4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اینطور به فرزندت نماز را بیاموز
🎙آیتالله مجتبی تهرانی
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمونه یک سنگ اورانیوم و مقدار استفادههایی که از آن میشود چقدر است؟
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️آیا میدانید مشهورترین لقب
امام هشتم علیهالسلام چیست🤔
🎙حجتالاسلام عالی
#امام_رضا_علیهالسلام
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷✾
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💞 بروید سر قبر پدر و مادرتان
آنها شما را می بینند و خوشحال می شوند 😢
🕊شهید دستغیب (ره)
#سبکزندگیاسلامیایرانی
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ ✾
🚨☝️چشم و دلمان روشن😏
❌ متأسفانه کم تقوایی سیاسی در برخی به جایی رسیده که برای اثبات تحلیل خودشون ، به افرادی مانند روحالله زم، امید دانا و امثال آنان استناد میشود😳😔
چه بر سر جبهه انقلاب آمده است؟؟؟
نکته جالبتر آنکه:👇
1⃣مطالبی که از روحالله زم نقل کردند «خبر» نبوده، بلکه صرفاً «تحلیل و حدس» او بوده است
2⃣ حتی همان تحلیل نیز بهصورت ناقص و جهتدار نقل شده است
بهگونهای که متن، کپشن و نوشتههای داخل کلیپ، مفهومی متفاوت از اصل سخن را القا میکنند تا نتیجه مطلوب منتشرکننده را تأیید کنند.
❌ این دیگر صرفاً خطای #تحلیلی نیست، بلکه #تحریف در نقل است.
مشکل مهمتر اما این است که بخش قابلتوجهی از ادمینهای #انقلابی، «کنشگر #تبعی» هستند...
😊یعنی بهجای تولید تحلیل مستقل بر پایه دادههای معتبر و اصول روشن، عمدتاً بازنویس و بازنشر #تحلیل دیگراناند.
فقط کپی برداری می کنند آن هم بر اساس یک فیلم اون هم از روح اله زم و با کپشن متفاوت😊
چقدر تاسف بار شده فضای فعلی!!!
نتیجه چنین وضعیتی آن است که با خطای یک #تحلیلگر، دهها کانال همان خطا را تکثیر میکنند و بهتدریج در فضای رسانهای نوعی «اتاق پژواک» شکل میگیرد.
محمدعلی عطاریه با اندکی اضافات
پی نوشت👇
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ﴿۶﴾
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر فاسقى برايتان خبرى آورد نيك وارسى كنيد مبادا به نادانى گروهى را آسيب برسانيد و [بعد] از آنچه كرده ايد پشيمان شويد (۶)
حجرات
@porseshgar📻
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نماینده مجلس، حرف های خودش را تکذیب کرد/ تکذیب ادعای واگذاری ۱۱۰ هکتار از خاک ایران به افغانستان
زنگنه:
موضوع، اختصاص زمین برای سرمایهگذاری افغانستان در بندر چابهار است و به هیچ عنوان به معنای واگذاری خاک یا حاکمیت جمهوری اسلامی ایران نیست.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا ماشالله به #منوچهر_متکی
بابا ایولا به این شجاعت ایولا به این فن بیان.
کپشن نمینویسم خودتون ببینید و کیف کنید.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️پشت پرده شعار تند علیه مسئولین نظام
#هوشیار_باشیم ‼️
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادوهشتم
▪نیم نگاهی به پشت سرش کرد تا مطمئن شود کسی نزدیک ما نباشد و آهستهتر ادامه داد: «وقتی برگشتن فرانسه، خواهرم خیلی اذیت میشد... باید مرتب بهشون سر میزدم... با مرتضی اولین بار همینجا آشنا شدم...»
▫انگار حفرههای مغزم یکییکی پُر میشد و او بیخیال جنجال ذهنم، دوباره پیشنهاد داد: «اگه دیگه سؤالی نداری، برو بخواب...»
▪باز هم چرخید تا برود اما من اینبار بیطلبکاری پرسیدم: «تهران چه خبر شده؟»
▫صدایم آهسته بود؛ به اندازۀ تمام ترسمهایم خفه شده بود! حس کردم اصلاً نشنید ولی آهستهتر از صدای من، برگشت و دوباره پرسیدم: «چجوری میخوای منو برگردونی؟»
▪چشمانش از خواب زار میزد؛ فقط یک کلمه گفت: «نمیدونم...» و من باز پاپیچش شدم: «با من چیکار میکنن؟»
▫چندبار نگاهش بین چشمانم این پا و آن پا کرد و بلاخره ثابت ماند: «من اگه جای تو بودم به پدر و مادرم فکر میکردم... که دوباره میتونن دخترشون رو ببینن... هیچ دردی مثِ از دست دادن نیس... بقیه چیزا یجوری درست میشه...»
▪حتی یک درصد نمیشد باور کنم چیزی درست میشود... دیگر نشد بپرسم و او بلاخره رفت.
▫داخل یکی از اتاقها شد و در را پشت سرش بست اما مرتضی از روی همان مبل اتاق نشیمن، تمام حواسش به من بود.
▪با قدمهایی کوتاه تا همانجا رفتم؛ تلویزیون روشن بود و باورم نمیشد این صحنهها بازار تهران باشد!
▫هر چه امیر نمیخواست بگوید، همینجا مقابل چشمم بود و مرتضی بیملاحظه پرسید: «اگه الان تهران بودی، میرفتی اون وسط، شعار میدادی؟ نه؟»
▪چند وقت بود تهران را ندیده بودم؟! چرا حتی دلتنگ در و دیوار بازار و سبزه میدان بودم؟
▫اصلاً نفهمیدم چه گفت... روی نزدیکترین مبلی که قدمهایم رسید، تنم رها شد؛ نگاهم از صفحۀ تلویزیون تا خیابانهای تهران رفت و او زیر لب زمزمه کرد: «خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنی، میرسی تهران...»
▪به سمتش چرخیدم؛ تکیه به مبل، پا روی پا انداخته، با آرامشی سنگین به تلویزیون نگاه میکرد و من برای اولین بار، به این غریبۀ لبنانی رو زدم: «میتونم با پدر و مادرم حرف بزنم؟»
▫باز هم چشمش از تلویزیون جدا نشد؛ اصلاً بدنش تکان نمیخورد و مطمئن پرسید: «چرا این مدت صحبت نکردی؟ شاهرخ انصاری اجازه نمیداد؟»
▪چرا اینها نمیفهمیدند هر بار اسم شاهرخ را میبرند، من هزار بار میمیرم و خودش جواب داد: «چون نگران بود از ایران ردیابیتون کنن!»
▫از اینکه همهچیز را میدانست، بدتر ترسیدم و با نفسهایی مُرده پرسیدم: «تو از شاهرخ خبر داری... مگه نه؟»
▪هیاهوی شعار معترضین قطع شد؛ نوبت صدای گویندۀ شبکۀ فرانسوی بود که روی مغزم پیادهروی کند و مرتضی به جای جواب، باز دورم زد: «خب منم نمیتونم اجازه بدم با پدر و مادرت صحبت کنی، چون منم نمیخوام کسی ردّ تو رو اینجا بزنه!»
▫از این نگاه خشک و لحن خشن، مطمئن بودم از شاهرخ خبر دارد و اینبار سؤال که نه... التماسش کردم: «ما قرار بود با هم ازدواج کنیم... اگه ازش خبر داری بهم بگو...»
▪بلاخره تلویزیون را خاموش کرد؛ پا را از روی پا پایین انداخت، سمتم چرخید و با لبخندی عصبی پرسید: «قرار بود با هم ازدواج کنید؟!... واسه همین الان آدمای باباش تو ایران منتظرن تو پات برسه به تهران تا سرت رو زیر آب کنن؟!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدوهشتادونهم
▪کنترل را روی مبل کناریاش قرار داد، انگار باید دقیقاً وسط مبل میکاشت؛ خیلی با دقت این کار را انجام داد و با همان دقت حرف زد: «تو الان خیلی چیزا از شاهرخ انصاری میدونی که کسی نباید بدونه!»
▫کلماتش مثل گرههای طناب دور گردنم محکم شد و او بلاخره دست از سر کنترل برداشت؛ نگاهش طرف من برگشت و سؤال کرد: «یه ضربالمثل شما دارید... چی میگه؟...»
▪چشم و ابرویش در هم رفت؛ خطوط پییشانیاش تا خورد، انگار به مغزش فشار میآورد تا خاطرش بیاید: «همون که توش سنگ و دیوونه داره؟... که عاقل تلاش کنه نمیتونه درش بیاره؟...»
▫لازم نبود ادامه دهد؛ منظورش را خوب فهمیدم و بد جواب دادم: «اون دیوونهای که یه سنگ انداخت تو چاه و حالا صدتا عاقل نمیتونه درش بیاره، من نیستم! این رفیق تو بود که زندگی منو به گند کشید!»
▪خطوط چشم و پیشانی و ابرو همه از هم باز شد؛ طوری خندید که تمام دندانهایش را دیدم ولی بیصدا و من مثل اسفند از جا پریدم: «یه داستان سر هم کردید که قرار بود منو تو کانادا ترور کنن و تا اینجا منو کشوندید! حالا هم یه داستان دیگه که قراره تو ایران سر منو زیر آب کنن... واسه اینکه بقیه زندگیمو نابود کنید!»
▫کف هر دو دستش را روی هم چسباند و مقابل صورتش گرفت؛ با دقت و با همان لبخند، نگاهم میکرد و من آب از سرم گذشته بود: «شما که هر غلطی میخواید میکنید، دیگه چرا دنبال بهانه میگردید؟! ۴۷ سال پدر مردم ایران و لبنان رو با هم دراوردید! فکر کردم میام اینور از دستتون راحت میشم ولی مثل سرطان همه جا هستید...»
▪یک ذره حالت صورتش تغییر نمیکرد؛ هر چه بدتر بارش میکردم، خندۀ مخفی در چشمانش بیشتر میشد. یک لحظه نفهمیدم چرا نگاهش پشت سرم پرید و همان لحظه صدای کسی در گوشم شکست: «تو که تو همین حکومت شمشیرباز شدی و مدال گرفتی!»
▫صدای خودش بود؛ همان لحن تیز و نازک! روی پاشنۀ پا به طرفش چرخیدم و با حرص از حقم دفاع کردم: «لیاقت خودم بود!»
▪ابروهای بلندش را بالا گرفت و متلک انداخت: «ولی اگه قبل از این ۴۷ سال زندگی میکردی، احتمالاً این لیاقتت رو هیچکس نمیدید! چون اصلاً انقدر مربی و باشگاه برای دخترها وجود نداشت که تو حالا طلبکار بشی!»
▫متنفر از این مقایسۀ احمقانه، صدا بلند کردم: «باشه! هر چی افتخاره واسه جمهوری اسلامی، هر چی بدبختیه واسه پهلوی، خوبه؟!»
▪نگاهش به طرف همان اتاقی که امیر خوابیده بود، دوید و بیصدا تشر زد: «یواشتر! داداشم خوابیده!»
▫از اینکه اینهمه هوای این برادر تحفهاش را داشت، بدتر عصبی شدم: «اصلاً خبر داری همین حکومت، قرارداد من با تیم فرانسه رو به هم زد؟... آیندۀ منو خراب کرد... » و هنوز حرفم تمام نشده، صدای زنگ در بلند شد.
▪الناز انگار منتظر کسی بود؛ بیخیال کلکل با من، نگاهش سمت در رفت و مرتضی با آرامش از جا بلند شد.
▫️بلوز بافتنیاش را روی شلوار پایینتر کشید تا مرتب باشد و رو به الناز، آهسته توصیه کرد: «امیر فعلاً نباید بفهمه... اگه بیدار شد، نذار بیاد بیرون...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد