📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت صدونودوششم
▪از تهدیدش نفسم بین سینه گیر کرد ولی نباید میفهمید! خیلی عادی صفحۀ پاسپورت را باز کردم.
▫دقیقاً همین چهرهای که مرتضی برایش ساخته بود؛ اسم "حسین شرفالدین" و همان لحظه صدایی از پشت سر شنیدم.
▪این روزها از هر صدای تق میترسیدم و مضطرب چرخیدم. مرتضی از اتاقی بیرون آمد و نگاهش طرف من تیز شد.
▫️اخبار ایران تمام شده اما چشم امیر روی تلویزیون ماتش برده بود و با صدای مرتضی انگار از خواب پرید: «با خواهرت خداحافظی کردی؟»
▫بلاخره تلویزیون را خاموش کرد؛ سرش از پشت روی لبۀ کوتاه مبل رها شد و چشمانش را بست: «بیدار نشه بهتره... به هم میریزه...»
▪مرتضی اصرار نکرد، عینکی با قاب مشکی سمتم گرفت و با طمأنینه دستور داد: «آماده بشید!»
▫میدانستم باید همان شال و عبا را بپوشم؛ عینک را از دستش گرفتم، پاورچین تا اتاق رفتم و وقتی برگشتم، هر دو دمِ در ایستاده بودند.
▫️مرتضی اینبار با لهجۀ لبنانی به عربی "بسماللهالرحمنالرحیم" را زمزمه کرد؛ چند کلمۀ دیگر هم خواند که بلد نبودم قرآن است یا دعا اما قرآن کوچکی از جیب اورکتش درآورد؛ امیر را از زیر همین قرآن رد کرد و رو به من حرف دلش را بیریا زد: «نمیدونم اعتقاد داری یا نه... ولی من میخوام این قرآن محافظت باشه...»
▪امیر منتظر واکنشم، نگاهم میکرد؛ شاید هم پوشیده در این شال و عبا و با این عینک، زیادی عجیب شده بودم که پلکی هم نمیزد و من بیخیال هر اعتقادی، از زیر قرآن رد شدم.
▫مرتضی قرآن را بوسید، دوباره در جیب روی قفسۀ سینه در آستر اورکت جا داد و در را باز کرد.
▫نگاه امیر تا اتاق انتهای راهرو، جایی که الناز خوابیده بود، رفت و بیرمق برگشت؛ یک لحظه مکث کرد، بلاخره قید خداحافظی را زد و از در رد شد.
▪هوا سرد و یخزده بود؛ سکوت کوچه ذهنم را جادو میکرد و فقط دلم میخواست تصور کنم این مسیر، جایی در گیت بازرسی فرودگاه، بلاخره خراب میشود!
▫اصلاً همین خیال مثل مواد مخدّر در رگهایم تزریق میشد تا فعلاً برای فرار تقلّا نکنم.
▪همان دو مرد ایرانی، در یک سواری مشکی، روبروی خانه، منتظر ما بودند و مرتضی پشت فرمان ماشین خودش نشست. امیر کنارش سوار شد و من زندانی صندلی عقب بودم!
▫کنج ماشین، در گرمای بخاری، چشمم خمار خواب بود و در خیالم نقشه میکشیدم بعد از آزادی، اولین قدم گرفتن خبری از شاهرخ باشد...
▪مرتضی از آینه مراقب من بود و لبهایش مدام تکان میخورد؛ نمیدانم زیر لب چه میخواند و امیر خیره به سیاهی شب، یک کلمه نمیگفت.
▫یک ساعت کشید تا به فرودگاه رسیدیم و همین که پیاده شدیم، ماشین دوم هم پشت سر ما توقف کرد. هر دو پیاده شدند و امیر آهسته پرسید: «ماشین رو چی کار میکنی؟»
▪مرتضی در را قفل کرد، نگاهش همه جا را اسکن میکرد و مطمئن جواب داد: «بچهها میان میبرن...»
▫ظاهراً قرار بود این دو مرد با فاصله از ما حرکت کنند، مرتضی راه افتاد و امیر طوری دقیق با من قدم میزد که یک وجب جلوتر یا عقبتر نباشم!
▪جرأت نداشتم سر بچرخانم؛ روی این عبا، پالتوی بلندی پوشیده بودم، ولی سرما اصلاً قابل تحمل نبود و چند قدم مانده به ورودی سالن، مرتضی به طرف هر دو نفرمان چرخید.
▫نفهمیدم چرا امیر یک قدم از من فاصله گرفت، نگاهش را پشت شیشههای سالن گم کرد و مرتضی خیلی خلاصه خبر داد: «شما تا بیروت زن و شوهر هستید!»
▪یک لحظه از ذهنم رد شد این نمایش تا چند ثانیۀ دیگر تمام خواهد شد! فقط چند متر به گیت بازرسی مانده بود...
▫مرتضی حرکت کرد؛ امیر همان یک قدمی که دور شده بود، دوباره نزدیکم شد و بیصدا تهدید کرد: «اون دو نفر از پشت فقط رو تو زوم کردن... تکون بخوری، همهچی تمومه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
❌☹️ بازم صد رحمت به منافقین!
میگفتن: استعفا پزشکیان
اینها کل قوا رو درخواست کردن 😳
🚨⚠️یک طیف مشخص، خودش را تنها معیار انقلاب میداند و هر کس حتی یک قدم با او اختلاف داشته باشد، از دایره انقلاب بیرون میاندازد.
این جریان، انقلابی بودن را از یک مشرب و منش، تبدیل کرده به یک برچسب انحصاری که فقط خودش صادرکنندهاش است.
https://eitaa.com/samn910
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🚨نمیدانم این چه تعطیلی مجلس است که ما شبانهروز بیشتر از سه ساعت نمیخوابیم!
🔹 زهرا سعیدی مبارکه، سخنگوی کمیسیون صنعت و معدن:
❌میگویند مجلس تعطیل است، ولی من واقعاً نمیدانم این چه تعطیلی ای است که ما شبانهروز بیشتر از سه ساعت نمیخوابیم!
نوع برگزاری جلسات متفاوت شده، اما مردم شاید هنوز همان فضای سابق مجلس را در ذهن دارند. ما در مجلس تمام جلساتمان را برگزار میکنیم؛ پس طرح مهریه ۱۴ سکهای چگونه تصویب شد؟
⚠️ پ.ن: 👇
شاید آن چند نمایندهای که مدعی تعطیلی مجلس هستند، دارند وضعیت خودشان را توصیف میکنند!
چون ظاهراً وظایف نمایندگی را تعطیل کردهاند و افتادهاند دنبال میتینگهای سیاسی و کلیپسازیهای انتخاباتی...
https://eitaa.com/samn910
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💕 فرزندانمون رو دریابیم...
#تربیت_فرزند
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ شاید بسیاری از قضاوتهای ما هم همینگونه باشد‼️
#تلنگرانه
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💘 میشه با کسی که ایمانش خوبه
ولی چهره اش نه، ازدواج کرد⁉️
🎤 استاد عزیزی
#ازدواج_آسان
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤔 در این این شرایط اقتصادی
[ بچه ] میخواین⁉️
#جهاد_فرزندآوری
🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
❤️࿐✾✾🤍✾✾࿐💚
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها همه جا خبر از دانش آموزان فرانسویه
چرا کسی از دانش آموزان خودمون حرفی نمیزنه ‼️
✍️🏻شب دویست و نوزدهم - مازنداران(نوشهر)
#روایت_فتح #مرگ_بر_آمریکا #فرانسه
https://eitaa.com/samn910