمانم را بستم و فقط شنیدم با همان خنده دو کلمه گفت: «شب بخیر!»
▫تمام رگهای سرم از فشار در حال انفجار بود! تکانها دوباره بیشتر شده، انگار تخت زیر تنم شنا میکرد. صدای موتور از سرم بیرون نمیرفت و مطمئن بودم در این جهنم نمیتوانم حتی یک لحظه بخوابم!
▪مژههایم را فقط کمی از هم فاصله دادم و مخفیانه نگاه کردم؛ به پهلو رو به دیوار خوابیده و صدای نفسهایش بلند بود! باورم نمیشد واقعاً خوابش برده و یک لحظه دلم خواست موبایلش همین حالا به جای جیب شلوارش، دست من باشد!
▫فقط کافی بود یک ذره استرس روی ذهنم کمتر شود... از دلتنگی برای شاهرخ تا تهِ قلبم میسوخت... خیره به سقف مثل دیوانهها با خودم حساب میکردم چند روز است او را ندیدم؟
▪چراغ اتاق روشن بود؛ اصلاً میترسیدم خاموش کنم. در همین روشنایی سرد و کم، حداقل یک ذرّه روی اوضاع مسلط بودم و خودم نفهمیدم چشمم کِی خیس شد.
▫بدم میآمد سرم را روی این بالش فرو کنم تا صدای پای اشکم را نشنود؛ نمیدانستم این ملحفه آخرین بار کی شسته شده!
▪حسابش از دستم رفته بود چند شب است نتوانستم مسواک بزنم! حتی موهایم را شانه نکردم و اصلاً تا کِی باید بدون حمام و شستن لباسها، در این قبر میخوابیدم؟!...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینها افسانه نیست!
این عالم اسراری دارد که اهل سر میدانند
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
https://eitaa.com/samn910