eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
یک گروه اندک در برابر دشمنان بزرگ» «یک گروه اندک می‌تواند در مقابل دشمنان بزرگ بایستد.» https://eitaa.com/samn910
«تاریخ تکرار می‌شود؛ این بار بر دیواره‌های بیستون مدرن!» https://eitaa.com/samn910
🌸 شیراز؛ بیمارستان کوثر 💧 وارد که می‌شوی، رسیدهائی می‌بینی از ۳۵ هزارتومان تا ۱ میلیون تومان. هر کسی به‌اندازه‌ی توانش کشیده و آن‌جا نصب کرده تا نیازمندان به اندازه‌ی نیازشان برداشته و  کار خود را راه بیندازند. 💧 و به‌اندازه‌ای زیاد است که کاغذ پرینت، کم می‌آید! ✍️ روایت شده هنگامی‌که قرار شد بنواسرائیل برای گناهانشان عذاب شوند، از خانه‌های خود نقبی به هم زدند تا در آن هنگام به یکدیگر کمک کنند. 👈 و خدا پس از دیدن این رحم و مهربانی، از عذاب آنان منصرف شد. https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست ▪در تاریکی هوا، نور چراغ‌های سالن فرودگاه هر ثانیه دورتر می‌شد و وقتی ماشین ایستاد، تازه دیدم درست وسط محوطۀ فرودگاه هستم. ▫️در باز شد و من دنبال راهی که قرار بود به ادارۀ پلیس برسد، در سیاهی شب دنبال یک مسیر خاص می‌گشتم ولی مقابلم فقط یک بالابر بود! ▪️چند نفر از خدمۀ فرودگاه، دو مسافر با ویلچر را روی بالابر بردند و مأمور پلیس، به همین سطح فلزی اشاره کرد: «برید بالا!» ▫️مثل دیوانه‌ها دور خودم می‌چرخیدم و او خیلی آهسته دستش را سمت کمرش برد؛ همانجایی که اسلحه روی کمربند پهنش پیدا بود و با لحنی خفه دستور داد: «همین حالا!» ▪️ساق پاهایم بی‌حس شده بود؛ خدمه منتظر بودند زودتر بروم و نگاه من روی بدنۀ هواپیما مُرد: نوشتۀ "خطوط هوایی خاورمیانه" و پرچم لبنان؛ واقعاً هواپیمای ملی لبنان بود! ▫️کف هر دو پایم روی این سطح سرد و آهنی، گِزگِز می‌کرد؛ بالابر با صدای موهومی بالا می‌رفت و من انگار داشتم به درّۀ مرگ سقوط می‌کردم ولی فقط چند ثانیه کشید تا درست روبروی در هواپیما قرار گرفتم! ▪️نور زردی از داخل کابین می‌تابید؛ هوای گرفته، همهمۀ مسافران و مهمانداری که خوش‌آمد گفت. ▫️مأمور بیخ گوش مهماندار پچ‌پچ کرد؛ او سرش را به نشانۀ تأیید تکان داد و با همان لبخند مصنوعی، دستش را سمت راهرو گرفت: «ردیف ۱۷؛ صندلی B.» ▫️مثل یک جسد متحرک، نمی‌توانستم یک قدم جلوتر بروم! اصلاً نمی‌فهمیدم چرا الان اینجا هستم و به سمت افسر چرخیدم: «من بهتون گفتم...» ▪️اجازه نداد حرفم تمام شود و این‌بار با صدای بلند رو به مهماندار توضیح داد: «پروندۀ پزشکی این خانم دست همسرشونه. ممکنه در طول پرواز دچار اختلال حافظه بشه. اختیار و مسئولیت کامل ایشون با همسر و پزشک همراه‌شون هست!» ▫️حرفش تمام نشده، گوشم کر شد! تمام شد... همه‌چیز تمام شد! هر چه در ذهنم فرار کرده و بازی را برده بودم، در یک لحظه باختم! ▪️مهماندار دستم را گرفته بود تا این بیمار روانی را تا ردیف ۱۷ ببرد و سرمهماندارِ مرد، به بقیۀ همکارانش، توصیۀ من را می‌کرد! ▫️قدم‌هایم روی کف‌پوش راهرو کشیده می‌شد و چند قدم مانده به ردیف ۱۷، چشمان منتظر امیر را دیدم. ▪️کنار پنجره نشسته، سرش را بالا گرفته بود تا از پشت صندلی‌ها بهتر ببیند و همین که چشمش به من افتاد، از جا بلند شد. ▫️احتمالاً می‌خواست نقش همسر نگران را بازی کند؛ ولی واقعاً نفس‌نفس می‌زد، از نگاهش نگرانی می‌بارید و شاید او هم مثل من باورش نمی‌شد تینا را دوباره شکار کرده است! ▪️مرتضی هم لابد پزشک همراهم بود! کارتی از جیبش بیرون کشید و با لحنی لاکچری رو به مهماندار، خودش را معرفی کرد. ▫️ردیف کنار پنجره سه صندلی بود و من باید بین این دو نفر، دوباره زندانی می‌شدم. ▪️نه... این واقعی نبود! حتماً کابوس می‌دیدم... اصلاً نمی‌شنیدم مرتضی به مهماندار چه توضیحی می‌دهد، امیر با دلهره از گم شدن همسرش در فرودگاه چه می‌گوید و رسماً لال شده بودم. ▫️تنم به صندلی چسبیده؛ دلم می‌خواست اینهمه وحشت را جیغ بزنم ولی انگار واقعاً مرده بودم! ▫نگاهم از پهلوی امیر، روی پنجرۀ کوچک هواپیما، دنبال چراغ‌های پاریس می‌گشت ولی واقعاً همه چیز تمام شده بود... ▪️مهماندار رفت و مرتضی زیر گوشم خیلی آهسته پرسید: «واقعاً خیال کردی فکر اینجاشو نکرده بودم؟»... 📖 ادامه دارد...