📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستونوزدهم
▪اسلحه؟! نگاهم روی دستۀ مشکی و برّاقش ماند؛ مطمئن نبودم درست شنیدم، همین چند ثانیه پیش از زیر آوار آتش فرار کرده و حتی به زنده بودن خودم هم مطمئن نبودم.
▫میترسیدم همین حالا یکی برسد و اصلاً دیگر نمیدانستم از چه کسی باید بترسم ولی همهمهای موهوم از دور در سرم میپیچید و او با همان صدای سوخته، دستور داد: «بردار...»
▪نفسهایش نامنظم بود؛ انگار یکی را به زور میکشید و بعدی جایی پشت سرفهها جا میماند.
▫آرنج هر دو دست سر زانو، کف دست آویزان مانده و جای بریدگی انگشت حلقه، بدتر از بقیه، رنگ خون شده بود.
▪نمیتوانست دستها را تکان دهد، فقط کمی پهلویش را کج کرد تا اسلحه را بهتر ببینم و من به لکنت افتادم: «چرا... من...؟»
▫دست و پا و تمام عضلات تنم، تندتر از قلبم میتپید و او برای گفتن هر کلمه، سختتر نفس میکشید: «من نمیتونم...»
▪واقعاً داشت وصیت میکرد؟... یعنی قرار بود تنها بمانم؟... باورم نمیشد برای اولین بار، از اینکه دیگر نباشد، ترسیدم!
▫دلم میخواست لااقل این یکی بماند و مثل بچهای که گم شده باشد، لب و دندانم لرزید: «تو که هستی...»
▪احساس کردم نشنید، اصلاً انگار من را نمیدید؛ سرش به دیوار، صورتش سمت انتهای کوچه کج شد و نگاهش تا تهِ تاریکی فرو رفت، همانجایی که هالۀ دود و آتش پیدا بود.
▫نمیدانستم چقدر از مسجد دور شدیم ولی دود هنوز دنبالِ ما بود و او انگار پشت دیوارهای همین کوچه، دنبال مرتضی میگشت.
▪یک قدم نزدیکتر شدم؛ نگاهش زودتر به صورتم رسید و من مضطرب پرسیدم: «کجا بریم؟...»
▫هنوز هم اینجا نبود؛ صدای آژیر آتشنشانی بود یا اورژانس نمیدانم ولی شاید او هم مثل من میدانست خیلی دیر شده؛ چشمش را بست، نفس بعدی اصلاً به لبها نرسید و کلماتش خفه شد: «نمیدونم... کجای تهرانیم...»
▪میدانستم سالها ایران نبوده ولی نمیدانستم بعد از مرتضی و آن مرد جوان، دستش به هیچجا بند نیست: «موبایل که داری... اسنپ بگیر بریم...»
▫چشمش را باز کرد: «کجا؟...» و من برای اولین بار، او را قبل از خودم دیدم: «درمانگاه... بیمارستان... نمیدونم هر جایی که برات پانسمان کنن...»
▪انگار خودش هم باورش نمیشد؛ چند لحظه مات صورتم ماند و به جای جواب، سؤال کرد: «با تو؟... با این اسلحه؟...»
▫نمیفهمیدم چه میگوید؛ میدیدم تکه تکه روی شانه و سینه و دستها سوخته و خودم هنوز نفسنفس میزدم: «باید بری...»
▪پژواک آژیر نزدیکتر میشد؛ صدای تیراندازی هر چند دقیقه یکبار، سکوت ترسناک کوچه را میشکست و او بینفس حرف زد: «با کدوم ماشین... از کدوم خیابون... چجوری تو رو ببرم که دوباره... با این اسلحه اگه گیر بیفتیم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوبیستم
▪یک سرفه حرفش را بُرد و کمرش را کمی سمتم کج کرد: «موبایل... بردار...»
کاپشنش هنوز دستم بود، خم شدم و با دست دیگر موبایل را از جیب شلوارش درآوردم.
▫اشاره کرد روبروی صورتش بگیرم، قفل باز شد؛ همان تصویر پسزمینه از شب تهران و برج میلاد و صدای امیر که مثل شارژ موبایلش، ته کشیده بود: «برو تو لیست مخاطبین... علیرضا رو پیدا کن...»
▪دستم روی صفحه میلرزید؛ نمیدانستم میخواهد با چه کسی تماس بگیرد و همین که به اسم علیرضا رسیدم، آهسته دستور داد: «زنگ بزن... بذار رو اسپیکر...»
▫نمیخواستم به یک قدم بعد فکر کنم؛ به اینکه قرار است چه کسی پشت این خط باشد و بلافاصله تماس گرفتم ولی... هیچ خبری از بوق آزاد نبود، اصلاً هیچ صدایی نبود؛ فقط سکوت!
▪نگاهش روی روشنایی سرد موبایل دقیق شد و انگار تا تهِ خط رفت: «ببین واتساپ باز میشه... برادرمو پیدا کن... تماس بگیر...»
▫هیچ تعادلی نداشتم؛ نه روی دستم، نه سرم، نه نگاهم... حتی آیکون برنامهها، مقابل نگاهم تکان میخورد تا بلاخره واتساپ را پیدا کردم ولی قطع بود.
▪نمیخواستم باور کنم این آخرین راه بسته شده؛ بدون اینکه حرفی بزند، اینستاگرام را باز کردم ولی این یکی هم کار نمیکرد. چشمش ناامیدتر از من روی صفحه ماند و خودم حدس زدم: «اینترنت رو قطع کردن...»
▫نگاهش، با استیصال دو طرف کوچه رفت و برگشت و نجوا کرد: «آنتن هم قطعه...» و پیشنهادی که مثل راه نجات به ذهنم رسید: «منو ببر خونۀ خودمون...»
▪بیخیالِ حرفم، تکیۀ یکی از آرنجها را از پشت به دیوار زد؛ سرِ زانوها را کف زمین فشار داد، بلاخره خودش را از جا کند و من مطمئن بودم این بهترین راه است: «من مسیر رو بلدم... خیلی دور نیس...»
▫کف دستها را با فاصله از تنش نگه داشته بود ولی انگار با همین تکان، زخمها بدتر آتش گرفت و صورتش در هم رفت: «اولین جایی که منتظرت هستن، خونه خودتونه...»
▪از همینجا سرک میکشید تا خیابان اصلی را ببیند و من پرسیدم: «کیا؟»
▫باز هم جوابم را نداد؛ قدمهایش را روی زمین میکشید و من دنبالش درماندهتر شدم: «میخوای کجا بری؟»
▪نگاهش چند ده متر جلوتر، در تاریکی کوچه، روی یک کپّه خاک ثابت ماند؛ انگار از پنجرههای بستۀ این خانهها هم میترسید و پچپچ کرد: «فقط بیا...»
▫کنار همان کپّه خاک، یک ساختمان نیمهکاره قرار داشت؛ اسکلت و آجر و بتن، بالا رفته ولی قابِ پنجرهها، بیشیشه بود.
▪به جای در، دو لنگه ایرانیت فلزی به هم جفت شده و چراغ یک کانکس کوچک، کنار همین ایرانیتها روشن بود.
▫از پنجرۀ کوچک کانکس، یک جوان افغانی پیدا بود که با موبایلش وَر میرفت، امیر همانجا ایستاد و من کلافه شدم: «چی میخوای؟»
▪چند لحظه مکث کرد و زیرلب حرف زد: «تو جیب کاپشن چند تا ده دلاری هست...دو تا در بیار...»
▫هر لحظه گیجتر میشدم ولی اصلاً فرصتی برای فکر کردن نبود؛ او پاورچین سمت پنجره رفت و من از جیب کاپشنی که هنوز بوی دود میداد، دو اسکناس ده دلاری درآوردم.
▪از سایهای که پشت شیشه افتاد، کارگر سرش را بالا گرفت و امیر حال خرابش را زیر یک لبخند زوری پنهان کرد: «باز کن... کارِت دارم...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
⚠️🚨 برخلاف شایعات منتشرشده، سردار رضایی و عاصم منیر با یکدیگر دیدار کردند.
اما سؤال اصلی اینجاست:👇
❌ چه جریانی خبر نادرستِ «نپذیرفتن فرمانده ارتش پاکستان توسط سردار رضایی» را منتشر کرد؟
و چرا؟
🔹 آیا میخواستند دبیر شعام را تحت فشار قرار دهند⁉️
🔹 یا میخواستند هرکسی را که با او دیدار میکند، خائن جلوه دهند⁉️
❌رسماً فضای مجازی شهر آشوب است
😒 خبر میسازند، #شایعه منتشر میکنند و پیش از روشن شدن واقعیت، برچسب میزنند..
🔴 اطلاعیه در خصوص سرویس #برگشت شرکت کنندگان در رزمایش جان فدا از #اراک
#طبق_اعلام_پایگاه_بسیج_برادران شهرمون به استحضار کلیه شهروندان محترم میرساند :
👈محل برگشت سرویس های بخش معصومیه خیابان پشت پارک شهر میباشد که سرویس های بازگشت به شهر جدید امیرکبیر هم در همین قسمت میباشد.
🔴🔴🔴 لوکیشن محل استقرار سرویس های برگشت از اراک بعد از پایان رزمایش جانفدا
#کلیک_کنید 👇👇
https://nshn.ir/rbrrl1PB4qhv
┈┉┅━❀💠❀━┅┉┈
🔺#بزرگترین_کانال_مردمی_امیرکبیر
🔻به ما بپیوندید_👇👇👇
@shahidegomnam_amirkabir
بسم الله الرحمن الرحیم
پیام تقدیر و تشکر فرمانده سپاه ناحیه اراک سرهنگ دوم پاسدار صابر حیدری از دستاندرکاران رزمایش عظیم پنجاههزار نفری «جانفدا»
همکاران گرانقدر، مدیران ارجمند، مسئولان دلسوز، اصحاب رسانه و بسیجیان جانبرکف
سلام علیکم
الحمدلله و المنّة، رزمایش عظیم پنجاههزار نفری «جانفدا» در شهر اراک، بهفضل الهی و به همت بلند و همدلی کمنظیر شما بزرگواران، بسیار دشمنشکن، باشکوه و عالی برگزار شد؛ رزمایشی که در آن عظمت، بصیرت، آمادگی و انسجام این خطه از سرزمین اسلامیمان چنان به نمایش درآمد که پیام آن، پیش از آنکه به گوش دوست برسد، لرزه بر اندام بدخواهان و دشمنان این نظام انداخت و برگ زرینی بر کارنامهی افتخارات این شهر افزود.
بیتردید این شکوه و این انسجام، حاصل تلاش فردی و جزئی نبود؛ چیزی نبود جز هماهنگی، همدلی، همراهی همدلانه و دغدغهمندی شما بزرگواران که دست به دست هم دادید، از وقت، آبرو و آرامش خود مایه گذاشتید و شب و روز نشناختید تا این میدان، به بهترین و شایستهترین صورت برگزار شود. اینک سر تعظیم فرود میآورم و از صمیم قلب، از یکایک شما سپاسگزارم.
اینجانب تشکر ویژهی خود را از همکاران گرانقدر و دغدغهمند در مجموعهی تحت مسئولیتم اعلام میدارم؛ همان عزیزانی که با پیگیری مجدانه، روحیهی جهادی و تلاشی خستگیناپذیر، پا به پای دیگران ایستادند و در هیچ مرحلهای کوتاهی نکردند.
از مسئولان محترم استان و شهرستان، مدیران دستگاههای اجرایی، ادارات و سازمانهای خدماتی، امدادی، انتظامی، فرهنگی و سایر مجموعههای مشارکتکننده که با همکاری مسئولانه و بهکارگیری ظرفیتهای خود، زمینه اجرای منظم و شایسته این رزمایش را فراهم کردند، قدردانی مینمایم.
همچنین مراتب سپاس خود را از فرماندهان، مدیران، مسئولان ستادها، کمیتهها و قرارگاههای اجرایی، حوزههای علمیه، روحانیت معزز و تمامی خادمان گمنام که با تلاش بیوقفه و مسئولانه خود در به ثمر رسیدن این حرکت عظیم نقشآفرینی کردند، اعلام میدارم.
تشکر ویژه و صمیمانهی خود را از صدا و سیمای مرکز استان، بهویژه همکاران رسانهای استان مرکزی و شهر اراک، اصحاب رسانه، خبرنگاران و خبرگزاریها، پایگاههای خبری، روزنامهنگاران، عکاسان و تصویربرداران گرامی اعلام میدارم؛ عزیزانی که با حضور بهموقع، پوشش خبری و تصویری شایسته و انعکاس باشکوه این رزمایش، نقش مهمی در انتقال پیام اقتدار، بصیرت و انسجام این خطه از سرزمین اسلامیمان ایفا کردند و در شکل گیری این رویداد عظیم حق بزرگی دارند.
و اما بسیجیان عزیز و جانبرکف؛ شما که همواره در میدان عمل، جلوهگر اخلاص، انضباط، ایثار و وفاداری به آرمانهای انقلاب اسلامی بودهاید، با حضور پرشور و مسئولانه خود، بار دیگر نشان دادید که روحیه بسیجی، سرمایهای ارزشمند و پشتوانهای مستحکم برای خدمت به مردم و پاسداری از ارزشهای والای انقلاب اسلامی است. به وجود یکایک شما افتخار میکنم و از مجاهدتهای صادقانهتان سپاسگزارم.
آنچه امروز میبینیم، حاصل همان همدلی و همافزایی است که فرمود: «یدالله مع الجماعة». امیدوارم این تلاش خالصانه، انشاءالله مورد توجه و عنایت حضرت صاحبالزمان (ارواحنا فداه) و در محضر خدای متعال مرضی و مقبول درگاه باشد، و روز به روز بر عزت، بصیرت و آمادگی این جمع مبارک افزوده شود.
از یکایک شما خواهران و برادران صمیمانه سپاسگزارم.
عمرتان مستدام و سعادتتان پایدار
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریلز
رزمایش۷۰ هزارنفری جان فدای ایران در شهرستان اراک با حضور عروس و دامادهای جانفدا رنگ و بوی دیگه پیدا کرد .😍
https://eitaa.com/samn910
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریلز
کار بزرگی انجام دادید ایران رو سربلند کردید ...
سخن رهبر شهید با مردم شهرستان اراک
https://eitaa.com/samn910
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریلز
🔰از نسل حسینیم، سرباز عاشوراییم ...
https://eitaa.com/samn910
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوبیستویکم
▪نگاه کارگر از همانجا تا صورت من دوید؛ شاید او هم از اینهمه سر و صدا و حالا این دو غریبه ترسیده بود، محتاطانه پنجره را باز کرد و امیر سرش را نزدیکتر برد.
▫نشنیدم چه گفت، فقط دیدم چشم کشیدۀ جوان افغانی، گرد شد! نگاهش چندبار بین ما دو نفر زیگزاگ زد و امیر به من اشاره کرد دو اسکناس را لب پنجره بگذارم.
▪دستهایش را پایین گرفته بود تا این غریبه نبیند ولی من میدیدم زیر پنجره، هر دو دستش را تکان میدهد و جملۀ آخرش را شنیدم: «هوا روشن نشده، میریم... دو تا دیگه هم صبح بهت میدم...»
▫کارگر انگار جنزده شده باشد، هاج و واج نگاه میکرد؛ اسکناسها را از لب پنجره برداشت، چند بار پشت و رویش را بررسی کرد و انگار باز هم باورش نمیشد: «برید طبقۀ چهارم...»
▪از کانکس بیرون آمد؛ قفلی که روی ایرانیتها خورده بود، باز کرد و امیر قبل از اینکه رد شود، زیر گوشش تهدید کرد: «یادت نره چی گفتم...» و هنوز حرفش تمام نشده، جوان با لهجۀ افغانی، جواب داد: «چیزی نمیگم...»
▫زیر پایم را درست نمیدیدم؛ نمیدانستم چشمم را دود گرفته یا اینجا خیلی خاکی و به هم ریخته است؛ تکههای ریز سنگ و سرامیک و کاشی، همهجا کف زمین و پلهها پُر بود.
▫با نور چراغ قوۀ موبایل، باید راهپله را روشن میکردم ولی با این نفس دود خورده، حتی یک پله هم نمیشد خودم را بالا بکشم چه رسد به چهار طبقه!
▪نمیدانم چقدر طول کشید تا رسیدیم ولی امیر همانجا در چهارچوب لخت درِ ورودی، ولو شد؛ کار سینهاش از خِسخِس گذشته، انگار در حنجره، خاک روی خاک میپاشیدند.
▫دستم را از درد روی قفسۀ سینه گرفته بودم؛ احساس میکردم قلب و ریه با هم از کار افتادند و فقط خودم را سمت پنجرههای بیشیشه کشیدم.
▪سرد بود؛ بوی دود و آتش از همین قابهای آهنی، داخل ساختمان خالی میدوید و آتش مسجد را از همینجا دیدم... چیزی از صحن و شبستان پیدا نبود، حتی گنبد و مناره تا کمر در آتش بود و مرتضی...
▫ماشینهای آتشنشانی سرِ خیابان رسیده، مردم محل جمع شده بودند و امیر بیرمق صدا زد: «بیا عقب...»
▪به سمتش برگشتم و دیدم روی همین زمین خاکی، دراز کشیده ولی هر چه پلک میزدم، در تاریکی بین این دیوارها، باز هم مرتضی و خادم مسجد را بین آتش میدیدم...
▫آرنجها کف زمین، ساعد هر دو دست را بالا گرفته بود؛ هنوز از درد پاها را تکان میداد و همین که نور چراغ قوه را سمتش گرفتم، دیدم روی گونههای دودیاش، ردّ اشک برق میزند.
▪از هر دو چشمش، دو خط خیس تا کنار صورتش رفته بود و بیصدا، تشر زد: «بگیر اونور...»
▫شاید نمیخواست من ببینم... نمیدانست من هم فقط دنبال یک فرصتم تا برای هر چه دیدم و نشد دم بزنم، زار بزنم...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوبیستودوم
▪نور چراغ قوه را پس گرفتم تا راحت باشد؛ چند قدم جلو رفتم ولی در همین روشنایی موهوم باز هم زخمهایش پیدا بود و نشد حریف دلم شوم: «این طرفا باید داروخانه باشه... من میتونم...»
▫خودم مطمئن نبودم واقعاً بتوانم جایی پانسمان پیدا کنم ولی او مطمئن بود و محکم جواب داد: «از اینجا تکون نمیخوری...»
▪از اینکه در این وضعیت و با اینهمه زخم، باز هم زور میگفت، عصبی شدم: «پس میخوای چه غلطی بکنی؟!»
▫فقط چشمش را بست و به جای جواب، دستور داد: «موبایل رو بذار اینجا...»
▪خیره به این مرد آش و لاش، که هنوز داشت ریاست میکرد، از خودم متنفر شدم؛ چرا برای این موجود مغرور، دلم میسوخت؟! اصلاً به درک!
▫موبایل را کنار صورتش انداختم، عقب رفتم، بیخ یکی از دیوارها کِز کردم و چند ثانیه بعد، با لحنی خفه بلاخره جواب داد: «آنتن که وصل بشه... زنگ میزنم برادرم بیاد دنبالمون...»
▪میدانستم نمیتواند از این دستها کار بکشد؛ مطمئن بودم خودم باید زنگ بزنم و نمیفهمیدم با اینهمه ناتوانی، چطور میتواند اینقدر مدعی باشد؟!
▫زانوهایم را در بغلم گرفته بودم، کاپشنش را از روبرو روی دست و زانو کشیده و حسی که همان لحظه تا تهِ قلبم را سوراخ کرد؛ امشب پس از مدتها دوباره در همین شهر بودم ولی نمیشد خانۀ خودم و پیش پدر و مادرم باشم... اصلاً نمیدانستم تا صبح زنده میمانم... دیگر حتی جرأت نمیکردم به فرار و جایی بیرون از این ساختمان فکر کنم...
▪پس از روزها، برای اولین بار، یک ساعتی میشد که حتی شاهرخ از خاطرم رفته بود و وقتی یادم افتاد دیگر اینترنتی هم در کار نیست تا آخرین بازدیدش را چک کنم، آخرین رگ قلبم هم پاره شد.
▫در تاریکی فضا، چشمهایش از دور برق میزد؛ هنوز خیس بود. قفسۀ سینه، سنگین بالا و پایین میرفت و مدام پاها را روی زمین جمع و دوباره دراز میکرد.
▪وحشت آتش و بوی دودی که تمام نمیشد، مهلت نمیداد یک لحظه بخوابم و از همین فاصله صدا رساندم: «شاید آنتن وصل شده باشه...»
▫عارم میشد سمتش برگردم، او هم انگار نمیخواست از من کمک بگیرد؛ روی آرنجها نیمخیز شد، با پشت مچ دست راست، چند بار صفحه را لمس کرد ولی ظاهراً باز هم قطع بود و دوباره با شانه روی زمین افتاد: «تا صبح... بلاخره وصل میشه...»
▪چشم و گلو و سینهام میسوخت... هر چه پلکها را فشار میدادم، بدتر میشد و یک لحظه به ذهنم رسید احتمالاً در این آشپزخانۀ نیمهکاره، شیر آب وصل باشد.
▫بلافاصله از جا پریدم؛ با نور چراغ قوه، سینک ظرفشویی را پیدا کردم، اهرم شیر را بالا زدم و صدای آب، عین معجزه بود.
▪مشتمشت به صورتم آب میزدم، خنکی چشمها عجیب میچسبید و با کف یک دست، قُلپقُلپ آب میخوردم.
▫انگار به جای خون، در رگهایم آب میرفت و هر چه میخوردم، سیر نمیشدم! بلاخره شیر آب را بستم، از آشپزخانه بیرون آمدم و تازه چشمم به امیر افتاد.
▪شاید به درد عادت کرده بود که دیگر پاها را تکان نمیداد، شاید خوابش برده بود و یک لحظه ترسیدم از هوش رفته باشد...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد