📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادوچهارم
▪تکه نان در دست امیر ماند و نگاهش تا صورت مرتضی دوید؛ انگار همه خبر داشتند جز من و امیر! زن و مرد ساکت بودند و مرتضی با صدایی گرفته گفت: «مقدمۀ جنگ جدیده...»
▫جنگ؟! فقط شش ماه از جنگ قبلی گذشته و پدر و مادرم هنوز ایران بودند... غرب تهران؛ همانجایی که شب اول جنگ 12 روزه، یک مجتمع را با چند خیابان فاصله با موشک زدند... دستم روی تن گرم فنجان، یخ زد!
▪چرا فکر میکردم قبل از اینکه دوباره ببینمشان، جنگ بعدی جانشان را میگیرد؟!
▫شاید چند روز در به دری، زیادی بدبینم کرده بود! اصلاً اگر قرار بود جنگی باشد برای سقوط جمهوری اسلامی و نجات ایران بود ولی چرا نمیشد نترسم؟ چرا لرزش دستم روی فنجان را همه دیدند؟
▪مرتضی دیگر ادامه نداد و امیر از آن طرف میز، خیلی صمیمی پرسید: «دیدی گفتم ناامید نباش؟»
▫پشت سرش موبایلش در شارژ بود، همان را با اشارۀ چشم نشانه رفت و با لبخندی کج ادامه داد: «خیلی نگران شارژ بودی تموم نشه... ولی من مطمئن بودم نمیشه!»
▪حوصلۀ دلداری بیخود نداشتم و هر چه امیر نمیخواست بشنوم، خودم از مرتضی پرسیدم: «ایران چه خبر شده؟»
▫فنجان چای را تا ته سر کشید و به جای جواب، بحث را کلاً عوض کرد: «زیاد اینجا نمیمونیم. خیلی زود میریم.»
▪مثل همیشه فقط میخواستم بدانم کجا؟! ولی قبل از اینکه بپرسم، زن با حالتی مضطرب سؤال کرد: «میریم؟! کی قراره باهاش بره؟!»
▫نگاه همه سمت او چرخید و امیر سرش پایین افتاد؛ کسی جواب نداد و او دوباره اعتراض کرد: «هر کسی میتونه این دختر رو ببره ایران! چرا امیر باید دنبالش بره؟!»
▪مرتضی خودش را مشغول خوردن کرد؛ مرد به بهانۀ یخچال، از جا بلند شد، امیر با سرانگشت لب میز میزد و انگار نه انگار، طلبکار اصلی من هستم!
▫روی صندلی به طرفش چرخیدم و به جای هر کسی که لال شده بود، خودم زبان باز کردم: «این آقا از تورنتو تا اینجا به زور منو با خودش کشیده...»
▪اجازه نداد حرفم تمام شود؛ چشمان درشتش، درشتتر شد و خیلی تیز جواب داد: «این آقا خیلی اشتباه کرد به خاطر تو جون خودشو به خطر انداخت! اصلاً ارزشش رو نداشت!»
▫امیر با عصبانیت بین حرفش پرید: «بسّه الناز!» و او در جا منفجر شد: «واقعاً تا کجا قراره سپر این دختر بشی؟!»
▪تمام ضعف و ترسم یادم رفته بود؛ خون در رگهایم جوش آمد و هر چه صدایش را بلند کرده بود، من بلندتر داد زدم: «اگه به تهدید اسلحۀ خودش و آدماش نبود، هزار بار از دستش فرار کرده بودم... این آقا همین الان گورش رو از زندگی من گم کنه، خیلی بهتره تا یه دیقه دیگه! من رقیب عشقی شما نیستم خانم!»
▫سفیدی چشمانش رنگ خون شد؛ به جای داد و فریاد، لبهایش را محکم زیر دندان گرفت. مرد با همان یک چشم خیره به صورتم، رنگش کبود شد و برای اولین بار، فریاد امیر تمام تنم را تکان داد: «دهنتو ببند!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
حاج مهدی سماواتی107188972-201226964_۱۰۱۱۲۰۲۲.mp3
زمان:
حجم:
19.9M
﷽
زیـارت عــاشـورا 📻
السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْــــنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْــــنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْــــنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْــــنِ
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از دفن چه می شود؟
https://eitaa.com/samn910
🍃 ﷽ 🍃
«وَلَا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ»
بخشش و نيكوكارى را در ميان خودتان فراموش نكنيد.
📗 سوره بقره، آیه ﴿۲۳۷﴾
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🌱ختم امروز را به نیت تعجيل در ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف میخوانیم
با کلیک روی کلید زیر، "یه آیه" بخون و ختم قرآن جمعی رو کامل کن.🤝
یه آیه
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 هشدار جدی | کلاهبرداری با کارت دعوت عروسی!
⚠️ این روزها کلاهبرداران با روشهای جدیدی وارد عمل شدهاند:
📩 یک لینک یا فایل به اسم کارت دعوت عروسی، عکس یادگاری یا فایل مشابه برای شما ارسال میکنند.
📲 بعد از اینکه روی لینک کلیک کنید یا فایل را باز کنید، گوشی یا حساب کاربریتان هک میشود.
💳 سپس به اطلاعات شخصی، بانکی و پیامهای شما دسترسی پیدا میکنند و از این طریق کلاهبرداری میکنند.
❌ حتی اگر فرستنده را میشناسید، قبل از باز کردن هر لینک یا فایلی، حتماً از خودش بپرسید و مطمئن شوید.
❌ به هیچ عنوان روی لینکهای ناشناس کلیک نکنید.
❌ فایلهای مشکوک را دانلود و باز نکنید.
✅ امنیت خودتان و خانوادهتان را جدی بگیرید و این هشدار را برای دیگران هم بفرستید.