eitaa logo
صبح نزدیک
93 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
88 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️🚨رهبرشهید فرمود من با این کارها مخالفم ولی گوش نکردند و گفتند رهبری یک وظیفه دارد و ما عمار هستیم و وظیفه ی دیگر. ❌ گفتن ما عمارها باید سمت لاریجانی مُهر پرت کنیم و فحش بدیم. ❌الان هم دارن در مجازی میگن مرگ بر این مسئول و عراقچی و فلان نفوذی🙄 ⚠️ شما عمّار نبودید شما نادان بودید وگرنه کلام به این صراحت رو میفهمیدید و بعد این سخنزانی دیگه چنین نمیکردید ولی بعد این سخنان که آقا از لاریجانی و سید حسن خمینی دفاع کرد باز همان روش رو در مورد این دونفر ادامه دادید. 👇👇👇 🙃 🚨فقط با آمدن فضای مجازی، مدل مهر و دمپایی پرت کردنتان مجازی شد. https://eitaa.com/samn910
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 روایت شهید نیلفروشان از عمق اعتقاد شهید سیدحسن نصرالله به ولایت فقیه
🚨حزام الاسد: تعز آزاد شد عضو دفتر سیاسی جنبش انصارالله یمن: با یاری و لطف خداوند، تعز آزاد شد و آرامکو ریاض و خریص در آتش می‌سوزند.
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفتادوسوم ▪انگشتان دستش از هم باز شد؛ همان اندازه که نگاهش در چشمانم فرو رفته بود، عقب کشید؛ تا پای همان پتویی که پهن کرده بود، تلوتلو خورد و همانجا نشست. ▫انگار هنوز رهگیری بعد از این تماس را تصور می‌کرد؛ با هر دو دست بین موهایش چنگ زد، چشمانش را بست و هر چه روی سینه‌اش مانده بود، با نفسی سنگین بیرون داد. ▪ تنم طوری بی‌حس شده بود که دلم می‌خواست یکی دستم را بگیرد و تا پای تخت ببرد ولی هیچ‌کس نبود. ▫دست به دیوار، خودم را می‌کشیدم تا بلاخره رسیدم؛ وزنم را روی تخت انداختم و دو کلمه‌ای که بی‌اختیار تکرار کردم: «آبروی ایران...» ▫اصلاً مگر چیزی از آبروی ایران باقی مانده بود که من بخواهم تکّه‌ای از آن باشم؟... ▪حساب بدبختی‌های کشورم از دستم در رفته و با نفسی که هنوز منظم نشده بود، این‌بار شکایت که نه... دردِدل کردم: «چهل ساله تحریم هستیم... هشت سال با نصف دنیا جنگیدیم... هنوز باید با یارانه زندگی کنیم... فقط بلدیم بقیه رو لعنت کنیم... چرا همه دارن پیشرفت می‌کنن جز ما؟... چرا روز به روز بدبخت‌تر میشیم؟...» ▫استرس این تماس از نگاهش می‌پاشید؛ پیدا بود حتی حوصلۀ کل‌کل کردن با من را هم ندارد، تکیه به دیوار قید خواب را هم زد و خسته پاسخ داد: «از کشوری که چهل سال تحریم بوده و به قول خودت حداقل هشت سال با نصف دنیا جنگیده، چه انتظاری داری؟ حتی اگه نمی‌خوای پیشرفتای ایران رو ببینی، حداقل اینو بفهم... همین که هنوز زنده‌ایم، یعنی از خیلیا قوی‌تر بودیم...» ▪آخرین کلمه را که گفت، دست سرِ زانو گرفت و از جا بلند شد؛ تا دم در آهسته رفت و دستش به دستگیره نرسیده، با شانه‌هایش به طرفم چرخید؛ نگاهش خیره بود و لحنش این‌بار خشن: «اگه مجبور شم دست و پاتو ببندم این کارو می‌کنم... پس مجبورم نکن...» ▫از اتاق بیرون رفت و همین که در را پشت سرش بست، من از جا بلند شدم. ▫دور دیوارها می‌چرخیدم و فقط فکر می‌کردم چطور می‌توانم خودم را خلاص کنم... نه از این زندان... از این زندگی... ولی قبل از اینکه راهی به ذهنم برسد، در اتاق به ضرب باز شد. ▪آستین‌هایش بالا زده، صورت و دست‌ها خیس بود؛ حدس می‌زدم برای نماز صبح وضو گرفته ولی به جای قبله، درست روبروی من ایستاد: «اومدن واسه بازرسی...» ▫فکر می‌کردم این اتاق تا مقصد، امن است اما او با نگرانی نجوا کرد: «رسیدیم بندر لوهاور فرانسه... فقط بازرسی گمرک و کانتینر نیس...» ▪معنی جملۀ آخرش را نفهمیدم؛ گیج و منگ نگاهش می‌کردم و هنوز حرفش تمام نشده، کسی در را باز کرد. ▫ظاهراً یکی از خدمۀ کشتی بود و مضطرب‌تر از امیر، خبر داد: «گارد ساحلی داره میاد پایین... سریع بیاید بیرون... اینجا رو صد در صد می‌گردن!» ▫امیر یک قدم سمت در رفت و دوباره برگشت؛ انگشت اشاره را رو به صورتم گرفت و طوری که فقط خودم بشنوم، تهدیدم کرد: «اگه دوباره بخوای دورم بزنی... معلوم نیس هیچکدوم زنده بمونیم...»... 📖 ادامه دارد...
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفتادوچهارم ▪نمی‌فهمید دختری که تا چند وقت پیش با اسکورت، مسیر بین خانه و فدراسیون را می‌رفت، حالا بین هیچ‌کسی که برایش نمانده، مجبور است به همین دشمن نسبتاً امنی که باقی مانده، اعتماد کند... ▫بلافاصله به سمت در چرخید؛ ملوان کشتی رو به من اشاره کرد سریع‌تر حرکت کنم و من پشت سرِ امیر، مضطرب پرسیدم: «چی کار باید بکنم؟» ▪برنگشت؛ مثل برق از در رد شد و دستور داد: «دنبالم بیا...» ▫کشتی ایستاده؛ تکانی در کار نبود اما انگار دیوارهای این راهروی باریک روی سر من سقوط می‌کردند. امیر می‌دوید و من پشت سرش... ولی اصلاً نمی‌دانستم قرار است به کجا برسم. ▪ملوان جلوتر می‌رفت؛ یک لحظه ترسیدم نکند قرار است در همان دخمه مخفی شویم ولی از آنجا هم عبور کرد و مستقیم از راه‌پله بالا رفت. ▫همان راه‌پله‌ای که به سمت عرشه می‌رفت؛ همان مسیری که آن روز من و امیر را از همینجا بالا می‌کشیدند و از همین وحشت، هر دو دست به نرده‌ها، پشت امیر نفس‌نفس می‌زدم: «کجا داریم میریم؟» ▪پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌رفت و فقط یک کلمه گفت: «نمی‌دونم...» ▫نمی‌دانستم ساعت چند است ولی هوا کاملاً تاریک بود و همین که روی عرشه رسیدم، تنم از سرما یخ زد. ▫️مرز بین سیاهی آب و آسمان شب اصلاً پیدا نبود ولی بعد از چند روز، بلاخره یک تکه خشکی دیدم! نور زرد و تیز چراغ‌های بندر و همهمه‌ای که نمی‌دانم از کجا می‌شنیدم. ▪از همین سر و صدا امیر چرخید؛ شاید صدای پلیس ساحل بود... نور چراغ قوه‌هایی که از پشت کانتینرها سرک می‌کشید و ملوان با لحنی خفه تشر زد: «عجله کنید!» ▫تاریکی ترسناکی که حتی یک قدم زیر پا پیدا نبود... دویدن در این ارتفاع معلق و بین کانتینرها... نالۀ موهوم امواج دریا... بوی آهن و آب... و یک لحظه همه چیز متوقف شد... ▪ملوان ایستاد، امیر هم... چند صدای کوتاه و ضربه‌ای... شبیه باز و بسته شدن لولاهای آهنی و بوی تند پلاستیک که در صورتم خورد. ▫درِ یکی از کانتینرها باز شده بود؛ امیر بی‌هیچ حرفی در تاریکی کانتینر فرو رفت و من بی‌اراده، دنبالش کشیده شدم. ▪فقط چند ثانیه کشید؛ دوباره همان صدای کوتاه و ضربه‌ای را شنیدم و همه‌چیز تمام شد. دیگر خبری از باد سرد و همهمه و چراغ‌های بندر نبود؛ فقط تاریکی بود و بوی پلاستیک و نبض نفس‌های امیر... ▫یک شانه‌ام به در سرد کانتینر بود و یک شانه‌ام تا تکان می‌خورد، چیزی خش‌خش به تنم می‌کشید. ▪دستم را کمی فاصله دادم تا بفهمم دقیقاً کجا گیر افتادم؛ بلندتر از قدّم، ردیف جعبه‌ها بود، زبریِ تسمه‌های پلاستیکی را زیر انگشتم حس می‌کردم و اصلاً امیر را نمی‌دیدم... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدوهفتادوپنجم ▪می‌شنیدم زیر لب چیزی می‌گوید ولی واضح نبود؛ شاید ذکر می‌گفت، شاید دعا می‌کرد و جملۀ آخر را نجوا کرد: «صدات در نیاد...» ▫می‌ترسیدم تکان بخورم، انگار خودم را هم نمی‌دیدم و از همین کوریِ ترسناک، التماس کردم: «من هیچی نمی‌بینم...» ▪صدایم به حدی ضعیف بود که حس کردم نشنیده اما شنیده بود؛ صفحۀ موبایل را روشن کرد ولی چراغ قوه را نه... انگار می‌ترسید همین نور از درز کانتینر بیرون بزند؛ موبایل را رو به جعبه‌ها گرفت و من تازه وحشت چشمانش را دیدم. ▫قطعاً خیسی آب وضو تا الان خشک شده و این قطره‌‌هایی که از خط ریشش پایین می‌رفت، عرق بود! ▪نمی‌دانستم بیرون از این کانتینر چه خبر است اما او خوب می‌دانست؛ لحن و نگاه و دستش همه می‌لرزید: «می‌تونی الان دوباره جیغ بزنی... ولی اینجا یکی از مهم‌ترین اسکله‌های فرانسه‌اس.. اونایی هم که روی عرشه هستن، گارد ساحلی‌ان... دیگه خدمۀ کشتی نیستن که بشه با پول خریدشون...» ▫نفس‌هایش خِس‌خِس می‌کرد؛ نگاهش منتظر بود یک کلمه بگویم تا خاطرش تخت شود این‌بار خیال دیوانگی ندارم ولی... من خسته و تسلیم این سرنوشت لعنتی فقط می‌خواستم اینهمه استرس بلاخره یک جا تمام شود! ▪موبایل خود به خود قفل شد؛ بلافاصله دوباره روشن کرد تا کمتر بترسم و من در این یک وجب جا، اگر خدایی وجود داشت، فقط یک تمنا داشتم: «ای‌کاش میشد همینجا بمیرم...» ▫چند لحظه نگاهم کرد؛ شانه‌هایش در این پیراهن سفید و کثیف، بین جعبه‌ها و در کانتینر، گیر افتاده و نمی‌توانست تکان بخورد ولی من در همین قبر آهنی، دنبال فرشتۀ مرگ می‌گشتم: «ای‌کاش قبل از اینکه بیام تو، خودمو انداخته بودم تو آب...» ▪واقعاً روانی شده بودم؛ همان مرگی که چند روز پیش از ترسش حاضر بودم تا ابد در این کشتی زندانی باشم، حالا آرزو می‌کردم و او بی‌صدا پرسید: «میدونی چرا خدا کسی که خودکشی کنه، نمی‌بخشه؟» ▫این مرد از من هم دیوانه‌تر بود! اصلاً نمی‌فهمیدم در این تنگنای ترسناک چرا اصول دین می‌پرسد! ▫️دلم می‌خواست با هر چه فحش به ذهنم می‌رسد، جوابش را بدهم ولی آهسته ادامه داد: «کسی که خودکشی می‌کنه، یعنی از خدا ناامید شده... و ناامیدی بدترین گناهه...» ▪برای اولین بار می‌دیدم از شدت استرس، وسط حرف زدن نفس کم آورده؛ موبایل دوباره خاموش شد، دوباره روشن کرد، دست به در آهنی کانتینر می‌خواست سرِ پا بماند و مضطرب‌تر از من زمزمه کرد: «اگه این در باز بشه... تو زنده می‌مونی ولی من نه... پس اونی که باید بترسه، منم نه تو...» ▫صورتش از عرق می‌درخشید و زیر بار اینهمه وحشت، شبیه دیوانه‌ها خندید: «ولی من ناامید نیستم... تو هم نباش...»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد