📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوبیستوسوم
▪نزدیکتر رفتم؛ چشمهایش باز بود و با لبهایی تَرکتَرک، خواهش کرد: «برای منم آب میاری؟»
▫حدس میزدم ظرفی پیدا نمیشود ولی نور چراغ قوۀ موبایل را دور دیوارها چرخاندم؛ چند قدم جابجا شدم، تمام زاویهها و داخل کابینتها را گشتم و بلاخره پشت پنجرۀ اتاق خواب، یک بطری خالی پیدا کردم.
▪با عجله تا آشپزخانه برگشتم، چند بار بطری را پُر و خالی کردم تا تمیز باشد و وقتی برگشتم، دیدم چشمش بسته است.
▫انگار اینبار واقعاً خوابش برده بود؛ عرق روی پیشانیاش خشک شده و قفسۀ سینه خیلی کُند حرکت میکرد.
▪هر دو دست، کنارش روی زمین رها شده؛ تا مچ همه تاول زده بود و نگاهم از همین زخمها تا موبایلش رسید.
▫بطری را کنار سرش قرار دادم و موبایل را برداشتم ولی باز هم خبری از آنتن و اینترنت نبود؛ دوباره موبایل را قفل کردم، کنار بطری جا دادم و با ناامیدی برگشتم.
▪همانجا پای پنجره، روی زمین دراز کشیدم؛ از سرما، مثل جنین، سر و دست و شانه را در هم فرو کردم و زیر گرمای کاپشنش، نفهمیدم کِی خوابم برد.
▫مطمئن نبودم خواب باشم؛ فقط سرما بود و بوی دود... به هر پهلو میچرخیدم، کسی در سرم عربده میکشید: «بیشرف!»... سقوط بتن... قمه و تن و آتش... تنگی نفس... تا لحظهای که حس کردم کسی من را صدا میزند و مضطرب از جا پریدم.
▪هوا هنوز تاریک بود، سکوت شهر بوی مرگ میداد، چشم میچرخاندم تا بفهمم دقیقاً کجا هستم و همین که در و دیوار و پنجرههای بیشیشه را دیدم، همهچیز روی سرم خراب شد.
▫امیر به پهلو دراز کشیده، موبایل کنار صورتش کف زمین روشن بود و از روی اسپیکر با کسی صحبت میکرد.
▫صدای مرد پشت خط واضح نبود؛ جملات امیر را هم درست نمیفهمیدم، تماس را با پشت دست قطع کرد و تا دید نگاه میکنم، خلاصه خبر داد: «تا نیم ساعت دیگه میرسه...»
▪پس بلاخره آنتن وصل شده بود؛ حتماً برادرش را میگفت و من با لحنی خمار این بدخوابی سؤال کردم: «ساعت چنده؟» و جوابی که گیجترم کرد: «پنج و نیم...»
▫باورم نمیشد اینهمه خوابیده باشم و دوباره پرسیدم: «ما رو کجا میبره؟» ولی قبل از اینکه جوابی بدهد، از صدای خشخش، سرش سمت در چرخید.
▪انگار کسی از پلهها بالا میآمد و امیر بلافاصله نیمخیز شد؛ حدس میزدم همان کارگار افغانی آمده ولی فقط چند ثانیه بعد، قامت بلندش را در بارانی مشکی دیدم.
▫نگاهم از روی کفش و شلوار بالا رفت؛ قلاب برّاق کمربند، پیراهن مشکی و چراغ قوۀ موبایل که سمت صورتم گرفت.
▪قلبم از تپش افتاد؛ تمام خون از رگهای سرم، کف هر دو پا خالی شد و چشمم یک لحظه هیچچیز ندید... جز قدمهایی که از چهارچوب رد شد و نوری که چشمم را کور کرد.
▫امیر با دست سوخته، اسلحه را از کمربندش کشید ولی او زودتر سمت صورتش نشانه رفت و با همان صدای شقّ و رق، یک کلمه گفت: «بندازش!»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر
_کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه
شهر جدید امیرکبیر🌱
#تولید_محتوا
#ایران_جان
#مرکزی_اراک
https://eitaa.com/samn910
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر
_کاری از گروه رسانه شهید آرمان
پایگاه بسیج خواهران مجیبه
شهر جدید امیرکبیر🌱
#تولید_محتوا
#ایران_جان
#مرکزی_اراک
https://eitaa.com/samn910