9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 هشدار جدی | کلاهبرداری با کارت دعوت عروسی!
⚠️ این روزها کلاهبرداران با روشهای جدیدی وارد عمل شدهاند:
📩 یک لینک یا فایل به اسم کارت دعوت عروسی، عکس یادگاری یا فایل مشابه برای شما ارسال میکنند.
📲 بعد از اینکه روی لینک کلیک کنید یا فایل را باز کنید، گوشی یا حساب کاربریتان هک میشود.
💳 سپس به اطلاعات شخصی، بانکی و پیامهای شما دسترسی پیدا میکنند و از این طریق کلاهبرداری میکنند.
❌ حتی اگر فرستنده را میشناسید، قبل از باز کردن هر لینک یا فایلی، حتماً از خودش بپرسید و مطمئن شوید.
❌ به هیچ عنوان روی لینکهای ناشناس کلیک نکنید.
❌ فایلهای مشکوک را دانلود و باز نکنید.
✅ امنیت خودتان و خانوادهتان را جدی بگیرید و این هشدار را برای دیگران هم بفرستید.
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادوپنجم
▪در یخچال محکم به هم خورد؛ مرد با عصبانیت از آشپزخانه بیرون زد. از نگاه خیرۀ امیر، هنوز خشونت میپاشید و مرتضی با یک کلمه دهانم را بست: «برادرشه!»
▫هر چه دور برداشته بودم، با سر زمین خوردم؛ زن از جا پرید، شاید دنبال شوهرش از آشپزخانه بیرون رفت و تمام عصبانیت امیر، پشت پلکهایش پنهان شد.
▪مرتضی انگار نه انگار! با حوصله روی یک تکه نان کره میمالید و بدون اینکه نگاهم کند، با آرامش مغزم را لِه کرد: «اونی که فکر میکردی خیلی آدم و شبکه داره؛ فقط اتفاقی با حزبالله فامیل شده! این آقایی که الان رفت بیرون، پسر عموی منه و البته شوهرخواهر ایشون!»
▫اشارۀ چشمش سمت امیر رفت و او با هر دو دست سرش را گرفت؛ مرتضی لقمهای که با حوصله پچیده بود، خورد و رو به امیر، حرف را از همانجایی که سانسور شده بود، ادامه داد: «فکر میکردم از اینجا بتونیم بریم سفارت و با پرواز راحت ردتون کنم ولی همهچی به هم ریخت... الان حساسیت خیلی بیشتر شده...»
▪من هنوز در شوک قبلی بودم و نمیشد این حرفها را سرِ هم کنم. هر دو آرنج امیر روی میز بود؛ سرش بین دستانش آویزان مانده و فقط به مرتضی نگاه میکرد تا باز هم بگوید: «دیروز بازار تهران شلوغ شده بود... شهرهای غربی که وضعشون بدتره...»
▫دستش برای گرفتن لقمۀ بعدی، سمت سبد نان رفت و امیر آهسته پرسید: «الان باید چی کار کنم؟»
▪نگاهش چند بار بین ظرف کره و پنیر چرخید؛ انگار مردد بود این لقمه را از کدام بپیچد و با لبخندی پاسخ داد: «دیوونهبازی! همون کاری که تا حالا کردی! تو که خوب بلدی!»
▫بلاخره پنیر را انتخاب کرد؛ فقط یک لحظه نگاهش سمت صورتم در رفت و بلافاصله به طرف امیر چرخید: «قضیۀ این خانم برات زیادی سنگین تموم شده! نه میتونی تو فرانسه بمونی نه میشه راحت برگردی ایران! تا الانم مفت در رفتی!»
▪جملۀ آخرش، دوباره در ذهنم تکرار شد؛ من دنبال همین بودم و به جای لبهای به هم چسبیدۀ امیر، سؤال کردم: «چرا نمیشه برگردیم ایران؟»
▫اصلاً نمیخواست من را ببیند و بیخیال جوابم، باز هم رو به امیر خبر داد: «این مدت چند بار خواستم برم آپارتمانت، وسایلت رو جمع کنم ولی خونهات تحت کنترله... نمیشه...»
▪امیر چشمانش را بست، زیر لب زمزمه کرد: «من فقط میخواستم...» ولی مرتضی مهلت نداد: «من میدونم تو چی میخواستی... ولی هزینۀ چیزی که خواستی، خیلی زیاده... اگه میتونی تا تهش بری، من کمکت میکنم... هر چند هیچ تضمینی وجود نداره زنده بمونی...»
▫چشمانش را باز کرد، لبهایش فقط یک لحظه از هم جدا شد و مرتضی باز هم فرصت نداد: «الان ایران انبار باروته... فقط کافیه یکی کبریت بکشه... ولی تو میخوای با یه گالون بنزین برگردی؟»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادوششم
▪کنایهاش را خوب فهمیدم و وسط حرفش پریدم: «اگه دست از سر این گالون بنزین بردارید، میره!»
▫نگاهش سمتم تیز شد: «شما در هر صورت برمیگردید ایران! نگرانی من برای رفیقمه که جونش واسه همۀ ما خیلی عزیزه... البته به جز شما!»
▪امیر انگار تنش را با چند دور زنجیر بسته باشند، به زحمت خودش را از روی صندلی جمع کرد، رو به مرتضی فقط دو کلمه گفت: «ولش کن...» و با قدمهایی سنگین از آشپزخانه بیرون رفت.
▫مرتضی تکیه به صندلی، شبیه بازجوها نگاهم میکرد و با صدایی خشدار به رخم کشید: «مشکل شما اینه که هنوز نفهمیدی اگه این آدم جونش رو کف دستش نگرفته بود، الان جنازهات تو یکی از سردخونههای تورنتو معطّل تعیین تکلیف بود و اسمت تیتر رسانهها! اونا سالها میتونستن با این دختر کشته شده، واسه جمهوری اسلامی داستان درست کنن ولی امیر نذاشت...»
▪یک لحظه نگاهش در فضا چرخید؛ انگار داشت چیزی را کنار هم میچید و با لحنی مبهم حدس زد: «بعید نیس قبل از همین شلوغیها دنبال یه بهانۀ درست حسابی میگشتن...»
▫انگار مطمئن بود حرفش را نمیفهمم و با ناامیدی ادامه داد: «ممکنه آبروی کشورت واست مهم نباشه... احتمالاً نمیدونی بعد از هر کدوم از این داستانها، چقدر تحریم جدید واسه ایران میتراشن و زندگی مردم چقدر سختتر میشه... ولی من اگه جای تو بودم حداقل از کسی که جونمو نجات داد، تشکر میکردم...»
▪یک لحظه نفس گرفت؛ در همین یک نفس، باید صدای این مرد را خفه میکردم و به قدر کافی دلم پُر بود: «تو ایرانی نیستی! حق نداری به جای من، در مورد کشورم نظر بدی! نصف مشکلات این کشور به خاطر همون کمکهای بیحساب و کتابیه که جمهوری اسلامی واسه لبنان و فلسطین میفرسته!»
▫لبی پیچ داد؛ از روی صندلی بلند شد، با متانت صندلی را دوباره نزدیک میز کرد و با من که نه، انگار با خودش حرف زد: «حیف که اسمت به اسم ایران چسبیده! حیف که مثلاً قهرمان ملی این کشور هستی...»
▪خیره به چشمان روشنش ماندم و خسته از اینهمه تحقیر، قید هر چه میخواست بشود، زدم: «مثلاً میخواستی چیکار کنی؟»
▫یک لحظه از جذبۀ نگاهش ترسیدم؛ از هر دو دستی که بالا برد... ولی اصلاً کاری به من نداشت! ساعد هر دو دست را روی تاج صندلی تکیه داد، کمی به سمتم خم شد و بیخیال این سؤال، جواب طعنۀ قبلی را داد: «ایران تو جنگ با صدام، 10 برابر درآمد نفتی تو همون هشت سال خسارت دید... با کلی شهید و زخمی و اسیر... ولی الان اون چیزی که به قول تو دست لبنان و فلسطین میرسه، یه درصد از بودجۀ کشور هم نیس...»
▪تکیۀ دستهایش را از روی صندلی بلند کرد؛ سر و گردن و شانه را صاف گرفت و با صدایی زخمی اعتراف کرد: «راست میگی... ما حق نداریم در مورد ایران نظر بدیم... ولی تو لبنان برای دفاع از ایران میمیریم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادوهفتم
▪او هم رفت و من ماندم با تنهایی این میز و صبحانهای که حتی یک لقمه از گلویم پایین نمیرفت ولی گرسنگی، استرس و نگرانی نمیفهمید!
▫تکههای خالی نان را در دهانم فرو میکردم؛ نجویده قورت میدادم و با خودم حساب میکردم من در این مختصات جهنمی، دقیقاً چه غلطی میکنم؟!
▪فکرم تا ایران رفت؛ چقدر سخت بود نفهمی در کوچه خیابانهای تهران چه خبر شده و یک لحظه صدایی شنیدم: «نمیدونم کی بریم... تا وقت داریم برو بخواب...»
▫پشت سرم در پاشنۀ در آشپزخانه ایستاده بود؛ خسته و خواب و خونسرد! به سمتش برگشتم... از رکبی که سرِ خواهرش خوردم، هنوز اعصابم خطخطی بود و کلافه پرسیدم: «چرا به من نگفتی اینجا خونۀ خواهرته؟!»
▪با هر دو دست چشمانش را فشار داد، انگار زور میزد با بیخوابی بجنگد و به جای جواب، سؤال کرد: «مگه قراره همهچی رو به تو بگم؟»
▫دستش را که پایین آورد، هر دو چشمش قرمز بود ولی من به همه چیز این خانه و خانواده شک داشتم: «چشم شوهرش چی شده؟»
▪فقط یک لحظه مکث کرد؛ یک نفس کوتاه که بین گلو گیر افتاد و کلماتش پشت همین نفس گم شد: «برو بخواب...»
▫به پشت سر چرخید و تا خواست برود، از جا پریدم: «توقع داری باور کنم؟»
▪به سمتم برگشت: «چی رو؟» و سؤالی که بلاخره پرسیدم: «اینکه خیلی اتفاقی با حزبالله فامیل شدی؟»
▫از همینجا گوشۀ شانۀ مرتضی را میدیدم که روی مبل اتاق نشیمن نشسته بود؛ صدای صحبت الناز و همسرش از اتاق انتهای راهرو نامفهوم به گوشم میرسید و امیر یک قدم نزدیکتر شد تا فقط خودم بشنوم: «برام مهم نیس چی فکر میکنی...»
▪کف هر دو پا را به زمین فشار دادم و تمام حرصم از کلماتم پاشید: «ولی برای من مهمه تو منو احمق فرض نکنی!»
▫خندید؛ ولی باز هم به حدی آهسته که کسی نشنید... دوباره یک نفس کوتاه و حرف را به جایی کشید که فکرش را نمیکردم: «پیجر روی میز منفجر میشه... یه چشمش تخلیه شده...»
▪حرفش تمام نشده، اعتراف کشیدم: «پس شوهرخواهرت هم مثل رفیقت، عضو حزبالله بوده که پیجر داشته؟»
▫ریشۀ موهایش هنوز خیس بود؛ بین همین موهای خیس را با یک دست شانه زد، خمیازهای که با دست دیگر بین لبهایش مخفی کرد و بیحوصله جواب داد: «من و الناز با هم اومدیم اینور... نجیب تو پاریس پرستار بخش آیسییو بود... مثل خواهرم... همونجا با هم آشنا شدن و ازدواج کردن... اون روز فقط برای دیدن خانوادش رفته بودن بیروت... تو یه مغازه میره واسه خرید... روی میز همون مغازه یه پیجر منفجر میشه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️توی هفتهی نیروی انتظامی پلیس و نیروی انتظامی به مدارس رفتن جهت آشنایی و صحبت با دانشآموزان
❌😐حالا شما #اینترنشنال #خبیث برای مخاطب سادهاش را ببینید که از این حرکت مثبت نیروی انتظامی چه تیتری جهت ایجاد جو روانی منتشر می کنند!!
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اینطور به فرزندت نماز را بیاموز
🎙آیتالله مجتبی تهرانی
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمونه یک سنگ اورانیوم و مقدار استفادههایی که از آن میشود چقدر است؟
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️آیا میدانید مشهورترین لقب
امام هشتم علیهالسلام چیست🤔
🎙حجتالاسلام عالی
#امام_رضا_علیهالسلام
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷✾