eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰تصاویری از سومین نفت‌کش که دیروز به مین دریایی برخورد کرد و دچار آتش‌سوزی شدید شد 🔺نیروی دریایی سپاه پاسداران: یک فروند نفتکش از نوع شاتل با ۷۵۰ هزار بشکه نفت خام بعد از ظهر امروز بی‌توجه به هشدارها و اخطارهای نیروی دریایی سپاه تلاش کرد از مسیر غیر مجاز عبور کند که به مین دریایی برخورد و دچار انفجار و آتش سوزی شدید شد.
🔰شاهزاده آریایی رضا پهلوی، حملات به فرودگاه ریاض عربستان سعودی را شدیدا محکوم کرد ✍این مردک اونقدر شعور نداره که حداقل برای ظاهر سازی هم که شده، کشتار مدرسه میناب و لامرد و ناو دنا رو تسلیت بگه...
🔰انصراف مدیران شرکت‌های بزرگ نفتی از حضور در همایش انرژی ریاض 🔹روزنامه فایننشال تایمز گزارش داد که به دنبال حملات موشکی و پهپادی نیروهای مسلح یمن به فرودگاه بین‌المللی ریاض و تأسیسات آرامکو و بروز اختلالات شدید پروازی، مدیران ارشد شرکت‌های بزرگ نفتی جهان به دلیل نگرانی‌های امنیتی حضور خود در همایش انرژی ریاض را لغو کردند. 🔹این ناامنی‌ها و هشدارهای امنیتی سفارتخانه‌ها به شهروندانشان در شرایطی رخ می‌دهد که حملات متوالی به ریاض و هدف قرار گرفتن نفتکش‌ها در منطقه، اعتماد سرمایه‌گذاران به امنیت عربستان را به چالش کشیده و زمینه‌ساز جهش بهای نفت در بازارهای جهانی شده است.
♦️کاربر عرب: ای آزادگان امت، مژده باد! خبرهای خوشی از یمن و پیروزی‌هایی که سرمان را بالا می‌برد! 🔹بزرگترین فرودگاه‌های عربستان سعودی بسته شده‌اند و بزرگترین میدان‌های نفتی نابود شده‌اند، به خواست خدا ده‌ها مکان استراتژیک و مناطق وسیع جدید در حومه تعز، بزرگترین شهر، تصرف شده‌اند. 🔹خبرهایی از یمن می‌رسد که دل‌های آزادگان را التیام خواهد بخشید.
🔰یک منبع آگاه ایرانی به خبرگزاری تاس روسیه گفته است: 🔻 ‘تهران در واکنش به حملات جدید احتمالی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، هیچ‌گونه خویشتنداری‌ای به خرج نخواهد داد. این بار، ایران علاوه بر به نمایش گذاشتن تازه‌ترین و غیرمنتظره‌ترین تجهیزات نظامی خود، هیچ دلیلی برای خویشتن‌داری نخواهد داشت و خود را به محدود کردن دامنه میدان نبرد به مرزهای جغرافیایی یا حوزه‌های مشخص مقید نخواهد کرد.’
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساده‌لوح مثل معمر قذافی.. ♨️ تجربه پنجم: کیش و مات داوطلبانه! 📺 مستند "شلیک به شقیقه خودی" ‼️به لیبی وعده صلح داده بودن، وعده همزیستی مسالمت آمیز با غرب؛ قذافی حتی پیچ و مهره‌های برنامه هسته ایش رو تحویل داد اما پایان ماجرا خیلی تراژیک تر از اون چیزی بود که مردم لیبی فکر میکردن..
📕 رمان 🔻قسمت صدونودوهفتم ▪لرز مثل موج از سر شانه‌ها تا ساق پاها کشید؛ از سرما بود یا استرس نفهمیدم ولی امیر دید و دستش را سمت درِ شیشه‌ای سالن گرفت: «زودتر برو تو...» ▫️او مطمئن بود از این سرمای نیمه‌شب لرز کردم ولی نگاه من از حدقۀ چشمم بیرون زده و دقیقاً دنبال اولین راه فرار می‌گشت. ▪️این مسیر را باید همین‌جا خراب می‌کردم! فقط یک درجه چرخیدم و دیدم هر دو مرد خیره به من، با چند قدم فاصله و دو چمدان در دست‌، پشت سرم هستند. ▫️مرتضی کمی جلوتر می‌رفت، امیر شانه به شانۀ من قدم می‌زد و همین که وارد شدیم، گرمای تهویه در صورتم خورد. ▪️سقف بلند سالن، نورپردازی شدید، کف‌پوش قرمز و صندلی‌هایی که همه قرمز بودند؛ اصلاً انگار دکور این فرودگاه، برای وحشت من طراحی شده بود. ▫️مرتضی سمت ردیف صندلی‌ها رفت؛ امیر اشاره کرد کنارش بنشینم و خودش درست پهلویم نشست. ▫مرتضی دست به سینه، یک طرفم نشسته و امیر هر دو دستش سر زانو، با یکی از انگشت‌ها روی شلوارش رینگ گرفته بود. ▪️دو مرد را ندیدم؛ شاید پشتم نشسته بودند، شاید جای دیگری کشیک می‌دادند و همان لحظه صدای زنگ، دلم را خالی کرد! ▫️نمی‌فهمیدم چرا از هر صدایی، حتی همین آلارم ملایم می‌ترسم؛ موبایل امیر بود، روی صفحه نام الناز افتاد و او برای رد کردن تماس، فقط یک لحظه مکث کرد. ▪️صورت مرتضی همین سمت بود، ردّ تماس را دید و امیر با صدایی آهسته جواب داد: «خودت زنگ بزن به نجیب بگو...» ▫️موبایل را دوباره در جیبش جا زد، نگاهش تا تابلوی اطلاعات پرواز رفت و نرسیده به صورتم، صبر کرد: «اگه نتونستم رد بشم، اینا تو رو می‌برن...» ▪️نفس‌هایش سنگین بود؛ ترس در چشمانش دِل‌دِل می‌کرد و خبر نداشت من از این خط رد نخواهم شد! ▫️باید استخوانی که در گلویم مانده بود، در همین نگاه زخمی‌اش، فرو می‌کردم و خیلی شمرده پرسیدم: «تو که انقدر می‌ترسیدی، چرا از شب اول زد به سرت؟»  ▪️یک لحظه هر چه وحشت در چشمانش بود، در هم شکست و همه با خنده از بین لب‌هایش بیرون زد. ▫️مرتضی نفهمیده بود چه شده؛ از همین خنده به طرف ما برگشت و امیر بی‌خیال هر حرفی، سرش را برگرداند. ▫️از نیم‌رخ پیدا بود لب‌هایش تکان می‌خورَد ولی اصلاً نشنیدم چه گفت و همان لحظه، بین همهمۀ مسافرها، صدای اعلام پرواز بیروت در سالن پیچید. ▪️مرتضی اول از جا بلند شد؛ یک قدم سمت امیر رفت، زیر گوشش چند کلمه گفت، نگاهش به پشت سر کشید و تازه دیدم آن دو مرد، چند ردیف عقب‌تر ایستاده‌اند. ▫️مسیری که انتخاب کرده بود، درست به آخرین گیت بازرسی می‌رسید؛ چند نفر در صف، جلوتر از ما بودند و امیر گذرنامه را سمتم گرفت. ▫️ضربان قلبم تا نوک انگشتانم دوید و وقتی گذرنامه را گرفتم، زیر گوشم زمزمه کرد: «لطفاً فقط به خودت فکر نکن... همین یه دفعه...» ▪️از اینکه با نگرانی به التماس افتاده بود، دلم خنک شد ولی به قیمت گیر افتادن هر چهار نفرشان هم شده، باید خودم را نجات می‌دادم!... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدونودوهشتم ▪مرتضی مقابل گیت رسید؛ کنجکاو بودم در گذرنامه، اسمش راعد است یا مرتضی ولی از اینجا پیدا نبود و چند لحظه بعد، رد شد. ▫️امیر مقابل افسر ایستاد و مرتضی چند قدم بیشتر نرفت؛ نمی‌خواست کامل به این سمت برگردد ولی تمام حواسش از گوشۀ چشم به عبور امیر بود. ▪️یک لحظه یاد اضطراب الناز افتادم و برای اولین بار، دلم سوخت... ای‌کاش می‌شد بدون اینکه این‌ها شناسایی شوند، فقط خودم را خلاص کنم! ▫نگاه پلیس چندبار بین صورت امیر و گذرنامه، تیک‌تاک کرد و مرتضی خیره به این سمت، یک قدم عقب‌تر رفت. ▪از نیم‌رخ می‌دیدم حرکت قفسۀ سینۀ امیر تندتر شده ولی سر و گردن و شانه را محکم نگه داشته بود و بلاخره افسر، گذرنامه را دستش داد. ▫️امیر بی‌هیچ عجله‌ای رد شد؛ مرتضی با خونسردی چند قدم رفت و این‌بار احتمالاً به خاطر من ایستاد. ▪️می‌دانستم این دو مرد از پشت، تک‌تک حرکاتم را اسکن می‌کنند ولی مطمئن بودم اینجا برای همه ته خط است؛ هم من... هم آن‌ها... ▫️قدم آخر را سمت گیت، با لرزش بند به بند بدنم رفتم؛ افسر دستش را برای گرفتن گذرنامه دراز کرد و من انگار کلید فرارم را دستش دادم. ▪️سرم فقط چند درجه کج شد؛ امیر و مرتضی با فاصله از هم ایستاده بودند ولی نگاه هر دو، روی من قفل کرده بود. ▫️مرتضی هر دو دست در جیب شلوار، خیلی خونسرد، منتظر خروجم بود ولی امیر... انگار تمام تنش جا مانده، نگاهش تا این‌طرف گیت دنبالم آمده بود و همان لحظه صدای افسر در گوشم ضربه زد: «آلاء قصیر؟» ▪️چشمش به صورتم منتظر جواب بود اما در یک ثانیه، هر چه بود و نبود، روی سرم خراب شد؛ مسیری که نباید به ایران می‌رسید... شاهرخ که باید می‌دیدمش... این دو مرد پشت سرم... آرامش مرتضی... اضطرار الناز... نگاه امیر که روی صورتم از نفس افتاد و حرفی که بلاخره زدم: «من آلاء قصیر نیستم...» ▫️یک لحظه همه‌چیز ایستاد؛ هم سر و صدای سالن... هم صدای پیجر فرودگاه... هم رفت و آمد آدم‌های اطرافم... هم نگاه افسر روی صورتم... هم ضربان قلب خودم... ▪️مرتضی دست به کمر، نود درجه چرخید؛ اصلاً انگار این سمت را ندید و خیلی آهسته فاصله گرفت. ▫️خبری از دو مرد پشت سرم نبود؛ نگاه افسر، یک‌بار دیگر بین صورت من و گذرنامه رفت و مردد تکرار کرد: «آلاء قصیر نیستی؟!» ▪️امیر هنوز همانجا ایستاده بود؛ بی‌حرکت... بی‌هیچ‌حرفی... حتی بدون نفس... ولی باز هم محکم سرم را بالا گرفتم: «نه... نیستم...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت صدونودونهم ▪نفسم نکشید بیشتر بگویم... قلبم به جای خون، وحشت پمپاژ می‌کرد و در تمام رگ‌هایم استرس می‌پاشید. ▫️می‌ترسیدم این دو مأمور پشت سر، دیوانه‌تر از خودم، خلاصم کنند ولی هیچ خبری نبود! اصلاً انگار کسی پشت سرم نبود. ▪️مرتضی خیلی عادی از در بیرون رفت و امیر... یک قدم می‌رفت... صبر می‌کرد... دوباره می‌رفت و باز می‌ایستاد... ▫️افسر یک‌بار دیگر به صورتم نگاه کرد، چند بار پاسپورت را ورق زد؛ صف معطل شده، نگاه همه به من بود و مأمور دیگری بالای سر همکارش رسید. ▪️چند جمله با هم صحبت کردند ولی من حتی یک کلمه نفهمیدم؛ مأمور دوم، گذرنامه را گرفت، فقط یک صفحه ورق زد، یک‌بار دیگر نگاهم کرد و با لحنی خشک دستور داد: «با من بیاید!» ▫️دیگر نیازی به نمایش نبود! عینک را از روی چشمانم برداشتم؛ جرأت نداشتم پشت سرم را نگاه کنم ولی امیر هنوز همانجا نگاهم می‌کرد و من پشت سر این مأمور، قدم‌هایم روی زمین می‌لرزید. ▪️نمی‌شد باور کنم بلاخره از این صف جدا شدم... دیگر سوار این پرواز نخواهم شد... دیگر خبری از امیر و مرتضی و آن دو نیروی ایرانی نخواهد بود... ▫️یعنی واقعاً فقط من بودم و پلیس فرانسه و مسیر قانونی پناهنده شدن؟.... پس چرا نگاه آخر امیر یادم نمی‌رفت؟... ▪️پرچم‌های فرانسه، تابلوهایی که به دو خط فرانسوی و انگلیسی نوشته شده بود، آرم روی لباس این پلیس؛ همه پیش چشمم می‌رقصیدند و در ذهنم حرف‌هایی که باید همین حالا زده می‌شد، می‌چیدم. ▫️می‌توانستم امشب را بدون استرس بخوابم، باید همین حالا خبری از شاهرخ می‌گرفتم و می‌شد بلاخره با پدر و مادرم صحبت کنم! ▪️سالن فرودگاه زیادی بزرگ بود؛ نمی‌دانستم بلاخره کی به دفتر پلیس می‌رسیم و نمی‌فهمیدم چرا این افسر، یک کلمه نمی‌پرسد. ▫️شاید اجازه نداشت تا رسیدن به دفتر و در حضور مأمور ارشد، صحبت کند ولی هر چه بود، این حس آزادی عجیب می‌چسبید! ▪️عبور از دالان‌های شیشه‌ای، درهای فلزی و مسیری که یک لحظه حس کردم از سالن خارج می‌شود. ▫️شاید دفتر پلیس و بازرسی، جای دیگری بود و من به عشق خبری از شاهرخ، پرسیدم: «می‌تونم الان با کسی تماس بگیرم؟» ▪️با قامت بلندش، فقط یک لحظه سمتم چرخید و یک جمله گفت: «فعلاً باید صبر کنید!» ▫️انگار وارد مسیر عبور خدمه شده بودیم؛ همه با یونیفرم فرودگاه، وسیله جابجا می‌کردند، بعضی‌ها با تعجب به من و این مأمور نگاه می‌کردند و همین که از در رد شدیم، سرما و تاریکی به صورتم کوبید. ▪️صدای باد و هواپیمایی که همان لحظه روی باند نشست، گوشم را کر کرد؛ دقیقاً محوطۀ فرودگاه بود و ماشینی که مقابل قدم‌هایم ایستاد. ▫️از نوشته‌های روی بدنه، مشخص بود ماشین مخصوص فرودگاه است و افسر در را باز کرد تا سوار شوم. ▪️قدم‌هایم به زمین چسبید و مضطرب پرسیدم: «منو کجا می‌برید؟» و جوابی که خیلی مطمئن بود: «برای امنیت خودتون، منتقل میشید به سالن غربی.» ▫️مردد سوار شدم، خودش کنارم نشست و ماشین بلافاصله راه افتاد ولی این مسیر، سمت سالن دیگری نمی‌رفت... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Khamenei.ir14030426_44208_1281k.mp3
زمان: حجم: 12M
خواندن روزانه 🔺_ سوره فتح 🔺_ دعای ۱۴ صحیفه سجادیه 🔺_ و دعای توسل