3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️فیلم تازه منتشر شده از لحظه بمباران میدان فردوسی تهران در جنگ ۴۰روزه.
👌باید به مردم ایران و مسئولین امر خداقوت گفت که جلوی چنین حملاتی ایستادند و تسلیم نشدند.
https://eitaa.com/samn910
حاج مهدی رسولی 1_28287729294.mp3
زمان:
حجم:
16M
#نامهایازآقا
🚨☝️دیشب در تجمع مردم مبعوث دریاچه چیتگر این نماهنگ با سخنان مقدماتیِ مجری برنامه پخش شد و فضای بسیار معنوی و ملکوتی ایجاد کرد و اکثر مردم (زن و مرد ) با صدای بلند گریه میکردند
پیشنهاد میکنم دوستان به مجریان برنامههای تجمع دیگر میادین تاکید کنند این صوت را پخش کنند🙏
🎙حاج مهدی رسولی
https://eitaa.com/samn910
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👤🚨 اگر کسی رو بزنید و بکشید این امرش سهل تر هست از اینکه آبرو ببرید.
🔖 #آبرو_ببرید #درس_اخلاق
https://eitaa.com/samn910
🗒 پیام تبریک رهبر معظم انقلاب در پی قهرمانی تیم ملی کشتی آزاد زیر ۲۳ سال در مسابقات جهانی
💬افتخارآفرینی جوانان قدرتمند و غیور
🔻حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای، رهبر انقلاب اسلامی، در پیامی قهرمانی و افتخارآفرینی تیم امید کشتی آزاد در مسابقات جهانی آمریکا را به مدیران، مربیان، کشتیگیران غیور و ملت بزرگ ایران بهخصوص نسل جوان قهرمان میهن تبریک گفتند.
▪️متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است:
📝بسم الله الرّحمن الرّحیم
▪️قهرمانی تیم ملی زیر بیست و سه سال کشتی آزاد جمهوری اسلامی ایران در مسابقات جهانی، دل ملت بزرگ و قدرشناس ایران را لبریز از شادی و افتخار کرد.
▪️این موفقیت که با کسب ۹ مدال رنگارنگ همراه بود همچون قهرمانی اخیر تیم امید کشتی فرنگی نتیجۀ برنامهریزی، مدیریت و تلاش بیوقفهٔ مدیران، مربیان فداکار، و جوانان قدرتمند و غیور کشور است.
▪️به این عزیزان بهخصوص نسل جوان قهرمان میهن و ملت سرافراز ایران تبریک میگویم.
✍🏼سیدمجتبی حسینی خامنهای
🗓۲۷/مهر/۱۴۰۵
#ثامن_مرکزی
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 مردم اراک؛ دعوتید به رزمایش ۵۰ هزارنفری جان فدای ایران
🗓 چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۸صبح میدان شهداء
#ایران_جان
#مرکزی_ایران
#جانفدا
https://eitaa.com/samn910
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر
_کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه
شهر جدید امیرکبیر🌱
#تولید_محتوا
#ایران_جان
#مرکزی_اراک
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوپانزدهم
▪هر چه وحشت در این ثانیهها دیده بودم همه با یک جیغ تیز، لبهایم را از هم برید؛ میخواستم سرم را بالاتر بگیرم ولی نمیشد... میخواستم التماس کنم یکی برگردد ولی آن هم نمیشد...
▪با چند متر فاصله از من، یکی کشته شده بود و حتی نالهاش را کسی نشنید... جیغ میزدم تا صبر کنند و بلاخره کمر یک کوچۀ باریک و تاریک تنم را رها کردند.
▪یک ذره رمق باقی نمانده بود؛ نمیشد سرِ پا بمانم، قامتم روی هر دو زانو شکست و زمین خوردم.
▫فقط تاریکی بود و بوی دود، همهمۀ عربدهای که تا تهِ همین کوچه میرسید و لب و دندان من میلرزید: «کشتنش... بهخدا کشتنش...»
▪امیر تکیه به دیوار، روی قفسۀ سینه خم شده؛ دستهایش سرِ زانو مانده، نفسهایش مثل جان کندن سخت بود و خیره به شلوغی خیابان، از نگاهش وحشت میپاشید.
▫مرتضی یک قدم جلو میرفت، میایستاد؛ نگاه میکرد، دوباره برمیگشت و برای اولین بار میدیدم در چشمانش طوفان شده است.
▪نمیفهمیدم چرا هیچکدام کاری نمیکنند و نمیخواستم باور کنم دیگر از دست هیچکس کاری ساخته نیست!
▫امیر با همان شانههای شکسته، سرش رو به زمین، نگاهش هنوز جایی حوالی خیابان تلوتلو میخورد و من هر چه پلک میزدم، فقط صحنۀ سقوط بتن، روی سرم خراب میشد.
▪کف هر دو دستم روی زمین مانده، برای نفس کشیدن، تمام عضلات گردنم منقبض شده بود و این چیزی که در گلویم هقهق میکرد، گریه نبود!
▫اصلاً اشکی از چشمم نمیچکید و فقط وحشت در گلویم خرد میشد؛ مثل شیشههای ماشینی که رانندهاش چند دقیقه پیش از نفس افتاد و نمیدانستم جنازهاش را کجا میکشیدند...
▪مرتضی با قدمهایی کوتاه، از کنار من و امیر رد شد؛ نگاهش با ناامیدی تا تهِ کوچه رفت و یک کلمه نجوا کرد: «بنبسته!»
▫از بسته بودن این کوچه، یک لحظه قلبم ایستاد! اصلاً همهچیز یادم رفته بود؛ پناهندگی و فرار و مبارزه... فقط میخواستم زنده بمانم و میترسیدم تهِ همین کوچۀ بنبست، زندهزنده چالم کنند!
▪مرتضی چند قدم جلو رفت و یک لحظه صدای کوتاهی شنیدم؛ همانجا در فلزی کوچکی باز شد و قدمهای او جلوتر کشید.
▫نگاهم از دیوارهای سنگی کنار در، بالا رفت و گنبد و منارۀ روی ساختمان را دیدم.
▫ظاهراً درِ پشتیِ یک مسجد بود؛ کسی لای در، چند کلمه با مرتضی صحبت کرد و امیر رو به من با حالتی مضطرّ دستور داد: «بلند شو...»
▪مرتضی اشاره میکرد سریعتر برویم و من خودم را از زمین کندم؛ دلم میخواست امیر دستم را بگیرد و با خودش بکشد ولی یک قدم میرفت و یک قدم برمیگشت؛ نگاهم میکرد و بینفستر از من، به زحمت یک کلمه میگفت: «بیا...»
▫از در پشتی وارد حیاط شدیم؛ جیغ و سوت و شعار، از دیوارهای بلند اینجا هم رد میشد و خادم پیر مسجد، هراسان حرف میزد: «بیاید برید تو شبستان...»
▪پنجرههای مسجد همه بسته ولی از بوی دود و آتش، چیزی مثل قیر بیخ گلویم چسبیده بود و هر چه سرفه میکردم، کنده نمیشد.
▫امیر با هر دو دست چشمانش را فشار میداد؛ شاید از سنگینی هوا بود، شاید هم به هوای مأموری که تنها گیر افتاد و جان داد اما مژههایش خیس بود... مرتضی یک قطره از گوشۀ چشمش چکید و قبل از اینکه حرفی بزند، پنجرۀ پشت سرش متلاشی شد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوشانزدهم
▪یک آجر، چند متر جلوتر کف فرش افتاد و آجرهای بعدی بینوبت به پنجرهها و درِ شیشهای شبستان کوبیده میشد.
▫نمیدانستم کدام طرف فرار کنم؛ مرتضی و امیر هر دو مقابلم ایستاده، خیره به شیشههایی که یکییکی خرد میشد، چشمشان مدام سمت من میچرخید و نگاهشان اضطرارِ محض بود.
▪از نعرههایی که با چند متر فاصله پشت در و دیوار مسجد هوار میشد، حتی قطرات خون در رگهایم میلرزید و پیرمرد خادم از انتهای شبستان سمت ما میدوید.
▫دست او بدتر از تن من تکان میخورد؛ با همین حال به هم ریخته، یک دسته کلید از جیبش بیرون کشید و رو به مرتضی به لکنت افتاد: «این کلید دفتره... برید اونجا... در رو قفل کنید...»
▪دستش طوری میلرزید که چند بار با دستگیره جنگید تا بلاخره همان در پشتی را باز کرد و لبهای خشکش، سفید شد: «بیاید برید...»
▫این عبای بلند دور قدمهایم میپیچید، پاهایم درست چفت کفش نمیشد، نفهمیدم چطور از شبستان بیرون زدم و هنوز در باز بود که دیدم درِ اصلی از جا کنده شد.
▪امیر جلوتر از من رفته بود؛ فریاد میزد فقط بدوم... مرتضی در پاشنۀ در یک لحظه برگشت و پیرمرد سمت در اصلی میدوید: «از جون مسجد چی میخواید؟! برید بیرون...»
▫چند نفر با کفش و صورتهای پوشیده، از روبرو وارد شبستان شده؛ یکی چوب دستش بود... یکی یک تکه آجر... نفر سوم بالای سرش قمه میچرخاند...
▪نفر اول پیرمرد را زمین انداخت، نفر دوم با لگد میزد و مرتضی همانجا در قاب در، دستش سمت کمرش رفت.
▫از وحشت گلولهای که احتمالاً همین حالا شلیک میکرد، نفسم بند آمد ولی او به طرفم چرخید، اسلحه را کف دستم کوبید و بیصدا نفس کشید: «اینو بده به امیر...»
▪تن سرد اسلحه کف دستم چسبید و او یک قدم عقبتر رفت: «اینجا با اسلحه گیر بیفتیم، دیگه نمیشه جمعش کرد... شما برید...»
▫فرصت نداد یک کلمه بپرسم... فقط یک لحظه نگاهش سمت امیر رفت و بلافاصله برگشت؛ در را رو به صورتم بست و از پشت شیشه دیدم سمت پیرمرد دوید.
▪امیر پشت به من، گوشۀ عبایم را میکشید و اصلاً نمیدید یک قدم عقبتر چه خبر شده ولی یک لحظه برگشت و تا اسلحه را دستم دید، همانجا ایستاد.
▫نگاهش پشت سرم، گم شد؛ همان جایی که دیگر مرتضی نبود... فقط یک لحظه مکث کرد و بیمعطلی اسلحه را از دستم چنگ زد.
▪همان چند قدمی که دویده بود، سمت در برگشت ولی من از قاب شیشهای روی در، فقط شانههای پهن مرتضی را بین چوب و قمه میدیدم...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوهفدهم
▪دست امیر روی دستگیرۀ در... انگار آهن بین فشار انگشتانش خُرد میشد ولی نمیشد در را باز کند... اسلحه بین دست دیگرش میلرزید... نگاهش از پشت همین شیشهها تا وسط شبستان رعشه میکشید...
▫از پنجرههای شکستۀ شبستان، فقط عربده بیرون میزد... امیر بین من و مرتضی، داشت جان میکَند و من از گوشۀ شیشه، قمۀ اول را دیدم که مماس شانه و گردن مرتضی ضربه زد...
▪روی همان شانه، قامتش ترک برداشت... خون از سرشانۀ کاپشن تا روی فرش شرّه میکرد و او فقط چند قدم عقب رفت... میخواست خودش را نگه دارد... ولی نشد... قمۀ دوم را وسط سینه زدند و با کمر زمین خورد...
▫از صدای کشیدن ضامن کلت، نگاهم سمت امیر پرید و دیدم اسلحه را رو به شیشه گرفته، انگشتش روی ماشه میلرزید... فقط یک لحظه دستگیره را پایین کشید و من از ترس، یک قدم عقب رفتم...
▪دیگر نه مرتضی پیدا بود، نه پیردمرد... با چوب و میلگرد و سنگ و قمه میزدند... با هر ضربه، روی همان ستون سنگی که کنارش افتاده بود، خون میپاشید و زمین زیر قدمهای من خالی میشد...
▫صورت و شانههای امیر رو به در، نگاهش بین من و شیشه؛ همانجایی که داشتند مرتضی را میکشتند، نفسنفس میزد و... آخر دستگیره را رها کرد...
▪هم انگشتش از روی ماشه عقب کشید... هم خودش قدمقدم عقب میرفت... ولی نگاهش پشت شیشهها مُرد...
▫فقط یک لحظه مکث کرد و قبل از اینکه بچرخد، چیزی پشت سرم کف حیاط کوبیده شد... صدایی شبیه شکستن شیشه و تا چرخیدم، منفجر شد...
▫دیگر نه سنگ بود، نه آجر... کوکتل مولوتوف بعدی از پنجرههای شکسته، داخل شبستان افتاد و جیغ من در گلو حنّاق شد...
▪تشخیص نمیدادم این عربدهها از داخل شبستان است یا پشت دیوارها... مرتضی هنوز آنجا بود... زنده یا مرده، نمیدانم... ولی فرش و پردههای مسجد آتش گرفت...
▫آنهایی که تا چند ثانیه پیش سنگ و چوب و قمه میزدند، از در اصلی بیرون دویدند و من از این فاصله فقط لباس خیس و خونی مرتضی را میدیدم؛ تنی که انگار در فرش فرو رفته بود و پیرمرد چند قدم آنطرفتر... ولی هیچکدام تکان نمیخوردند...
▪امیر هر چه عقب کشیده بود، برگشت؛ همان دستگیرهای که به هوای من، جرأت نکرده بود باز کند، بلاخره پایین کشید ولی قبل از اینکه یک قدم داخل شود، کوکتل سوم وسط فرش ورودی افتاد و آتش طرف در، شعله کشید.
▫هر دو دستم به شیشه، چنگ میزدم یکی کاری کند ولی فقط فشار انگشتان امیر را روی آستین ساعدم حس میکردم... میخواست من را با خودش بکشد، ولی نمیدانم کجا... داد میکشید ولی یک کلمه نمیفهمیدم و همان لحظه کوکتل بعدی وسط باغچه حاشیۀ حیاط افتاد و آتش مثل آب، روی خاک راه افتاد...
▪برگ و شاخه و تنۀ درختها همه با هم گُر گرفتند... هر چه از مرگ فرار کرده بودم، اینجا تمام درها را به رویم بست... کنج حیاط همین مسجد... بین آتش...
▪بوی بدن سوخته... موی سوخته... چوب و فرش سوخته... ریههایم داشت میسوخت... دیگر حتی نمیشد سرفه کنم... خفه شدن درد داشت...
▫امیر تنم را هر سمتی میکشید، آتش زودتر میرسید و دوباره پا پس میکشید؛ پرچم و کتیبه و حتی سردر کوچک مسجد آتش گرفتهبود و بلاخره ساعدم را رها کرد.
▪کاپشنش را از تنش درآورد؛ شبیه یک شنل، روی سر و شانههایم گرفت و بین هر کلمه، با سینهای زخمی سرفه میکرد: «من... ردت... میکنم... نترس...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
Khamenei.ir14030426_44208_1281k.mp3
زمان:
حجم:
12M
خواندن روزانه
🔺_ سوره فتح
🔺_ دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
🔺_ و دعای توسل