4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تا تو فرمانده ارتشی، من باهات هیچ جا نمیام... 💔🥀
https://eitaa.com/samn910
افتخار میکنیم به ایران
که در شــــــــرایط جنگی:
توی بازیهای آسیایی رکورد میزنه
توی المپیادهای علــمی میدرخشه
از نظر نظامی دهها برابر قوی میشه
از نظر قدرت دفاعی پیشرفتهتر میشه
بزرگترین و مستمرترین تجمعات مردمی
در تاریخ یک کشور و ملت رو رقـــم میزنه
بزرگترشدن و مقتدرترشدنِ ایران و ایرانی
و کوچیکترشدن و ضعیفترشدنِ دیگران
روندی هست که هیچ آدمِ عاقل و منصفی
نمیتونه اون رو انکار کنه🥳✌️🏻🇮🇷
#آزاده_باشیم🕊
#جهاد_تبیین
https://eitaa.com/samn910
➕دلنوشته بشری نجفی
رتبه ۳۵ کنکور امسال برای آقای شهید
ولی من الان باید یه نامه می نوشتم رتبه ام رو تقدیم می کردم به شما آقاجانم
کجایی عزیز دلم
به خاطر شما رفتم انسانی
به خاطر شما تو تموم سختی ها کم نیاوردم
به خاطر شما تلاش کردم و بعد از هر شکست از جا بلند شدم
آقای من
به عشق دیدار دانشجویی با شما بود که وقتی اصلن حوصله درس نداشتم سر کیف و کتابم میرفتم
وقتی جنگ دوازده روزه شد چون شما گفتید با قوت به زندگی ادامه دهید زیر بمبارون تا صبح درس میخوندم وقتی همه ول کرده بودن
آقا جانم
وقتی ۹ اسفند با اون صدای انفجار نحس آغاز شد گفتم _خیالم راحته که آقا هست و منم هرکار بتونم میکنم و با قدرت درس میخونم_
اما سحر روز بعد
تلخ ترین روز زندگیم بود
عزیز جانم
روزی که خبر شهادتتون رو گفتن تنها روزی بود که درس نخوندم
عاشورای من بود
تمام امید و آرزوی من بودی
تمام انگیزه و رویاهام با شما آغاز و انجام میگرفت
نبودنتون داغیه که هیچ وقت سرد نمیشه و من هنوز بعد از ۷ ماه وقتی از شما میگم و می نویسم سینه ام سنگین میشه و بغض گلوم رو فشار میده
اما آقاجان
بعد از شما که خیلی به ما سخت گذشت دلمون رو برای پسرتون گرم نگه داشتیم
حالا این نتیجه را تقدیم میکنم به شما امام مجتبی خامنهای ❤️
گرچه خیلی کوچک و ناچیزه اما تلاش من حقیر توی دبیرستان و سال سخت جنگ بوده
انشاءالله که مورد رضایت شما باشه و از این به بعد هم در مسیر خدمت به شما باشم
در نهایت از خدا تعجیل در فرج امام حاضر و ناظر مان را طلب میکنم تا انشاءالله در زیر سایه حکومت ایشان در راستای اعتلای تمدن اسلامی و جهان توحیدی گام برداریم.
بشری نجفی علمی
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عذاب به جرم عمل منافی با عفت‼️
خدایا من یه عمر پاک زندگی کردم، چرا در نامه اعمالم این عذاب وجود داره.!؟
💯 حتما ببینید و منتشر کنید.
#محسن_عباسی_ولدی
https://eitaa.com/samn910
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😔 یکی از دلایل اصلی بد پوششی در جامعه
در این شک نکنید...
💯 حتما ببینید و منتشر کنید.
#محسن_عباسی_ولدی
https://eitaa.com/samn910
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چه سبک زندگیایه؟! ⁉️
جامعهای که راه حلال رو ببنده، خودش عامل باز شدن راه حرامه...
🚸 برشی از دورۀ #تربیت_جنسی_در_دنیای_امروز
تو این دوره قراره ساختمون فکر
تربیتیمون رو پی ریزی کنیم...
(فهرست جلسات دوره)
💯 حتما ببینید و منتشر کنید.
#محسن_عباسی_ولدی
#کلیپ_تربیت_جنسی
✅ نگاهی نو به تربیت جنسی
همین الان در دوره شرکت کن👇
http://eitaa.com/joinchat/1676214274C1c9e6cb731
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭 اردوی دیدار با رهبری مدرسه شجره طیبه
خاطرهای عجیب و شنیدنی از شهیده ستایش علی حسینی...
🔸 حجت الاسلام #وکیل_پور
💯 حتما ببینید و منتشر کنید
https://eitaa.com/samn910
شب_215_سخنرانی_تجمع_ونک_حجت_الاسلام_و_المسلمین_حامد_کاشانی_1.mp3
زمان:
حجم:
14.8M
⚠️🚨 بیانات بسیار مهم استاد کاشانی:
🔺 گروههایی خواستند خیابان را مصادره کنند که روسیاهی بر آنها خواهد ماند، اما آنچه از پیام رهبری میبینیم این است که موضوع میدان باید به تصویر کشاننده پیروزی باشد.
🔹 اینجا که ایستادیم، طرف مقابل دشمن است؛ نقطهی روبهرو شدن با دشمن است. اینجا نباید ابراز ضعف کرد...
https://eitaa.com/samn910
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️محسن رضایی، چه مذاکره می کردیم چه نه، حتماً مورد حمله قرار می گرفتیم!
‼️رهبری با پذیرش مذاکره مشت آمریکا و اسراییل را برای ملت باز کرد!
به مناسبت شعار های غلطی که در مکان
مرقد امام شهید سر داده شد کلیپ فوق رو ببینید
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادوششم
▪یک لحظه ساکت شد؛ گوشش را به در نزدیکتر کرد، انگار چیزی میشنید که من نمیشنیدم ولی موبایل را در جیبش فرو کرد تا هیچ نوری نباشد و دستش را رو به من بالا گرفت.
▫نگاهش روی صورتم قفل کرده بود مبادا جم بخورم؛ انگار هر ثانیه منتظر بود جیغ بکشم و بلاخره من هم شنیدم؛ صدای پای کسی بود که به در نزدیک میشد و درست همینجا، پشت همین کانتینر ایستاد.
▪امیر دیگر نفس هم نمیکشید؛ چشمانش را بست، قدرتی که قفل را از پشت کشید و در به اندازۀ چند سانتیمتر باز شد.
▫شلوار جین آبی، پاهایی کلفت، جلیقۀ نارنجی، دستی که داخل آمد و یک بسته روی زمین پرت کرد: «اینا رو بپوشید...»
▪امیر فقط یک لحظه به جلیقۀ نارنجی خیره ماند و من همهچیز یادم آمد؛ خودش بود؛ همان دست پهن و صدای زمخت! همان کسی که من را به زور تا آن دخمه، داخل این کشتی کشید! همان جلیقۀ نارنجی که روی عرشه تا اسمش را بردم، امیر با مسخرهبازی، دهانم را بست مبادا یک کلمۀ دیگر بگویم!
▫امیر بسته را از روی زمین چنگ زد؛ هر چه داخلش بود بیرون کشید، یکی را سمت من گرفت و دومی را بیمعطلی باز کرد؛ چیزی شبیه پانچو... سیاه و سنگین! یک تکه لاستیک کلاهدار که باید روی سر و شانه میکشیدیم و چند لحظه بعد، در باز شد.
▪همان صورت درشت و استخوانی! با چشمانی برجسته، دو طرف را میپایید و با دست اشاره کرد خارج شویم.
▫امیر مردد بود و من داشتم سکته میکردم! خودش هم یک پانچو روی جلیقۀ نارنجی پوشیده بود و با یک جمله اتمام حجت کرد: «مطمئن نیس... ولی آخرین راهه!»
▪آن روز روی عرشه، بین خدمه، هر چه میگشتم این یکی نبود؛ حالا نمیدانستم از کجا مثل جن ظاهر شده و جلوتر از من و امیر راه افتاد.
▫گامهای امیر، تند و بلند بود و من نمیرسیدم؛ به لباس و کلاه شمشیربازی عادت داشتم ولی این پانچو خیلی سنگینتر بود و نمیشد تندتر از این بروم.
▪به جای نفس کشیدن، انگار یخ میبلعیدم! لب و گلو و ریه همه سِر شده بود، اصلاً نمیفهمیدم اینها من را کجا میکشند و یک لحظه چشمم به انتهای پلکان افتاد!
▫نه به سمت کانتینرها میرفت... نه طبقۀ پایین... نه جای دیگری از عرشه... این پلکان از کشتی خارج میشد و مستقیم به اسکله میرسید...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادوهفتم
▪باورم نمیشد از چنگ این غول معلق روی دریا، خلاص میشوم و همان لحظه صدایی در سرم شکست.
▫نفهمیدم چه گفت؛ فقط دیدم قدمهای مرد و امیر، روی پلهها متوقف شد و من بیاختیار برگشتم.
▪نور چراغ قوه، مستقیم در چشمم خورد؛ مردی با یونیفرم پلیس پلهها را به سمتم پایین میآمد، ضربان قلب من با هر قدم او، بالاتر میرفت و جملۀ آخر امیر مثل پتک در سرم میخورد: «تو زنده میمونی ولی من نه...»
▫دست به نرده، تلاش میکردم تعادلم را حفظ کنم. بیاختیار به پشت سر چرخیدم؛ در تاریکی فضا، دلهرۀ نگاه امیر دلم را بدتر خالی کرد و نفهمیدم مرد چطور از کنارم رد شد.
▪خیلی مسلط از پلهها بالا رفت؛ همزمان دو کارت از جیبش بیرون کشید، رو به پلیس گرفت و با خونسردی توضیح داد: «کارگرای آشپزخانه هستن. میرن برا خرید غذا.»
▫نمیدانستم این کارتها آن هم دقیقاً با عکس من و امیر را از کجا جور کرده؛ ظاهراً برای این لحظه، از روزها پیش آماده بود و من هر ثانیه گیجتر میشدم!
▪پلیس، نور چراغ قوه را دوباره روی صورتم انداخت؛ از ترس چشمانم را بستم و امیر از پشت گوشۀ پانچو را کشید؛ شاید میترسید دوباره درز دهانم باز شود، با قدرت دستش، یک پله پایین رفتم و خودش را جای من بالا کشید.
▫افسر گارد، نور چراغ قوه را روی چشمانش گرفت؛ او زیر پانچو دست در جیبش کرد و چیزی بیرون کشید که درجا خشکم زد!
▫️همان کارت شناسایی که بابت معامله از آن مرد سبیلکلفت در کشتی گرفته و قرار بود در مرسین پس دهد... کارت را روبروی پلیس گرفت و با اعتماد به نفس سینه سپر کرد: «از طرف آقای دِمیر، مسئول ارشد کشتی!»
▪حساب این یکی را حتی این مرد جلیقهپوش هم نکرده بود! با چشمانی گشاد خیره به کارتی که نمیدانست چطور دست امیر افتاده، فقط نگاه میکرد و همین کارت، کار را تمام کرد.
▫بلاخره چراغ قوه را از روی صورت امیر پس کشید و اشاره کرد میتوانیم برویم! امیر از کنارم رد شد، خیلی عادی پلهها را پایین رفت و من باورم نمیشد همهچیز تمام شده؛ هم بازرسی گارد ساحلی، هم زندانی که برای من حبس ابد بود و همین حالا، قدمهایم روی زمین رسید!
▫زمین بود! زیر پایم واقعاً زمین بود! هیچجا تکان نمیخورد؛ هیچ سطح معلقی در کار نبود و میتوانستم هوا را بدون بوی آب و روغن، نفس بکشم!
▪مرد از کنارم رد شد؛ یک کلمه دستور داد: «سریعتر!» و من تازه چشمم به امیر افتاد.
▫رنگ صورتش سفید و لبهایش خشکِخشک بود؛ انگار یک قدم مانده به مرگ برگشته باشد، نگاهش در حدقهای از وحشت دو دو میزد و بیهیچ نفسی نجوا کرد: «سرت نچرخه... فقط برو...»
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد