8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😭 اردوی دیدار با رهبری مدرسه شجره طیبه
خاطرهای عجیب و شنیدنی از شهیده ستایش علی حسینی...
🔸 حجت الاسلام #وکیل_پور
💯 حتما ببینید و منتشر کنید
https://eitaa.com/samn910
شب_215_سخنرانی_تجمع_ونک_حجت_الاسلام_و_المسلمین_حامد_کاشانی_1.mp3
زمان:
حجم:
14.8M
⚠️🚨 بیانات بسیار مهم استاد کاشانی:
🔺 گروههایی خواستند خیابان را مصادره کنند که روسیاهی بر آنها خواهد ماند، اما آنچه از پیام رهبری میبینیم این است که موضوع میدان باید به تصویر کشاننده پیروزی باشد.
🔹 اینجا که ایستادیم، طرف مقابل دشمن است؛ نقطهی روبهرو شدن با دشمن است. اینجا نباید ابراز ضعف کرد...
https://eitaa.com/samn910
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️محسن رضایی، چه مذاکره می کردیم چه نه، حتماً مورد حمله قرار می گرفتیم!
‼️رهبری با پذیرش مذاکره مشت آمریکا و اسراییل را برای ملت باز کرد!
به مناسبت شعار های غلطی که در مکان
مرقد امام شهید سر داده شد کلیپ فوق رو ببینید
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادوششم
▪یک لحظه ساکت شد؛ گوشش را به در نزدیکتر کرد، انگار چیزی میشنید که من نمیشنیدم ولی موبایل را در جیبش فرو کرد تا هیچ نوری نباشد و دستش را رو به من بالا گرفت.
▫نگاهش روی صورتم قفل کرده بود مبادا جم بخورم؛ انگار هر ثانیه منتظر بود جیغ بکشم و بلاخره من هم شنیدم؛ صدای پای کسی بود که به در نزدیک میشد و درست همینجا، پشت همین کانتینر ایستاد.
▪امیر دیگر نفس هم نمیکشید؛ چشمانش را بست، قدرتی که قفل را از پشت کشید و در به اندازۀ چند سانتیمتر باز شد.
▫شلوار جین آبی، پاهایی کلفت، جلیقۀ نارنجی، دستی که داخل آمد و یک بسته روی زمین پرت کرد: «اینا رو بپوشید...»
▪امیر فقط یک لحظه به جلیقۀ نارنجی خیره ماند و من همهچیز یادم آمد؛ خودش بود؛ همان دست پهن و صدای زمخت! همان کسی که من را به زور تا آن دخمه، داخل این کشتی کشید! همان جلیقۀ نارنجی که روی عرشه تا اسمش را بردم، امیر با مسخرهبازی، دهانم را بست مبادا یک کلمۀ دیگر بگویم!
▫امیر بسته را از روی زمین چنگ زد؛ هر چه داخلش بود بیرون کشید، یکی را سمت من گرفت و دومی را بیمعطلی باز کرد؛ چیزی شبیه پانچو... سیاه و سنگین! یک تکه لاستیک کلاهدار که باید روی سر و شانه میکشیدیم و چند لحظه بعد، در باز شد.
▪همان صورت درشت و استخوانی! با چشمانی برجسته، دو طرف را میپایید و با دست اشاره کرد خارج شویم.
▫امیر مردد بود و من داشتم سکته میکردم! خودش هم یک پانچو روی جلیقۀ نارنجی پوشیده بود و با یک جمله اتمام حجت کرد: «مطمئن نیس... ولی آخرین راهه!»
▪آن روز روی عرشه، بین خدمه، هر چه میگشتم این یکی نبود؛ حالا نمیدانستم از کجا مثل جن ظاهر شده و جلوتر از من و امیر راه افتاد.
▫گامهای امیر، تند و بلند بود و من نمیرسیدم؛ به لباس و کلاه شمشیربازی عادت داشتم ولی این پانچو خیلی سنگینتر بود و نمیشد تندتر از این بروم.
▪به جای نفس کشیدن، انگار یخ میبلعیدم! لب و گلو و ریه همه سِر شده بود، اصلاً نمیفهمیدم اینها من را کجا میکشند و یک لحظه چشمم به انتهای پلکان افتاد!
▫نه به سمت کانتینرها میرفت... نه طبقۀ پایین... نه جای دیگری از عرشه... این پلکان از کشتی خارج میشد و مستقیم به اسکله میرسید...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادوهفتم
▪باورم نمیشد از چنگ این غول معلق روی دریا، خلاص میشوم و همان لحظه صدایی در سرم شکست.
▫نفهمیدم چه گفت؛ فقط دیدم قدمهای مرد و امیر، روی پلهها متوقف شد و من بیاختیار برگشتم.
▪نور چراغ قوه، مستقیم در چشمم خورد؛ مردی با یونیفرم پلیس پلهها را به سمتم پایین میآمد، ضربان قلب من با هر قدم او، بالاتر میرفت و جملۀ آخر امیر مثل پتک در سرم میخورد: «تو زنده میمونی ولی من نه...»
▫دست به نرده، تلاش میکردم تعادلم را حفظ کنم. بیاختیار به پشت سر چرخیدم؛ در تاریکی فضا، دلهرۀ نگاه امیر دلم را بدتر خالی کرد و نفهمیدم مرد چطور از کنارم رد شد.
▪خیلی مسلط از پلهها بالا رفت؛ همزمان دو کارت از جیبش بیرون کشید، رو به پلیس گرفت و با خونسردی توضیح داد: «کارگرای آشپزخانه هستن. میرن برا خرید غذا.»
▫نمیدانستم این کارتها آن هم دقیقاً با عکس من و امیر را از کجا جور کرده؛ ظاهراً برای این لحظه، از روزها پیش آماده بود و من هر ثانیه گیجتر میشدم!
▪پلیس، نور چراغ قوه را دوباره روی صورتم انداخت؛ از ترس چشمانم را بستم و امیر از پشت گوشۀ پانچو را کشید؛ شاید میترسید دوباره درز دهانم باز شود، با قدرت دستش، یک پله پایین رفتم و خودش را جای من بالا کشید.
▫افسر گارد، نور چراغ قوه را روی چشمانش گرفت؛ او زیر پانچو دست در جیبش کرد و چیزی بیرون کشید که درجا خشکم زد!
▫️همان کارت شناسایی که بابت معامله از آن مرد سبیلکلفت در کشتی گرفته و قرار بود در مرسین پس دهد... کارت را روبروی پلیس گرفت و با اعتماد به نفس سینه سپر کرد: «از طرف آقای دِمیر، مسئول ارشد کشتی!»
▪حساب این یکی را حتی این مرد جلیقهپوش هم نکرده بود! با چشمانی گشاد خیره به کارتی که نمیدانست چطور دست امیر افتاده، فقط نگاه میکرد و همین کارت، کار را تمام کرد.
▫بلاخره چراغ قوه را از روی صورت امیر پس کشید و اشاره کرد میتوانیم برویم! امیر از کنارم رد شد، خیلی عادی پلهها را پایین رفت و من باورم نمیشد همهچیز تمام شده؛ هم بازرسی گارد ساحلی، هم زندانی که برای من حبس ابد بود و همین حالا، قدمهایم روی زمین رسید!
▫زمین بود! زیر پایم واقعاً زمین بود! هیچجا تکان نمیخورد؛ هیچ سطح معلقی در کار نبود و میتوانستم هوا را بدون بوی آب و روغن، نفس بکشم!
▪مرد از کنارم رد شد؛ یک کلمه دستور داد: «سریعتر!» و من تازه چشمم به امیر افتاد.
▫رنگ صورتش سفید و لبهایش خشکِخشک بود؛ انگار یک قدم مانده به مرگ برگشته باشد، نگاهش در حدقهای از وحشت دو دو میزد و بیهیچ نفسی نجوا کرد: «سرت نچرخه... فقط برو...»
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهفتادوهشتم
▪آفتاب از جایی پشت ساختمانهای بندر، کمکم بیرون میزد؛ آسمان از همانجا کبود شده و من نمیدانستم الان کدام سرِ این دنیا هستم... پرچمهای فرانسه رامیدیدم... اما دقیقاً کجا بودم؟
▫بازوی جرثقیلها روی کانتینرها بالا و پایین میرفت؛ صدای موتور تریلیها، بوق کشتیها و قلب من که مثل بچگیهایم یک لحظه سنکوپ کرد؛ درست مثل همان چند باری که در پارک یا در پاساژ گم شده بودم و نمیدانستم چقدر با مادر و پدرم فاصله دارم...
▫ای کاش از خواب میپریدم و میدیدم هنوز در تخت خودم، در اتاق خودم هستم...
▪چرا نمیشد یک ثانیه نترسم؟ چرا مکافات غلطی که کرده بودم، تمام نمیشد؟
▫گور پناهندگی و مهاجرت و آزادی... فقط میخواستم یک شب بیاسترس بخوابم و صبح با صدای مادرم بیدار شوم... بی دغدغۀ فرار و مخفی شدن...
▪چرا مسیر این اسکله اینقدر طولانی بود و کی میشد از شرّ این پانچوی سنگین خلاص شوم؟
▫هوا گرگ و میش شده بود؛ زیر پانچو، خبری از باد نبود ولی صورتم از سرما میسوخت. با هر دو دست، مقابل دهان و بینیام را گرفته بودم و همین که از خم اولین خیابان بعد از اسکله رد شدیم، مرد ایستاد.
▪حاشیۀ خیابان و زیر شاخههای لخت و خشک درختها، رو به امیر پچپچ میکرد؛ انگار به همه چیزم شک داشته باشد، بین هر کلمه، نگاهش سمتم میدوید و دوباره برمیگشت.
▫میدانستم حساب این یکی با تمام مردهای کشتی فرق دارد؛ از هالیفاکس، مهرۀ شبکۀ فرار امیر بود و لحظۀ آخر ندیدم چه چیزی کف دستش گذاشت ولی برای آخرین بار به من نگاه کرد و بیسروصدا برگشت.
▪هنوز هم باورم نمیشد دیگر به کشتی برنمیگردم و از همین رهایی، بدتر ترسیدم... قرار بود دوباره کجا زندانی شوم؟
▫امیر یک قدم نزدیکتر شد؛ خیره به چشمانم، از نگاهش هیچ حرفی پیدا نبود و من پرسیدم: «میخوای منو کجا ببری؟»
▪برای اولین بار احساس کردم خودش هم نمیداند! نگاهش با پریشانی میچرخید و کلماتش در نگرانی پرسه میزد: «باید زنگ بزنم... برنامه این نبود... فعلاً همهچی به هم ریخته...»
▫زیر این پانچو کسی نمیدید این مرد چه وضعی دارد ولی خودش میدانست و کلافه ادامه داد: «باید یکی رو پیدا کنم... با این ریخت و قیافه، هر جا بریم دردِسر میشه...»
▪نگاهش سمت ورودی اسکله با دلهره دوید و دوباره راه افتاد: «هر چی دورتر بشیم... بهتره...»
▫در عمرم اینهمه خستگی و گرسنگی و دربهدری را با هم تجربه نکرده بودم؛ حتی برایم مهم نبود این مرد، دشمن است و با لحنی خرد و خمیر، ناله زدم: «دیگه پاهام نمیکشه... گرسنمه...»
▪صورتش زیر پانچو برایم غریبهتر شده بود؛ موهایش روی پیشانی چسبیده و خستهتر از خودم، متلک انداخت: «تا چند دیقه پیش میخواستی خودتو بندازی تو آب، حالا گشنهات شده؟»
▫هر چه کم آورده بودم، همه در تنم گُر گرفت و دود از سرم بلند شد: «خیلی دیوونهای...»
▪سرخوش از مرگی که از بالای سرش رد شده بود، خندید و همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
▫خنده در جا بین لبهایش خفه شد؛ نگاهش روی موبایل ثابت ماند، از همینجا سرک کشیدم، شماره غریبه بود...
▫️انگشتش برای وصل تماس، نزدیک صفحه شد و دوباره عقب کشید.
▪آهنگ زنگ تمام نمیشد؛ یک لحظه چشمانش را بست، انگار مطمئن نبود و بلاخره تماس را وصل کرد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد