eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌ویکم ▪نگاه کارگر از همانجا تا صورت من دوید؛ شاید او هم از اینهمه سر و صدا و حالا این دو غریبه ترسیده بود، محتاطانه پنجره را باز کرد و امیر سرش را نزدیک‌تر برد. ▫نشنیدم چه گفت، فقط دیدم چشم کشیدۀ جوان افغانی، گرد شد! نگاهش چندبار بین ما دو نفر زیگزاگ زد و امیر به من اشاره کرد دو اسکناس را لب پنجره بگذارم. ▪دست‌هایش را پایین گرفته بود تا این غریبه نبیند ولی من می‌دیدم زیر پنجره، هر دو دستش را تکان می‌دهد و جملۀ آخرش را شنیدم: «هوا روشن نشده، میریم... دو تا دیگه هم صبح بهت میدم...» ▫کارگر انگار جن‌زده شده باشد، هاج و واج نگاه می‌کرد؛ اسکناس‌ها را از لب پنجره برداشت، چند بار پشت و رویش را بررسی کرد و انگار باز هم باورش نمی‌شد: «برید طبقۀ چهارم...» ▪از کانکس بیرون آمد؛ قفلی که روی ایرانیت‌ها خورده بود، باز کرد و امیر قبل از اینکه رد شود، زیر گوشش تهدید کرد: «یادت نره چی گفتم...» و هنوز حرفش تمام نشده، جوان با لهجۀ افغانی، جواب داد: «چیزی نمی‌گم...» ▫زیر پایم را درست نمی‌دیدم؛ نمی‌دانستم چشمم را دود گرفته یا اینجا خیلی خاکی و به هم ریخته است؛ تکه‌های ریز سنگ و سرامیک و کاشی، همه‌جا کف زمین و پله‌ها پُر بود. ▫با نور چراغ قوۀ موبایل، باید راه‌پله را روشن می‌کردم ولی با این نفس دود خورده، حتی یک پله هم نمی‌شد خودم را بالا بکشم چه رسد به چهار طبقه! ▪نمی‌دانم چقدر طول کشید تا رسیدیم ولی امیر همانجا در چهارچوب لخت درِ ورودی، ولو شد؛ کار سینه‌اش از خِس‌خِس گذشته، انگار در حنجره‌‌، خاک روی خاک می‌پاشیدند. ▫دستم را از درد روی قفسۀ سینه گرفته بودم؛ احساس می‌کردم قلب و ریه‌ با هم از کار افتادند و فقط خودم را سمت پنجره‌های بی‌شیشه کشیدم. ▪سرد بود؛ بوی دود و آتش از همین قاب‌های آهنی، داخل ساختمان خالی می‌دوید و آتش مسجد را از همین‌جا دیدم... چیزی از صحن و شبستان پیدا نبود، حتی گنبد و مناره تا کمر در آتش بود و مرتضی... ▫ماشین‌های آتش‌نشانی سرِ خیابان رسیده، مردم محل جمع شده بودند و امیر بی‌رمق صدا زد: «بیا عقب...» ▪به سمتش برگشتم و دیدم روی همین زمین خاکی، دراز کشیده ولی هر چه پلک می‌زدم، در تاریکی بین این دیوارها، باز هم مرتضی و خادم مسجد را بین آتش می‌دیدم... ▫آرنج‌ها کف زمین، ساعد هر دو دست را بالا گرفته بود؛ هنوز از درد پاها را تکان می‌داد و همین که نور چراغ قوه را سمتش گرفتم، دیدم روی گونه‌های دودی‌اش، ردّ اشک برق می‌زند. ▪از هر دو چشمش، دو خط خیس تا کنار صورتش رفته بود و بی‌صدا، تشر زد: «بگیر اونور...» ▫شاید نمی‌خواست من ببینم... نمی‌دانست من هم فقط دنبال یک فرصتم تا برای هر چه دیدم و نشد دم بزنم، زار بزنم... 📖 ادامه دارد...    
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌ودوم ▪نور چراغ قوه را پس گرفتم تا راحت باشد؛ چند قدم جلو رفتم ولی در همین روشنایی موهوم باز هم زخم‌هایش پیدا بود و نشد حریف دلم شوم: «این طرفا باید داروخانه باشه... من می‌تونم...» ▫خودم مطمئن نبودم واقعاً بتوانم جایی پانسمان پیدا کنم ولی او مطمئن بود و محکم جواب داد: «از اینجا تکون نمی‌خوری...» ▪از اینکه در این وضعیت و با اینهمه زخم، باز هم زور می‌گفت، عصبی شدم: «پس می‌خوای چه غلطی بکنی؟!» ▫فقط چشمش را بست و به جای جواب، دستور داد: «موبایل رو بذار اینجا...» ▪خیره به این مرد آش و لاش، که هنوز داشت ریاست می‌کرد، از خودم متنفر شدم؛ چرا برای این موجود مغرور، دلم می‌سوخت؟! اصلاً به درک! ▫موبایل را کنار صورتش انداختم، عقب رفتم، بیخ یکی از دیوارها کِز کردم و چند ثانیه بعد، با لحنی خفه بلاخره جواب داد: «آنتن که وصل بشه... زنگ می‌زنم برادرم بیاد دنبال‌مون...» ▪می‌دانستم نمی‌تواند از این دست‌ها کار بکشد؛ مطمئن بودم خودم باید زنگ بزنم و نمی‌فهمیدم با اینهمه ناتوانی، چطور می‌تواند این‌قدر مدعی باشد؟! ▫زانوهایم را در بغلم گرفته بودم، کاپشنش را از روبرو روی دست و زانو کشیده و حسی که همان لحظه تا تهِ قلبم را سوراخ کرد؛ امشب پس از مدت‌ها دوباره در همین شهر بودم ولی نمی‌شد خانۀ خودم و پیش پدر و مادرم باشم... اصلاً نمی‌دانستم تا صبح زنده می‌مانم... دیگر حتی جرأت نمی‌کردم به فرار و جایی بیرون از این ساختمان فکر کنم... ▪پس از روزها، برای اولین بار، یک ساعتی می‌شد که حتی شاهرخ از خاطرم رفته بود و وقتی یادم افتاد دیگر اینترنتی هم در کار نیست تا آخرین بازدیدش را چک کنم، آخرین رگ قلبم هم پاره شد. ▫در تاریکی فضا، چشم‌هایش از دور برق می‌زد؛ هنوز خیس بود. قفسۀ سینه، سنگین بالا و پایین می‌رفت و مدام پاها را روی زمین جمع و دوباره دراز می‌کرد. ▪وحشت آتش و بوی دودی که تمام نمی‌شد، مهلت نمی‌داد یک لحظه بخوابم و از همین فاصله صدا رساندم: «شاید آنتن وصل شده باشه...» ▫عارم می‌شد سمتش برگردم، او هم انگار نمی‌خواست از من کمک بگیرد؛ روی آرنج‌ها نیم‌خیز شد، با پشت مچ دست راست، چند بار صفحه را لمس کرد ولی ظاهراً باز هم قطع بود و دوباره با شانه روی زمین افتاد: «تا صبح... بلاخره وصل میشه...» ▪چشم و گلو و سینه‌ام می‌سوخت... هر چه پلک‌ها را فشار می‌دادم، بدتر می‌شد و یک لحظه به ذهنم رسید احتمالاً در این آشپزخانۀ نیمه‌کاره، شیر آب وصل باشد. ▫بلافاصله از جا پریدم؛ با نور چراغ قوه، سینک ظرفشویی را پیدا کردم، اهرم شیر را بالا زدم و صدای آب، عین معجزه بود. ▪مشت‌مشت به صورتم آب می‌زدم، خنکی چشم‌ها عجیب می‌چسبید و با کف یک دست، قُلپ‌قُلپ آب می‌خوردم. ▫انگار به جای خون، در رگ‌هایم آب می‌رفت و هر چه می‌خوردم، سیر نمی‌شدم! بلاخره شیر آب را بستم، از آشپزخانه بیرون آمدم و تازه چشمم به امیر افتاد. ▪شاید به درد عادت کرده بود که دیگر پاها را تکان نمی‌داد، شاید خوابش برده بود و یک لحظه ترسیدم از هوش رفته باشد... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وسوم ▪نزدیک‌تر رفتم؛ چشم‌هایش باز بود و با لب‌هایی تَرک‌تَرک، خواهش کرد: «برای منم آب میاری؟» ▫حدس می‌زدم ظرفی پیدا نمی‌شود ولی نور چراغ قوۀ موبایل را دور دیوارها چرخاندم؛ چند قدم جابجا شدم، تمام زاویه‌ها و داخل کابینت‌ها را گشتم و بلاخره پشت پنجرۀ اتاق خواب، یک بطری خالی پیدا کردم. ▪با عجله تا آشپزخانه برگشتم، چند بار بطری را پُر و خالی کردم تا تمیز باشد و وقتی برگشتم، دیدم چشمش بسته است. ▫انگار این‌بار واقعاً خوابش برده بود؛ عرق روی پیشانی‌اش خشک شده و قفسۀ سینه خیلی کُند حرکت می‌کرد. ▪هر دو دست، کنارش روی زمین رها شده؛ تا مچ همه تاول زده بود و نگاهم از همین زخم‌ها تا موبایلش رسید. ▫بطری را کنار سرش قرار دادم و موبایل را برداشتم ولی باز هم خبری از آنتن و اینترنت نبود؛ دوباره موبایل را قفل کردم، کنار بطری جا دادم و با ناامیدی برگشتم. ▪همان‌جا پای پنجره، روی زمین دراز کشیدم؛ از سرما، مثل جنین، سر و دست و شانه را در هم فرو کردم و زیر گرمای کاپشنش، نفهمیدم کِی خوابم برد. ▫مطمئن نبودم خواب باشم؛ فقط سرما بود و بوی دود... به هر پهلو می‌چرخیدم، کسی در سرم عربده می‌کشید: «بی‌شرف!»... سقوط بتن... قمه و تن‌ و آتش... تنگی نفس... تا لحظه‌ای که حس کردم کسی من را صدا می‌زند و مضطرب از جا پریدم. ▪هوا هنوز تاریک بود، سکوت شهر بوی مرگ می‌داد، چشم می‌چرخاندم تا بفهمم دقیقاً کجا هستم و همین که در و دیوار و پنجره‌های بی‌شیشه را دیدم، همه‌چیز روی سرم خراب شد. ▫امیر به پهلو دراز کشیده، موبایل کنار صورتش کف زمین روشن بود و از روی اسپیکر با کسی صحبت می‌کرد. ▫صدای مرد پشت خط واضح نبود؛ جملات امیر را هم درست نمی‌فهمیدم، تماس را با پشت دست قطع کرد و تا دید نگاه می‌کنم، خلاصه خبر داد: «تا نیم ساعت دیگه می‌رسه...» ▪پس بلاخره آنتن وصل شده بود؛ حتماً برادرش را می‌گفت و من با لحنی خمار این بدخوابی سؤال کردم: «ساعت چنده؟» و جوابی که گیج‌ترم کرد: «پنج و نیم...» ▫باورم نمی‌شد اینهمه خوابیده باشم و دوباره پرسیدم: «ما رو کجا می‌بره؟» ولی قبل از اینکه جوابی بدهد، از صدای خش‌خش، سرش سمت در چرخید. ▪انگار کسی از پله‌ها بالا می‌آمد و امیر بلافاصله نیم‌خیز شد؛ حدس می‌زدم همان کارگار افغانی آمده ولی فقط چند ثانیه بعد، قامت بلندش را در بارانی مشکی دیدم. ▫نگاهم از روی کفش و شلوار بالا رفت؛ قلاب برّاق کمربند، پیراهن مشکی و چراغ قوۀ موبایل که سمت صورتم گرفت. ▪قلبم از تپش افتاد؛ تمام خون از رگ‌های سرم، کف هر دو پا خالی شد و چشمم یک لحظه هیچ‌چیز ندید... جز قدم‌هایی که از چهارچوب رد شد و نوری که چشمم را کور کرد. ▫امیر با دست سوخته، اسلحه را از کمربندش کشید ولی او زودتر سمت صورتش نشانه رفت و با همان صدای شقّ و رق، یک کلمه گفت: «بندازش!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر _کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر _کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910