eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وسوم ▪نزدیک‌تر رفتم؛ چشم‌هایش باز بود و با لب‌هایی تَرک‌تَرک، خواهش کرد: «برای منم آب میاری؟» ▫حدس می‌زدم ظرفی پیدا نمی‌شود ولی نور چراغ قوۀ موبایل را دور دیوارها چرخاندم؛ چند قدم جابجا شدم، تمام زاویه‌ها و داخل کابینت‌ها را گشتم و بلاخره پشت پنجرۀ اتاق خواب، یک بطری خالی پیدا کردم. ▪با عجله تا آشپزخانه برگشتم، چند بار بطری را پُر و خالی کردم تا تمیز باشد و وقتی برگشتم، دیدم چشمش بسته است. ▫انگار این‌بار واقعاً خوابش برده بود؛ عرق روی پیشانی‌اش خشک شده و قفسۀ سینه خیلی کُند حرکت می‌کرد. ▪هر دو دست، کنارش روی زمین رها شده؛ تا مچ همه تاول زده بود و نگاهم از همین زخم‌ها تا موبایلش رسید. ▫بطری را کنار سرش قرار دادم و موبایل را برداشتم ولی باز هم خبری از آنتن و اینترنت نبود؛ دوباره موبایل را قفل کردم، کنار بطری جا دادم و با ناامیدی برگشتم. ▪همان‌جا پای پنجره، روی زمین دراز کشیدم؛ از سرما، مثل جنین، سر و دست و شانه را در هم فرو کردم و زیر گرمای کاپشنش، نفهمیدم کِی خوابم برد. ▫مطمئن نبودم خواب باشم؛ فقط سرما بود و بوی دود... به هر پهلو می‌چرخیدم، کسی در سرم عربده می‌کشید: «بی‌شرف!»... سقوط بتن... قمه و تن‌ و آتش... تنگی نفس... تا لحظه‌ای که حس کردم کسی من را صدا می‌زند و مضطرب از جا پریدم. ▪هوا هنوز تاریک بود، سکوت شهر بوی مرگ می‌داد، چشم می‌چرخاندم تا بفهمم دقیقاً کجا هستم و همین که در و دیوار و پنجره‌های بی‌شیشه را دیدم، همه‌چیز روی سرم خراب شد. ▫امیر به پهلو دراز کشیده، موبایل کنار صورتش کف زمین روشن بود و از روی اسپیکر با کسی صحبت می‌کرد. ▫صدای مرد پشت خط واضح نبود؛ جملات امیر را هم درست نمی‌فهمیدم، تماس را با پشت دست قطع کرد و تا دید نگاه می‌کنم، خلاصه خبر داد: «تا نیم ساعت دیگه می‌رسه...» ▪پس بلاخره آنتن وصل شده بود؛ حتماً برادرش را می‌گفت و من با لحنی خمار این بدخوابی سؤال کردم: «ساعت چنده؟» و جوابی که گیج‌ترم کرد: «پنج و نیم...» ▫باورم نمی‌شد اینهمه خوابیده باشم و دوباره پرسیدم: «ما رو کجا می‌بره؟» ولی قبل از اینکه جوابی بدهد، از صدای خش‌خش، سرش سمت در چرخید. ▪انگار کسی از پله‌ها بالا می‌آمد و امیر بلافاصله نیم‌خیز شد؛ حدس می‌زدم همان کارگار افغانی آمده ولی فقط چند ثانیه بعد، قامت بلندش را در بارانی مشکی دیدم. ▫نگاهم از روی کفش و شلوار بالا رفت؛ قلاب برّاق کمربند، پیراهن مشکی و چراغ قوۀ موبایل که سمت صورتم گرفت. ▪قلبم از تپش افتاد؛ تمام خون از رگ‌های سرم، کف هر دو پا خالی شد و چشمم یک لحظه هیچ‌چیز ندید... جز قدم‌هایی که از چهارچوب رد شد و نوری که چشمم را کور کرد. ▫امیر با دست سوخته، اسلحه را از کمربندش کشید ولی او زودتر سمت صورتش نشانه رفت و با همان صدای شقّ و رق، یک کلمه گفت: «بندازش!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر _کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر _کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910