eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️توی هفته‌ی نیروی انتظامی پلیس و نیروی انتظامی به مدارس رفتن جهت آشنایی و صحبت با دانش‌آموزان ❌😐حالا شما برای مخاطب ساده‌اش را ببینید که از این حرکت مثبت نیروی انتظامی چه تیتری‌ جهت ایجاد جو روانی منتشر می کنند!!
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 این‌طور به فرزندت نماز را بیاموز 🎙آیت‌الله مجتبی تهرانی
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمونه یک سنگ اورانیوم و مقدار استفاده‌هایی که از آن می‌شود چقدر است؟
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️آیا میدانید مشهورترین لقب امام هشتم علیه‌السلام چیست🤔 🎙حجت‌الاسلام عالی 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💞 بروید سر قبر پدر و مادرتان آنها شما را می بینند و خوشحال می شوند 😢 🕊شهید دستغیب (ره) 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ ✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🚨☝️چشم و دلمان روشن😏 ❌ متأسفانه کم تقوایی سیاسی در برخی به جایی رسیده که برای اثبات تحلیل خودشون ، به افرادی مانند روح‌الله زم، امید دانا و امثال آنان استناد می‌شود😳😔 چه بر سر جبهه انقلاب آمده است؟؟؟ نکته جالب‌تر آنکه:👇 1⃣مطالبی که از روح‌الله زم نقل کردند «خبر» نبوده، بلکه صرفاً «تحلیل و حدس» او بوده است 2⃣ حتی همان تحلیل نیز به‌صورت ناقص و جهت‌دار نقل شده است به‌گونه‌ای که متن، کپشن و نوشته‌های داخل کلیپ، مفهومی متفاوت از اصل سخن را القا می‌کنند تا نتیجه مطلوب منتشرکننده را تأیید کنند. ❌ این دیگر صرفاً خطای نیست، بلکه در نقل است. مشکل مهم‌تر اما این است که بخش قابل‌توجهی از ادمین‌های ، «کنشگر » هستند... 😊یعنی به‌جای تولید تحلیل مستقل بر پایه داده‌های معتبر و اصول روشن، عمدتاً بازنویس و بازنشر دیگران‌اند. فقط کپی برداری می کنند آن هم بر اساس یک فیلم اون هم از روح اله زم و با کپشن متفاوت😊 چقدر تاسف بار شده فضای فعلی!!! نتیجه چنین وضعیتی آن است که با خطای یک ، ده‌ها کانال همان خطا را تکثیر می‌کنند و به‌تدریج در فضای رسانه‌ای نوعی «اتاق پژواک» شکل می‌گیرد. محمدعلی عطاریه با اندکی اضافات پی نوشت👇 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ﴿۶﴾ اى كسانى كه ايمان آورده‌ ايد اگر فاسقى برايتان خبرى آورد نيك وارسى كنيد مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد] از آنچه كرده‌ ايد پشيمان شويد (۶) حجرات @porseshgar📻
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نماینده مجلس، حرف های خودش را تکذیب کرد/ تکذیب ادعای واگذاری ۱۱۰ هکتار از خاک ایران به افغانستان زنگنه: موضوع، اختصاص زمین برای سرمایه‌گذاری افغانستان در بندر چابهار است و به هیچ عنوان به معنای واگذاری خاک یا حاکمیت جمهوری اسلامی ایران نیست.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا ماشالله به بابا ایولا به این شجاعت ایولا به این فن بیان. کپشن نمی‌نویسم خودتون ببینید و کیف کنید.
🌹شهادت، پاداشِ زنانی است که شجاعت را معنا کردند. امروز یکی از مدافعان امنیتِ این سرزمین، برای حفظ آرامشِ ما، آرامشِ ابدی را برگزید. بانوی استوار، تو ثابت کردی که ایثار، زن و مرد نمی‌شناسد. تو در قلب این مردم زنده ای.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️پشت پرده شعار تند علیه مسئولین نظام ‼️
📕 رمان 🔻قسمت صدوهشتادوهشتم ▪نیم نگاهی به پشت سرش کرد تا مطمئن شود کسی نزدیک ما نباشد و آهسته‌تر ادامه داد: «وقتی برگشتن فرانسه، خواهرم خیلی اذیت می‌شد... باید مرتب بهشون سر می‌زدم... با مرتضی اولین بار همینجا آشنا شدم...» ▫انگار حفره‌های مغزم یکی‌یکی پُر می‌شد و او بی‌خیال جنجال ذهنم، دوباره پیشنهاد داد: «اگه دیگه سؤالی نداری، برو بخواب...» ▪باز هم چرخید تا برود اما من این‌بار بی‌طلبکاری پرسیدم: «تهران چه خبر شده؟» ▫صدایم آهسته بود؛ به اندازۀ تمام ترسم‌هایم خفه شده بود! حس کردم اصلاً نشنید ولی آهسته‌تر از صدای من، برگشت و دوباره پرسیدم: «چجوری می‌خوای منو برگردونی؟» ▪چشمانش از خواب زار می‌زد؛ فقط یک کلمه گفت: «نمی‌دونم...» و من باز پاپیچش شدم: «با من چی‌کار می‌کنن؟» ▫چندبار نگاهش بین چشمانم این پا و آن پا کرد و بلاخره ثابت ماند: «من اگه جای تو بودم به پدر و مادرم فکر می‌کردم... که دوباره می‌تونن دخترشون رو ببینن... هیچ دردی مثِ از دست دادن نیس... بقیه چیزا یجوری درست میشه...» ▪حتی یک درصد نمی‌شد باور کنم چیزی درست می‌شود... دیگر نشد بپرسم و او بلاخره رفت. ▫داخل یکی از اتاق‌ها شد و در را پشت سرش بست اما مرتضی از روی همان مبل اتاق نشیمن، تمام حواسش به من بود. ▪با قدم‌هایی کوتاه تا همانجا رفتم؛ تلویزیون روشن بود و باورم نمی‌شد این صحنه‌ها بازار تهران باشد! ▫هر چه امیر نمی‌خواست بگوید، همینجا مقابل چشمم بود و مرتضی بی‌ملاحظه پرسید: «اگه الان تهران بودی، می‌رفتی اون وسط، شعار می‌دادی؟ نه؟» ▪چند وقت بود تهران را ندیده بودم؟! چرا حتی دلتنگ در و دیوار بازار و سبزه میدان بودم؟ ▫اصلاً نفهمیدم چه گفت... روی نزدیک‌ترین مبلی که قدم‌هایم رسید، تنم رها شد؛ نگاهم از صفحۀ تلویزیون تا خیابان‌های تهران رفت و او زیر لب زمزمه کرد: «خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنی، می‌رسی تهران...» ▪به سمتش چرخیدم؛ تکیه به مبل، پا روی پا انداخته، با آرامشی سنگین به تلویزیون نگاه می‌کرد و من برای اولین بار، به این غریبۀ لبنانی رو زدم: «می‌تونم با پدر و مادرم حرف بزنم؟» ▫باز هم چشمش از تلویزیون جدا نشد؛ اصلاً بدنش تکان نمی‌خورد و مطمئن پرسید: «چرا این مدت صحبت نکردی؟ شاهرخ انصاری اجازه نمی‌داد؟» ▪چرا این‌ها نمی‌فهمیدند هر بار اسم شاهرخ را می‌برند، من هزار بار می‌میرم و خودش جواب داد: «چون نگران بود از ایران ردیابی‌تون کنن!» ▫از اینکه همه‌چیز را می‌دانست، بدتر ترسیدم و با نفس‌هایی مُرده پرسیدم: «تو از شاهرخ خبر داری... مگه نه؟» ▪هیاهوی شعار معترضین قطع شد؛ نوبت صدای گویندۀ شبکۀ فرانسوی بود که روی مغزم پیاده‌روی کند و مرتضی به جای جواب، باز دورم زد: «خب منم نمی‌تونم اجازه بدم با پدر و مادرت صحبت کنی، چون منم نمی‌خوام کسی ردّ تو رو اینجا بزنه!» ▫از این نگاه خشک و لحن خشن، مطمئن بودم از شاهرخ خبر دارد و این‌بار سؤال که نه... التماسش کردم: «ما قرار بود با هم ازدواج کنیم... اگه ازش خبر داری بهم بگو...» ▪بلاخره تلویزیون را خاموش کرد؛ پا را از روی پا پایین انداخت، سمتم چرخید و با لبخندی عصبی پرسید: «قرار بود با هم ازدواج کنید؟!... واسه همین الان آدمای باباش تو ایران منتظرن تو پات برسه به تهران تا سرت رو زیر آب کنن؟!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد